(021) 66480377-66975711

آپارتمان عمر: اردوان انوشه

15,000تومان

اردوان انوشه

مجموعه شعر

 

 

تعجب نکن!

ما مردم

دلباخته‌ی چیزی نمی‌شویم

مگر از دنیا جدایمان کند

قبول کن زندگی هم

جای خودش نیست

حتی اگر سهم ما

تلوزیونی

در باعاد حرف‌هایمان باشد

 

 

(بخشی از یک شعر)

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

گزیده ای از کتاب مجموعه شعر آپارتمان عمر سودۀ اردوان انوشه

اردوان انوشه

 

نمایش یک پرده ی پنهان

نه !

من یادم نمی آید

کسی با چشم های باز

سکته کرده باشد

 

بیشترِ پزشک ها اما

تشخیص داده اند

اندیشه ی سیاه

لباسِ هر کسی را مشکی می کند

وگرنه فردا

نه در دستِ شرکت های بیمه

دیده می شود

نه در تلویزیون هایی که7

جهان را

بزرگ تر از چشم ما نشان می دهند

 

حقیقتن من

همیشه از زن هایی می ترسم که

لباس شان قشنگ است

چشم های شان قشنگ است

حرف های شان قشنگ است

پای زندگی اما

وسط که می آید

فراموش می کنند

مـا آدم ها

از پسِ این همه تنهایی بر نمی آییم

 

خسته نیستم ؟!

برعکس

دارم به تک تکِ لباس هایم فکر می کنم،

بارِ اول نیست

من همیشه

به اشتباهاتم خیره می شوم

اما کاری از دستم بر نمی آید

 

ما اگر به هم فکر می کردیم

سکته

به خوابِ کسی حمله نمی کرد

پزشک ها هم

به این راحتی

دست به سرنوشت مان نمی زدنند

 

حالا

تو هم سعی کن

لباس من را بپوشی

جهان باید

کوچک تر از چمدان ما باشد.

 

 

وجه اشتراک

هر مردی در پاکستان

یا زنی در آفریقا

می فهمد

اندوخته ی بانکی اش

هیچ کمکی

در سپری شدنِ عمرش نمی کند

انکار نکن!

گیلان را خوانده ام

می فهمم

بدنت زیرِ باران

بیشتر از دوشِ حمام

آب را خوشحال کرده است

 

بچه که بودم

جوانی ام را نقاشی می کردم:

ماهور می نواختم

مردم، شیرینی می خوردند

و پدرم

کسی شده بود

[ ببخشید ، طفره رفتم! ]

 

ما آدم ها

خیلی،

خیلی گناه داریم

همه چیز را می فهمیم

اما ادامه می دهیم

مثلن

نه من نقاشِ خوبی شدم

نه مردی در پاکستان

پایش به بانک باز می شود

 

برای خودم متأسفم

تو هم

جایی به من رسیده ای که

7 گیلان

از دلت پرت شده ست

زندگی از قلبت

 

خستگی ات

شبیـــهِ من است

دوستت دارم.

 

 

سوت مُمتد

پلیس ها

بی دلیل برای هیچ راننده ای

سوت نمی زنند

 

دست خودم نیست

گاهی مجبورم

حق را به کسی بدهم

که لباسِ قدرت پوشیده باشد

 

حتمن نباید نوروز برسد

همیشه عده ای

تسلیمِ خزانِ زندگی می شوند

و پدرانی

مادرانی

همسرانی

یا حتی فرزندانی

آخرین تصویرِ تصادفِ جاده را

به قبرستان می برند

 

-از سرعت خود بکاهید !-

 

داریم به جایی می رسیم

که زنجیر چرخ هم

نمی تواند کاری کند

 

دیشب خواب دیدم

مُرده بودم:

جاده شلوغ شده بود

همه از

ادامه ی مسیر می ترسیدند

پلیس ها

بالای جنازه ی من

به عاقبتِ خود فکر می کردند

و آمبولانس(تنها همزبان مرده ها)

می فهمید

همیشه ما مقصر نیستیم

 

حرفم را پس می گیرم

حتی اگر پلیس ها

مدام سوت بزنند

 

حق با من نبود!

جاده ها به سنی می رسند

که دیگر

ماشین ها را دوست ندارند.

 

 

 

بدون وارث

نه در ستاره ها

نه در ماه

شب

شب در پیاده رویی

که زنی کودکش را خواب کرده ست
خلاصه می شود

بقیه ی این شعر

دستکش می خواهد

کلاه می خواهد

پتو می خواهد

مشکل

فقط شب نیست

نفس های زمستان

به هیچ وجه کوتاه نمی آیند

 

–  آسمانِ حجّاج

 برای پرواز مساعد نیست

 طلا

 بازارِ جهان را قیمتی کرد

 و

 نود و نه درصدِ اروپا در افسردگی !

 

شبکه را عوض کن

شب

در این شعر جا نمی شود

با این وضعیت اما

خیلی خوشحالم

من می میرم

مؤمنین می میرند

ظالمین می میرند

 

دنیا

پُشتِ قباله ی هیچکس نمی افتد.

 

بعد از بینایی

بحثِ من و تو نیست

بعضی از مردم

سال ها

پس از به دنیا آمدن شان

متولد می شوند

 

تعجب نکن!

ما همه

در شبی بی پایان

پا به دنیا گذاشته ایم

حرف می زنیم

ستاره می چینیم

رویا می خریم

قرعه هم اگر به نام مان افتد

پزشکِ معالجی خواهیم شد

که تیغ جراحی اش

خواهشِ ذهن ِ بیمار را

به حلاوتِ حیات باز می گرداند

 

زندگی اما این نیست !

من

شب های زیادی

دنبال خودم گشته ام:

آتش کرده ام

آواز خوانده ام

اشک ریخته ام

دیر وقت هم

بدون دکمه

بدون لباس

حتــا بدون پاهایم

به خانه آمده ام

و تیغِ هیچ جراحی

به ستاره ای در سَرَم

اصابت نکرده است

 

حالا اما مدتی ست

همه چیز عوض شده است

 

راستش دیر وقت

به پشت بام می روم

به شب نگاه می کنم

نگاه می کنم راه می روم

نگاه می کنم راه می روم

نگاه می کنم راه می روم

اصلن

بلند شو بیـا !

دلتنگی

با خطوط اینترنت راه به جایی نمی بَرَد

.

.

.

خسته ام

خسته ام از شهر و آدم هایی که

از آسمانِ این ارتفاع

تنها

چشم اندازِ چند برج و بالکن را نشانه رفته اند

 

بلند شو بیـا

من

متولد نخواهم شد

مگر روزی خدا

چشمش را نَشُسته باشد

به وقتِ خلوت خویش

از دیدنِ این همه تاریکی

  

 

اردوان انوشه

 

انتشارات نگاه

 

توضیحات تکمیلی

پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

99298

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-314-2

قطع

تعداد صفحه

128

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

170

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “آپارتمان عمر: اردوان انوشه”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This