سه خشتی

5,000تومان

هیوا مسیح

هزاران شعر سه خشتی ، از نیاکان کُردها ، سینه به سینه نقل شده است و بسیاری از این سه خشتی ها در سال های اخیر گردآوری و منتشر شده است. شاعران معاصر و دوستان کُرد در خراسان که دستی بر آتش ادبیات دارند نیز ، چند سالی است که در این قالب طبع آزمایی می کنند. تنها تفاوت مهم سه خشتی های معاصر کُردی با سه خشتی های سنتی ، این است که گاهی در تعداد هجاها زیاد شده اند.

نمونه های سه تایی و مشابه این قالب را در هایکو ، موشحات عربی ، نوعی شعر بلوچی و سه گانی های فارسی (نوخسروانی ها) می توان یافت. در سال های اخیر دوستانی در خراسان ، برای پوشاندن کم کاری های خودشان ، برخی را متهم به سرقت ادبی می کنند. من معتقدم ، به جای غُر زدن ، باید برای شناسایی و رشد سه خشتی های خراسان ، تلاش کرد. غُر زدن کاری را حل نمی کند.چه زيباست تماشاى چهرهها، چهرههايى كه در آنسوى ديروزها ماندهاند و در خاك غريب و ناشناس جايى آرام خفتهاند. چهرههايى در آوا، چهرههايى در نوا، چهرههايى در شعر.بر آنم چهره ملتى انگار فراموش شده را در شعر بىبديلشان نشان دهم. مردمانى كه وقتى پا در خاك، كلمه، موسيقى و شعرشان مىگذارى، از آن بوى غربت و خون شهيدانى هزار ساله به مشام مىرسد. بوى تبعيد، جدايى و مرگ. بوى خونى پيروز كه بر علفها چكيد تا به رنج و توان آرش حرمت بگذارد. از كُرمانجها مىگويم. در شمال خراسان بزرگ.چنين مردمانىاند در هر گوشه اين خاك عزيز كه به ما مىآموزند حيات ما جز در تنوع ما نيست. اينكه همه مثل هم نيستيم. و تنوع يعنى تاريخ، سنت، امروز و انسانيت. اين هر چهار ظرف چيزى نيست جز ظرفهايى از زمان كه براى هيچيك از ما، يكسان نيست. همين امر ضرورت شناخت يكديگر را بيدار مىكند، و اين يعنى معاشر انسان بودن. اما چه دشوار است و چه ضرورى كه در قرن احمقانهترين
جنگها و ايدئولوژىها، معاشر انسان باشى

توضیحات

گزیده ای از کتاب سه خشتی

من آن بهمن زیبایم سر راه

آهسته آب می شوم رو به جویبار

کسی نمی داند

    از آن چه کسی خواهم شد

در آغاز کتاب سه خشتی می خوانیم

باشکوهترین کلمات را گرد مىآورم تا با آنچه به کلمه درنمىآید، به ستایش زنان و مردانى برخیزم که در کوهستانها و درههاى سرد، در صحراها و کشتزارهاى صبور، رو به زندگى ایستادند تا مرگ به تعویق بیفتد و در این فرصتِ شاید ممکن، بزرگترین درسهاى دیروز، و چرا نگویم تاریخ این سرزمین شگفتانگیز را به ما بیاموزند، تا بهیاد آوریم «ما» را در برابر خودمان، ما را در ذهن و خاطره امروز و فردا، و تاریخ را در هر روز خود. اما در این یادآورى تازه، چه کار از دست شاعر برمىآید جز ستایش کلمات، آوا و خونى که از رگهاى آبى آن همه از میان ما رفتهگان جریان داشت. خونى که تو گویى دیگر در رگهاى ما نیست. این همان خونى است که طى قرنها چکه چکه بر سنگهاى سخت فرود آمد و ما ندانستیم که درهها و چاههاى پر از زندگى، فرهنگ و تمدن، ساخته همان قطرههاست، نه دگردیسىهاى زمینشناسى و عصر یخچالها و آفتابها.»چه زیباست تماشاى چهرهها، چهرههایى که در آنسوى دیروزها ماندهاند و در خاک غریب و ناشناس جایى آرام خفتهاند. چهرههایى در آوا، چهرههایى در نوا، چهرههایى در شعر.بر آنم چهره ملتى انگار فراموش شده را در شعر بىبدیلشان نشان دهم. مردمانى که وقتى پا در خاک، کلمه، موسیقى و شعرشان مىگذارى، از آن بوى غربت و خون شهیدانى هزار ساله به مشام مىرسد. بوى تبعید، جدایى و مرگ. بوى خونى پیروز که بر علفها چکید تا به رنج و توان آرش حرمت بگذارد. از کُرمانجها مىگویم. در شمال خراسان بزرگ.چنین مردمانىاند در هر گوشه این خاک عزیز که به ما مىآموزند حیات ما جز در تنوع ما نیست. اینکه همه مثل هم نیستیم. و تنوع یعنى تاریخ، سنت، امروز و انسانیت. این هر چهار ظرف چیزى نیست جز ظرفهایى از زمان که براى هیچیک از ما، یکسان نیست. همین امر ضرورت شناخت یکدیگر را بیدار مىکند، و این یعنى معاشر انسان بودن. اما چه دشوار است و چه ضرورى که در قرن احمقانهترین جنگها و ایدئولوژىها، معاشر انسان باشى. انسانى که بخشى از حیات مردمى را در خود نهفته دارد؛ مردمى به نام کُرمانج. همانان که پیش از تاریخ، ملت بزرگى بودند در گوشهاى از زمین که بعدها آریایىشان نامیدند. صفحه تاریخ را ورق مىزنیم، قرنها مىگذرد و آنان را در دوران سلسله صفویه مىبینى که با رسمیت مذهب تشیّع، سرنوشت تاریخى قرناقرنشان تغییر کرد و به آنها مسئولیت تازهاى داد. ایران شیعه نوین، در تیررس حملات ازبکان و ترکمنها بود در شمال خراسان، آن هم در هنگامه جنگهاى دیگر در هر سوى این خاک عزیز. کرمانجها از زمان شاه اسماعیل اول تا شاه عباس از مناطق شمال غربى کشور به شمال شرقى تبعید شدند، تا از وطن دفاع کنند و چنین شد که بزرگترین قبایل کرمانج توانستند در تاریخ 1010 قمرى ازبکان و ترکمنها را از شهرهاى سبزوار، نیشابور، مشهد، اسفراین، قوچان، شیروان، بجنورد و درگز بیرون برانند.شاه عباس به دو قصد آنان را به شمال خراسان کوچانید. تبعید، تفرقه بین آن همه بازماندگان خون آریایى، خونى که ممکن بود، دودمان شاه عباس را به باد دهد. این، گمان شاه بود، پس در هنگامه جنگِ کرمانجها با دشمن، بسیارى از بزرگان کرمانجها را ترور کرد.اما حالا دیگر خاک خراسان سرزمین تازه آنها بود. چرا کهخونشان بر خاک ریخته و تنهاشان در خاک شده بود و استخوانهاى سختشان شکسته بود. همه طوایف کرمانج در این رنج و شادى سهیم بودند؛ پس ماندند: طایفه چمشگزک که یکى از بزرگترین آنهاست، طایفه زعفرانلو، بادانلو (بهادرى) ورانلو، بیچرانلو، قهرمانلو، کیکانلو یا همان طایفه شاملو، کمکانلو، عمارلو، رشوانلو و… اما چنین وحدتى باز هم خطرآفرین مىنمود، پس تبعید دوباره به دستور نادرشاه افشار آغاز شد، این بار نه سلاحى در میان بود و نه قدرتى. گروهى به سمت کوهستانهاى گیلان کوچانده شدند: طایفه عمارلو. گروهى به کوهستانهاى الموت: رشوانلو و… اما هسته مرکزى این ملت تپنده در سکوت درهها و دشتها و کوهستانهاى شمال خراسان ماند. چرا که استخوان عزیزانشان در آن خاک خفته بود. امروز سرزمین شمال خراسان سرزمینى بکر از فرهنگ، هنر و ادب کاملا تازه و ناب است. سرزمینى پر از چهرههاى آشنا و غریب که در قرابت شگفتانگیزى با ترکهاى همان منطقه و فارسىزبانان همان سرزمین چنان در هم آمیختهاند که نه مىتوان آنها را از هم جدا کرد و نه مىتوان یکى دانست. سرزمینى متنوع، شکلى چون حیاطى از موازئیکهاى متنوع که نمىتوان آنها را ندید. چرا که هستند، پادرجایى که پارهاى از تن خاک ایران عزیز است.

توضیحات تکمیلی

وزن 150 g
ابعاد 15 × 10 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

نوبت چاپ

SKU

94127

شابک

978-964-351-370-2

قطع

تعداد صفحه

73

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

150

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “سه خشتی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This