بهار لعنتی

11,000تومان

پاتریک مودیانو

ترجمۀ نازنین عرب

این داستان مرد جوانی است که روزی در یکی از کافه های پاریس با عکاسی به نام فرانسیس ژانسن آشنا می شود و این آشنایی به رابطه دوستانه ای در طول مدت سه ماه می انجامد. مرد جوان تصمیم می گیرد تا فهرستی از تمام عکس هایی که ژانسن گرفته تهیه کند تا حاصل یک عمر هنر او این طور راحت به فراموشی سپرده نشود. ژانسن ولی یک روز بدون خداحافظی آتلیه اش را برای همیشه ترک می کند و از تمام آن سه ماه و خاطراتش تنها دفترچه ای باقی می ماند.

 

هزار نشانه وجود دارد از اینکه تو بوده ای، همین جا کنار من. هزار کلمه نوشته ام از سکوت جاری در عکس هایت و از همه آنها امروز یک دفترچه باقی مانده، فهرستی از هزاران عکس خیالی و آلبوم هایی که هیچ وقت منتشر نشدند.

من از خودم می پرسم آیا همه چیز را خواب دیدم؟ ای کاش مکزیک این قدر از پاریس دور نبود.

توضیحات

گزیده ای از کتاب “بهار لعنتی” نوشتۀ “پاتریک مودیانو”

یک روز، روزی که قرار است مثل هر روز دیگری باشد، با روزمرگی‌ها و همۀ اتفاقات تکراری‌اش، به ناگاه رنگی دیگر به خود می‌گیرد؛ رنگی تند که از پس‌زمینۀ سرد و خام همیشه جدایش می‌کند. یک نگاه، یک لبخند، یک جملۀ ساده، یک حضور نرم، صدای پا و … همه‌چیز عوض می‌شود. این ته‌مایۀ رمان پیش روست. داستان تکان‌خوردن بال پروانه‌ای آن سوی دنیا و تویی که بی‌خبر از همه‌جا، امروزت دستخوش تغییری ناب می‌شود. نه آن پروانه می‌داند که بال زدنش چه‌ها که نخواهد کرد و نه تو که این سوی دنیا، خودت را برای روزی مثل هر روز دیگر آماده کرده‌ای.

داستان ملاقت‌هایی که هیچ‌وقت نخواهیم فهمید چرا اتفاق می‌افتند. چرا من؟ چرا تو؟ چراهایی بی‌جواب. به دنبال جوابش نگرد. جوابی ندارد. اتفاق افتاد؛ ولی تمام نشد. اثرش هست. به خودت نگاه کن… باز هم.

نازنین عرب

آذرماه 1394، تروندهایم، نروژ

در آغاز این کتاب می خوانیم:

 

با فرانسیس ژانسن[1] در نوزده‌سالگی آشنا شدم، در بهار سال 1964 و امروز بر آنم تا همه‌ی آنچه از او می‌دانم، هر چند اندک، بازگو کنم.

یک روز صبح زود در کافه‌ای در میدان دانفر روشرو[2] تنها نبودم، دختری هم‌سن‌وسال خودم همراهم بود. ژانسن درست میز روبه‌روی ما نشسته بود و با لبخندی بر لب به ما نگاه می‌کرد. کیف بزرگی به همراه داشت که روی صندلی نمدی کافه، کنار خودش گذاشته بود. از داخل کیفش یک دوربین عکاسی حرفه‌ای بیرون آورد. یک دوربین رولیفلکس[3] آلمانی که آن روزها مخصوص عکاسی حرفه‌ای بود. اصلاً متوجه نشدم که لنز دوربینش را روی ما متمرکز کرده است. حرکاتش بسیار سریع و درعین‌حال با خونسردی کامل همراه بود. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که یک دوربین رولیفلکس داشت و به‌غیر‌از این درباره‌ی جنس و نوع کاغذی که روی آنها عکس‌ها را چاپ می‌کرد یا روشی که به کار می‌برد تا بازی نور و سایه را به آن زیبایی در عکس‌هایش رقم زند، هیچ نمی‌دانم.

به خاطر دارم همان روزی که برای اولین بار ملاقاتش کردم، از او پرسیدم بهترین دوربین عکاسی کدام است؟ شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت که شخصاً دوربین‌های پلاستیکی مشکی‌رنگ را که در اسباب‌بازی‌فروشی‌ها پیدا می‌شود به بقیه ترجیح می‌دهد. از همان‌ها که وقتی دکمه‌شان را فشار می‌دهید، آب می‌پاشد.

او ما را به فنجانی قهوه مهمان کرد و از ما خواست تا باز هم مدل عکاسی‌هایش شویم، اما این بار در خیابان. سفارشی از مجله‌ای آمریکایی داشت در ارتباط با موضوع عکاسی از نسل جوان در شهر پاریس و حالا او ما را انتخاب کرده بود. به گفته‌ی خودش این ساده‌ترین و سریع‌ترین راه برای او بود و اضافه کرد حتی اگر عکس‌ها رضایت مجله‌ی آمریکایی را جلب نکند، برایش کوچک‌ترین اهمیتی ندارد. فقط می‌خواست سفارش را به سرانجام برساند. درحقیقت آن سفارش صرفاً برایش جنبه‌ی ارتزاق داشت. از کافه که بیرون آمدیم و زیر آفتاب در خیابان قدم زدیم، شنیدم که زیر لب گفت: «بهار لعنتی»[4] اصطلاحی که پس از آن بارها و بارها از آن استفاده کرد.

او از ما خواست روی نیمکت بنشینیم و عکس گرفت. بعد از آن کنار دیواری ایستادیم که سایه‌ی درختان حاشیه‌ی خیابان دانفر روشرو روی آن افتاده بود. من یکی از آن عکس‌ها را دارم. روی نیمکت نشسته‌ایم، من و دوستم. وقتی به آن عکس نگاه می‌کنم، خودم را نمی‌شناسم. شاید به‌دلیل سال‌هایی است که گذشته‌اند، شاید هم دلیلش آن چیزی است که ژانسن از لنز دوربینش دید و ما حتی اگر روبه‌روی آینه می‌ایستادیم و به خودمان نگاه می‌کردیم، بازهم نمی‌دیدیم. دو جوان بی‌نام‌ونشان گمشده در پاریس.

همراه او تا آتلیه‌اش در خیابان فرووآدوو[5] رفتیم. حس می‌کردم دوست نداشت آنجا تنها بماند. آتلیه در طبقه‌ی همکف یک ساختمان بود و در آتلیه مستقیماً به خیابان باز می‌شد، فضایی بزرگ با دیوارهایی سفید. انتهای سالن پله‌های باریکی راه را به نیم‌طبقه‌ی کوچکی می‌برد که از آن به‌مثابه اتاق‌خواب استفاده می‌کرد. تمام فضای آن نیم‌طبقه با یک تخت پر شده بود. یک کاناپه‌ی خاکستری‌رنگ با دو مبل تک به همان رنگ تمام اثاثیه‌ی سالن را تشکیل می‌داد. کنار شومینه‌ای آجری، سه چمدان چرمی‌ قهوه‌ای‌رنگ روی هم چیده شده بود. روی دیوار فقط دو قاب عکس دیده می‌شد، تنها دو عکس. عکس بزرگ‌تر عکس زنی بود که بعد‌ها فهمیدم نامش کولت لوران[6] اس و در عکس دوم دو مرد دیده می‌شدند. یکی از آن دو ژانسن جوان بود که کنار مرد دیگری داخل وان شکسته‎‌ای نشسته بود و فضای اطرافشان به ویرانه‌ای می‌مانست. با وجود خجالتم جرأت کردم از ژانسن درباره‌ی آن عکس بپرسم. او به من گفت در این عکس به‌همراه دوستش روبر کاپا[7]ست. عکس در اوت 1945در برلین گرفته شده است.

تا پیش‌ از آن ملاقات، نام ژانسن را نشنیده بودم و کاملاً برایم بیگانه بودم، ولی روبر کاپا را می‌شناختم. عکس‌هایش با سوژه‌ی جنگ اسپانیا را دیده بودم. علاوه‌براین، در یکی از روزنامه‌ها و مجلات، مقاله‌ای درباره‌ی مرگش در هندوچین خوانده بودم.

در طول سال‌هایی که گذشت، تصویر ژانسن و کاپا نه‌تنها از خاطرم پاک نشده، بلکه برعکس، امروز در ذهنم وضوح و شفافیتی بیش از گذشته یافته است.

در آن عکس ژانسن نسخه‌ی دومی ‌از کاپا به نظر می‌رسید یا مثلاً برادر کوچک‌ترش. برادری که کاپا در حمایت خود گرفته باشد. هر چقدر کاپا با موهای قهوه‌ای روشن، چشمان تیره و سیگار گوشه‌ی لبش، شور و شوق زندگی داشت، ژانسن، بلوند، لاغر با چشمان روشن و خنده‌ی خجالتی و غم‌زده‌اش اصلاً خوشحال به نظر نمی‌رسید. کاپا بازویش را روی شانه‌ی ژانسن گذاشته بود و در نظر من این فقط یک ژست دوستانه نبود، بلکه گویا دست حمایتش را بر شانه‌های ژانسن قرار داده بود.

ما روی آن دو مبل تک نشستیم و ژانسن پیشنهاد داد باهم چیزی بنوشیم. به انتهای سالن رفت و دری را باز کرد. در ظاهراً به آشپزخانه‌ای قدیمی ‌باز می‌شد که آن را به اتاق تاریک تبدیل کرده بود. کمی ‌بعد برگشت و گفت: «متأسفم، اصلاً نوشیدنی ندارم.»

ژانسن صاف روی کاناپه نشست و زانو‌هایش را روی هم انداخت. انگار او مهمان ما بود. من و دوستم نیز سکوت را نشکستیم. سالن با آن دیوار‌های سفیدرنگ، بسیار روشن به نظر می‌رسید. فاصله‌ی کاناپه و آن دو مبل تک از هم بسیار زیاد بود و این فضای خالی سالن را بزرگ‌تر نشان می‌داد، می‌شد گفت همان‌موقع هم معلوم بود ژانسن دیگر آنجا زندگی نمی‌کرد. آن سه چمدان چرمی‌ که نور خورشید از رویشان باز تابیده می‌شد، این حس را منتقل می‌کردند که او هر آن آماده‌ی رفتن است.

ژانسن گفت: «اگر مایل باشید عکس‌ها را بعد از ظهر نشانتان می‌دهم.»

شماره‌تماسش را روی یک جعبه‌ی سیگار نوشتم. خودش گفت که شماره‌تماسش در کتابچه‌ی راهنمای تلفن هم وجود دارد. ژانسن شماره‌ی 9، خیابان فروآدوو دانتون[8]، 75-21.

 

 

 

 

 

 

 

باید پذیرفت که حافظه، گاهی مانند دوربین‌های پولاروید[9] آنالوگ عمل می‌کند. برای مدت سی سال گاه‌گاهی به ژانسن فکر می‌کردم. آشنایی ما مدت زمان زیادی طول نکشید. او در ژوئن سال 1964 فرانسه را ترک کرد و من این سطور را در آوریل 1992 می‌نویسم. هیچ‌گاه هیچ خبری از او به دستم نرسید و پس از گذشت این سالیان حتی نمی‌دانم او زنده است یا مرده. خاطرات من از ژانسن گویی به خوابی زمستانی فرو رفته بود و امروز با آغاز بهار 1992 از یک خواب بلند زمستانی بیدار شده است. شاید به‌خاطر آن عکس قدیمی‌است، همان عکس قدیمی که از آن دوست و خودم پیدا کردم. پشت عکس مهری با جوهر آبی‌رنگ خورده:

عکاس: ژانسن.

کپی‌برداری ممنوع.

شاید هم تنها به این دلیل باشد که فصل بهار رسیده است و همه‌ی فصل‌های بهار به هم شباهت دارند.

امروز هوا آرام بود. درختان پارک ابزرواتوار[10] جوانه زده بودند. آوریل سال 1992 با آوریل 1964 هم‌پوشانی می‌کرد و همین‌طور با همه‌ی ماه‌های آوریل که در آینده می‌آمدند. خاطره‌ی ژانسن تمام بعد از ظهر دنبالم می‌کرد و همیشه دنبالم خواهد کرد. ژانسن کسی است که هیچ‌وقت به‌درستی نشناختمش.

کسی چه می‌داند، شاید شخص دیگری کتابی درباره‌ی او بنویسد همراه با عکس‌هایی که از او یافته است. مجموعه کتابی با جلد سیاه‌رنگ، در قطع جیبی درخصوص عکاسان مشهور وجود دارد، ولی در آن کتاب هیچ اطلاعاتی درباره‌ی ژانسن موجود نیست. او استحقاقش را داشت. از امروز تا آن روزی که چنین کتابی درباره‌ی ژانسن نگاشته شود، اگر این چند خط او را از سایه بیرون بیاورد، بسیار خوشحال خواهم شد. سایه‌ای که او خود مسبب آن بوده است.

به‌نظرم در اینجا لازم است اطلاعات اندکی را که درخصوص او جمع‌آوری کرده‌ام، ارائه دهم. ژانسن در سال 1920 در آنور[11] به دنیا آمد. وی هرگز پدرش را نشناخت. مادرش و خود او ملیت ایتالیایی داشتند. چند سالی در بروکسل تحصیل کرد و پس از آن در سال 1938 بلژیک را ترک کرد و به پاریس آمد. در پاریس در مقام دستیار برای چندین عکاس کار کرد. همان سال‌ها با روبر کاپا آشنا شد و همراه او در ژانویه‌ی 1939 به بارسلون و فیگرا[12] رفت. او مهاجرت آوارگان اسپانیایی تا مرزهای فرانسه را همراه آنان دنبال کرد. در ژوئیه‌ی همان سال مسابقات دوچرخه‌سواری دور فرانسه را به‌همراه کاپا پوشش داد. با شروع جنگ، کاپا با دردست‌داشتن دو ویزا به او پیشنهاد داد فرانسه را ترک کنند و به آمریکا بروند. ژانسن درست پیش از رفتن و در لحظه‌ی آخر تصمیم می‌گیرد در فرانسه بماند و دو سال نخست اشغال فرانسه را در پاریس بگذراند. به یمن آشنایی با یک روزنامه‌نگار ایتالیایی مدتی برای سرویس عکاسی مجله‌ی تمپو[13] کار می‌کند. در یک حمله‌ی پلیسی دستگیر شده و به اردوگاه یهودیان درانسی[14] فرستاده می‌شود و تا زمانی‌که کنسولگری ایتالیا موفق شود اتباع کشور خود را آزاد کند، در آن اردوگاه می‌ماند. پس از آزادی به استان اوت ساووآ[15] پناه می‌برد و تا پایان جنگ همان جا می‌ماند. پس از اتمام جنگ به پاریس برمی‌گردد و کاپا را دوباره پیدا می‌کند. آنها همراه هم به برلین می‌روند. در طول سال‌های پس از آن برای آژانس ماگنوم[16] فعالیت می‌کند. ژانسن پس از مرگ کاپا و کولت لوران، همان دوستی که پرتره‌ای از او به دیوار اتاقش بود، بیش‌از‌پیش به انزوا فرو می‌رود.

من از بیان این جزئیات حس خوبی ندارم. می‌توانم ناخشنودی ژانسن را تصور کنم اگر این جزئیات زندگی‌اش را چنین به‌وضوح در اختیار عموم می‌دید. او خیلی کم حرف می‌زد و از هیچ کاری برای اینکه فراموش شود دریغ نمی‌کرد حتی رفتن به مکزیک در ژوئن 1964 و قطع کلیه‌ی تماس‌ها با آشنایان اندکش. اغلب به من می‌گفت: «به مکزیک که رسیدم برایتان کارت‌پستالی می‌فرستم تا نشانی‌ام را داشته باشید.»

من سال‌ها بیهوده انتظار کشیدم. فکر نمی‌کنم او روزی چشمش به این سطور بیفتد. اگر چنین اتفاقی رخ دهد شاید کارت‌پستالی از او دریافت کنم از جایی مثل کورناواکا[17]. شاید هم دست‌خطی کوتاه برایم بفرستد که دهنت را ببند.

ولی نه، من هیچ خبری از او به دستم نخواهد رسید. برای من کافی است تا به یکی از عکس‌هایش نگاهی بیاندازم تا به مهارت او در هنرش پی ببرم و حتی مهارتی بسیار ارزشمند و درعین‌حال غیرقابل‌دسترس که در زندگی‌اش داشت: مهارت در سکوت. یک روز بعد از ظهر به دیدارش رفتم. او عکس من و دوستم را برایمان آماده کرده بود. از من پرسید چه آرزویی برای آینده‌ام دارم. من جواب دادم: «نویسندگی.»

این حرفه از نگاه او «تربیع دایره»[18] بود. دقیقاً همین اصطلاح را به ‌کار برده بود. درحقیقت ما با کلمات می‌نویسیم و او در جست‌وجوی سکوت بود. عکس می‌تواند سکوت را تداعی کند ولی کلمات… حتماً این به‌نظرش هیجان‌انگیز آمده بود: موفقیت در تداعی سکوت با کلمات. از ته دل خندید: «که ‌این‌طور، پس می‌خواهید چنین کنید؟ باشد، من روی شما حساب می‌کنم، ولی سعی کنید این تلاش مانع خواب آرامتان نشود.»

او به من گفت که از بین تمامی ‌علامت‌های نگارشی علامت تعجب را دوست دارد.

روزی از او درباره‌ی همه‌ی عکس‌هایی که در بیست‌وپنج سال گذشته گرفته بود، پرسیدم. آن سه چمدان چرمی‌ را نشانم داد، همان‌ها که روی هم چیده شده بودند: «همه‌ی عکس‌ها آنجاست. اگر دوست داشتید نگاهی بیندازید…»

سپس از جایش بلند شد و با خونسردی کامل چمدان بالایی را باز کرد. پر از عکس بود. چند تایی عکس هم از چمدان بیرون افتاد. او حتی آن عکس‌ها را ازروی زمین برنداشت. داخل چمدان را گشت. عکس‌های بیشتری از چمدان بیرون افتاد و روی زمین پخش شد. بالاخره یک آلبوم از بین همه‌ی عکس‌‌های داخل چمدان پیدا کرد و به من داد.

«بفرمایید. من این آلبوم را وقتی درست کردم که تقریباً هم‌سن‌وسال شما بودم. این باید آخرین نسخه‌ی باقی‌مانده از آن در تمام دنیا باشد… مال شما‌.»

انتشارات کولومبیر[19] در 1946 آلبوم برف و خورشید را در سوئیس و در شهر ژنو منتشر کرده بود. من عکس‌های روی زمین را جمع کردم و به او گفتم این اصلاً درست نیست که این عکس‌ها را در این وضعیت رها کند. بهتر است این عکس‌ها طبقه‌بندی و فهرست شوند. با تعجب نگاهم کرد: «وقتش را نداریم. من یک ماه دیگر به مکزیک می‌روم.»

من تصمیم گرفتم این کار را انجام دهم. به‌هرحال هیچ کار دیگری نداشتم. درسم را رها کرده بودم. یک آپارتمان متروکه پیدا کرده بودم که پر از اسباب‌اثاثیه بود. از فروش مبل‌ها، تابلوها، فرش‌ها و کتاب‌های آن آپارتمان اندکی پول به ‌دست آورده بودم که تقریباً کفاف یک سال زندگی‌ام را می‌داد.

هیچ‌گاه نخواهم فهمید نظر ژانسن درباره‌ی کار من چه بود. به‌نظرم بی‌تفاوت بود، ولی به‌هرحال دسته‌ی کلید یدکی آتلیه‌اش را به من داد تا در نبود او هم بتوانم کارم را انجام دهم. من بیشتر وقت‌ها در آن سالن بزرگ با دیوار‌های سفید تنها بودم. ژانسن هر بار که سری به آنجا می‌زد، از دیدن من تعجب می‌کرد. یک روز بعد از ظهر که مشغول جداکردن عکس‌ها بودم ژانسن هم سر رسید. بدون اینکه چیزی بگوید روی مبل نشست و به من چشم دوخت و بعد از مدتی از من پرسید: «برای چه این کار را می‌کنید؟»

آن شب ناگهان نسبت‌به کار من کمی ‌اشتیاق نشان داد. به او گفتم که این عکس‌ها مستندی ارزشمند است از آنچه در این عکس‌ها ثبت شده و همه‌ی آن آدم‌ها امروز ناپدید شده‌اند. شانه‌هایش را بالا انداخت: «من اصلاً دلم نمی‌خواهد چشمم به اینها بیفتد…»

لحن صدایش غمگین بود. لحنی که در او سراغ نداشتم. «می‌دانید پسرجان، هرکدام از این عکس‌ها برای من در حکم یک ندامت است… بهتر است میز پاک باشد[20]…»

هر بار که یک اصطلاح کاملاً فرانسوی مثل تربیع دایره یا میز پاک‌کردن به کار می‌برد، لهجه‌اش بیشتر نمود داشت.

او در آن زمان چهل‌وچهار سال سن داشت و من امروز حس او را بهتر درک می‌کنم. او می‌خواست همه چیز را فراموش کند… حتی فراموشی بگیرد… ولی در گذشته چنین نبود… پشت هرکدام از عکس‌هایش توضیحاتی نوشته بود با ذکر جزئیات دقیق، تاریخ، محل و نام شخصی که در عکس دیده می‌شد. حتی گاهاً شرح مختصری درباره‌ی عکس هم به‌ چشم می‌خورد. من آن توضیحات پشت عکس‌ها را نشانش دادم.

«آن روزها مثل الان شما همین قدر وسواس داشتم، ولی از آن روزگاران تا امروز خیلی فرق کرده‌ام.»

زنگ تلفن به صدا درآمد و او جمله‌ی همیشگی‌اش را تکرار کرد: «بگویید من نیستم.»

صدای زنانه‌ای آن سوی خط با من صحبت می‌کرد. قبلاً هم چندین بار تماس گرفته بود، شخصی به‌نام نیکول[21].

همیشه من به تلفن جواب می‌دادم. ژانسن حتی نمی‌خواست بداند چه کسی تماس گرفته است. می‌توانستم تصور کنم چطور تا پیش از آمدن من روی مبل در این سالن بزرگ و خالی می‌نشسته و در سکوت به صدای زنگ این تلفن گوش می‌داده است.

گاهی وقت‌ها زنگ در را می‌زدند. ژانسن از من خواسته بود هیچ‌وقت در را باز نکنم چرا که مردم _ همیشه همین کلمه‌ی نامفهوم را استفاده می‌کرد _ ممکن است بی‌اجازه وارد شوند و همان جا در آتلیه منتظرش بمانند. هر بار که زنگ در را می‌زدند من خودم را پشت کاناپه پنهان می‌کردم. می‌ترسیدم سایه‌ام از پنجره‌ای که رو به خیابان باز می‌شد، دیده شود. آن‌موقع‌ها حس می‌کردم مثل کسی هستم که به‌زور وارد آنجا شده است. می‌ترسیدم آن‌هایی که در می‌زنند، حس کنند شخصی مشکوک داخل خانه است و به نزدیک‌ترین مرکز پلیس گزارش دهند.

همان‌طور که خودش می گفت اعضای حلقه‌ی آخر بودند که هنوز هم به او سر می‌زدند. درحقیقت فهمیده بودم که همیشه آدم‌های مشخصی هستند که سراغ او را می‌گیرند. نیکول و ماین دورف‌ها[22]، ژانسن این‌طور صدایشان می‌کرد. هر بار خانم و یا آقای ماین دورف از من می‌خواستند به ژانسن بگویم هر چه سریع‌تر با آنها تماس بگیرد، من اسامی را روی تکه‌کاغذی می‌نوشتم و همه‌ی پیغام‌ها را به او می‌رساندم اگرچه حس کرده بودم که کوچک‌ترین اهمیتی برایش نداشت. از بین همه‌ی یادگارهایم از آن دوران، یک تکه کاغذ پیدا کردم. روی کاغذ اسامی نیکول و ماین دورف‌ها و دو نفر دیگری را که هر از گاهی تلفن می‌زدند، یادداشت کرده‌ بودم؛ ژاک بس[23] و اوژن دکر[24].

ژانسن اصطلاح حلقه‌ی آخر را درباره‌ی آنها به کار می‌برد چراکه دایره‌ی دوستان و نزدیکانش در طول سالیان گذشته، رفته‌رفته کوچک و کوچک‌تر شده بود. من این‌طور فهمیده بودم که مرگ روبر کاپا و کولت لوران با فاصله‌ی کمی از هم، شکستی در زندگی‌اش رقم زده بود. از کولت لوران چیز زیادی نمی‌دانم. ژانسن تعداد زیادی عکس از او دارد، ولی هیچ‌وقت چیز زیادی از او نگفت. بیست سال بعد فهمیدم که من در کودکی‌ام با این کولت لوران برخورد داشته‌ام. خودم می‌توانستم درباره‌ی کولت با ژانسن صحبت کنم، به‌هرحال آن‌موقع ازروی عکس‌ها او را نشناخته بودم.

از آن زن تنها یک تصویر برایم باقی مانده بود. بوی عطرش، موهای قهوه‌ای و صدای نرمش که از من می‌پرسید آیا در مدرسه شاگرد خوبی هستم و این‌چنین است که از بعضی تصادفات زندگی هیچ در خاطرمان نمی‌ماند. گاهی اوقات بعضی افراد در زندگی‌مان وارد شده‌اند، آن‌هم چندین و چند بار، درحالی‌که ما هیچ به ‌خاطر نداریم.

بهاری بسیار دورتر از آن بهار که ژانسن را ملاقات کردم، تقریباً ده‌ساله بودم، با مادرم قدم می‌زدم که در پیچ خیابان سن‌گیوم[25] و بلوار سن‌ژرمن زنی را دیدیم. مادرم با آن زن حرف می‌زد و ما بی‌هدف در خیابان‌ها قدم می‌زدیم. اینکه درباره‌ی چه چیزی صحبت می‌کردند، در زمان گم شده ولی من آن پیاده‌روی‌های زیر نور خورشید و اسم آن زن را به‌ خاطر دارم: کولت. بعد‌ها شنیدم که همان زن تحت شرایط عجیبی در یک مسافرت خارج از کشور جان باخته است و این خبر مرا تحت تأثیر قرار داده بود. باید ده‌ها سال صبر می‌کردم تا رشته‌ی ارتباطی بین دو تکه از زندگی‌ام برقرار شود. آن بعد از ظهر خیابان سن‌گیوم و دیدارم با ژانسن در آتلیه‌اش در خیابان فروآدوو. مسافت بین این دو خیابان نیم‌ساعته طی می‌شد ولی این‌ همه سال بینشان فاصله انداخته بود و آن رشته‌ی ارتباطی کولت لوران بود که من هیچ چیز درباره‌اش نمی‌دانم ‌جز اینکه برای ژانسن خیلی مهم بوده و زندگی پرفراز و نشیبی گذرانده است. او وقتی خیلی جوان بوده از شهری دور به پاریس آمده بود.

چند لحظه پیش سعی می‌کردم اولین روز حضورش در پاریس را تصور کنم. مطمئن بودم که روزی مثل همین امروز بوده است. رعدوبرق و تندبادی  که شاخه‌ی درختان را تکان می‌دهد و چتر‌ها را می‌شکند، رهگذران به زیر طاق درها پناه می‌برند، صدای مرغان دریایی شنیده می‌شود. در حاشیه‌ی کانال اوسترلیتز[26] خورشید به زمین خیس پیاده‌رو و نرده‌های پارک ژاردن دِ پلانت می‌تابد. کولت تازه به این شهر رسیده بود، خیس و آب‌کشیده با رؤیا‌هایی بزرگ در سر در ایستگاه قطار گار دو لیون[27].

*

خاطره‌ی دیگری دارم از دوران کودکی‌ام در رابطه با همین کولت لوران. پدر و مادرم تابستان‌ها ویلای کوچکی در دوویل[28] کرایه می‌کردند نزدیک خیابان رپوبلیک[29]. کولت لوران شبی سرزده به آنجا آمد. به‌نظر خیلی خسته بود. به یاد دارم که به سالن کوچک آن ویلا پناه برد و دو روز و دو شب خواب بود. ما با صدای آهسته صحبت می‌کردیم، من و مادرم، برای اینکه مزاحم خواب او نباشیم.

صبح روزی که از خواب بیدار شد، پیشنهاد داد که مرا با خود به ساحل ببرد. من کنار او زیر طاق‌ها راه می‌رفتم. به کتاب‌فروشی کلمان مارو[30] که رسیدیم از خیابان رد شدیم. دستش را روی شانه‌ام گذاشت. به‌جای اینکه مستقیم به‌ سمت پلاژ برویم مرا به ‌سمت هتل رویال[31] برد. روبه‌روی ورودی هتل رو به من گفت: «از مردی که پشت پیشخوان ایستاده بپرس آیا نامه‌ای برای کولت دارد؟»

وارد هتل شدم و از سرایدار پرسیدم آیا نامه‌ای برای کولت دارد. او اصلاً از سؤالم تعجب نکرد بلکه یک پاکت قهوه‌ای به دستم داد. پاکتی بزرگ و سنگین که روی آن با جوهر آبی نوشته شده بود؛ کولت. از هتل بیرون آمدم و پاکت را دست کولت دادم. او پاکت را باز کرد و به داخلش نگاهی انداخت. امروز از خودم می‌پرسم داخل آن پاکت چه بود.

بعد از آن به‌سمت ساحل رفتیم. روی یکی از صندلی‌های حصیری تاشوی نزدیک بار دوسولی[32] نشستیم. در آن ساعت هیچ‌کس به‌غیر‌از ما در ساحل نبود.

 

دو دفترچه‌ی قرمزرنگ مارک کلرفونتن[33] خریده بودم، یکی برای خودم یکی برای ژانسن. می‌خواستم دو نسخه از فهرست عکس‌ها داشته باشیم. می‌ترسیدم در طول سفرش به مکزیک، حاصل تلاش من را به ناعمد از روی بی‌تفاوتی یا حواس‌پرتی به باد دهد. بنابراین ترجیح می‌دادم نسخه‌ی دیگری نزد خود نگه دارم.

امروز وقتی این دفترچه را ورق می‌زنم احساس عجیبی مرا دربر می‌گیرد. حس می‌کنم کاتالوگ دقیق و جزءبه‌جزئی از یک سری عکس‌های خیالی را ورق می‌زنم. چه بر سر آن عکس‌ها آمد؟ حتی نمی‌دانم چه بر سر عکاسشان آمد. یک بار از او پرسیده بودم قصد دارد با آن سه چمدان چه کار کند؟ او جواب داده بود که این چمدان‌ها برایش دردسر می‌شوند و او نمی‌خواهد اضافه‌بار داشته باشد، ولی به من هم پیشنهاد نکرد آنها را نزد خودم در پاریس نگه دارم. فکر می‌کنم آن عکس‌ها الان جایی در مکزیک در حال فاسدشدن هستند.

شبی بسیار دیرتر از معمول در آتلیه مانده بودم. او از در وارد شد و مرا در حال بازنویسی فهرست در دفترچه‌ی دوم غافلگیر کرد. از بالای شانه‌هایم سر خم کرد و گفت: «شما به فرهنگ خدمت می‌کنید مرد جوان… خسته نشدید؟»

حس کردم طنزی در کلامش نهفته است.

«اگر به‌جای شما بودم کار را از این هم محکم‌تر می‌کردم… به دفترچه‌ی دوم راضی نمی‌شدم… فهرستی براساس حروف الفبا تهیه می‌کردم. فهرستی از اسامی ‌و مکان‌هایی که در عکس‌ها ثبت شده‌اند.»

او می‌خندید و من سردرگم شده بودم. فکر می‌کردم مسخره‌ام می‌کند. فردای آن روز شروع به نگارش آن فهرست بر اساس حروف الفبا در سررسیدی بزرگ کردم. روی کاناپه نشسته بودم و دورم پر بود از عکس‌هایی که از چمدان بیرون می‌آوردم و به‌نوبت اطلاعات آنها را در آن دو دفترچه و سپس در تقویم ثبت می‌کردم. دفعه‌ی بعد که مرا دید، خنده روی لبانش خشک شد. با حیرت نگاهم می‌کرد: «من شوخی کردم پسر… شما حرف را از دهان من بیرون نیامده، گرفتید.»

شوخی نمی‌کردم، اگر من شخصاً مسئولیت آن کار را بر عهده گرفته بودم به این خاطر بود که دوست نداشتم هیچ چیز و هیچ‌کس بدون گذاشتن ردی محو شود. آیا هیچ‌گاه خواهیم توانست خود را درمان کنیم؟ ژانسن هم همین نگرانی را داشت. حالا که به فهرستی نگاه می‌کنم که درست کرده‌‌ام، متوجه می‌شوم که بخش اعظمی‌ از آن عکس‌ها، عکس‌هایی از پاریس بودند و تعداد زیادی هم پرتره. خودش پشت عکس‌ها اسم محله یا خیابان را نوشته بود در غیر این صورت من به سختی می‌توانستم محل دقیق عکس‌ها را بیابم. عکس‌هایی از پله‌ها، پیاده‌روها، ناودان‌ها، نیمکت‌ها، آگهی‌های به دیوارها و پرچین‌ها. هیچ نوع حس زیبایی‌شناسی در عکس‌ها نبود. فقط نگاه او بود، نگاهی غمگین و درعین‌حال دقیق.

بین آن عکس‌ها چندین برگ یادداشت پیدا کردم. یادداشتی با دست خط ژانسن، با عنوان «نور طبیعی». مقاله‌ای بود که به سفارش یک مجله‌ی سینمایی نوشته بود. در اوایل دهه‌ی شصت مدتی به‌عنوان مشاور فنی، داوطلبانه به برخی کارگردان‌های جوان کمک کرده بود و به آنها می‌آموخته است که از سیل اخبار کارگزاران آمریکایی خبر در طول جنگ چگونه استفاده کنند. چرا این دست‌نوشته مرا آن روزها تا بدان اندازه تحت‌تأثیر قرار داده بود؟ از آن به بعد متوجه شدم که فهمیدن اینکه نور طبیعی برای ژانسن چه مفهومی‌داشته، بسیار سخت و پیچیده است. او برایم توضیح داد که در خیابان، خودش آگهی‌های چسبیده‌به‌دیوار را پاره می‌کرد تا ببیند این آگهی‌های جدید چه آگهی‌های قدیمی‌ای ‌را پوشانیده‌اند. او لایه‌به‌لایه آنها را جدا می‌کرد و هر بار عکس می‌گرفت تا به آخرین آگهی برسد که به دیوار سنگی چسبیده بود.

من به عکس‌ها شماره داده بودم:

  1. پرچین خیابان ان‌ویرژ
  2. دیوار خیابان گاسنیه‌گی
  3. پله‌های خیابان لوزن
  4. گذرگاه لامار
  5. گاراژ خیابان ژانسن
  6. محل قرارگرفتن درخت قدیمی ‌تقاطع خیابان‌های آلفونس دوده و له نه وو
  7. شیب خیابان وسترمان
  8. کولت. خیابان اود

فهرستی هم از نام کسانی‌که ژانسن پرتره‌های آنها را گرفته است، درست کرده‌ام. او آن آدم‌ها را یا در خیابان پیدا می‌کرد یا در کافه و یا حین قدم‌زدن، اتفاقی انتخابشان می‌کرد.

عکس خودم، مرا امروز تا میوه‌فروشی پارک لوکزامبورگ[34] کشاند. از زیر سایه‌ی درختان فندق رد شدم و به زمین تنیس رسیدم. از زمین بازی پرتاب گوی که رد می‌شدم، چند نفر مشغول بازی بودند. بلندقدترینشان توجهم را به خود جلب کرد. پیراهن مردانه‌ی سفیدرنگی به تن داشت. به یاد عکسی از مجموعه عکس‌های ژانسن افتادم. نوشته‌ی پشت آن عکس را در فهرستم یادداشت کرده بودم: میشل ال[35]، کانال پسی[36]، تاریخ نامعلوم. عکسی بود از مردی جوان که پیراهن مردانه‌ی سفیدرنگی به تن داشت و به طاقچه‌ی مرمری بالای یک شومینه‌ تکیه زده بود. نور عکس زیاد بود.

ژانسن جزئیات این عکس خاص را خیلی خوب به ‌خاطر داشت. دیگر هیچ پولی برایش باقی نمانده بود و روبر کاپا که همه جور آدمی‌ را می‌شناخت، کار بسیار ساده‌ای برایش دست و پا کرده بود که پول خوبی هم داشت. او باید به منزل زنی آمریکایی می‌رفت، در کانال پسی، با تمام لوازم عکاسی در استودیو.

ژانسن از تجملی‌بودن آن آپارتمان و بزرگی‌ و تراس زیبایش بسیار تعجب کرده بود. صاحب‌خانه زن پنجاه‌ساله‌ی آمریکایی بود که زیبایی‌اش همچنان مشهود بود. او می‌توانست مادر آن جوان فرانسوی باشد که باهم زندگی می‌کردند. ژانسن باید از همان پسر جوان فرانسوی عکس می‌گرفت. زن آمریکایی می‌خواست چندین پرتره از میشل ال داشته باشد به سبک عکس‌های ‌هالیوودی. ژانسن پروژکتور‌ها را چنان نصب کرده بود گویی سال‌هاست به همین کار مشغول است. پولی که از عکاسی میشل ال به ‌دست آورده بود، خرج شش ماه زندگی‌اش را تأمین کرده بود.

هرچه بیشتر به مردی که آماده می‌شد گویش را پرتاب کند نگاه می‌کردم، بیشتر به شباهت او و میشل ال پی می‌بردم. چیزی که از عکس‌هایش در خاطرم مانده بود، چشم‌هایش بود. چشم‌هایی ریز و با فاصله در دو گوشه‌ی صورتش که نگاهش را غریب می‌کرد. حس می‌کردید میدان دیدش وسیع‌تر از حد معمول باشد و این مرد روبه‌روی من همان چشم‌ها را داشت و همان اندام را. پیراهن مردانه‌ی سفیدرنگش هم بر این شباهت می‌افزود حتی با وجود موهای خاکستری و صورت پف‌کرده‌.

زمین بازی محصور شده بود و من جرأت نمی‌کردم از حصار رد شوم و بازی آنها را برهم بزنم. بین این مرد تقریباً چهل‌ساله و میشل الی که ژانسن از او عکس گرفته بود چهل سال فاصله بود. او به حصار نزدیک شد. یکی از هم‌بازی‌هایش آماده می‌شد تا گوی را پرتاب کند. پشتش را به من کرد.

– ببخشید آقا…

صدایم آن‌قدر ضعیف بود که او اصلاً نشنید.

– ببخشید آقا، می‌خواستم سؤالی بپرسم.

این بار خیلی بلندتر و رساتر صحبت کرده بودم. برگشت، من با قامتی کشیده روبه‌روی او ایستاده بودم: «شما عکاسی به نام فرانسیس ژانسن می‌شناسید؟»

به ‌نظر می‌رسید چشمان عجیب و غریبش به ‌جایی دور در افق دوخته شده است.

– چه گفتید؟

– در واقع می‌خواستم بدانم آیا در گذشته هیچ‌وقت مدل عکاسی فرانسیس ژانسن بوده‌اید؟

ولی آنجا مکالمه‌ی دیگری بین آن آدم‌ها برقرار بود. یکی از آنها به ما نزدیک می‌شد: «لوموآن[37]، نوبت توست.»

فکر می‌کردم که به اطراف نگاه می‌کند و اصلاً مرا نمی‌بیند، ولی بااین‌حال به من گفت: «ببخشید، من باید به بازی برگردم.»

رفت و سرجایش ایستاد و گوی را پرتاب کرد. بقیه فریاد زدند و دورش را گرفتند. من قانون آن بازی را نمی‌دانستم ولی فکر می‌کنم که بازی را برده بود. به‌هرحال کاملاً مرا فراموش کرد.

 

امروز افسوس می‌خورم چرا چند تایی از آن عکس‌ها را برنداشتم. ژانسن اصلاً متوجه نمی‌شد. در واقع اگر از او می‌خواستم هر عکسی را که دوست دارم به من بدهد، حتماً قبول می‌کرد.

حقیقت این است که ما همیشه در موقعیت‌های خاص از طرح سؤالاتی که جنبه‌ی اعتراف‌کردن داشته باشند، پرهیز می‌کنیم. من هم دقیقاً به همین خاطر از طرح هر سؤالی درباره‌ی کولت لوران خودداری می‌کردم. امروز این نکته هم مایه‌ی تأسف من است.

تنها عکسی که دارم هم اتفاقاً عکسی از کولت لوران است. آن‌موقع نمی‌دانستم که ده سال پیش از آن، این زن را می‌شناختم. به‌هرحال فکر می‌کنم چهره‌اش چیزی را در خاطرم زنده کرده است که آن عکس را از ژانسن گرفته‌ام.

پشت عکس نوشته شده: کولت، شماره‌ی 12 هامو دو دانوب[38].

وقتی روزها بلند هستند و تابستان‌ها تا ساعت ده شب هوا روشن است، به‌خصوص وقتی صدای رفت‌وآمد اتومبیل‌ها آرام می‌گیرد، حس می‌کنم کافی است به محله‌های دور پاریس برگردم تا هر چیز و هر کسی را که گم کرده‌ام، دوباره پیدا کنم. بروم به هامو دو دانوب، گذرگاه پوپلیه[39] یا به خیابان بو آدو کر[40].

کولت در عکس به دستگیره‌ی در ورودی خانه‌ای تکیه زده و دستانش را در جیب بارانی‌اش فرو برده است. هر بار که به این عکس نگاه می‌کنم حس دردناکی مرا دربر می‌گیرد. [حسی مثل وقتی که] صبح می‌شود و سعی می‌کنید خواب شب گذشته را به خاطر آورید، ولی همه‌ی آنچه به‌ یاد دارید مثل تکه‌پاره‌های لباسی کهنه است. سعی می‌کنید هرآنچه را به ‌یاد می‌آورید، به هم وصل کنید ولی بیشتر از خاطرتان می‌رود. من این زن را در زندگی دیگری شناختم و تلاش می‌کنم آن زندگی دیگر را به ‌خاطر آورم. شاید روزی بتوانم این غبار فراموشی را پاک کنم.

 

ژانسن کمتر و کمتر به آتلیه می‌آمد. او غالباً حدود ساعت هفت شب تلفن می‌زد.

– الو… کاتب!

مرا کاتب صدا می‌کرد و می‌گفت اگر کسی پشت در نیامده و زنگ در را نزده است و اگر بیاید اسیر بازدیدکننده‌ای سرزده نمی‌شود، سری به آتلیه بزند. من هر بار به او اطمینان می‌دادم، مثلاً می‌گفتم فقط یک تماس تلفنی از سمت آقا و خانم ماین دورف[41] در ابتدای بعد از ظهر داشته است یا امروز هیچ خبری از نیکول نشد.

– باشد پس من می‌آیم. فعلاً کاتب .

گاهی اوقات هم نیم‌ساعت بعد دوباره تلفن می‌زد: «مطمئن هستید نیکول آن‌طرف‌ها نیست؟ من واقعاً بیایم؟»

من کارم را قطع کرده و کمی‌ صبر می‌کردم تا بیاید، ولی نمی‌آمد و من می‌رفتم. از آتلیه که بیرون می‌آمدم، راه خیابان فروآدوو را در پیش می‌گرفتم و در طول گورستان قدم می‌زدم. برگ‌های درختان سبز شده بودند و من می‌ترسیدم مبادا نیکول پشت یکی از این درختان پنهان شده باشد و کشیک ژانسن را بدهد. همین‌که مرا می‌دید حتماً به‌سمت من می‌آمد و از من می‌پرسید او کجاست. شاید هم مثل سربازی کنج آن خیابان‌های کوچک که به پیاده‌روی سمت چپ راه داشتند، دیده‌بانی بدهد و به محض دیدن من، با فاصله تعقیبم کند به این امید که من او را به ژانسن برسانم. بنابراین سریع راه می‌رفتم و هر از گاهی بی‌هوا برمی‌گشتم و پشت سرم را نگاه می‌کردم. اوایل به ‌دلیل حرف‌های ژانسن، نیکول را شخصی خطرناک می‌دانستم.

 

[1]. Francis Jansen

[2]. Denfert-Rochereau: خیابان و میدانی در محله‌ی چهاردهم پاریس است که نام خود را از کلنل پیر فیلیپ دانفر روشرو ( 1823-1878) وام گرفته است. او به‌واسطه‌ی مقاومت پیروزمندانه‌اش در بلفورت در طول جنگ فرانسه و آلمان در سال 1870 به شهرت رسید و لقب شیر بلفورت گرفت.

[3]. Rolleiflex

[4]. Chien de printemps

[5]. Froidevau

[6]. :Colette Laurant بازیگر و مدل. از زندگی او اطلاعات زیادی در دست نیست. او مدل چندین پرتره از آثار روبر کاپاست که در نمایشگاه‌های مختلف به نمایش درآمده است. کاپا در زیرنویسی تعدادی از آثارش او را زنی سطحی، دل‌مرده ولی زیبا توصیف می‌کند. در کارنامه‌ی بازیگری‌اش دو فیلم دیده می‌شود: قانون بهار 1942 و بچه‌های پولدار 1953.

[7] . :Robert Capa (1913 – 1954)  عکاس جنگ و روزنامه‌نگار عکاس اهل مجارستان. او عکاسی پنج جنگ بزرگ را در طول زندگی حرفه‌ای‌اش پوشش داده است. وی به‎همراه دیوید سیمور، هانری کارتیه بزسون و جرج راجر از مؤسسان آژانس ماگنوم در سال 1947 است. ماگنوم اولین آژانس همکاری عکاسان آزاد در سطح جهانی بود.

[8]. Danton

[9]. Polaroid

[10]. Observatoire

[11]. : Anvers  نام شهری است در قسمت فلاماند زبان کشور بلژیک.

[12]. : Figueras نام شهری است در شمال استان کاتالونیا در کشور اسپانیا.

[13]. Magazine Tempo

[14].: Drancy  نام اردوگاه کار اجباری واقع در شمال غرب پاریس در شهری به همین نام است و در فاصله‌ی سال‌های 1941تا1944 منزلگاه یهودیان بی‌شماری بوده است که در انتظار اعزام به اردوگاه‌های مرگ آلمان نازی به سر می‌برده‌اند.

[15] . :Haute-Savoie نام بخشی است واقع در ناحیه‌ی رون آلپ در غرب کشور فرانسه که با کشورهای ایتالیا و سوئیس نیز مرز مشترک دارد. این بخش به میعادگاه ورزش‌های زمستانی مشهور است.

[16] . :Agence magnum  اولین آژانس عکاسی خبری است که در سال 1947 توسط روبر کاپا و تنی چند از دوستانش تأسیس شد. این آژانس دفاتری در شهرهای نیویورک، لندن، پاریس و توکیو دارد

[17]. Cuernavaca

[18]. یکی از مسائل قدیمی ریاضیات است و هدف آن رسم‌کردن مربعی است که مساحت آن برابر با مساحت دایره‌ای داده‌شده باشد. تلاش در حل این مسأله که ناممکن‌بودن آن پس از اثبات غیرجبری‌بودن عدد پی ثابت شد، یکی از عرصه‌های فعالیت نوابغ است. منظور نویسنده در اینجا تلاشی بی‌حاصل برای پیروزی بر موضوعی ناممکن است.

[19]. Colombière

[20]. :Table rase  اصطلاحی است در زبان فرانسه به‌معنی بازگشت دوباره به نقطه‌ی شروع یک پیشامد و یا مسأله‌ی خاص و بررسی مجدد آن واقعه این بار با نگاهی نو و از ریشه.

[21]. Nicole

[22]. Meyendorf

[23]. : Jaquse Besse (1921-1999)  آهنگساز فرانسوی سینما و تئاتر و تلویزیون. از آثار برجسته‌ ی او می‌توان به تنظیم آهنگ نمایش مگس‌ها نوشته‌ی ژان پل سارتر اشاره کرد.

[24]. :Eugene Decker (1917 – 1977) بازیگر سینما و تلویزیون، اهل کشور بلژیک که در پاریس چشم از جهان فرو بست.

[25]. Saint Guillaume

[26] . : Austerlitz کانال اوسترلیتز که در قرن هجدهم ساخته شد و کانال اوپیتال نام داشت. در سال 1832 پس از ساخت پل اوسترلیتز به کانال اوسترلیتز تغییر نام داده شد.

[27]. Gare de Lyon

.[28] :Deauville نام شهر ساحلی کوچک و بسیار زیبایی است واقع در استان کالوادوس در ناحیه‌ی باس نرماندی در شمال غرب کشور فرانسه.

[29]. République

[30]. Clément Marot

[31]. Royal

[32]. Bar du Soleil

[33]. Clairefontaine

[34]. Luxembourg

[35]. Michel L

[36]. Passy

[37]. Lemoine

[38]. Hameau du Danube

[39]. : Poterne des Peupliers  امروزه زیرگذری است که از زیر بلوار کلرمان عبور می‌کند و در واقع باقی‌مانده‌ی استحکاماتی است که پیشترها دور پاریس کشیده شده بود.

[40]. Rue du Bois des Caures

[41]. Meyendorff

توضیحات تکمیلی

پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

99299

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-393-7

قطع

,

تعداد صفحه

96

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

80

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “بهار لعنتی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This