(021) 66480377-66975711

زن شبانه ی موعود

1,750تومان

پوران فرخزاد

نشان زن در آثار سهراب سپهری

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

در آغاز کتاب زن شبانه ی موعود می خوانیم :

 

فصل اوّل

 

 

 

ابرهاى آبزا روى هم تلنبار شده‌اند، آسمان تا بى‌نهایت خاکسترى‌ست و فضا در انتظارى بنفش فشرده مى‌شود؛ خاکسترى که خاکسترى‌تر، بنفش که بنفش‌تر و انتظار که فشرده‌تر مى‌شود، فریادى به گوش مى‌رسد و در پلک زدنى باران مى‌زند و آسمان خزان در اوج بى‌حوصلگى روى شیشه‌هاى پنجره، زار زار به گریه درمى‌آید.

سهراب که مدتى است با من همراه و هم‌نفس و هم‌اتاق شده و روز و شب‌ام را احاطه کرده، خواندن شعر تازه‌اش را نیمه‌تمام مى‌گذارد و به‌سوى پنجره هجوم مى‌برد و چهره‌اش را کودک‌واره به شیشه‌ى باران‌خورده مى‌چسباند. انگار در اتاق مى‌بارد، روى موهاى او، موهاى من، ذهن او و ذهن من. دست‌ام را روى ورق‌هاى سپید هشت کتاب ـ کتابى که بسیار دوست‌اش دارم ـ مى‌گذارم تا خیس نشود. برمى‌گردد نگاهى به من مى‌اندازد و نگاهى به توده‌ى کتاب‌هایى که همه‌شان با تصویر خودش آغاز مى‌شود، سپس پاى برهنه بیرون مى‌دَوَد و بدون جوراب وکفش، بدون بارانى و چتر به حیاط بزرگ خانه مى‌زند. چهره‌اش را بالا مى‌گیرد
و باران را چکه، چکه، مى‌نوشد، پیراهن‌اش را بالا مى‌زند و مى‌گذارد باران بر سلول سلول‌هاى‌اش ببارَد و روح‌اش را هم خیس کند. باد دیوانه لابه‌لاى موهاى‌اش مى‌وَزَد و رشته رشته‌هاى سیاه‌اش را چنگه، چنگه مى‌کند و گوش‌هاى‌اش را از هوهو مى‌آکند. سر تا به پاى‌اش خیس و خیس‌تر مى‌شود، اما باک‌اش نیست، مرغ باران را از باران چه باک!… حالا مثل پسربچه‌هاى شیطان، زوزه‌کشان باغچه‌ى خزان‌زده را دور مى‌زند، پاهاى لاغر و دراز و لخت‌اش را که هم‌چون لبوى تنورى سرخ شده است روى برگ‌هاى سرخ و قهوه‌اى مى‌کشد، آن‌ها را لگد مى‌کند. با نوک پنجه‌هاى‌اش شاخه شاخه‌هاى خُرد و شکسته را به این‌سوى و آن سوى مى‌کشد. باد و باران و برگ‌ها را دور مى‌زند، دور، پشت دور، نه آرام و به‌قرار، که با هیجانى پسرکانه، چرخ، چرخ عباسى، خدا من را نندازى… مثل آن‌وقت‌هاى باغ بزرگ کاشان مى‌خوانَد، زمان زندگى در اتاق جادویىِ آبى، وقتى که شب‌ها را با «لولوى شیشه‌ها» و با دیوها و پرى‌هاى قصه‌هاى شگفت‌انگیز مادرش مى‌گذراند و روزها را به شیطنت در باغى سرشار از اقاقى و انار و عرعر و گل‌هاى کاسنى و نیلوفرهاى آبى. با سگ‌ها و گربه‌ها، با مارها و رُتیل‌ها، با کبوترها و چلچله‌ها و بیشتر از همه با خیالپردازى‌هاى عجیب و باورنکردنى و پندارهاى شگفت و دور از عادت‌اش و آن جنون جادویى‌ى ویژه‌ى نوابغ!…

باران تندتر مى‌شود، او هم صداى‌اش را بالاتر مى‌آورد و هم‌چنان مى‌خوانَد، چرخ، چرخ عباسى، اما نه همیشه، گاهى آواز مى‌خوانَد گاهى هم شعرهاى‌اش را… براى که نمى‌دانم… شاید براى سایه‌اش یا شاید براى خودش. شاید هم براى اشباحى که با او در چرخش‌اند، اشباحى محو و مه‌آلوده و بى‌رنگ، که نمى‌بینم اما حس‌شان مى‌کنم.

 

گاهى هم دست‌هاى‌اش را بالا مى‌آوَرَد، پایین مى‌بَرَد و به هم مى‌کوبَد، سپس مى‌دَوَد. مانند فرفره دور خودش، دور باغچه و دور باران مى‌گردد. نفس نفس مى‌زند، اما هم‌چنان چرخ مى‌خورد، چرخ، چرخ عباسى… بعد یک‌باره مثل پسربچه‌اى عاصى جیغ مى‌کشد. جیغ خاکسترى، جیغ آبى، جیغ سبز و بنفش… پیداست باران را خیلى دوست مى‌دارد، من هم او را خیلى دوست مى‌دارم. بیشتر از باران، بیشتر از باد و بهار و بیشتر از خودش، خودِ جدىِ کم‌سخن‌اش، وقتى از میان شعرهاى‌اش بلند مى‌شود دستى به موهاى‌اش مى‌کشد و روبه‌روى‌ام مى‌نشیند، از اوپانیشاد مى‌گوید و از گاتاها، براى‌ام ودا مى‌خواند، از تورات و انجیل مى‌گوید و از اوستا و قرآن… از شهرهاى بیشتر دیده و کم‌تر نادیده، از دیروز، از امروز و از فردا، از زندگى و عشق که رنگ‌اش مثل «پَرهاى صداقت آبى است» از احساس نامراد مرگ تا رسیدن به «گُل هیچ» و درآمیختن با شکوه هیچستان!

آن‌چه را از او بسیار شنیده‌ام دیگر نمى‌شنوم، که حالا دارد با صداى بلند زیر شُرشُر باران، شعر مى‌خوانَد!…

 

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

   فکر را،

   خاطره را

    زیر باران باید برد

 

با همه مردم شهر

  زیر باران باید رفت

  دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید ….. خوابید

زیر باران باید بازى کرد

زیر باران باید چیز نوشت

  حرف زد

   نیلوفر کاشت

زندگى تَر شدن پى در پى

زندگى آب‌تنى کردن در حوضچه‌ى «اکنون» است[۱]

 

 

سهراب شیفته‌ى آب‌هاى پاکیزه‌ى درخشان است و تخمه از ایزد مهر و همتاى مادینه‌اش اردویسور آناهیتا ـ مادر ناآلوده، نگهبان آب‌هاى درخشان دارد.

او نه‌تنها باران، که آب‌هاى روشنِ رَوَنده و آب‌هاى خسته‌ى ایستا را چنان دوست مى‌دارد که مى‌توان او را آبزادى آب‌نوش و آب‌ستا خواند، با روحى آب‌وَش و اندیشه‌ى آبى آسمانى. جارى از چشمه‌ى چشمه‌ها، آبشخور ناب هستى، که چندگاهى را در فرصت آب و آینه در پهنه‌ى جهان، در «آب‌هاى رفاقت» دست و پایى زد، بر «لب کعبه‌ى آب» نیایشى کرد، نقش‌هایى از خود در اقیانوس حیات برجاى گذاشت و
زان‌پس به شور و شوقى ناگفتنى از آب و آینه عبور کرد و رفت و رفت، تا به «هیچ مطلق» که شاید همه چیز است بپیوندد!

سهراب سپهرى در آثار ممتاز خود نه‌تنها از آب، که از شقایق و گل سرخ و سپیدار، از عرعر و اقاقیا، از باد و باران و بیابان، از ماه و خورشید و ستاره نیز غافل نیست وکرکس را همسان یک کبوتر مى‌ستاید. او زاغچه را جدى مى‌گیرد و «گل شبدر» را به همان اندازه دوست مى‌دارد که لاله‌ى قرمز را. نمایه‌هاى رنگ به رنگ طبیعت را چه زیبا چه نازیبا، عاشقانه مى‌بیند و عاشقانه مى‌ستاید و در آمیزه با آن‌ها مى‌زید، از آن‌ها مى‌گوید و از آن‌ها نقش مى‌سازد و آکنده از آن‌ها مى‌میرد و در درونه‌ى خاک جاى مى‌گیرد و تن به تجزیه مى‌سپارد که جزیى از کار و کنش طبیعت است.

اما «مرگ را پایان کبوتر» نمى‌داند و به استمرار بقا باورمند است و مى‌داند در انتهاى گور، از مرده‌ى خود برخواهد خاست و شفاف‌تر از گذشته به زندگى بازخواهد گشت، نه با دستانى خالى، که با پیامى درخشان از نور و روشنایى و بشارتى تازه براى انسان همیشه منتظر.

بدین‌سان سهراب سپهرى نازک‌اندیش و دیده‌ور را به هیچ‌گون نمى‌توان از عشق ـ چه زمینى، چه آسمانى، چه فردى، چه عمومى ـ جدا ساخت، چرا که موجوداتى این‌چنین شفاف و شکننده بى‌تردید از تخمه‌ى عشق سر برمى‌آورند، با عشق به زندگى سلام مى‌گویند، عاشقانه از این سنگلاخ مى‌گذرند و با عشق با آن بدرود مى‌کنند و آن‌چه از آنان باز مى‌ماند، نیز چیزى جز عشق نیست که ماناترین پدیده‌ى حیات است. اگرچه بسامد واژه‌ى سپندىِ عشق در هشت دفتر سهراب سپهرى
بسیار نیست، اما شعشعه‌ى آن در بیشتر کلمات این دفترها در تموج و تابش است، با چنان حرارت ذوب‌کننده‌اى که گروه، گروه عاشقان اصیل را به‌سوى خود فرامى‌خواند و آنان را سودازده‌ى افسون‌هاى خود مى‌کند.

نه‌تنها بسامد واژه‌ى عشق، که بسامد واژه‌ى پرى‌وَشانه زن ـمادرـ طبیعت نیز در شعرهاى سهراب اندک است نه به این دلیل که از عشق و زن گریزان است، بل به‌دلیل حرمت خاصى که به زن دارد و کوشیده است او را تا به جاى ممکن، در بیشتر آثار خود زیر پرده‌ى استتار نگاه‌دارد. هم‌چنان که چیستى و چونى زندگانى‌اش را چه زمینى، چه ذهنى از دیگران پنهان نگاه‌داشته و زبان‌اش به‌ویژه در زندگانى دیدارى و ملموس کم‌تر به از خودگویى باز شده است. او انسانى‌ست مه‌آلود و تاریک که هستى‌اش از تاریکى برمى‌آید و همین تاریکى‌ست که طرح وجودش را به ما مى‌نمایاند :

 

زندگى‌ام

در تاریکىِ ژرفى مى‌گذشت

و این تاریکى

            طرح وجودم را روشن مى‌کرد[۲]

 

 

وزشى مبهم از بى‌رنگى‌اى وَهم‌گونه که اگرچه صداى‌اش شنیده مى‌شد ـمى‌شود ـ  ولى کسى را هرگز به خلوت‌اش راهى نبوده است و کشف بى‌شرط و مطلق آن آسان نمى‌نماید!

 

سهراب که هستى را «ترس‌انگیز و وحشت‌زا» مى‌داند و دست و پاى آدمى را در «قیر شب بسته» مى‌بیند، در واقع در سراسر زندگى خود از ترسى عمیق رنج مى‌کشد و همین ترس است که او را دچار زندگى‌اى درونى ـ ذهنى مى‌سازد و به خوددارى و سکوت مى‌کشاندش. بر چهره‌ى نجیب‌اش نقابى مى‌کشاند و موجودیت‌اش را چنان رمزناک و دست‌نیافتنى مى‌سازد که گشودن‌اش آسان نمى‌نماید، چرا که با همه‌ى شور و شوقى که به کشف اسرار نهفته‌ى آفرینش ـ که خود پاره‌اى از آن‌ست ـ نشان مى‌دهد و روزنه‌هایى که گه‌گاه  در آثارش به روى آن مى‌گشاید، هرگز موفق به باز کردن این گره گول و گم نشده و هیچ‌گاه هم‌چون احمد شاملو که مى‌گوید «به هیئت «ما» زاده شده، به هیئت «ما» درنیامده است، اگرچه بیش از تمامىِ شاعران معاصر، براى درآمدن به این «هیئت» شور و شوق نشان داده، راه پیموده و در نقب‌هاى درون، سرگردانى کشیده است! اما این ترس از چه سازه‌اى سرچشمه مى‌گیرد؟ ژنتیک است و سرشتى و یا اکتسابى؟ عادت است یا عَرضى ـ با آن‌که در آثارش نشانه‌اى از این عامل به‌چشم نمى‌آید ـ یا چنان اندک است که نمى‌توان به آن به‌عنوان سندى شایسته‌ى پذیرش نگریست و با پشتوان آن سخن گفت؛ اما احساس‌اش مى‌توان کرد، که چونان سایه‌اى گریزپا در پاره‌اى از اشعارش در بود و نبود است و بى‌گمان همین احساس پیدا و ناپیداست که سهراب را وامى‌دارد تا بر گِرد خود دیواره‌اى بکشد سخت و ستبر به ماننده‌ى دیوار چین، دیوارى که در رویارویى با قدرت، استوار و پابرجا مى‌نماید؛ اما عاقبت به دلیل ضعف و ناتوانىِ نهفته‌ى درونى فرو مى‌ریزد و آن شخصیت خجول مردم‌گریز را به شخصیتى مهاجم تبدیل مى‌کند.

 

براى راه‌یابى به این معمّا، که شخصیت «مرغ معما» را به‌وجود آورد باید اندکى به پس‌تر برویم، به آغاز کودکىِ سهراب، زمانى که براى او ـکودک ناآرامى که بیشتر وحشت‌زده و ترسیده مى‌نمود ـ قصه مى‌گفتند و یا لالایى مى‌خواندند.

 

اى کودک ترس

   قصه بخوان،

    خواب‌اش کن.

 

ماجرا از کجا آغاز شد؟! از سلسله ژن‌هاى دوردستى که شخصیت نخستین یک موجود را مى‌سازند، یا از قصه‌هاى عجیب و غریبى که بیشتر مادر و گه‌گاه خدمت‌کاران خانه براى‌اش مى‌گفتند، قصه‌هایى مملو از جن و دیو و پرى، فراموجوداتى ستمگر و بى‌رحم، که ابعادشان فزون‌تر از گنجایش ذهنىِ یک پسر نوسال بود؛ غولان آدم‌خوار، عفریته‌هاى حیله‌گر با چنگ و دندان‌هاى تیز و خون‌آلود و جن‌هاى سُم‌دارى که مى‌توانستند از جرز دیوارها بگذرند، قفل درها را به چشم برهم‌زدنى باز کنند و به هرجا بخواهند سر بکشند، موجوداتى فراتر از آدمى، با نیروى وحشتناک تخریب، که مى‌توانند همه چیز و همه جا را در آنى ویران کنند، آرزوها را به‌باد دهند و گرد مرگ را در همه جا بپاشانند، به‌خصوص بچه‌هاى یاغى و سرکش را با یک حرکت لقمه‌ى چپ خود کنند!

از آن نوع قصه‌هاى خیال‌آورى که بیشتر ما در خردسالى شنیده‌ایم و بدتر از این همه، لولوى وحشت‌آفرینى که شب‌ها از پشت شیشه‌هاى تارِ
مه‌گرفته، بچه‌هاى بد را مى‌پاید و آماده‌ى گرفتن، پختن و خوردن آن‌هاست! لولویى که سهراب به او فرانام تازه‌اى مى‌دهد و گاهى او را «انسان مه‌آلوده» هم مى‌نامد.

 

تو را در همه‌ى  شب‌هاى تنهایى

توى همه‌ى شیشه‌ها دیده‌ام

مادر مرا مى‌ترساند

لولو پشت شیشه‌هاست

و من توى شیشه‌ها تو را مى‌دیدم

    لولوى سرگردان

پیش آ

   بیا در سایه‌هامان بخزیم،

  درها بسته

  و کلیدشان در تاریکى دور شد

            بگذار پنجره را به روى‌ات بگشایم[۳]

 

 

آیا این موجود مه‌گرفته ـ لولوى شیشه‌هاى شبانه‌ى کودکىِ سهراب ـ را مى‌توان نخستین سازه‌ى ترس درونىِ او دانست که شرنگ وحشت بزرگ را به او تزریق کرد که از حال تا آینده بیازارَدَش و تا لبه‌ى گور آرامش نگذارَد؟

بى‌تردید سرشتِ وَهم‌زده و خیال‌بافانه‌ى سهراب هم در این باره نقش مهمى را بازى کرده است. او که کودکى رؤیازاد و پنداره‌باف بود، از
آغاز زندگى، هنگامى که هنوز پاى به مدرسه نکشیده و روح‌اش با انضباط ربوت‌واره‌ى مدرسه آشنا نشده بود در باغى بزرگ به جنب‌وجوش سگ‌ها و گربه‌هاى خانه و گه‌گاه به گل‌هاى کاشى دیده مى‌دوخت که بیشتر نقش خورشید و نیلوفر را مى‌نمود و از هر پدیده، خیالى را در سر مى‌پخت که از آن پس در اشکالى درشت‌تر از معمول، در اشعار نوجوانى و جوانى و حتى میان‌سالى‌اش یکایک پدیدار مى‌شدند. شعر زیباى گُل کاشى شاهد صادقى بر این مدعاست.

[۱] . برداشت از شعر «صداى پاى آب».

[۲] . هشت کتاب ـ رویه ۱۰۹.

[۳] . هشت کتاب ـ رنگ خواب ـ لولوى شیشه‌ها.

اطلاعات بیشتر

وزن 208 g
ابعاد 22 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

99121

شابک

978-964-351-236-1

قطع

تعداد صفحه

181

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

208

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “زن شبانه ی موعود”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *