حماسۀ سیاهکل

30,000تومان

حماسۀ سیاهکل

حمید اشرف

به کوشش انوش صالحی

انتشارات نگاه

 

انوش صالحی داستان­‌نویس و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران است. از او تاکنون کتاب­های «راوی بهاران/سرگذشت کرامت‌­الله دانشیان»،«مصطفی شعاعیان و رومانتیسم انقلابی» و « اسم شب سیاهکل» در حوزه تاریخ چپ ایران منتشر شده است.

در چاپ تازه«حماسۀ سیاهکل»- اثر بحث­‌برانگیز حمید اشرف در این سال­‌ها- علاوه بر متن اصلی، دو مقاله نیز به ضمیمه آمده است که در آنها انوش صالحی به عمده‌­ترین انتقادات وارده بر این اثر از دیدگاه خود و با تکیه بر اسناد موجود جنبش فدایی پاسخ  می­گوید.

توضیحات

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

 

مقدمه ناشر

 

رویداد سیاهکل به عنوان نخستین حرکت مسلحانهٔ سیاسی در تاریخ معاصر ایران شناخته می‌شود. اگرچه فداییان در این خیزش و اهداف نظامی خود ناکام ماندند، اما حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل در 1349 باور به ضربه‌پذیر بودن نظام شاهنشاهی را در مردم تقویت کرد. بی‌تردید نام «حمید اشرف» به عنوان برجسته‌ترین کادر عملیاتی و تشکیلاتی چریک‌های فدایی خلق ایران تداعی‌گر این قیام است. این درحالی است که تا به امروز تنها جزوه‌هایی کوتاه (جمعبندی سه ساله) در رابطه با سیاهکل و مبارزات چریکی از حمید اشرف منتشر شده است. و اما کتاب پیش رو…

از چاپ نخست کتاب «حماسه سیاهکل» در خارج از کشور تا به امروز که مؤسسه انتشارات نگاه تصمیم به چاپ آن گرفته است، شک و شبهه‌هایی جدی در خصوص موثق بودن این اثر به وجود آمده است. از تردید در صحت امضای حمید اشرف در پای کتاب به عنوان صاحب اثر تا ایرادهایی که منتقدان بر حوادث زمانی و مکانی این کتاب گرفته‌اند.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

انتشارات نگاه فارغ از پیش داوری‌ها و هرگونه جهت‌گیری سیاسی، رسالت فرهنگی خود را بر گردش آزاد اطلاعات و آگاهی رسانی گذاشته است. در واقع چاپ این اثر نه به معنای تأیید و صحه گذاشتن بر مطالب منتشر شده در این کتاب است و نه داوری و نقد آن. حق هم همین است که مخالفان و موافقان درباره حماسه سیاهکل بنویسند تا آیندگان ما توان قضاوت دقیق‌تری درباره این برهه حساس تاریخی و جنبش‌های اجتماعی در ایران داشته باشند.

قابل ذکر است که چاپ تازه حماسۀ سیاهکل علاوه بر متن اصلی، حاوی  دو مقاله  ضمیمه است که در آنها انوش صالحی به عمده¬ترین انتقادات وارده بر این اثر از دیدگاه خود و با  تکیه بر اسناد موجود جنبش فدایی پاسخ گفته است.

مؤسسه انتشارات نگاه

 

در آغاز این کتاب می خوانیم:

 

فهرست مطالب

 

مقدمه ناشر 7

یک اشاره کوتاه 9

حماسۀ سیاهکل 11

در اردوگاه رفتار رفقا چگونه بود؟ 17

ملاقات با رفیق صفایی: 29

پائیز 48: 32

شهریور 49 حرکت دسته جنگل: 37

ملاقات در ارتفاعات امامزاده ابراهیم: 54

قرار بعدی در جاده جنگلی اسالم _ خلخال: 60

نیمه اول آذر در جنگل: 65

بیست و یکم آذر 49– ملاقاتی در حوالی ساری: 69

نیمه اول دی ماه در عباس آباد بهشهر: 72

دهه دوم دی ماه در گلوگاه: 75

در نهار خوران گرگان: 85

علت اصلی دستگیری‏ها چه بود: 102

آخرین ارتباط گیری با دسته جنگل: 107

طرح عملیات حمله به پاسگاه: 109

جریان حمله به پاسگاه: 111

عکس العمل دشمن: 112

دو هفته بعد: 115

در باره «حماسۀ سیاهکل» اثر حمید اشرف 117

حماسۀ سیاهکل یک روایت ناتمام 139

الف – در باره ماهیت کلی «حماسۀ سیاهکل» و روند انتشار آن 143

ب- ایرادهای مطرح شده بر حمید اشرف به عنوان نویسندۀ این اثر 176

 

پیوست‏ها 221

 

 

یک اشاره کوتاه[1]

امسال در آستانه چهلمین سالگرد جان باختن حمید اشرف و یارانش فرصتی پیش آمده است تا اثر تازه‏ای از او منتشر شود. نقش حمید اشرف در بقا و تداوم حیات جنبش چریک‏های فدایی خلق ایران از آغاز تا سال 1355غیرقابل انکار است. به این مهم بایستی نقش او در به ثبت رساندن تاریخچه این سازمان را نیز اضافه کرد. او با سه اثر « تحلیل یک سال تجربه مبارزه چریکی در کوه و شهر»، «جمعبندی سه ساله» و «حماسۀ سیاهکل» که جزوه‏ای درون تشکیلاتی بود توانست روایتی – نیازمند بررسی مجدد- از سیمای فعالیت‏های این سازمان در سال‏های اولیه حیات خود ارائه کند.

شرایط اضطرار و الزامات زیست مخفی و نیز عدم اطلاع او از همه آنچه که در پیرامونش به‏خصوص در زندان‏ها می‏گذشت از جمله دلایلی هستند تا بخشی از نوشته‏هایش با واقعیت‏های جاری در همان دوره همخوانی نداشته باشند ولی حضور مستمر و تاثیرگذار او در فعالیت‏های سازمانی و آشنایی و دیدار با بسیاری از فعالان آن دورۀ سازمان موجب شده است تا آثار او در بررسی تاریخچه این سازمان جایگاه ویژه‏ای داشته باشد. از برخی داده‏های «حماسۀ سیاهکل» چنین برمی‏آید که این اثر را حمید اشرف بعد از نگارش« تحلیل یک سال تجربه مبارزه چریکی در کوه و شهر»، «جمعبندی سه ساله» وقبل از قتل عام بیژن جزنی و رفقایش ( بهار 1354)[2] آماده کرده است.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

دو اثر قبلی او بارها توسط سازمان و یا موسسات انتشاراتی همچون «نگاه» در روزهای اولیه انقلاب منتشرشد. نسخه تایپی «حماسۀ سیاهکل» را در سال‏های آغازین تحقیق و پژوهش بر روی جنبش فدایی که حاصلش تاکنون انتشار کتاب«اسم شب، سیاهکل» بوده است دوستی در ایران از سر لطف در اختیار من قرار داد. درماه‏های اخیر فرخ نگهدار مرا از وجود نسخه‏ای دست‏نویس از این اثر آگاه کرد و یک کپی از آن را در اختیار من گذاشت. این کتاب با تطبیق این دو نسخه آماده شده است.

در روند آماده‏سازی کتاب سعی بر این بوده است تا با کمترین تغییر اصالت متن اصلی حفظ شود مگر تصحیح برخی اسامی شهرها و آبادی‏ها که با تغییرات جزیی اصلاح شده‏اند. مواردی هم که نیازمند تصحیح و یا توضیح بیشتر بوده‏اند به زیرنویس ارجاع داده شده‏اند. امید است تا انتشار این اثر به بازخوانی و شناخت بهتر تاریخچه جنبش فدایی و سیر مبارزات اجتماعی‏ و سیاسی در دهه‏های قبل از انقلاب یاری رساند.

انوش صالحی

بهار1395

 

حماسۀ سیاهکل

حمید اشرف

بعداز آنکه گروه جزنی از دشمن ضربه خورد و بیژن جزنی و چند تن از رفقا دستگیر شدند ( که در این یادداشت‏های مختصر، اشاره‏ای به جریانات مربوط به آن نمی‏شود. به امید آنکه خود رفقای مزبور روزی به این امر به طور مفصل بپردازند.) افراد باقیمانده گروه با اینکه تجربیات بسیار اندکی از زندگی و مبارزه در کوه داشتند تصمیم گرفتند برای رستن از ضربه‏های دشمن، در صورت کوچک‏ترین خطری به کوه بزنند زیرا آنها همه به صورت علنی زندگی می‏کردند و امکان دسترسی دشمن به آنها آسان بود.

چنین ضرورتی خیلی زود احساس شد، پنج تن از رفقا[ افشار، چوپانزاده، کیانزاد،صفاری و صفایی][3] و من به کوه رفتیم امّا زندگی در کوه دشوارتر از آن بود که ما تصورش را داشتیم زیرا بدون هیچ تدارک قبلی آن را آغاز کرده بودیم. بعداز یک هفته اقامت در کوه به شهر برگشتیم و هر کس [به] سر کار خودش رفت( تجربیات این یک هفته زندگی در صورت باقی بودن فرصت نوشته خواهد شد.) سعید کلانتری با زن و بچه خود خانه‏ای خرید که زندگی نیمه مخفی خودش را آغاز کند.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

[غفور] حسن‏پور که از سمپاتیزن‏های گروه بود خانه جداگانه‏ای داشت و من هم اتاق دیگری داشتم و همه‏مان به زندگی علنی ادامه می‏دادیم. سعید کلانتری دایی بیژن جزنی بود و مادر سعید به ملاقات او می‏رفت و خبرهای زندان را می‏آورد و این اخبار و پیام‏ها توسط زن سعید که به خانه مادر سعید رفت و آمد داشت به رفقا می‏رسید. جزنی از راه همین ارتباط ” اسلامی”[4] را به افراد گروه معرفی کرد که افراد با همکاری او به مبارزه ادامه دهند.

“اسلامی” که بعدها رژیم خود در مطبوعاتش او را “مرد هزار چهره” نامید عضو تشکیلات تهران حزب توده بود و از جانب خود رژیم مامور فعالیت و جاسوسی در آن تشکیلات و در صورت امکان سایر گروه‏های مبارز به‏شمار می‏آمد. او هیچ گونه زرنگی خاصی نداشت و خلاقیت ذهنی و ابتکار عمل چندانی نمی‏توانست از خود بروز دهد و به مرور فقط فرمان‏هایی را که به او می‏دادند مو به مو اجرا می‏کرد.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

رفقای ما از این رو که او توسط بیژن جزنی سالم و مورد اعتماد معرفی شده بود در مورد او تردید زیادی نمی‏کردند، گرچه این در مورد یک انقلابی اشتباه بزرگی محسوب می‏شود! علاوه بر این او کارهایی را برای گروه انجام می‏داد که عملاً مفید بود که در صفحات بعد به آنها اشاره می‏شود. این هم عامل دیگری بود که اعتماد رفقا را نسبت به او برمی‏انگیخت. این همکاری نیرنگ‏آمیز مدتی بعد اولین ثمر خود را داد و ” اسلامی” سر قرار مشترکی که با [ضیا]ظریفی و افشار داشت هر دو را لو داد و آنها دستگیر شدند.

امّا رفقا هنوز هم به سفارش جزنی رابطه خود را با اسلامی ادامه می‏دادند. این بار جزنی پیغام داد بهتر است بعضی از رفقا ایران را ترک گویند و “اسلامی” تهیه مقدمات این سفر را برعهده گرفت و کار تهیه گذرنامه و سایر مقدمات لازم را به اتمام رساند و روشن است که این امکانات به‏وسیله پلیس برای “اسلامی” فراهم می‏شد و هدف از آن دام نهادن برای پنج تن از رفقا بود که هنگام عبور از مرز به‏راحتی و یک جا به چنگ پلیس بیفتند.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

پلیس از راه‏های دیگربرای دستگیری رفقا شتاب به خرج نمی‏داد تا امکان دست یافتن به همگی آنان را در یک زمان از دست ندهد. امّا در همین زمان بود که رابطه جزنی با رفقا- زن سعید – شناخته و تعقیب شد و خانه جمعی و مخفی رفقا بدین ترتیب لو رفت. خانه بیشتر از جانب مزدوران ساواک مورد شناسایی بود که یکی از رفقا” دکتر جوان”[5] یکی از مزدوران معروف ساواک را در آن حوالی دید و به خاطر سابقه قبلیِ دیدار، او را شناخت و به سایر رفقا اطلاع داد که خانه را ترک گویند.

رفقا شتابزده به این کار اقدام کردند و تحت تعقیب پلیس از منطقه گریختند امّا به زودی متوجه شدند که کیف حاوی گذرنامه و غیره را جا گذاشته‏اند. چاره‏ای نبود باید هر طور بود به یک ریسک دست می‏زدند و کیف را نجات می‏دادند، زیرا رفقا غافل از اینکه گذرنامه‏ها به دست خود پلیس تهیه شده[است]، در آن موقعیت احتیاج مبرمی احساس می‏کردند که از ایران خارج شوند و دست زدن به چنین ریسکی به خطرات احتمالیش می‏ارزید. رفیق صفاری این وظیفه را برعهده گرفت و به خانه برگشت. زن سعید که بعداز آنها متوجه جا ماندن کیف مدارک شده بود پشت پنجره ایستاده بود و به محض دیدن رفیق صفاری کیف را به طرف او پرتاب کرد، رفیق باز هم تحت تعقیب پلیس پس از دویدن مسافت زیادی از محل حادثه دور شد و خود را بعداً به رفقا رساند.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

رفقا موقتاً مدتی پیش حسن‏پور رفتند و مدتی هم کنار دریا چادر زدند و اقامت کردند. چون فصل تابستان بود این کار کاملاً عادی به نظر می‏رسید. اواسط تابستان 47 بود که این ماجراها اتفاق می‏افتاد. رفقا با هوشیاری بیشتری با “اسلامی” رابطه گرفتند. مثلاً برای خروج از ایران دیگر کاملاً تابع نظر او نشدند. قرار چنین شد که دو تن از رفقا( صفاری و صفایی) از مرز بگذرند و بعداز اینکه پیام سلامتی‏شان را برای رفقای دیگر فرستادند، آنها هم از مرز خارج شوند. قسمتی از برنامه دشمن بدین‏سان با شکست مواجه شد و آنها را مجبور به محاسبه دیگری کرد. محاسبه صورت گرفت. نتیجه این بود” خروج دو نفر از مرز در ازای دستگیری سه نفر باقیمانده” و نقشه اجرا شد. “اسلامی” راهنمایی دو رفیق را در خروج از مرز برعهده گرفت.

او خصلت‏های یک جاسوس را با تمام پستی‏ها و رذالت‏هایش یک جا داشت، با اینکه دشمن در ازای خدمات او برای سه عنصر با ارزش به او مزد زیادی می‏پرداخت ولی او هیچ فرصتی را برای شیادی از دست نداده بود. سر مرز به رفقا وانمود کرده بود که کیف پولش را به همراه نیاورده و باید به دلال‏هایی که قرار بود رفقا را از مرز بگذارنند پولی بپردازد… گرچه رفیق صفاری با هوشیاری متوجه نیرنگ او می‏شود و خودش نیز وانمود می‏کند که پول زیادی به همراه ندارد، ولی ناگزیر مبلغی به او می‏دهند.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

رفقا با گذشتن از شط ‏‏‏‏‏العرب به بصره می‏روند و از آنجا عازم بغداد می‏شوند و پیام سلامتی خود را برای رفقای باقیمانده می‏فرستند. رفقا ( چوپانزاده، کیانزاد و کلانتری) با دریافت این پیام عازم سفر می‏شوند و به‏وسیله مردی بنام “محمد عرب” که خود از یاران “اسلامی” بوده لو می‏روند و دستگیر می‏شوند، در حالیکه تصور می‏کردیم که به سلامتی از مرز گذشته‏اند. مدت‏ها بعد از دستگیری آنها آگاه شدیم.

اواسط تابستان 47 رفقا، صفایی و صفاری، در خرمشهر با عبور از شط‏‏العرب به بصره وارد شدند، و از آنجا عازم بغداد می‏شوند. از آنجا پیام سلامتی خود را به رفقایی که در ایران منتظر بودند می‏فرستند. در بغداد جایی را نمی‏شناختند. ناگزیر به مسافرخانه‏ای می‏روند و در آنجا به‏وسیله ماموران سازمان امنیت عراق راهی زندان می‏شوند و مدت سه ماه با سایر زندانیان سیاسی به‏سر می‏برند. در آن زمان عبدالسلام عارف در عراق حکومت می‏کرد و در تمام مدت دولت عراق رفقا را تهدید می‏کرده است که می‏تواند آنها را به دولت ایران تحویل دهد، و از این تهدیدها که بگذریم رفقا در زندان بغداد هم چنانچه ضرورت زندگی یک مبارز راه آزادی است تجارب بسیاری آموخته بودند.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

هم سلولی‏‏‏های آنها را کردهای بارزانی تشکیل می‏دادند. رفقا از تعصب افراطی آنها در حق ملامصطفی تعریف‏ها می‏کردند و از ایمان شگفتی که آنها نسبت به ملا داشته اند. با زندانیان سیاسی رفتار چندان خوبی نمی‏شد. یک‏بار که زندانبان به رفیق صفایی دستور داده بود تا زندان را جارو کند، رفیق با او گلاویز شده و کتک کاری مفصلی راه انداخته بود اما در این مورد او را تنبیه نکرده بودند.سه ماه بعد حسن البکر با یک کودتا در عراق بر سر کار می‏آید او که نسبت به گذشتگان خود مترقی‏تر بوده کلیه زندانیان سیاسی را آزاد می‏کند. در این بین باز هم تکلیف رفقا نامعلوم بوده است.

دولت عراق قصد داشته آنها را به اردن بفرستد در حالی که او با شاه ایران روابط حسنه‌ای داشت و برای رفقا چندان فرقی نمی‏کرده زیرا که به‏دست او سپرده شدن همان بود و تحویل دادنشان به دولت ایران توسط ملک حسین همان. از این رو رفقا درخواست می‏کنند که آنها را تا مرز سوریه برسانند. از جانب دولت عراق آنها در نقطه‏ای پیاده می‏شوند و بعد از مقدار زیادی پیاده روی به اتاقک مرزداری می‏رسند. آنجا با عربی شکسته بسته به مامورین می‏گویند که ایرانی هستند و قصد دارند به فداییان فلسطین بپیوندند.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

رسم معمول مامورین مرزی در حق این گونه افراد گویا چنین بوده که آنها را یکسر به زندان بفرستند و در مورد رفقا هم چنین قصدی داشته‏اند. تصادفاً دو نفر از فداییان برای انجام کاری در همان لحظه به اتاقک مرزداری مراجعه می‏کنند که ضمناً از نفوذ نسبی هم برخوردار بوده‏اند. آنها از سخنان رفقا جسته گریخته پی می‏برند که آنها چه قصدی دارند و چون از رفقا و افسران سوری نیز در این مورد باخبر بوده اند وانمود می‏کنند که رفقا از جمله فداییان هستند و عضو سازمان آنان می‏باشند و غریبه نیستند و بدین‏سان رفقا از دردسر دیگری رها می‏شوند.

همراه فداییان به راه می‏افتند و هنوز مقداری راه نرفته به فرمانده رفقای فدایی مذکور بر می‏خوردند. فداییان مراتب را به اطلاع فرمانده خود می‏رسانند و فرمانده رفقا را برانداز می‏کند و بعد می‏گوید:”ولشون کنید. شاید جاسوس باشند” و آنها رفقا را به حال خود وا می‏گذارند.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

رفقا یک بار دیگر دچار سرگردانی می‏شوند بی‏آنکه ناامید شوند و هنوز چند لحظه‏ای نگذشته همان جیپی که حامل فرمانده بوده برمی‏گردد و به رفقا می‏گوید که سوار شوند، و آنها را به عضویت سازمان خود می‏پذیرد. اما انگیزه این پشیمانی این بوده است که در آن زمان در فلسطین تعداد بیشماری سازمان به فرماندهی افراد گوناگون وجود داشته است[6]. طبق یک آمارگیری در حدود «هزار و دویست» سازمان. اینکه در میان افراد سازمان اعضایی از کشورهای دیگر وجود داشته باشند، از افتخارات آن سازمان محسوب می‏شده و برای او کسب اعتبار مهم بوده از این رو فرمانده مذکور از ترس اینکه این ایرانیان را سازمان دیگری به عضویت خویش بپذیرد از کرده خود پشیمان می‏شود و خیلی زود سراغ رفقا می‏آید.

او مسئول مالی سازمان بوده است. بنا به تعریف رفقا چنین مقاماتی در فلسطین از حقوق و زندگی کاملاً بورژوایی برخوردارند. او هم دارای تشکیلات عریض و طویل و زندگی بسیار مرفهی بود، و از رفقا نیز با همان تشریفات پذیرایی کرده بعد برای گذراندن دوره تعلیمات آنها را به اردن فرستاده بود و برایشان کارت عضویت صادر کرده بود.[7] در دوره تعلیماتی[8] سازمان آنها با فتح ادغام شده و مسئول مالی هم البته مقام مهمی گرفته بود.

در اردوگاه رفتار رفقا چگونه بود؟

از خوش شانسی رفقا، سازمانی که در آن عضو شده بودند یکی از بهترین سازمان‏ها بوده است. فرماندهی آن سازمان را افسری مصری به عهده داشته، که خودش بسیار جدی و با دیسپلین بوده است، و از این رو واقعیتی که در اردوگاه جنگ رفقا با آن مواجه شده بودند در روزهای نخستین چندان مغایر با تصورات آنها نبوده است.رفقا می‏گفتند:[9]

صبح شد. در اردوگاه برنامه دو صبحگاهی در حدود چهارده کیلومتر اجرا می‏شد. گروهی به فرماندهی همان افسر 7 کیلومتر دور می‏شدند و دوباره بر می‏گشتند. عده ای در نیمه راه می‏ماندند و گروهی در همان اوایل راه از نفس می‏افتادند. منتظر می‏نشستند تا گروهی که به دویدن ادامه می‏داد بر گردد، و به آنها ملحق می‏شدند و به اردوگاه بر می‏گشتند. تا آنجا که می‏توانستیم دویدیم ولی چون هیچ عادت نداشتیم بعد از مدتی از نفس افتادیم. اما مثل سایرین ننشستیم بلکه بعد از این که نفس تازه کردیم دوباره در همان مسیر شروع به دویدن کردیم و در راه گروهی که تمام فاصله را تا انتها دویده بود و اینک بر می‏گشتند مواجه شدیم.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

عملی که ما انجام می‏دادیم در اردوگاه یک عمل بی‏سابقه بود. یعنی کسی بعد از نفس تازه کردن سعی نمی‏کرد باز هم نیروی بیشتری تلف کرده، تمام فاصله را بدود، و از این رو این کار، مورد توجه افسر مصری قرار گرفت. نیم ساعت بعد از آنکه همه سر جای اولی رسیده و مشغول خوردن چای بودند، نفس نفس زنان از راه رسیدیم. پاهای‏مان چنان تاول زده بود که تا یک هفته قادر به راه رفتن نبودیم. از آن به بعد دیگر همیشه رفتار افسر با ما بسیار خوب بود زیرا با کارها بسیار جدی بودیم.

دوره تعلیماتی بسر رسید سازمان ما با فتح به‏هم پیوست و هنگام تقسیم کار فرا رسید. رفیق صفایی[10] معتقد بود که ما باید در اینجا شهید بشویم، ولی من به علل انتقاداتی که به وضع اردوگاه و جبهه داشتم چنین تمایلی نشان نمی‏دادم و می‏گفتم ما باید اینجا تجاربی کسب کنیم و به ایران برگردیم و اگر شرایط مساعد بود همان‏جا مبارزه را آغاز کنیم و اگر هم کشته شدیم باکی نیست. از این رو در تقسیم مسئولیت. من مسئول انبار مهمات فتح شدم و انبارها را که وضع بسیار نابسامانی داشت به علت[11] علاقه شدیدی که به نظم داشتم، نظم و ترتیب دادم. رفیق صفایی در عملیات تعرضی فعالیت می‏کرد و بسیار خوب پیش می‏رفت.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

در اولین بخش عملیات نفوذی به خاک اسرائیل فرماندهی گروه کوچکی را او بر عهده داشت. یکبار هم در مسابقات رد شدن از روی طناب بین فداییان او اول شد و از دست یاسرعرفات یک سلاح کمری جایزه گرفت و علاوه بر آن فرماندهی یک جوخه به او واگذار شد. این سلاح در ایران بارها دست به‏دست گشت و آخرین بار رفیق فضیلت کلام هنگام شهادت آن را به‏کار برد.

در مدت یک سال و نیمی که آنجا بودیم (از زمستان 47 تا بهار 49). رفیق صفایی ارتقاء مقام یافت و فرمانده یک پایگاه 40 نفری شد و آخرین بار فرمانده ناحیه شمالی بود که 150 نفر تحت فرماندهی او بودند.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

در این مدت کارهای دیگر نیز کرد که همه چشمگیر بود با سابقه فعالیت‏هایی که در ایران داشت نقشه خوانی را خوب می‏دانست در حالی که در جبهه بیشتر افراد این کار را بلد نبودند و رفیق به همه آنها آموخت یا مثلاً ساختن مواد منفجره و بمب و غیره را که آنها همگی از عهده این کار بر نمی‏آمدند و فقط متخصصین مسئول این نوع کارها بودند. رفیق این آموزش را نیز برعهده گرفت و بخوبی از عهده بر آمد. چندین عمل نفوذ در خاک اسرائیل را طبق نقشه انجام داد که تنها به جهت بی‏نظمی‏هایی که در افراد بوده است گاهی ضربه‏ای می‏خوردند.

مثلاً تعریف می‏کرد که بیشتر افراد قضا و قدری هستند، حتی در ناحیه مین گذاری شده بی‏آنکه مهلت دهند نواحی مین گذاری شده بررسی شود، با این اعتقاد که اگر خدا بخواهد خواهیم مرد، اگر نخواهد نه، به این نواحی قدم می‏گذاشتند و به ناگزیر نابود می‏شدند. علاوه بر آن دشمن هم از موضع ما آگاه می‏شد و یک بار به سختی از چنین نبردی جان به در برده بودند.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

یک یوگسلاو هم با آنها بوده که مجروح شده بود. او کسی بود که به اصرار و التماس خودش در عملیات شرکت داده شده بود. وقتی به چهار متری اسرائیلی‏ها رسیده بود نارنجکی به سوی آنها پرتاب کرده و بی آنکه آسیبی ببیند برگشته بود. چون او را در عملیات شرکت نمی‏دادند به علت چاقی زیاد و این قبیل ایرادها، او نهایت سعی‏اش را به کار برد که عملیاتش درخشان باشد و خوب هم عمل کرده بود ولی سرانجام مجروح شده بود.

در یک عمل دیگر همراه یک رفیق با (آر. پی جی. هفت ) که نوعی بازوکا است یک تانک اسرائیلی را از فاصله 300 متری هدف قرار داده بود. فانتوم‏های اسرائیلی بلافاصله سررسیده و محل او را بمباران کرده بودند ولی او در حالی که رفیق مجروحش را نیز کول کرده بود از آنجا گریخته بود و سالم ماند. بدین سان عملیات جنبه انفرادی داشت.مثلاً یک پاکستانی بسیار مومن تقریباً 55 ساله که به خاطر اسلام می‏جنگید با یک تفنگ دوربین‏دار روزی نبود که یک یا چند اسرائیلی را نکشد.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

او هر روز غذایش را درون دستمالش می‏بست تفنگش را بر می‏داشت و بر بالای نخلی که هر روز عوض می‏شد می‏نشست و تکالیف دینی خود را نیز بر پای همان نخل انجام می‏داد، و از بالای درخت هر روز یک یا چند اسرائیلی را می‏کشت و به تنهائی بیش از یک جوخه پایگاه به اسرائیل ضربه می‏زد. دشمن جای او را هم نمی‏یافت زیرا هیچوقت مکان ثابتی نداشت. الجزایری‏ها نیز در نظم و انضباط و جدی بودن در جبهه نمونه بودند. به علت بی‏نظمی‏ها و پاره‏ای انتقادات دیگر که به وضع جبهه وارد بود ادامه مبارزه برای رفیق صفایی در آنجا دشوار می‏شد.

او با نایف حواتمه[12] ارتباط گرفت. حواتمه به او پیشنهاد کرد به ظفار برود و علی گفت:” مخالفتی ندارم ولی قبلاً به ایران سر می‏زنم تا اوضاع آنجا را بررسی کنم،اگر مساعد مبارزه بود که آنجا به مبارزه ادامه می‏دهیم وگرنه به ظفار خواهم رفت”. بدین گونه بود که رفیق با یک کلت و 50 فشنگ عازم ایران شد. به من نیز پیشنهاد کرد که به ایران برویم اما من به جهت نومیدی از اوضاعی که هنگام ترک ایران ناظر آن بودم، پیشنهاد او را رد کردم و او به تنهایی و فقط با تجاربی که از سفر اولش داشت به سوی ایران حرکت کرد.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

رفیق صفایی وقتی به ایران رسید از طریق سیف[دلیل] صفایی با ما ارتباط برقرار کرد چون می‏دانست سیف با ما همکاری می‏کند و می‏دانست که فارغ التحصیل هنرسرای عالی است و یکی از رفقای او را می‏شناخت. از طریق همان رفیق[13] با سیف و از راه او با ما ارتباط برقرار کرد و مدت دو ماه در خانه مشترک سیف صفایی و فاضلی ماند و در جریان کارهای ما قرار گرفت.

اینک به طور خلاصه به جریان کارها در ایران اشاره می‏کنم که بعد از حرکت رفقا از ایران صورت گرفته بود:

بعد از این که پنج نفر از رفقا از ایران خارج می‏شوند بدون این که از سرنوشت سه رفیق بعدی باخبر شویم، من و رفیق اسکندر صادقی‏نژاد تنها ماندیم. اما تصمیم گرفتیم کارهائی را که تا آن زمان انجام داده بودیم دنبال کنیم. ارتباط‏‏مان با رفیق حسن‏پور هم قطع شده بود. اسکندر کارگر میل لنگ تراش بود و بیشتر فرصتش در کارگاه می‏گذشت من هم در دانشگاه گرفتار بودم در نتیجه وقت بسیار کمی برای انجام کارهای مربوط به مبارزه داشتیم. اسکندر مبتلا به پادرد بوده این امر ما را کمک کرد که او بتواند به راحتی بدون این که تولید شک و تردید کند از کارگری دست بکشد و بعد از مدتی جست و جو توانست وانتی بخرد.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

رانندگی به خاطر پا درد بهترین کار توجیهی بود که او می‏توانست داشته باشد. یک بار رفیق اسکندر با اشاره به تنهائی‏مان و امکانات بسیار کمی که داشتیم از ادامه مبارزه اظهار نومیدی کرد، و من با شور فراوان دلائل او را رد کرده و به دفاع از ادامه مبارزه برخاستم و در پایان او را در حالی که از این نوع اندیشه من خشنود بود، لبخندی از رضایت زد و گفت که او نیز یک آن ایمان خود را برای ادامه مبارزه ضعیف نیافته است و قصدش از این سخنان این بود که روحیه مرا ارزیابی کند.

پائیز 47 بود که از دستگیری رفیق [سعید]کلانتری و همراهانش در مرز باخبر شدیم و زمستان 47 به طور تصادفی رفیق حسن‏پور را یافتیم. او اظهار داشت که با رفقای تازه‏ای ارتباط گرفته و کارها را با نظم و ترتیب دنبال می‏کند. من و اسکندر از این موضوع خوشحال شدیم و من تا جریانات حرکت دسته جنگل فهرست وار به اقداماتی که انجام دادیم اشاره می‏کنم بعد اگر فرصتی بود به شرح بعضی از این اشاره‏ها نیز خواهم پرداخت.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

در زمستان 47 بعد از ارتباط‏ گیری مجدد با حسن پور رابطه‏ها را نظم و ترتیب دادیم و سازمان مجدد خود را به تیم‏های مختلف بر مبنای وظیفه‏ای که عهده‏دار شدند تقسیم کردیم. من با [ابراهیم]نوشیروان‏پور و [عباس ]دانش بهزادی تیم کوه را تشکیل دادیم و در طول زمستان برنامه‏های آموزش عملیات کوهستانی و نقشه خوانی و انبارسازی را تمرین کردیم.تیم مواد شیمیائی با همکاری حسن پور،[محمدهادی] فاضلی و سیف صفایی در این مدت روی ساختن تی ان تی کار می‏کرد.

[مهدی ]سامع[14] با اسکندر رحیمی که در رضائیه انجام وظیفه می‏کرد، ارتباط گرفته و در بخش خرید سلاح فعالیت می‏کردند و تا اوائل بهار رحیمی در حدود 9 قبضه کمری و 2 قبضه تفنگ مستعمل تهیه کرده بود که همگی در منزل[منوچهر] بهائی‏پور در لاهیجان مخفی بودند. علاوه بر آن حسن پور با افراد دیگری که در صفحه بعد اشاره می‏شود رابطه گرفته و در مورد چه باید کرد به بحث می‏پرداخت و آنان را برای کار تشکیلاتی آماده می‏ساخت. دیاگرام روابط به شکلی بود که در صفحه بعد می‏آید.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

بهار 48 فرا می‏رسد. کارهای زمستان در بهار هم ادامه می‏یابد. نوشیروان‏پور باید به سربازی برود از این رو برنامه تیم کوه موقتاً متوقف می‏شود. سامع نیز نمی‏تواند رفقای شمال را ملاقات کند چون او هم باید به سربازی برود. از این رو ارتباطات او برعهده حسن‏پور گذاشته می‏شود. بخشی از ارتباطات نیز به عهده من گذاشته می‏شود (قاسم).

نوشیروان‏پور و سامع به سربازی می‏روند ولی به علت دوست‏هایی که در گروه فلسطین داشتند هر دو بازداشت می‏شوند که چون ارتباط تشکیلاتی با آنها نداشتند آزاد می‏شوند ولی تاریخ خدمت‏شان به تعویق می‏افتد. در تابستان 48 تیم شهر با شرکت [شعاع الدین ]مشیدی، فاضلی، [اسماعیل]معینی‏عراقی تشکیل می‏شود و به مسائل الکترونیکی می‏پردازد. در حالی که حسن پور و فاضلی همچنان به کار ساختن تی ان تی مشغولند و ضمناً حسن پور با سمپات ها هم ارتباط می‏گیرد.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

ارتباط بهایی‏پور و دو رفیق بانکی[15] به طور جداگانه برعهده من گذاشته می‏شود. دانش‏بهزادی به منطقه کرمان می‏رود زیرا چون به علت آشنائی زیاد به آنجا می‏تواند چند قبضه اسلحه بلند خریداری کند و ضمناً کوهستان‏های دهکردی (واقع در دو راهی بم و جیرفت با دارزین) را برای استفاده تعلیمات نظامی بررسی کند. (زیرا که صدای تیراندازی آنجا عادی است و شک انگیز نیست).

من نیز با یک فولکس به کرمان می‏روم تا برنامه منظمی به منظور شناسایی کوه‏های دهکردی و محمد آباد مسکون انجام دهیم و زمینه را برای تاسیس یک آموزشگاه جنگ چریکی فراهم نمائیم. یک قبضه برنو 22 صدم بلند خریداری می‏کنیم و در همان کوه‏ها در انباری که ساخته‏ایم پنهان می‏سازیم.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

تیم شهر به شناسائی عده‏ای از مزدوران رژیم می‏پردازد و برای‏شان پرونده عکس‏دار همراه با آدرس منازل‏شان تهیه می‏کند.با بهائی‏پور و بانکی‏ها کار مطالعاتی ادامه می‏یابد. من و دانش بهزادی که بعد با این سه نفر رابطه می‏گیریم به نظرمان بهائی پور خوب است ولی بانکی‏ها ضعیفند و برنامه‏های پیشنهادی را اجرا نمی‏کنند. ارتباط دورادور با سمپات‏ها، توسط حسن پور ادامه می‏یابد.

رحیمی خدمت سپاهی خود را در رضائیه تمام می‏کند و به تهران می‏آید و طبق پیشنهاد گروه درخواست معلمی در غرب گیلان را از مقامات آموزش و پرورش می‏کند، و بعد از مدتی سرگردانی اواخر پائیز موفق می‏شود. قصد ما از این کار ایجاد امکانات کوهپایه‏ای برای شناسایی منطقه گیلان غربی است و بعدها هم این امکان مورد استفاده دسته جنگل قرار گرفت، به صورت ایستگاه مواد غذایی و عنصر اطلاعاتی و غیره.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

نوشیروان پور و سامع آزاد می‏شوند. ولی باید به سربازی بروند. از این رو از نظر تشکیلاتی تغییراتی در ترتیب کارها داده نمی‏شود.نوشیروان‏پور مساله ازدواج را مطرح می‏کند. من با او در شهر تماس می‏گیرم تا در این مورد از جانب گروه با او حرف بزنم. او را در شهر می‏بینم با هم سوار یک موتور هستیم و بحث‏های‏مان را ادامه می‏دهیم.

[نوشیروان پورگفت]: او خواهر یکی از رفقای سیاسی هم دانشکده‏ای منه، من درسش می‏دادم. دختر زمینه فعالیت سیاسی نداره، ولی خوب کتاب می‏خونه، صمیمیه و مطالعاتش هم بد نیست. می‏دونی که من قصد ازدواج نداشتم، اما ازش کم کم خوشم اومد و یه روز بهش گفتم. نگو اون هم منو دوست داشته و چیزی نمی گفته.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

تا من گفتم، زود به خانواده‏اش خبر داده و داداششو هم در جریان گذاشت و تا من خبر شم اون‏ها هم به خانواده من گفته‏اند که پسرتون از دختر ما خواستگاری کرده. خونواده من هم که میدونی از خداشونه منو سرگرم کنن تا به قول خودشون عاقل بشم، و باور کن تا شستم خبردار شد، دیدم لباس دومادی هم واسم خریده ان. حالا هم که با تو هستم دارن خرده ریزه‏های دیگه رو میخرن. اصلاً کارها به سرعت برق گذشته و من نفهمیدم چی شده …

[من گفتم]:اما رفیق ما چنین قراری نداشتیم. تو بر خلاف میل گروه این کار را انجام داده‏ای. چون آخه این کار که در روال فعالیت ما نیست، مصلحتی هم که نیست پس چرا باید این کار را انجام بدهی.

– آخه رفیق این چه ربطی به کار ما میتونه داشته باشه. من اصلاً نمی‏فهمم. بعلاوه این یه کار وجدانیه.

– چه کار وجدانی. این دیگه چه جورشه؟ هر دلیلی شنیده بودم، غیر این یکی…

–     میدونی کاریه که شده، اینها حتی وسایل هم خریدن. من دیگه خجالت می‏کشم که بگم نمیخوام. دختره بدنوم می‏شه…

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

–     نه، این بهانه است که تو میاری. چون اگه خوب فکر کنی می‏بینی تو در صورتی که از روی وجدان اقدام کنی نباید این دختره را بدبختش کنی … چون این مغایر با اون وجدانیه که تو ادعاشو می‏کنی. تو میخوای مبارزه مسلحانه کنی اون یک دختر عادیست، همرزم تو، همسنگر تو بود باز چیزی، اما آخه اون اهل این حرفا که نیس. اون میخواد زندگی کنه، بچه دار بشه، راحت باشه، خلاصه با وضع تو که جور درنمیاد. تو فوقش شش ماه دیگر می‏تونی با او باشی. بعد بری به کوه اون وقت تکلیف اون چی میشه؟ تو اگه راس راستی اونو دوست داری نباید اونو بگیری، چون چند ماه دیگه با شکم برآمده بفرستیش زیر دست جلادان ساواک که چی بشه، این با کدوم وجدانی که تو میگی جور در میاد.

–     نه تو اشتباه می‏کنی. او دختر خوبیه، همه چی را تحمل می‏کنه، خودش از وضع من کم و بیش خبر داره. به همه این چیزا راضیه.

–     آخه چرا باید تو به‏خاطر خودخواهیت دردسرهایی واسه اون درست کنی که اون مجبور باشه تحملشون بکنه… مگه نمیگی دوستش داری؟ فردا که مساله بچه‏دار شدن مطرح شد چی میگی؟هی دلبستگیت زیادتر میشه، تو حالا از هفت دولت آزادی، اما اون‏وقت هزار تا ناراحتی خیال داری . و همه اینها خیانتِ ،ضعفهِ …

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

–     ولی به عقیده من زن و بچه باعث نمی‏شه که آدم خیانت کنه. این اصلاً مساله‏ای نیست … شماها خیلی بزرگش می‏‏کنین …

–     نه رفیق تو دست کم می‏گیری. خیلی هم مساله ‏است چرا نیست؟ این که زن و بچه تو تحویل ساواک بدی، سخته. ممکنه برای خیلی‏ها سخت نباشه ولی برای تو سخته. تو که به قول خودت فقط به‏خاطر این که یکبار گفته‏ای اونو دوست داری، حالا نمیتونی حتی با در نظر گرفتن مصالح گروه راه درست و منطقی انتخاب کنی، فردا چیکار می‏کنی؟ من می‏دونم. حالا دیگه بحث فایده ای نداره، و تو کار خودتو خواهی کرد ولی خواستم بهت گفته باشم که این مساله فردا باعث خواهد شد تو ضعف نشون بدی.

–     نه بابا، شماها خیلی حساسیت بیخودی نشون میدین. درسته الان من این‏کار را می‏کنم که دختره سنگ رو یخ نشه، ولی عقیده‏ام اینه که زن و بچه هیچ تاثیری در مبارزه ضعف و خیانت نداره…

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

–     درسته ممکنه نداشته باشد، اما تو این‏کاره نیستی، دلیلش هم منطقی است که بر مبنای اون مصالح و قراردادهای گروه را زیر پا میذاری… تو اطلاعاتی که از گروه داری زیاده، اگر صمیمی هستی، بیا مدتی از چشم اینها خودتو پنهان کن…

–     نه نمیتونم، چون لزومی نمی‏بینم. شماها زیاد حساسیت نشون میدین. همین…

–     اون‏وقت مجبوریم تو را از گروه تصفیه کنیم…

–     تو این حرف رو می‏زنی ولی به خاطر همون اطلاعات نمی‏شه منو تصفیه کنین، ضرورت هم نداره…

–     شاید حق با تو باشه، نمی‏تونیم تو رو ول کنیم ولی تو دیگه به درد مبارزه نمی‏خوری. یه روز به خاطر همین مساله جا خواهی زد، ما تو رو مجبوریم نگه‏داریم، اما مثل مرده‏ای در یخچال… ایمان دارم که تو از این لحظه نابود شده‏ای…

پوزخندی زد… که تو نمی فهمی…

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

واقعیت این بود که همان مدت کوتاه زندان روی او تاثیر بدی به‏جا گذاشته بود. ما با رفقا به بحث نشستیم و سرانجام تصمیم گرفتیم که روابط‏مان را کج دار و مریز با او ادامه بدهیم، زیرا که باز گذاشتن او مثل رد و نشان از خود گذاشتن بود که چون تا آن روز نشانه‏ای از خود به‏جای نگذاشته بودیم نمی‏خواستیم حالا نیز چنین کاری بکنیم. یعنی عملاً محدودیت امکانات ما باعث شد که با کار او با سهل انگاری روبه‌رو شویم. حق رفیقی که قراردادهای گروه را زیر پا می‏گذارد اعدام است، ولی عملا ما امکان کشتن او را نداشتیم.

ارتباط او را به عهده سامع گذاشتیم، در صورتی که امیدمان را از او بریده بودیم. به فاصله‏های زیاد، سامع از او برایمان خبرهایی می‏آورد. تا برسیم به وقایع سال 49 که او آخرین و اصلی‏ترین ضربه اش را به گروه وارد آورد. شکی نیست این تنها عامل ضعف او نبود اما یکی از عوامل بسیار موثری در حق آدمی با خصوصیات او می‏توانست محسوب شود. همچنان هم شد. اینک ما در زمستان 48 به‏سر می‏بریم. سامع روابطش را با رفقایی که می‏شناخت حفظ می‏کند و مسئول تیم شهر است.

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

مرکزیت اجرائی گروه به وسیله من و اسکندر و سامع تشکیل می‏شود و تا اواخر زمستان 49 به کار خود ادامه می‏دهد، و در اواخر زمستان 48 باخبر می‏شویم که علی صفایی به ایران آمده است. او با ما تماس می‏گیرد. سامع نیز در جریان این تماس هست، ولی به زودی به علت رفتن به سربازی، وظایفش به عهده مشیدی گذارده می‏شود و از این پس مشیدی در جلسات مرکزیت اجرایی شرکت می‏کند.

[1]– مقدمه کوتاه نشر نخست حماسۀ سیاهکل توسط نشر باران، سوئد ، تابستان 1395.

[2]– تاریخی که اکنون با توجه به برخی منابع می‏توان به آن استناد کرد قبل از بهار 1352 است.

[3]– روز جمعه 22دی1346 مشعوف(سعید) کلانتری، عزیز سرمدی، علی اکبر صفایی‏فراهانی، محمد کیانزاد، محمد صفاری‏ آشتیانی، محمد چوپانزاده و حمید اشرف با وسیله نقلیه‏ای به رانندگی عزیز سرمدی عازم شمال کشور می‏شوند.

[4]– عباس شهریاری معروف به “اسلامی” از اعضای تشکیلات تهران حزب توده ایران بود که پس از دستگیریش در سال 1342 به خدمت ساواک درآمد.

[5]– پرویز فرنژاد معروف به ” دکتر جوان” از بازجویان ساواک.

[6]– انتشار این مطلب ممکن است نوعی توهین به جنبش کنونی فلسطین محسوب شود از این جهت باید حذف شود مگر آن که ما یک برنامه سیستماتیک توضیحی به خاطر مقاصد مشخص در این مورد بخواهیم پیاده کنیم.( پانویسهایی که با خط ایتالیک مشخص شدهاند به نقل از حماسۀ سیاهکل آمده است).

گزیده از متن کتاب “حماسۀ سیاهکل”

[7]رفقا برای گذراندن دوره تعلیماتی پس از چند روز به اردن برده میشوند.

[8] – پس از دوره تعلیمات سازمان آنها به فتح می‌پیوندند.

[9]– چنین به نظرمی‏رسد که حمید اشرف این بخش را به نقل از محمد صفاری آشتیانی و با افزودن برخی از دانسته‏های خود روایت می‏کند.

[10]– شهادت اعتقاد رفیق صفائی نبود بلکه او معتقد بود حتی اگر شهید شویم مانعی ندارد، بلکه باید در جریان نهضت فلسطین فداکارانه موضع فعالی اتخاذ کنیم.

[11]– این عمل وظیفه به نحو احسن، انگیزه علاقه شخصی نداشته بلکه به خاطر مصالح انقلاب فلسطین صورت می‌گرفته است.

[12]– رهبر وقت “جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین” از سازمان‏های چپگرای فلسطینی.

[13]– این ارتباط از طریق هوشنگ دلخواه صورت گرفت.

[14]. نام سامع در حماسۀ سیاهکل به اشتباه صامع نوشته شده بود.

[15]– این دو علی بوستانی و رضا عابدین‏پور بودند که در آن هنگام در بانک صادرات استان گیلان مشغول به کار بودند.

توضیحات تکمیلی

وزن 350 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

1398022902

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-445-3

قطع

تعداد صفحه

219

سال چاپ

موضوع

, ,

وزن

350

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “حماسۀ سیاهکل”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This