(021) 66480377-66975711

راز گل سرخ

20,000تومان

سهراب سپهری

به کوشش سحر معصومی

«كار ما نيست شناسايى راز گل سرخ

كار ما شايد اين باشد

كه در افسون گل سرخ شناور باشيم»

سپهرى ناگزير است مانند ديگر معاصران براى دوام و بالندگى خويش از قانون اجتناب‌ناپذير مرگ عبور كند، اما اين عبور از نگاه او ضرورتى است كه با آن تمامى جان و جهان كامل مى‌يابد.

«و اگر مرگ نبود دست ما در پى چيزى مى‌گشت»

نه‌تنها سپهرى بلكه تمامى هنرمندان و به قول فروغ: «همه آنها كه كار هنرى مى‌كنند علتش يا لااقل يكى از علت‌هايش يك‌جور نياز آگاهانه است براى مقابله و ايستادگى در برابر زوال، اين‌ها آدم‌هايى هستند كه زندگى را بيشتر دوست دارند و مى‌فهمند و همين‌طور مرگ را. كار هنرى يك جور تلاشى است براى باقى ماندن و باقى گذاشتن خود و نفى معنى مرگ.»

 

 

شناسه محصول: 99112 دسته: , برچسب: , , ,

توضیحات

در آغاز کتاب راز گل سرخ می خوانیم :

 

مرگ رنگ

 ۱ـ در قیر شب

۲ـ دود مى‌خیزد

۳ـ روشن شب

۴ـ سراب

۵ـ خراب

۶ـ دلسرد

۷ـ دنگ

۸ـ دیوار

۹ـ دریا و مرد

۱۰ـ سرگذشت

۱۱ـ سرود زهر

 

 

 

 

 

در قیر شب

 دیرگاهى است در این تنهایىرنگ خاموشى در طرح لب است.

بانگى از دور مرا  مى‌خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است.

 

 

رخنه‌اى نیست در این تاریکى :

در و دیوار بهم پیوسته

سایه‌اى لغزد اگر روى زمین

نقش وهمى است ز بندى رسته.

 

نفس آدم‌ها

سر بسر افسرده است.

روزگارى است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطى مرده است.

 

دست جادویى شب

در به روى من و غم مى‌بندد.

مى‌کنم هرچه تلاش،

او به من مى‌خندد.

 

 

نقش‌هایى که کشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح‌هایى که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

 

 

دیرگاهى است که چون من همه را

رنگ خاموشى در طرح لب است.

جنبشى نیست در این خاموشى :

دست‌ها، پاها در قیر شب است.

 

 

 

دود مى‌خیزد

دود مى‌خیزد ز خلوتگاه من.

کس خبر کى یابد از ویرانه‌ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

کى به پایان مى‌رسد افسانه‌ام؟

 

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوى سحر.

خویش را از ساحل افکندم در آب،

لیک از ژرفاى دریا بى‌خبر.

 

بر تن دیوارها طرح شکست.

کس دگر رنگى در این سامان ندید.

چشم مى‌دوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید.

 

 

تا بدین منزل نهادم پاى را

از دراى کاروان بگسسته‌ام.

گرچه مى‌سوزم از این آتش به جان،

لیک بر این سوختن دل بسته‌ام.

 

 

تیرگى پا مى‌کشد از بام‌ها :

صبح مى‌خندد به راه شهر من.

دود مى‌خیزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن.

 

 

 

روشن شب

 روشن است آتش درون شبوز پس دودش

طرحى از ویرانه‌هاى دور.

گر به گوش آید صدایى خشک :

استخوان مرده مى‌لغزد درون گور.

 

 

دیرگاهى ماند اجاقم سرد

و چراغم بى‌نصیب از نور.

خواب دربان را به راهى برد.

بى‌صدا آمد کسى از در،

در سیاهى آتشى افروخت.

بى‌خبر اما

که نگاهى در تماشا سوخت.

 

 

گرچه مى‌دانم که چشمى راه دارد با فسون شب،

لیک مى‌بینم ز روزن‌هاى خوابى خوش :

آتشى روشن درون شب.

 

 

 

سراب

 آفتاب است و، بیابان چه فراخ!نیست در آن نه گیاه و نه درخت.

غیر آواى غرابان، دیگر

بسته هر بانگى از این وادى رخت.

 

 

در پس پرده‌اى از گرد و غبار

نقطه‌اى لرزد از دور سیاه :

چشم اگر پیش رود، مى‌بیند

آدمى هست که مى‌پوید راه.

تنش از خستگى افتاده ز کار.

بر سر و رویش بنشسته غبار.

شده از تشنگى‌اش خشک گلو.

پاى عریانش مجروح ز خار.

 

 

هر قدم پیش رود، پاى افق

چشم او بیند دریایى آب.

اندکى راه چو مى‌پیماید

مى‌کند فکر که مى‌بیند خواب.

 

 

 

 

خراب

 فرسود پاى خود را چشمم به راه دور

تا حرف من پذیرد آخر که: زندگى

رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود.

 

 

دل را به رنج هجر سپردم، ولى چه سود،

پایان شام شکوه‌ام

صبح عتاب بود.

چشمم نخورد آب از این عمر پرشکست :

این خانه را تمامى پى روى آب بود.

پایم خلیده خار بیابان.

جز با گلوى خشک نکوبیده‌ام به راه.

لیکن کسى، ز راه مددکارى،

دستم اگر گرفت، فریب سراب بود.

 

 

خوب زمانه رنگ دوامى به خود ندید :

کندى نهفته داشت شب رنج من به دل،

اما به کار روز نشاطم شتاب بود.

 

 

آبادى‌ام ملول شد از صحبت زوال.

بانگ سرور در دلم افسرد، کز نخست

تصویر جغد زیب تن این خراب بود.

 

 

 

 

 

 

دلسرد

 قصه‌ام دیگر زنگار گرفت :

با نفس‌هاى شبم پیوندى است.

پرتوى لغزد اگر بر لب او،

گویدم دل: هوس لبخندى است.

 

 

خیره چشمانش با من گوید :

کو چراغى که فروزد دل ما؟

هر که افسرده به جان، با من گفت :

آتشى کو که بسوزد دل ما؟

 

خشت مى‌افتد از این دیوار.

رنج بیهوده نگهبانش برد.

دست باید نرود سوى کلنگ،

سیل اگر آمد آسانش برد.

 

 

باد نمناک زمان مى‌گذرد،

رنگ مى‌ریزد از پیکر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سر ما.

 

 

گاه مى‌لرزد با روى سکوت :

غول‌ها سر به زمین مى‌سایند.

پاى در پیش مبادا بنهید،

چشم‌ها در ره شب مى‌پایند!

 

تکیه‌گاهم اگر امشب لرزید،

بایدم دست به دیوار گرفت.

با نفس‌هاى شبم پیوندى است :

قصه‌ام دیگر زنگار گرفت.

 

 

اطلاعات بیشتر

وزن 276 g
ابعاد 22 × 14 cm
پدیدآورندگان

,

SKU

99112

نوع جلد

نوبت چاپ

شابک

978-964-6736-34-4

قطع

تعداد صفحه

237

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

276