(021) 66480377-66975711

کودک بى‌قرار «بیش‌فعال»

40,000تومان

داويد الكيند

مترجم محمدحسين سرورى، منيژه زارعى كيوى

در این کتاب نویسنده در دو بخش با عنواوین “کودکان بی قرار ما” و “کودکان بی‌قرار: کودکان استرسی” به مقوله تربیت کودکان و تبیین بی‌قراری کودکان و نوجوان معاصر می‌پردازد. نقش والدین، مدارس و مراکز آموزشی و وسائل ارتباط جمعی به‌عنوان عوامل موثر در زودرسی نابهنگام کودکان در بخش اول این کتاب و رشد تدریجی و آرام، یادگیری رفتارهای اجتماعی، واکنش کودکان نسبت به استرس، کمک به کودکان بی‌قرار و زودرس نابهنگام از موضوعاتی هستند که در بخش دوم مورد بررسی قرار می‌گیرند. در کتاب “کودک بی‌قرار” می‌خوانیم: استرس و فشار تا حدی برای کودکان مفید و سالم است تا انرژی و توان کامل خود را بشناسند. فشارها و استرسها فقط زمانی مضر است که نامناسب و خارج از توان دانش‌آموزان می‌شود، شبیه مدارس امروزی ما که انتظارات و توقعات، شتاب‌دهنده هستند. بسیاری از ابتکارات و پیشگامی در حوزه آموزش برای اهداف غیرقابل تجسم که برچسب اصلاحات را به پیشانی دارد کودکان را در معرض آسیبها و خطرات جدی قرار می‌دهد.

توضیحات

گزیده از کتاب کودک بى‌قرار «بیش فعال»

مطالعات نشان مى‌دهند که کودکان خردسال حتى اگر فرق بین خوب و بد را تشخیص دهند باز هم قادر به درک تهدید جنگ هسته‌اى نمى‌باشند. چراکه درک این مسائل سطح هوشمندى بالایى را مى‌طلبد که کودکان حتى پس از سالها آن را کسب نمى‌کنند.

در آغاز کتاب کودک بى‌قرار «بیش فعال» ؛ می خوانیم

فهرست

مقدمه ویرایش جدید               5

بخش اوّل: کودکان بى‌قرار ما            19

فصل :1 کودکان بى‌قرار ما         21

فصل :2 عوامل مؤثر در زودرسى نابهنگام کودکان: والدین        49

فصل :3 عوامل مؤثر در زودرسى نابهنگام کودکان: مدارس و مراکز آموزشى           83

فصل :4 عوامل مؤثر در زودرسى نابهنگام کودکان: وسایل ارتباط جمعى    119

بخش دوّم: کودکان بى‌قرار: کودکان استرسى     147

فصل :5 رشد تدریجى و آرام      149

فصل :6 یادگیرى رفتارهاى اجتماعى       183

فصل :7 کودکان زودرس نابهنگام: کودکان تحت فشار و عصبى    215

فصل :8 واکنش کودکان نسبت به استرس    251

فصل :9 کمک به کودکان بى‌قرار و زودرس نابهنگام    279

مقدمه ویرایش جدید

وقتى که، حدود 10 سال پیش، کتاب «کودک بى‌قرار» را نوشتم، سعى کردم با نگاه تازه‌اى به منظر آمریکایى تغییرات رفتارى کودکان بپردازم که به اندازه تغییرات رفتارى ما نسبت به زنان و کودکان و اقلیت‌ها اهمیت دارد. با این وجود تغییرات مزبور به خاطر عدم جنبش آشکارى که مؤید نظریه متفاوت دوره حساس کودکى و کودکان باشد و بدون اینکه از وقوع آن باخبر باشیم در جامعه شکل گرفته و در جریان بود.

در کتاب‌هاى بعدى خود تحت عنوان «همه بزرگ مى‌شوند و راه گریزى نیست» و «تعلیم و تربیت غلط کودکان پیش دبستانى در معرض خطر» تلاش کردم تا درباره چگونگى تغییرات رفتارى خودمان نسبت به کودکان و نوجوانان مدارکى فراهم کنم که چگونه تغییرات مزبور به جاى آنکه زندگى آنها را آسانتر کند سخت‌تر و غیرقابل تحمل کرده است. و همچنین اشاره کردم که چگونه تعبیرات نادرست فزاینده با ایجاد محدودیت در افکار و اعمال متناسب با سن و سال افراد نوجوانان ما را از جایگاه واقعى خود دور کرده است. و ما هم کودکان را، با آموزش ناصحیح مطالب نادرست در زمان نامناسب، بدون هیچ هدف مشخص و قابل قبولى، بار مى‌آوریم. در این کتاب‌ها همانند «کودک بى‌قرار» هدف من نه تنها استدلال و استناد به تغییرات رفتارى نسبت به کودکان بود بلکه قصد داشتم براى همگان روشن کنم که کودکان مجبور بوده‌اند در قبال بسیارى از تحولات اجتماعى که از سال 1960 به بعد در جامعه ما روى داده است بهاى گزافى بپردازند.

در کتاب «کودک بى‌قرار» مفاهیم شایع و فراگیر کودکان در قالب استعاراتى نظیر لوح سفید و نهال در حال رشد خلاصه شد که در دنیاى پست مدرن آمریکاى کنونى از مدتها قبل شروع شده بود. نظریه نوین کودکان در حال شکل‌گیرى بود و مى‌بایست زیربناى اساسى توضیح و تبیین بى‌قرارى کودکان و نوجوانان معاصر باشد. گرچه من قبلا با این نظریه آشنا نبودم، اما اکنون شناخت کافى از آن به دست آورده‌ام. نظریه جدید درباره کودکان و نوجوانان در استعاره‌اى از کودک تحت عنوان کودک برتر[1]  (ابرکودک) تجلى پیدا مى‌کند. ابرکودک همانند ابرمرد، قدرت فوق‌العاده و توانمندى‌هاى زودرس زیادى، حتى در مقام نوزاد از خود نشان مى‌هد. این ویژگى به ما اجازه مى‌دهد که تصور کنیم مى‌توانیم سرعت و شتاب رشد کودکى را که یکپارچه انرژى و تحرک است، بدون وارد ساختن آسیب‌هاى جدى و با مصونیت کامل، بیشتر کنیم.

رفتار تغییر یافته ما نسبت به زنان و کودکان و اقلیت‌ها نیز تا حدودى با نظریه نوین شایستگى و توانمندى آنها تغذیه مى‌شده است. نظریه نوین درباره توانایى و شایستگى زنان و کودکان و اقلیت‌ها به این خاطر مورد استقبال قرار گرفت که تصورات پیشین، آنها را دچار آسیب‌هاى جدى اجتماعى کرده یا از حقوق مسلم خود محروم ساخته بود. اما این استدلال در مورد نظریه جدید توانمندى‌هاى کودک صدق نمى‌کند. برعکس، نظریه و تصور پیشین ما از کودکان، به عنوان موجودات در حال رشدى که به
مراقبت و راهنمایى بزرگترها نیاز دارند، محیط و موقعیت اجتماعى خاصى را پدید آورد که آموزش و پرورش کودک از وجهه سالم‌ترى برخوردار بودند. به موجب آن، قوانین کودکان کارگر و تحصیلات اجبارى، برنامه‌هاى مصونیت جهانى، قانون‌گذارى درباره کودکان نیازمند و برنامه جهانى WIC که فراهم کردن تغذیه زنان باردار را مد نظر داشت، به‌وجود آمد. از سال 1950 کودکان ما سالم‌تر و تحت حمایت بیشتر و امکان برخوردارى بهتر از امکانات تحصیلى را داشتند که نسبت به هر دوره تاریخى دیگرى پیشرفت شایانى را نشان مى‌داد.

با اطمینان مى‌توان گفت که قبلا تبعیض و نابرابرى در تربیت آموزشگاهى و فرصت‌هاى نابرابر شغلى در جامعه بیداد مى‌کرد. اما اینها تنها بخشى از الگوهاى گسترده‌تر تبعیض علیه اقلیت‌ها به‌طور اعم و زنان به‌طور اخص بود و کودکان را دربرنمى‌گرفت اساسآ نظریه نوین درباره کودکان و نوجوانان به منظور مقابله با تمام مشکلات زندگى، نه براى اصلاح و بهبود موقعیت غیرقابل تحمل، به‌ویژه براى کودکان طبقه متوسط جامعه، پدید نیامد. در عوض، نظریه توانمندى کودک و شتاب دادن به رشد سریع آنها که الزام‌آور بود، قبل از هر چیز نوعى سازش و هماهنگى با تغییرات جامعه بزرگسالى بود.

طلاق، خانواده تک‌سرپرست، خانواده‌هایى که پدر و مادر هر دو شاغل هستند و خانواده‌هاى درهم برهم تبدیل به هنجارهاى طبقه متوسط جامعه گردیده است و نظریه مبنى بر کودکان در حال رشد و نیازمند به تغذیه، حمایت و راهنمایى از سوى بزرگترها منشاء اصلى نگرانى و احساس گناه والدین شده است. از نظر والدین امروزى تربیت کودک با مقام شغلى و حرفه‌اى، با پیدا کردن همکار و دوست جدید، با رفاقت و صمیمیّت با کودکانى که از ازدواج قبلى خود دارند و با حفظ و اداره
زندگى، حتى در سطح متوسط، منافات و مغایرت دارد. سبک‌هاى زندگى نوین خانواده‌هاى ما ایجاد نوعى روش تربیتى را که با نظریه کودکان نیازمند به پرورش و حمایت والدین توافق و همخوانى داشته باشد، تقریبآ براى اکثریت والدین غیرممکن مى‌سازد.

با این وجود بیشتر والدینى که از سبک و سیاق زندگى نوین پیروى مى‌کنند هنوز هم ارزشهاى سنتى رشد و تربیت گذشته را فراموش نکرده‌اند. ارزشهاى مزبور حاکى از این است که یکى از والدین تا رسیدن کودک به مرحله رشد عقلانى، شخصى و اجتماعى باید در خانه بماند و از کودک مراقبت کند. به این ترتیب والدین امروزى به خاطر این‌که در سالهاى اخیر مراقبت فرزندان خود را به دیگران سپرده‌اند، احساس گناه بیشترى نسبت به گذشته دارند. نظریه و تصور کودکان به عنوان کسانى که توانایى مقابله و حتى استفاده از تمام پدیده‌هاى زندگى را دارند، براى والدینى که مى‌خواستند به کودکانشان عشق بورزند، اما نه وقت کافى و نه انرژى لازم را داشتند، نوعى منطق کارساز و مفید براى دوره کودکى بود.

بنابراین، نظریه مدرن ما از کودک برتر (ابرکودک)، یعنى تا اندازه‌اى توانمند که مى‌تواند با تمام تحولات و تغییرات زندگى مقابله کند، باید براى کاهش و سبک کردن بار نگرانى و احساس گناه والدین نوعى ابتکار اجتماعى باشد. جدا از اصلاح بى‌عدالتى که فرزندان ما با آن روبرو هستند نظریه توانمندى کودک در حقیقت تأثیر معکوس داشته است. حقیقت این است که کودکان آمریکاى معاصر، یعنى کودکان مرفه و ثروتمند، نسبت به کودکان بیست سال گذشته از رفاه و آسایش کمترى برخوردارند.

بررسى آمارها حقیقت را روشن مى‌کند. میزان مرگ و میر در میان نوزادان بعد از یک قرن کاهش، بالا رفته است و کودکان بیشترى نسبت به بیست سال گذشته در فقر به سر مى‌برند و افزایش در میزان چاقى کودکان
امروزى تا 50% مشاهده شده است. میزان حاملگى در سنین نوجوانى در جوامع غربى به بالاترین درصد رسیده است که در مقایسه با میزان آن در انگلیس، که مقام دوم از این نظر را دارا مى‌باشد، دو برابر شده است. خودکشى و آدم‌کشى در بین نوجوانان سه برابر افزایش یافته است. از لحاظ آموزشى نمرات SAT[2]  به شدت افت کرده و از سوى دیگر 15 تا  20

درصد کودکان در امتحانات کودکستان نمرات قابل قبولى کسب نمى‌کنند. و شاید وحشتناکتر از همه در آمریکاى کنونى این باشد که میلیونها کودک براى کنترل در خانه و مدرسه تحت درمان‌هاى پزشکى قرار مى‌گیرند. این افزایش چند برابر در طول پنج سال گذشته اتفاق افتاده است. نظریه کودک برتر (ابرکودک) عملا براى کودکان سودى در بر نداشته است.

تمام این حقایق امروزه براى من بسیار واضحتر و روشنتر از زمانى است که کتاب کودک بى‌قرار را تألیف کردم. در آن زمان بیشتر نگران و درگیر اثبات این نکته بودم که کودکان نیز به اندازه بزرگسالان با استرس دست و پنجه نرم مى‌کنند. مى‌خواستم به والدین، مربیان و متخصصان بهداشت هشدار بدهم و آنها را متوجه این حقیقت بکنم که داشتن استرس عامل اصلى تمام مسائل آموزشى و عاطفى پنداشته شود. هم‌چنین ـ بى‌ریا و خالصانه ـ امیدوار بودم که به حرکت به سوى نظریه توانمندى کودک و نوجوان کمک کنم تا بیشتر هم‌سو با دانش و معلومات اساسى حاضر درباره رشد و تکامل نوع بشر پیش رود.

اکنون پس از سالها سخنرانى، نویسندگى و شرکت در کنگره‌هاى تلویزیونى و مصاحبه‌هاى مطبوعاتى و رسانه‌اى متوجه مى‌شوم که چنین تلاش‌هایى نظریه متداول توانمندى کودک را تغییر نمى‌دهد. این نظریه
کارآمدتر و عملى‌تر از آن است که تنها از راه تحقیق، تجربه کلینیکى و ایده‌هاى کارشناسى مناسب که هر دو غلط و نادرست باشند، رها شده و به دست فراموشى سپرده شود. بدون شک حرف ما درباره یکى از دوره‌هاى تاریخى همانند اوایل انقلاب صنعتى است یعنى زمانى که کودکان قربانیان ناراضى انقلاب و تغییرات اجتماعى بودند.

در آن زمان قضاوت انتقادى ما مسکوت ماند و شواهد حمایتى، گرچه بسیار بحث‌برانگیز و مورد تردید بودند، در طرفدارى از ابتکار و خلاقیت به سرعت پذیرفته شد در حالى‌که شواهد مخالف، گرچه محکم و مستدل بودند، بى‌درنگ رد شد. مثال بارز این عدم پذیرش، ظاهرآ ناآگاهانه که با نظریه پر طرفدار همخوانى ندارد، مقاله «مجله نیویورک تایمز» درباره یادگیرى خواندن پیش از موعد و زودهنگام مى‌باشد. مقاله مزبور با مرورى بر مطالعات محققان و پژوهشگرانى شروع مى‌شود که برخى از مهم‌ترین تحقیقات را درباره وظیفه و عملکرد مغز و خواندن انجام داده‌اند. اجماع نظر این محققان بر روى این نکته بود که خواندن فرآیندى فوق‌العاده پیچیده مى‌باشد و قبل از اینکه درک و فهم نمادها امکان‌پذیر باشد به سطح ویژه‌اى از رشد مغز نیاز دارد. این شواهد تحقیقاتى قاطع درست نقطه مقابل ساختار زودهنگام بود.

گرچه این مقاله به دفاعیات غلط گلن دومن[3] ، فیزیوتراپ و مربى خودساخته کودکان و نوزادان درباره رشد زودهنگام مغز و یادگیرى، پوشش جامع‌ترى داد، ما از طریق منابع معمول مورد اعتمادى چون «نیویورک تایمز» به سخنان آنهایى که وظایف ما را دیکته مى‌کنند گوش مى‌دهیم و باور مى‌کنیم در حالى‌که باید به حقایق علمى مخالف نیز توجه کنیم.

حتى اگر این حقایق طورى جلوه کند که موافق شوق و علاقه ما نسبت به توانمندى کودک بشوند. اخیرآ برخى از محققین گزارش کردند که اندازه‌گیرى ضربان قلب کودک در دوران جنینى نشان مى‌دهد که جنین مى‌تواند صداى مادر را از صداى دیگران تشخیص دهد. با انجام آزمایشات و تحقیقات بیشتر بر روى این یافته‌ها، برخى از پژوهشگران برنامه‌اى کاملا آموزشى و یک «دانشگاه ویژه پدران و مادران» تأسیس کردند که به والدین توصیه مى‌کند که براى جنین داخل رحم اشعار شکسپیر و نمایشنامه موزارت را اجرا کنند. از قرار معلوم این نوع تحریکات ضریب هوشى کودک را تقویت کرده و در رقابت‌ها، و در نردبان ترقى او را یک پلّه بالاتر مى‌برد. در مواردى که فرکانس صداى والدین پایین است، براى تقویت صداى آنها پریگافون[4]  اختراع شده است ـ پیستون پلاستیکى

بزرگ که یک لوله خرطومى آن را به پیستونى کوچکتر وصل مى‌کند ـ که به وسیله آن والدین در تلاش براى پرورش یک نابغه در رحم مى‌توانند صداى خود را چند برابر بلندتر کنند!

وقتى به اجمال و از نظر ارزش‌هاى ماتریالیستى که تفکرات ما در سال 1980 را دربرمى‌گیرد نگاه کنیم به آسانى درمى‌یابیم که چرا ایده توانمندى کودک از هر جهت تقویت و حمایت شده است. از نظر والدین توانایى کودک یعنى تضمین کاهش گناه و نگرانى و از نظر تجارت آمریکایى یعنى پول. کودک برتر (ابرکودک) به نظر تمام تاجرانى که آماده و مشتاق بهره‌بردارى و سوءاستفاده از احساس گناه و نگرانى والدین هستند، پرده‌ها را کنار زده و تمام چشم‌اندازها و دورنماى فرصت‌ها را آشکار مى‌سازد و تلاش‌هاى غیرمسئولانه سیستم آموزشى مى‌بایست در جهت اصلاح توجیه شود؛ سیر نزولى دوره‌هاى تحصیلى، روزها و سالهاى طولانى‌تر
دوران مدرسه و تکالیف بیشتر تلاش‌هایى هستند که از سوى نظام‌هاى آموزشى اعمال شده‌اند تا کودکان را وادار کند از توانمندى بیهوده کودک برتر (ابرکودک) بودن خود استفاده کنند.

خلاصه، توانمندى کودک بخشى از روش تفکر و اندیشه‌هاى ما شده است چون در جامعه آمریکاى کنونى نقش‌هاى متفاوتى ایفا مى‌کند که هیچ‌کدام از آنها به درد کودک نمى‌خورد و حتى بسیارى از آنها کودکان را تحت فشار و استرس قرار مى‌دهد.

متأسفانه کودکان سازماندهى نمى‌شوند و هیچ‌گونه دسترسى به رسانه‌ها و حق رأى ندارند و تقریبآ در بهبود شرایط و اوضاع خود بى‌اختیار و سهمى ندارند. کودکان به بزرگترهایى که از آنها حمایت کنند نیاز دارند، همان کارى که من در این کتاب تلاش کرده‌ام انجام دهم. متأسفانه نیاز به حمایت از کودک، امروزه حتى بیشتر از زمانى که کتاب کودک بى‌قرار را براى اولین بار چاپ کردم، مى‌باشد.

آنچه که درباره حمایت و پشتیبانى ما از نظریه توانمندى کودک بیشتر دردآور و مشکل‌آفرین مى‌باشد این است که نظریه نوین به نظر ما قبول این نکته است که فشارها و استرس‌هاى فزاینده و طاقت‌فرسا بر روى کودکان امروزى «طبیعى» مى‌باشد و تصمیم ما را به استدلال درباره منطقى بودن این فشارها و حتى مفید و سودمند بودن آنها را منعکس مى‌کند. اگرچه این یک گرایش انسانى قابل درک مى‌باشد، اما به شدت فشار وارده بر کودکان که قبلا آن را تجربه کرده‌اند مى‌افزاید.

از این لحاظ اولین هدف من از ویرایش جدید این کتاب این است که برخى فصل‌ها، مثال‌ها و آمارهائى را به روز کنم و مدارکى فراهم سازم که ثابت کنم با نزدیک شدن به سال 2000 کودکان به اندازه اواخر سال  1970 و 1980 تحت فشار هستند. هدف بعدى من این است که روش‌هایى را به

تصویر بکشم که جامعه ما بر اساس آنها از شناخت شرایط استرس‌زا سرباز مى‌زند. ما نمى‌توانیم زمان را به عقب برگردانیم و بسیارى از فشارهاى وارده بر کودکان و نوجوانان را دفع کنیم. هدف من در این ویرایش این است که مردم را از وجود این فشارها و استرس‌ها آگاه کنم و به کودکان کمک کنم تا جایى که امکان دارد به‌طور مؤثرترى با آن برخورد کنند.

پیش‌گیرى از استرس کودکان

مدتها قبل، زیگموند فروید راههایى را مطرح کرد که ما براى دور بودن از گناه و نگرانى خودمان را فریب مى‌دهیم. یکى از این راهها این است که قضیه‌اى را به عکس قضیه تغییر مى‌دهیم. هر کسى مى‌تواند نیمه خالى و نیمه پر لیوان را همزمان ببیند. اگر از یک حالت به حالت دیگر تغییر موضع بدهیم در واقع آن پدیده را به حالت عکس آن تغییر داده‌ایم. روش دیگرى که با احساسات و عواطف سروکار داریم و با آنها مقابله مى‌کنیم این است که اشیاء را از جاى واقعى خود به جاى دیگر تغییرمکان مى‌دهیم یعنى به جایى که احتمالا خطر کمترى دارد. مثلا در پایان کار روزانه عصبانیت خود را از دست رئیس اداره‌مان بر سر دیگرى خالى مى‌کنیم. مکانیسم سوم برون‌فکنى است که به موجب آن احساسات و انگیزه‌هاى خود را به دیگران نسبت مى‌دهیم. قاضى و دزد به هیچ‌کس اعتماد نمى‌کنند. تمام این حالات گاهى مى‌تواند به طرز مفیدى انعطاف‌پذیر باشد، اما وقتى آنها را براى لاپوشانى فشارهاى وارده بر فرزندان خود به کار مى‌بریم، تغییرناپذیر مى‌شوند.

تغییر قضیّه به عکس قضیه

در سال 1980 رشد سریع حضور زنان در نیروى کار و به موازات آن عدم رشد کیفى تربیت و پرورش کودک منجر به افزایش قابل توجهى در تعداد کودکانى شده است که بعد از مدرسه به خاطر شاغل بودن والدین خود در خانه تنها هستند. اگرچه برآورد تعداد دقیق کودکانى که طبق قواعد منظمى براى مدت زمانى طولانى در خانه تنها هستند، آسان نیست، اما باید حول و حوش میلیون باشد. اگر والدین براى حمایت از خانواده باید حتمآ بیرون از خانه کار کنند و اگر مراقبت از کودک امکان‌پذیر نیست یا از نظر مالى دور از دسترس است، باید کمتر از دیگران بچه‌ها را تنها در خانه رها کنند.

با این وجود بیشتر متخصصان عقیده دارند که کودکان زیر 8 سال نباید به صورت مداوم در خانه تنها بمانند. والدین باید براى این گروه سنى و مراقبت از آنها تمهیدات ویژه‌اى در نظر بگیرند. بعد از سن 8 سالگى موقعیت کمى مبهم و پیچیده مى‌شود و این همان زمانى است که تمایل به تضادها خودش را نشان مى‌دهد. تنها ماندن در خانه براى کودکان تجربه پرفشار و پرتنشى مى‌باشد و این حقیقت زمانى بیشتر جلوه مى‌کند که همسایه‌ها نیز براى او امن نباشد. کودکان احتمالا همه چراغها و تلویزیون را روشن مى‌کنند و حتى ممکن است داخل کمد پنهان شوند.

بنابراین، این‌که در بعضى از مجلات زنان مى‌خوانیم که تجربه تنها در خانه ماندن براى کودک مفید است، براى ما دردسرساز مى‌شود و این‌طور تصور مى‌شود که به آنها حس مسئولیت‌پذیرى و اعتماد به نفس مى‌بخشد و زمان پر از آرامش و بى‌سر و صدایى فراهم مى‌آورد که تکالیف خود را انجام دهند. به این ترتیب یک ضرورت موجز به یک واقعیت برتر و فضیلت تبدیل مى‌شود. امیدوارم درک کنید! منظور من این نیست که
والدین نباید هیچ‌وقت کودکان را در منزل تنها بگذارند. آنچه که من مى‌گویم این است که باید این واقعیت را پذیرفت که تنهایى در خانه تجربه پرتنش و استرس‌زایى براى کودکان است. در این صورت مى‌توانیم راهکارها و دستورالعمل‌هایى براى مقابله با خطرات بالقوه‌اى از قبیل مواجهه با کسى که پشت در است، آتش‌سوزى، تصادفات و نظیر آن را به کودکان بیاموزیم. دادن شماره تلفن همسایه‌ها به کودکان و آموزش استفاده از یک کپسول کوچک آتش‌نشانى و جعبه کمک‌هاى اولیه راههایى هستند که آنها را براى مواجهه با خطرات احتمالى تنهایى در خانه آماده مى‌کند و استرس حاکم بر فضاى خانه را کم مى‌کند.

تغییر مکان و جابجایى اشیاء

در سال 1980 طلاق تبدیل به پدیده‌اى عادى و پیش پا افتاده شده است. اگرچه میزان طلاق روند روبه رشدى ندارد، اما نسبت زوجهایى که خواهان طلاق هستند مطابق اصل برون‌فکنى برابر با میزان آن در طى  10 سال گذشته مى‌باشد. طلاق براى هر کسى که درگیر آن مى‌شود تلخ و دردناک است اما تلخى آن براى کودکان بیشتر از همه است. در چاپ اول این کتاب من به این موضوع پرداختم که والدین در نیازمندى، احساس عدم تناسب و خشم خود درگیر شده و بیشتر احساسات عدم تأیید و کنترل را که کودکان تجربه مى‌کنند نادیده مى‌گیرند. اگرچه این خودبینى و خودمحورى در زمان استرس قابل درک بود، اما لازم بود به والدین کمک شود که از خودبینى و خودمحورى فاصله گرفته و به کودکان براى مقابله با استرس کمک کنند.

با این حال در برخى مناطق کشور شکل متفاوت دیگرى در حال بروز است. این احساس و باور در حال گسترش است که هر کودکى که قربانى

طلاق مى‌شود خود به خود و اتوماتیک فردى روان‌پریش و روان‌رنجور جلوه مى‌کند که باید تحت درمان قرار گیرد. این باور در واقع با آنچه که من در ذهن داشتم مغایرت دارد و البته مورد تأیید اکثر متخصصان نیز نمى‌باشد. آنچه که ما از والدین جدا شده از هم انتظار داشتیم این بود که درباره ترسها و نگرانى‌هایشان با فرزندان خود صحبت کنند. در آن صورت بچه‌ها دوباره اطمینان مى‌یابند که پدر و مادر هنوز آنها را دوست دارند، هنوز رها نشده و تحت مراقبت و پشتیبانى آنها قرار دارند.

متأسفانه تحت درمان قرار دادن کودک به‌طور اتوماتیک نتیجه معکوس و منفى دربردارد. این امر در واقع نوعى جابجایى از طرف والدین مى‌باشد. امروزه تنها چیزى که والدین باید نگران آن باشند، کودک است نه خود پدیده طلاق. پس واضح است که درمان کودک به تنهایى چه پیام و پیامدهایى براى کودک به دنبال خواهد داشت. حتى این روزها و در عصر حاضر بسیارى از بزرگسالان با مراجعه به روانشناس و روانپزشک براى درخواست کمک و راهنمایى کنار نیامده و آن را نپذیرفته‌اند. براى چنین افرادى درمان و مشاوره فقط نشانه ضعف و ناتوانى در برابر مشکلات خود مى‌باشد. پس طبیعى است که کودکان نیز چنین احساسى داشته باشند.

بنابراین وقتى کودکان براى درمان جدا و انتخاب مى‌شوند احساس مى‌کنند که حتمآ مشکلى در وجود خود آنها هست نه خانواده‌شان. در واقع کودک به جاى خانواده بیمار مى‌شود. در هر صورت این اتفاق فقط در خانواده‌هاى قربانى طلاق روى نمى‌دهد. در تحقیق اختصاصى کوچک خود هنوز شاهد آشفتگى و اختلالات عاطفى غیرارادى هستم، کودکان مشکلات عاطفى خود را فقط با تمارض به سرخک و اوریون تشدید نمى‌کنند. مشکلات عاطفى کودکان همواره انعکاسى از مشکلات عاطفى درون خانواده است و به تجربه خود، اصرار دارم تمام خانواده را درگیر بدانم و موردى عمل نکنم.

وقتى که خانواده‌اى کارشان به جدایى و طلاق مى‌کشد تحت درمان قرار دادن کودک تنش و استرس او را تشدید مى‌کند. در چنین مواردى والدین از وجود استرس آگاه هستند اما براى مقابله با آن روشهاى غلطى به کار برده و آن را افزایش مى‌دهند و مرتکب چنین اشتباهى مى‌شوند چون به جاى متمرکز کردن مشکل بر روى از هم گسیختگى خانواده آن را متوجه کودک مى‌کنند. باید باور کنیم که چنین موقعیت‌هایى مشکل خانواده است نه مشکل کودک. مراجعه به پزشک و مشاوره شاید ایده خوبى باشد اما حداقل یکى از والدین باید کودک را همراهى کند و درمان باید براى هر دو آنها صورت گیرد نه فقط براى یکى از آنها.

برون‌فکنى

در یکى از جلسات سخنرانى‌هایم براى والدین، پدرى دستش را بلند کرد و گفت: «من یک پسر 8 ساله دارم و مادربزرگ او ـ مادر من ـ اخیرآ خودکشى کرده است. من معتقدم که باید حقیقت را قبل از اینکه از زبان دیگران بشنود براى او توضیح دهم، اما همسرم با من موافق نیست. نظر شما در این باره چیست؟»

در پاسخ به او گفتم که مى‌توانم درد و رنج شما را درک کنم و از بابت مرگ مادرتان متأسفم، اما نمى‌توانم بفهمم گفتن حقیقت به پسر 8 ساله چگونه به حل موضوع کمک مى‌کند. بعید است کسى مرگ مادربزرگ او را به او بگوید و حتى در این صورت هم آن را درک نمى‌کند. من پیشنهاد کردم بهتر است وقتى پسر به سن نوجوانى رسید ماجرا را برایش توضیح دهد و در حال حاضر فقط به او بگویید در مرگ مادربزرگ خود عزادارى کند.

این حکایت مکانیسم برون‌فکنى والدین را ترسیم مى‌کند. پدر به شدت نیاز داشت که درباره خودکشى مادر خود با کسى صحبت کند و این نیاز به

سوى کودک متمرکز شده و در این قالب که کودک باید موضوع را بداند برون‌فکنى شده بود. مسأله مورد بحث نیاز کودک نبود بلکه نیاز خود پدر مطرح بود. برون‌فکنى راه دیگرى است که بر اساس آن والدین بسیارى از فشارها و استرس‌هاى حاکم بر کودکان خود را نادیده گرفته و استرس‌هاى جدید و غیرضرورى را نیز بر آنها تحمیل مى‌کنند. من اعتقاد دارم کسانى که به کودکان درباره ایدز، جنگ هسته‌اى و سوءاستفاده از کودکان آموزش مى‌دهند در واقع با برون‌فکنى با نگرانى‌ها و ترسهاى خود مقابله مى‌کنند.

به عنوان مثال مطالعات نشان مى‌دهند که کودکان خردسال حتى اگر فرق بین خوب و بد را تشخیص دهند باز هم قادر به درک تهدید جنگ هسته‌اى نمى‌باشند. چراکه درک این مسائل سطح هوشمندى بالایى را مى‌طلبد که کودکان حتى پس از سالها آن را کسب نمى‌کنند. این بدان معنى نیست که باید از آموزش کودکان غفلت کنیم، بلکه باید به روشهاى متناسب با سن کودک آنها را درباره خطرات دنیا آگاه کنیم. یعنى باید صادقانه نگرانى‌ها و آشفتگى‌هاى خود را جدا کرده و دقت کنیم که با ترسیم نگرانى‌هاى خود براى کودکان استرس و تنش بیشترى را بر آنها تحمیل نکنیم.

اما اینها تنها چند مورد از راههایى هستند که باورهاى ما از توانایى کودک ما را درگیر دفاعیاتى مى‌کند که به جاى کاستن از استرس و فشار کودکان به فشارهاى حاکم بر آنها مى‌افزاییم. ما ممکن است درگیر ایده توانمندى کودک براى آینده قابل پیش‌بینى بشویم، اما نباید نتایج آن را به جاى اینکه به سوى فضیلت و برترى سوق بدهیم با رفتارهاى خود به ضرورت‌هاى ناخوشایند تبدیل کرده و بر استرس‌هایى که ایجاد مى‌کند، اضافه کنیم.

[1] . Superkid

[2] .  :SAT«Scho lastic aptitude test» در آزمون ورودى دانش‌آموزان دبیرستانى بهدانشگاه یا دانشکده مى‌باشد.

[3] . Glen Doman

[4] . Pregaphone.

توضیحات تکمیلی

وزن 600 g
ابعاد 21 × 14 cm
وزن

600

پدیدآورندگان

, ,

نوع جلد

SKU

94531

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-555-3

قطع

تعداد صفحه

311

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کودک بى‌قرار «بیش‌فعال»”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This