(021) 66480377-66975711

موج ها و دریاها

18,000تومان

روح الله حسینی

موسسه انتشارات نگاه

 

یادم هست، یکبار مقابل چشمان آبی دوشیزه‏ای بسیار جوان‏ فرود آمدم. آبی چشمانش از ترس، مثل موجی، بیرون پرید و به سینه‏ام خورد. کمی خیس شدم، اما مهم نبود. بعدش، از خنده روده‏بر شدیم. در همان یک لحظه عاشقم شده بود. می‏گفت: “روی زمین و در راهروی متروها دنبالت می‏گشتم، چگونه از آسمان رسیدی؟” لباسم را تکاندم و عذرخواهی کردم از اینکه ترسانده بودمش و با ناز و دلبرانه گفتم: “آن ابر سپید خوش‏تراش را می‏بینی آن بالا؟ از آن چکیدم”. صدای خنده‏هاش بلندتر شد. گفت: “مرا هم می‏بری آن بالا؟ تا آن ابر؟” گفتم: “عزیزم، نمی‏ماند آنجا، همان بالای برج. اما اگر بخواهی تا بالای برج می‏برمت”. گره در ابروان بور و کمانی‏اش انداخت و گفت: “تو که گفتی از بالای ابرها آمدی!؟” دستپاچه شدم، و این بار من عاشق. من‏من‏کنان، پی حرفی می‏گشتم که اصلاح کنم اشتباهم را، اما او رفته بود.

توضیحات

گزیده ای از متن کتاب

کتاب مجموعه داستان موج ها و دریا ها نوشته روح الله حسینی

 

 

1

اول‏پهلوان شهر بود. عین یک تکه سنگِ درشت و مهیب که تازه از کوه بریده باشند، ستبر بود و بلندبالا. سایه‏اش هم شبیه سایه کوه. بازو که می‏گرفت، تپه‏ای برمی‏آمد کنار شانه‏اش، که خود شبیه پلی سنگی و قدیمی رد می‏شد از گردنش و به آن تپه دیگر می‏رسید؛ آن سوی قله. سر که می‏چرخانید، باد گم می‏کرد جهتش را. با هر قدم که برمی‏داشت، خانه‏ای می‏لرزید.

پسربچه‏های شهر عاشقش بودند؛ هر روز نوبت یکی‏شان بود که از کوه بالا برود و یک طرف پل بنشیند و فخر بفروشد به پایینی‏ها که : “چقدر کوچکید از اینجا همه! وای عجب کیفی می‏ده!” و پرده به پرده تصاویر جهان از مقابل چشمانش می‏گذشت. از آن بالا موج‏های بلند خلیج هم پیدا بود؛ آسمان‏خراش‏های منهتن و بائوباب‏های ماداگاسکار. حتی هوای آن بالا هم با پایین کوه فرق می‏کرد. بماند که همیشه بهار بود آنجا زمانی که روی زمین را یک لایه ضخیم یخ پوشانیده بود. همین لایه هم بود که در آن زمستان سختِ آن سال سرد و سیاه، دخلش را آورد.

نوبت من بود که از کوه بالا بروم. اسمم را که پرسید، بلند گفتم: “علی”. پرسید: “پسر اردشیر؟” جواب دادم: “ها، اردشیر”. رو درهم کشید و بعدِ کمی مکث گفت: “بابات هم همین‏طور قرص و محکم حرف می‏زد… خدا رحمتش کنه… قول داده بودمِش…” دوباره مکث کرد. همه منتظر بودیم که بعدِ عمری سکوت چه می‏خواست بگوید. تا آمدم بپرسم: “چه قولی؟”، زانو زد، از همیشه بیشتر، از همیشه پایین‏تر. اشاره کرد که “جلدی باش”. تیز دویدم بالا، نشستم روی یکی از پل‏ها و غرق تماشای آسمان‏خراش‏ها شدم؛ گُله‏گُله نورهای زرد و سفیدشان تنه می‏زد به ستاره‏ها. همان چند لحظه، فقط همان چند لحظه آسمان را هم پیمودم. ویژه کرده بود سفرِ مرا؛ این آخرین سفر خودش.

فرو که می‏افتاد، به نظرم می‏رسید یکی از آن برجهای سفید و بلند بود که فرومی‏ریخت. من که ندیدم اما، بچه‏های دیگر می‏گفتند، پس از صعود من، نعلین آهنینش را که پوشیده بودند از آج‏های بلند، از پا کنده و دویدن گرفته بود سوی دریا؛ به سرعت رعد. من که نفهمیدم اما، بچه‏ها می‏گفتند، نرسیده به بائوباب‏ها، لغزیده بود یک لحظه پاهاش و با قله خورده بود به زمین تیره. من که ندیدم اما، می‏گفتند رودی از خون جاری شده بود از سرش و راه گرفته بود تا دریا. من که ندیدم اما…

 

موسسه انتشارات نگاه

کتاب مجموعه داستان موج ها و دریا ها نوشته روح الله حسینی

موسسه انتشارات نگاه

 

توضیحات تکمیلی

وزن 200 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-765-2

تعداد صفحه

126

سال چاپ

وزن

200

قطع

جنس کاغذ

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “موج ها و دریاها”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This