(021) 66480377-66975711

پیراهن آبی (مجموعه داستان کوتاه)

1,800تومان

ناهید کبیری

يادش به‌خير! با دندان، استخوان، يا همين توپ را مى‌گذاشت جلوى پاى رضا؛ و رضا كه در طول روز هيچ تحركى نداشت، با شور و شوق، آن را تا آن‌جا كه مى‌توانست پرتاب مى‌كرد و پاشا مثلِ برق و باد به‌دنبالِ آن مى‌دويد. آن را مى‌گرفت و بازى، دوباره و ده‌باره ادامه پيدا مى‌كرد.پاشا، يادگارِ نسلِ گمشده و منقرضى بود كه امروز، در سيزدهم دى‌ماهِ سال هزار و سيصد و چه مى‌دانم چند، در حالى كه دانه‌هاى ريزِ برف از چهار صبح، سرِ باريدن داشت، به روايتِ عابرى به دست پاسبانِ گشت، كه او را سگ ولگرد پنداشته بود، و به روايت عابر ديگر، در برخورد با چرخ‌هاى پرشتاب اتومبيلى قربانى شد و از دست‌مان رفت. البته نه از دست من؛ كه مى‌توانم تا چند لحظه‌ى ديگر مثلا، او را دوباره بيافرينم و با نوكِ مداد، روى همين كاغذ سفيد زنده‌اش كنم. بگذارم دُم تكان بدهد؛ آفتاب را روى چشم‌هاى بَراقِ سفيدش بتابانم؛ با انگشت‌هايم سر و گوشش را بخارانم؛ و بگذارم چشم‌هاى عسلى‌اش را خمار كند و روى علف‌هاى گرم دراز بكشد… براى رضا از دست رفته است. كه خواندن و نوشتن نمى‌داند و پاشايى را كه من خلق مى‌كنم نمى‌بيند.

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

گزیده ای از کتاب پیراهن آبی

مامور دیگر که کنار من نشسته بود، دو عدد عکس از داخل جورابش بیرون آورد گرفت جلوی صورتم و گفت : « مجبوربودی اینکار ها را بکنی؟ کدام کاباره می رقصیدی؟ » گفتم : « خواهش می کنم پاره اشان کن! این عکس ها را در همین خانه خودم گرفته ام، پرده ها را ببین! » گفت : « چند تا از این لباس ها داری ؟» گفتم : « سه تا، سبز، سفید و قرمز» به سکه های روی سینه و باسنم اشاره کرد و گفت : « این سکه ها طلاست ؟»

 در آغاز کتاب پیراهن آبی می خوانیم

 

سیزدهم دى‌ماهِ سالِ هزار و سیصد

و چه مى‌دانم چند

 


 

برف مى‌بارد از پهناى آسمان. و حجم ابر، تا سرِ دیوار، پائین آمده است.جاى خالىِ «پاشا» از صبح تا حالا، قلبِ مرا که هیچ، چارگوشه‌ى خانه را، از حیاط و پله‌ها و طارمى، تا اتاق‌ها و مهتابى، به تنگ آورده است. «رضا» همین‌طور با دمپایى‌هاى قهوه‌اى پلاستیکى‌اش که هفته‌ى پیش از کفش ملى خریده، پشتِ درِ حیاط ایستاده است و با چشم‌هاى منگ، کوچه را نگاه مى‌کند.

حادثه‌ى «پاشا»، براى ذهنِ محدودِ او، حادثه‌ى ساده‌اى نبوده است که به‌آسانى باورش کند. حالا خدا مى‌داند چندین روز، چندین ماه، و چندین هزار بار باید با او حرف بزنم و توجیه‌اش کنم.

اى کاش صبح که براى خرید کاغذ از خانه بیرون مى‌رفتم، از بسته شدن در مطمئن مى‌شدم. اصلا باید صبر مى‌کردم اول قصه‌ى لعنتى تمام بشود، بعد مى‌گذاشتم فکرِ خریدن کاغذِ پاکنویس، از خانه به بیرون بکشاندم. نه اینکه آن‌گونه با شتاب و آشفته، به خیابان بزنم، در بستنِ در غفلت بکنم و سبب شوم که پاشا…

اصلا همه‌ى این گرفتارى‌ها را خودم براى خودم رقم مى‌زنم… آن از درس‌خواندن‌ام… آن از کار کردن‌ام… آن از خرج کردن… آن از عاشق شدن‌هاى باطل و بى‌هوده و… این هم از قصه نوشتن‌ام که پابه‌پاى زخمِ معده به جانم افتاده است… اصلا بگو آن همه قصه‌هاى شیک و پادرهواى مدرن و پُست‌مدرن را کنار گذاشته‌اى و با این‌همه گرفتارىِ بالا و پایین، و چالش‌هاى شرق و غربِ زندگى‌ات، آمده‌اى سرنوشتِ پاره پاره‌ى مثلا ماهرخ یا عباس را مثلِ همین کلمِ قرمز، که دارد کم‌کم به کبودى مى‌زند وازدو هفته‌ى پیش با بلاتکلیفى، گوشه‌ى میزِ آشپزخانه‌ات افتاده، صد لایه مى‌کنى! پاشا را هم با همین منگى و سربه‌هوایىِ خودت سربه‌نیست کرده‌اى…چاىِ یخ‌کرده را در دستشویى خالى مى‌کنم. چاى دیگرى در لیوان مى‌ریزم. اگر سیگارى بودم، باید حتمآ در این لحظه سیگارى مى‌افروختم.

جاى خالى‌اش، کاسه‌ى آب، توپ‌بازى‌اش، و استخوانى که ساعت‌ها با لذتِ تمام به سق مى‌کشید، دلم را بدجورى مى‌سوزاند.

یادش به‌خیر! با دندان، استخوان، یا همین توپ را مى‌گذاشت جلوى پاى رضا؛ و رضا که در طول روز هیچ تحرکى نداشت، با شور و شوق، آن را تا آن‌جا که مى‌توانست پرتاب مى‌کرد و پاشا مثلِ برق و باد به‌دنبالِ آن مى‌دوید. آن را مى‌گرفت و بازى، دوباره و ده‌باره ادامه پیدا مى‌کرد.

پاشا، یادگارِ نسلِ گمشده و منقرضى بود که امروز، در سیزدهم دى‌ماهِ سال هزار و سیصد و چه مى‌دانم چند، در حالى که دانه‌هاى ریزِ برف از چهار صبح، سرِ باریدن داشت، به روایتِ عابرى به دست پاسبانِ گشت، که او را سگ ولگرد پنداشته بود، و به روایت عابر
دیگر، در برخورد با چرخ‌هاى پرشتاب اتومبیلى قربانى شد و از دست‌مان رفت. البته نه از دست من؛ که مى‌توانم تا چند لحظه‌ى دیگر مثلا، او را دوباره بیافرینم و با نوکِ مداد، روى همین کاغذ سفید زنده‌اش کنم. بگذارم دُم تکان بدهد؛ آفتاب را روى چشم‌هاى بَراقِ سفیدش بتابانم؛ با انگشت‌هایم سر و گوشش را بخارانم؛ و بگذارم چشم‌هاى عسلى‌اش را خمار کند و روى علف‌هاى گرم دراز بکشد… براى رضا از دست رفته است. که خواندن و نوشتن نمى‌داند و پاشایى را که من خلق مى‌کنم نمى‌بیند.

شالِ پشمى‌ام را بارها دور سرم مى‌پیچم و به کوچه مى‌روم. او همین‌طور با رنگِ پریده، بینىِ قرمز، و دمپایى‌هاى قهوه‌اى پلاستیکى که هفته‌ى پیش از کفشِ ملى خریده است، زیر برف‌ها منجمد شده، و به نقطه‌اى مجهول زُل زده است. قندیل یخ از گوشه‌ى شیروانى روى طاسىِ سرش چکه مى‌کند بى‌آن که به زاویه‌هاى اثیرىِ نگاهش تغییرى بدهد. از صبح تا به‌حال که عقربه روى چهار نشسته، چندین بار براى بازگرداندنش به داخل خانه تلاش کرده‌ام. برایش چاى شیرین برده‌ام که نخورده است. لقمه‌ى کتلت و نعنا و پیازچه را رد کرده است. گفته‌ام :

«رضا جان! فدایت بشوم… با ایستادن در این هواى سرد، پاشا که زنده نمى‌شود. تو که خودت آمدى و دیدى گلویش چگونه خونى بود… دیدى که کریم آقاى رحمتى لطف کرد و در خرابه‌هاى پشت دیوار به خاک‌اش سپرد. حالا تو هم مى‌خواهى سینه‌پهلو بکنى و خداى ناکرده…
هیچ پاسخى نمى‌دهد. لب ورچیده و قهر کرده است…

بى نتیجه به داخل بازمى‌گردم و ساعتى با «گلرخ» و «عباس» که پاسپورت و بلیت‌شان را در فرودگاهِ زوریخ گم کرده‌اند، کلنجار مى‌روم… فرودگاه پر از آمدورفتِ مسافران و صداى مداومِ گوینده‌اى‌ست که پروازهاى بعدى را اعلام مى‌کند ــ عرق از بندبندِ سلول‌هاى…

شالِ پشمىِ سرم را دوباره به خودم مى‌بندم و به کوچه مى‌زنم. مى‌گویم :

خواهش مى‌کنم بیا تو. دارى خواهرت را دق‌مرگ مى‌کنى. دیدى مُردن چه آسان بود؟ مى‌خواهى من هم غصه بخورم و بمیرم؟ آنوقت تنها مى‌شوى‌ها!

دیگر نه کسى هست برایت غذا بپزد… نه کسى که برایت قصه بگوید… نه کسى که با او بروى پارک… یا بروى کفش بخرى… مگر کادوى تولد نمى‌خواهى؟

هفته‌ى دیگر چهارشنبه! مى‌دانى چند سالت مى‌شود؟ چهل و پنج سال!…»

مى‌گویم :

قول میدهم اگر پسر خوبى باشى، برایت یک جوجه بخرم… یا شاید هم یک پرنده!

در حالى که چانه‌اش از سرما مى‌لرزد و موجى از اشک در چشمانِ پریشانش برق مى‌زند، سرش را به طرفم مى‌چرخاند و مى‌پرسد :

یک پرنده؟


اطلاعات بیشتر

وزن 100 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

94350

نوبت چاپ

قطع

تعداد صفحه

134

شابک

978-964-351-176-0

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

100

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “پیراهن آبی (مجموعه داستان کوتاه)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.