(021) 66480377-66975711

صداى پاى آب

10,000تومان

بهروز ثروتيان

هدف از نوشتن این کتاب، آشنا ساختن جوانان با شعر و زندگی سهراب سپهری و شیوه بیان و زبان اوست‏.‏ در این تحقیق تا جایی که امکان دارد کوشش شده مطالب، به صورتی کوتاه و ساده، گفته شود و هر چه بیشتر از ابیات سهراب نقل گردد و ناگزیر به سبب عهد بر محدود بودن شماره صفحات این دفتر، جای نقد و نظر گسترده و موشکافانه نیست و در هر بحثی به اشاره ای کوتاه بسنده شده است‏.‏
نوشتار حاضر در دو فصل، شامل بررسی زندگی و شعر “سهراب سپهری” است و در هشت فصل دیگر، “هشت كتاب” سهراب به بحث گذاشته شده و تنها “صدای پای آب” به اختصار گزارش شده است.

توضیحات

گزیده ای از کتاب صداى پاى آب | نقد و بررسى اشعار سپهرى

آن چه پیش از هر سخنی در “هشت کتاب سهراب، خود نمایی می‌کند، جلوه‌ی مفاهیم و معانی قرآنی است که خواه ناخواه در آینه‌ی ذهن شاعر، جای گرفته و در بستر کلام وی آشکارا جاری است و اگر گاه گاهی در شعر سهراب، اشاراتی صریح به حکمت چین و معرفت هند نشانه‌ای از هایکوهای ژاپن، دیده می‌شود، آن همه حکایت از بیداری آگاه هنرمند می‌کند و ستودنی است…

در آغاز کتاب صداى پاى آب | نقد و بررسى اشعار سپهرى، می خوانیم

فهرست

پیش‌گفتار   ۷

فصل یکم

درباره زندگى سهراب سپهرى    ۱۷

سال‌شمار زندگى سهراب سپهرى             ۳۷

فصل دوّم

شعر سپهرى            ۴۱

فصل سوّم

کتاب اوّل. مرگ رنگ            ۵۱

فصل چهارم

کتاب دوّم. زندگى خواب‌ها      ۶۳

فصل پنجم

کتاب سوّم. آوار آفتاب           ۷۵

فصل ششم

کتاب چهارم. شرق اندوه          ۸۷

فصل هفتم

کتاب پنجم. صداى پاى آب      ۹۵

فصل هشتم

کتاب ششم. مسافر    ۱۷۷

فصل نهم

کتاب هفتم. حجم سبز             ۱۸۳

فصل دهم

کتاب هشتم. ماهیچ، ما نگاه      ۲۰۷

سخن پایانى            ۲۲۵

فهرست مآخذ اصلى کتاب        ۲۳۹

پیش‌گفتار

]و >نوح<کشتى مى‌کردید، و هرگاه برگذشتید برو، گروهى از قوم او، افسوس مى‌کردند برو، گفت: اگر مى افسوس دارید[۱]  از ما، ما هم

افسوس داریم…[

               (میبدى، ۱۳۵۷، ج ۴، ص ۳۸۳)

ه   قایقى خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ‌کسى نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند…

          (سپهرى، ۱۳۷۲، پشت دیوارها، ص ۳۶۳)

هدف از نوشتن این دفتر، آشنا ساختن جوانان با شعر و زندگى سهراب سپهرى و شیوه بیان و زبان اوست.

در این تحقیق تا جایى که امکان دارد کوشش شده مطالب، به‌صورتى کوتاه و ساده، گفته شود و هرچه بیش‌تر از ابیات سهراب نقل گردد و ناگزیر به سبب عهد بر محدود بودنِ شماره صفحاتِ این دفتر، جاى نقد و نظر گسترده و موشکافانه نیست و در هر بحثى به اشاره‌اى کوتاه، بسنده شده است.

پیشاپیش لازم است دانسته شود که شغل شاغِل و هنر جهان آوازه سهراب سپهرى، نقّاشى‌هاى وى است که در موزه‌ها و نمایشگاه‌هاى خارج از کشور به معرض تماشا گذاشته شده و بیش‌تر مردم دنیا سهراب را با نقّاشى‌هاى او مى‌شناسند و در این دفتر درباره نقّاشى و سبک هنر نقّاشى وى سخنى گفته نمى‌شود و نگارنده، تخصصّى در این رشته ندارد.

باز آنچه پیش از هر سخنى گفتنى است و در هشت کتاب سهراب و در نخستین بررسى و دیدار، خودنمایى مى‌کند، جلوه مفاهیم و معانى قرآنى است که خواه ناخواه در آیینه ذهن شاعر جاى گرفته و در بستر کلام وى آشکارا جارى است و سهراب نیز همانند همه هنرمندان جهان در آغوش فرهنگ زادگاه خویش بالیده و روى به سوى کعبه زبان مادرى و محراب سنّت‌هاى ملّى و دینى ایران‌زمین دارد.

ه   سال‌ها این سجود طراوت

مثل خوشبختى ثابت

روى زانوى آدینه مى‌نشست.

صبح‌ها مادر من براى گل زرد

یک سبد آب مى‌برد

من براى دهان تماشا

میوه کالِ الهام مى‌بُردم.

          (بى‌روزها عروسک، ص ۴۳۹)

در سه جمله سه کلمه: سجود، روى زانو نشستن و الهام، روییده از کشتزار سنّت‌هاى ملى و دینى است. و اگر گاه‌گاهى در شعر سهراب اشاراتى صریح به حکمت چین و معرفت هند و نشانه‌اى از هایکوهاى ژاپن دیده مى‌شود، آن‌همه حکایت از بیدارى آگاه هنرمند مى‌کند و ستودنى است ولیکن در شعرى چون «نشانى» نیازى به سفرهاى دور و دراز نیست و خورشید، سپیدار، فلق، کوچه‌باغ، صداقت، بلوغ، صمیمیّت، نور، دوست و حتى ترسى شفّاف، همه از نژاد ایرانى و در جامه زبان فارسى است.

ه   «خانه دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثى کرد.

رهگذر شاخه نورى که به لب داشت به تاریکىِ شن‌ها بخشید

و به انگشتْ، نشان داد سپیدارى و گفت :

«نرسیده به درخت،

کوچه‌باغى است که از باغ خدا سبزتر است،

و در آن عشق به اندازه پَرهاىِ صداقت آبى‌ست.

مى‌رَوى تا تهِ آن کوچه که از پشتِ بلوغ، سر به‌در مى‌آرد

پس به سمت گل تنهایى مى‌پیچى،

دو قدم مانده به گُل،

پاى فوّاره جاویدِ اساطیرِ زمین مى‌مانى

و ترا ترسى شفّاف فرامى‌گیرد.

در صمیمیّتِ سیّال فضا، خش‌خشى مى‌شنوى :

کودکى مى‌بینى،

رفته از کاج بلندى بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او مى‌پرسى

خانه دوست کجاست.»

          (نشانى، ص ۳۵۸)

و این کودک در همه جاى هشت کتاب خود سهراب است که نور خورشید در لبه کویر و در زادگاه شاعر، نخست به سرشاخه سپیدارى مى‌افتد که در کوچه‌باغ دوران کودکى و نوجوانى وى سرسبز است و در آن‌جا عشق به اندازه پرهاى مرغ صداقت (مرغ عشق) آبى است و شاعر در همین باغ، دورانِ بلوغ را پشت سر مى‌گذارد و هم‌چون گُلى زیبا و تنها، زندگى مى‌کند و در پاى اسطوره‌هاى فرهنگ ایرانى اسلامى به‌انتظار مى‌ماند و او را ترسى شفّاف فرامى‌گیرد و سرانجام به شناختى روشن و آشکار مى‌رسد و از لانه نور حق، مرغک معرفت برمى‌دارد و به نشانى خانه دوست دست مى‌یابد.

حال هرکس مى‌تواند به هر طریقى که خود مى‌داند در دریاهاى دوردست سفر کند و از همین خورشید و همین باغ و شاخه نور در همه زمین‌ها و آسمان‌ها نشانى بدهد و همه پیام‌آوران و پیامبران شرق و غرب را به شهادت بطلبد.

و امّا خرد همیشه فرمانرواى خوبى است تا ما را پیش از هر جایى، در

نزدیک‌ترین کوچه‌باغ‌ها به دیدار جنّاتِ قرآن ببرد البتّه اگر بدانیم «جنّت» نیز در لغت به معنىِ باغ انگور است :

ه   در باغ

    یک سفره مأنوس

   پهن

   بود.

چیزى وسط سفره، شبیه

ادراکِ مُنوّر :

یک خوشه انگور

     روى همه شائبه را پوشید.

          (وقت لطیف شن، ص ۴۱۸)

ه   دور باید شد، دور.

مرد آن شهر اساطیر نداشت،

زن آن شهر به سرشارى یک خوشه انگور نبود.

          (پشت دریاها، ص ۳۶۳)

ه   روى زمین‌هاى محض

راه برو تا صفاى باغ اساطیر.

و لبه فرصت تلألؤ انگور

حرف بزن، حورى تکلّم بَدوى!

          (همیشه،ص ۴۰۳)…

هم‌چنین است درخت، کوه، آب، ابر، خورشید و همه عناصرِ طبیعت خدا که در کتاب الهى بیش‌تر از هشت کتاب سپهرى مکرّر در مکرّر آمده است و شاید سپهرى خوش‌تر از همگان، نکته‌هاى قرآنى را درمى‌یابد.

«وَ عِبادُ الرَّحْمنِ آلَّذِینَ یَمشُونَ عَلَى آلأرْضِ هَوْنآ وَ إِذَا خاطَبَهُمُ آلْجَـهِلُونَ قَالُوا سَلامآ. (۶۳ / فرقان ۲۵)

در ترجمه این آیه، استاد مهدى فولادوند مى‌نویسد :

و بندگان خداىِ رحمان کسانى‌اند که روى زمین به‌نرمى گام برمى‌دارند؛ و چون نادانان ایشان را طرف خطاب قرار دهند به ملایمت پاسخ مى‌دهند، و ترجمه این کلام آخر یعنى «قالوا سلامآ» ]گویند سلامى[، در تفسیر میبدى آمده است: «گویند ما از سخنِ نادانان بیزاریم». (میبدى، ۱۳۵۷، ج ۷، ص ۵۸)

و امّا سهراب سپهرى به زبان شعر مى‌گوید :

ه   «فتح یک قرن به دست یک شعر

فتح یک باغ به دست یک سار.

فتح یک کوچه به دست دو سلام.

فتح یک شهر به دست سه چهار اسب‌سوار چوبى

فتح یک عید به دستِ دو عروسک، یک توپ.

          (صداى پاى آب، ص ۲۸۴)

در جاى جاى هشت کتاب معانى و مفاهیم پُر گل و شکوفه قرآنى در ساقه‌هاى سرسبز ادب فارسى و رگبرگ‌هاى زبان سپهرى جارى است :

ه   به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه‌اى در قفس است…

سر هر کوه رسولى دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم

تا کُلاه از سرشان بردارد.

خانه‌هاشان پُر داوودى بود،

چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صداى سفر آینه‌ها آشفتیم.

          (حجم سبز، ص ۳۷۶)

ه   گاه در سینىِ فقر خانه

میوه‌هاى فروزانِ الهام را دیده بودم.

در نزول زبانِ خوشه‌هاى تکلّم صدادارتر بود…

          (بى‌روزها عروسک، ص ۴۴۰)

در این بحث، سخن به درازا مى‌کشد و نگاهى به کلماتِ یک بندِ

ده‌دوازده سطرى زیر کافى است :

ه   من مسلمانم.

قبله‌ام یک گل سرخ.

جانمازم چشمه، مُهرم نور.

دشت سجّاده من.

من وضو با تپش پنجره‌ها مى‌گیرم.

در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف.

سنگ از پشتِ نمازم پیداست :

همه ذرّات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتى مى‌خوانم

که اذانش را باد، گفته باشد سرِ گلدسته سرو.

من نمازم را پى «تکبیره الاحرامِ» علف مى‌خوانم،

پىِ «قد قامتِ» موج.

کعبه‌ام بر لب آب،

کعبه‌ام زیر اقاقى‌هاست.

کعبه‌ام مثل نسیم، مى‌رود باغ به باغ، مى‌رود شهر به شهر.

«حجرالاسودِ» من روشنى باغچه است.

          (صداى پاى آب، ص ۲۷۳)

ناگفته نماند که در شعر مسافر، واژه‌هاى اساطیرى ادیان و مذاهب دیگر و نام‌هاى جغرافیایى شهرهاى تاریخى، شاعرِ سفر کرده به دیار شرق و غرب را به خود مشغول مى‌دارد (کتاب ششم در این دفتر) و در شعر زیباى Bodhi (بودا) به هم‌پایى گرگ و میش در فلسفه بودا، نگاهى آشکار و بى‌گمان دارد :

ه   آنى بود، درها وا شده بود.

برگى نه، شاخى نه، باغ فنا پیدا شده بود.

مرغان مکان خاموش، این‌خاموش، آن‌خاموش. خاموشى گویا شده بود.

آن پهنه چه بود: با میشى، گرگى هم‌پا شده بود.

نقش صدا کم‌رنگ، نقش ندا کم‌رنگ. پرده مگر تا شده بود؟

من رفته، او رفته، ما بى‌ما شده بود.

زیبایى تنها شده بود.

هر رودى، دریا.

  هر بودى، بودا شده بود.

          (بودا، ص ۲۴۰)

در همین آغاز سخن باید گفت :

این دفتر مشق خطّى بسیار ابتدایى و ساده است که براى آگاهى از شیوه اندیشه و بیان سهراب سپهرى نوشته شده است و عهد بر کوتاهى و شماره معدود صفحات بوده است. در دو فصل نخستین، زندگى و شعر سهراب بررسى شده و در هشت فصل دیگر، هشت کتابِ سهراب مورد بحث قرار گرفته و تنها «صداى پاى آب» (صفحات ۲۹۹ ـ ۲۶۷ هشت کتاب) به اختصار گزارش شده و شارح جز شرح حال وى از هیچ نظر و نوشته‌اى بهره نبرده و نظر شخصى خود را نوشته است تا هرچه گفته مى‌شود از دیدگاهى نو بى‌تأثر بوده باشد. و به‌روشنى گفته مى‌شود که هیچ‌گونه توضیحى بیرون از دایره سخن سپهرى مطرح نگردیده تا اگر سهراب گفته: «کودکى را دیدم، ماه را بو مى‌کرد» همان کودک و همان ماه، چون شاخه‌گلى خوشبو پیش چشم خواننده شعر سهراب قرار گیرد. بى‌گمان همین توضیح ساده نیز بى‌خطا و لغزش نخواهد بود اگرچه سهراب در زمان ما و به زبان ما سخن گفته است و از آغاز تا پایان این دفتر، هر جا بیتى معنى شده، زیبایى کلام روشن و زلال سهراب لطمه خورده
امّا چاره‌اى نبوده است بالاخره باید بدانیم وقتى که سهراب مى‌گوید: «بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم». چه مى‌گوید؟ و هر شرح و تعبیرى که آمده است نظر نویسنده این کتاب است و اى بسا سازگار با منطق ذهنى بسیارى نباشد و یا خود سهراب اصلا از آن معنى خبرى نداشته باشد، از همین است که غزلسراى عارف و بزرگ ایران زمین مى‌گوید :

جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بنه         چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

          (غزلیات حافظ، ص ۲۹۶)

البتّه نظر حافظ، ناظر به شرح و تفسیر کتاب مقدّس قرآن کریم است. آنچه در بررسى هنر و اندیشه سهراب براى هر پژوهشگرى شگفت‌انگیز است؛ جهان‌بینى خاص، سهراب است که در عصر پرخاش‌ها و خشم‌هاى پُشت‌شکنِ زمان ما، سهراب از دنیایى خبر مى‌دهد که آرام‌تر و دنیایى دیگر است :

ه   در جنگل من، از درّندگى نام و نشان نیست.

در «سایه ـ آفتابِ» دیارت قصّه «خیر و شر» مى‌شنوى.

          (آوار آفتاب، ص ۱۶۴)

در پایان باید گفت که «من شکفتن‌ها را مى‌شنوم.»

دوست شاعر و فاضلم آقاى کامران زمانى نعمت‌سرا، این دفتر را دیده و زحمت خواندنش را کشیده و اظهارنظر کرده‌اند، سپاسگزارم. و آقاى علیرضا رئیس‌دانایى رئیس آگاه و شریف انتشارات نگاه براى چاپ و نشر آن مهر تأیید زده‌اند جاى سپاس هست. هم‌چنین سرکار خانم سیما اکرم‌زاده زحمت تایپ آن را با دقّتى بسیار مسؤولانه به‌عهده داشته‌اند، جاى قدردانى است. زندگى بر همه عزیزان خوش و شیرین باد والسّلام.

          چهارم آبانماه ۱۳۸۳ ـ گوهردشت کرج

               دکتر بهروز ثروتیان

[۱] . افسوس دارید: مسخره کنید.

اطلاعات بیشتر

وزن 300 g
ابعاد 21 × 14 cm
وزن

300

پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

94491

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-276-7

قطع

تعداد صفحه

240

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “صداى پاى آب”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *