(021) 66480377-66975711

عبور

۱۱,۰۰۰تومان

مریم رییس دانا

آمدند و رفتند، آمدند و رفتند ولی هیچ کس نماند. مردانی بودند بزرگ شده از قامت و نه بزرگ شده از وظیفه. آن هایی که توانستند زن بودنم را نبینند، دوستانم شدند، ماندند؛ ولی آن ها هم پشت من می آمدند و من آرزومند همراه و همقدمی بودم که نیامد. برای همین آن غروب وقتی یکی را با موهای سفید و شاید هم سن و سال خود بر بستر دیدم که درست به عادت خودم ملافه را تا زیر چشم ها بالا کشیده بود، به شادی به سویش رفتم که همدم و مونس گمشده ام خودش آمده است. ملافه ی سفید را پس کشیدم، خود را دیدم که آرمیده بودم، بسیار در آرامش، ولی بدنم سرد و یخ زده و ده سال پس از حالایم بود.

این آخرین عبور من بود از زندگی …

توضیحات

گزیده ای از کتاب مجموعه داستان عبور نوشتۀ مریم رییس دانا

مجموعه داستان عبور نوشتۀ مریم رییس دانا

کابوس

پنج عصر

روی چمن‌های تپه قدم می‌زدم، و از بالا به پایین نگاه می‌کردم. دختربچه‌ای هشت ساله بودم با موهای حنایی که توپ‌بازی می‌کرد.

دخترک همانی بود که صاحب قصر با پدرش خصومت دیرینه داشت. در حال بازی، توپش به این طرف سیم‌های خاردار افتاد. به بالا و به من نگاه کرد، از نگاه کردن به من واهمه داشت، مردد بود که بیاید یا نه. حتماً منعش کرده بودند که بیاید، حتماً منعش کرده بودند که پایش را به این‌سو بگذارد.

لبخند زدم، به طرفم آمد، نزدیک شد. توپ جلو پای من افتاده بود. با دست‌هایم توپ را برایش پرتاب کردم، آن را برداشت و به من نزدیک شد. کمی توپ‌بازی کردیم و روی چمن‌های سبز، این‌طرف و آن‌طرف، دویدیم و پریدیم. ناگهان توپ در استخر افتاد. خواست که توی آب بپرد و برش دارد. دستش را گرفتم، گفت:

ــ شنا بلدم.

می‌دانستم که نباید برود. نیروی عجیب و مرموزی به من می‌گفت که نباید برود، اما دخترک اصرار می‌کرد. پس رهایش کردم و او رفت.

تا من در آب رفتم، توپ هم زیر آب رفت و ناپدید شد. من نیز بـه دنبال توپ زیر آب رفتم، اما آن را نیافتم، من که بالا آمدم، توپ هم در گوشه‌ی دیگر استخر روی آب آمد.

دخترک رفت به سمت توپ، دست دراز کرد تا آن را بگیرد؛ ولی نیرویی اسرارآمیز باز هم توپ را به زیر آب کشید. گرداب شد. فریاد می‌زدم: «برگرد، بیا بالا.»

دخترک می‌خندید. اضطراب نفسم را به شماره انداخته بود. دلشوره‌ام بیشتر شد. به فریادهای من توجه نمی‌کرد. توپ را دیدم که خودش را روی آب نشان داد. ریشخندم می‌کرد. بازی دلهره‌آور و مهیبی بود. دخترک ریزنقش موحنایی نگاهش به من بود. او هم مرا ریشخند می‌کرد، خنده‌ای کج بر لبش ماسیده بود و با نگاهش مرا به سوی خود می‌خواند. تمنا می‌کردم، ضجه می‌زدم که برگرد، فریاد دردناکم را که می‌گفتم: «توپ را ول کن» هیچ تأثیری روی او نداشت. از این بازی خوشحال و راضی بود.

دوباره پریدم که توپ را بگیرم، توپ زیر آب رفت، من هم رفتم. امواج سخت و سهمگین بر آب می‌کوفتند، گرداب خود را به دیواره‌ها می‌کوباند و می‌خواست خود را از دیواره‌ها خلاص کند؛ این‌ها فقط ثانیه‌ای طول کشید. پیکر آب دوباره آرام و ساکن شد، مثل اول؛ و می‌شد کف استخر را دید. توپ بالا آمد. ولی انتظار من برای دیدن دخترک بی‌نتیجه ماند.

به سوی قصر دویدم، بزرگ و سیمانی بود. تمام شب مضطرب بودم. والدین بچه در همسایگی ما زندگی می‌کردند! «پروردگارا الان در چه حالی هستند؟»

منتظر بودم که بیایند و بپرسند. ولی هیچ‌کس ندیده بود که او پیش من آمده باشد. هیچ‌کس ندیده بود او پیش من در آب پریده باشد، هیچ‌کس ندیده بود او پیش من با توپ در آب پریده باشد، هیچ‌کس ندیده بود او پیش من با توپ به زیر آب رفته باشد.

 

ده شب

نمی‌توانستم بخوابم. هنوز لباس عصر تنم بود و کنار پنجره نشسته بودم. به آسمان خیره شدم و به ماه. پدر و مادر دخترک را می‌دیدم، صحبت‌هاشان را می‌شنیدم. جلو در خانه‌شان بودم، «ولی خدایا نه، من در قصر هستم.»

مادر:

«خواهش می‌کنم کاری کن. هیچ‌وقت بی‌اجازه جایی نمی‌رفت. غروب رفته و هنوز برنگشته.»

پدر:

«الآن کجا بروم؟ باشد برای فردا صبح. هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند.»

مادر فریاد زد:

«فردا صبح؟ شاید بچه‌ام همین حالا کمک بخواهد.»

پدرم نگران بود، اما واقعاً نمی‌دانست چه کند؟ به همسایه‌اش شک داشت، آن دو از قدیم کینه و جنگ داشتند. از هم زخم داشتند.

سه صبح

پدرم می‌دانست که کار کیست، ولی هیچ مدرکی نداشت. طاقتش طاق ‎‌شد:

«بلند شو، می‌دانم کار اوست. نکند که این‌بار بخواهد جگرم را خون‌ کند؟»

مادرم، که خودم بودم، سرگشته و حیران بلند شد. بعد به باغ رفت. پیراهن سفید حریری بر تن داشت. هر دوشان هراسان به سمت قصر می‌دویدند. وقتی رسیدند بی‌امان بر در کوفتند.

دوان دوان به سوی در دویدم. در را گشودم. دست مادر را گرفتم و داخل کشیدم. بغض گلویم را می‌فشرد، گفتم:

«آیا تو مادر او هستی؟ من، من، آه، من همه چیز را می‌دانم. بیا، بیا تو تا برایت بگویم.»

او با چشم‌های درشت و زیبایش، مبهوت فقط مـرا نگاه می‌کرد. صاحب قصر سنگی و چند مرد دیگر ــ که آن‌ها را پیش از این هرگز ندیده بودم ــ به طرفمان آمدند. صاحب قصر با مادرم، که خودم بودم، احوالپرسی کرد و او را با عزت و جبری احترام‌آمیز به اتاقی برد…

مردان همراه او مرا به اتاقی دیگر کشاندند و دهان و دست‌هایم را بستند. پدرم را پس از آن هرگز ندیدم. و بعد او به اتاقِ زندانم آمد. دستمال دور دهانم را قیچی زد، اما طناب دور دستانم را نه.

او:

«نباید حرفی بزنی. اگر بگویی دخترک را دیده‌ای و با او بوده‌ای…»

سکوت کرد و به چشم‌هایم خیره شد و گفت:

«مجبور بودم. وضعم را درک کن، نباید حرف بزنی. باید ادب می‌شد.»

فریادی زدم که جگرم زخم برداشت:

«او فقط هشت سال داشت. فقط هشت سال، چطور توانستی؟ چطور؟ لعنت بر تو و لعنت بر راه تو، با این سیاست‌بازی‌ها دنیا را به گه کشیده‌اید. بوی کثافت می‌دهی، بوی خون، بوی گند. نمی‌خواهم با تو باشم.»

به سمت من آمد و با چشم‌های حریص و کثیفش اندامم را می‌خورد. برجستگی‌های بدنم را لمس می‌کرد، و تنگ در آغوشم گرفت.

فریاد می‌زدم:

«رهایم کن، رهایم کن، نمی‌توانم، اشتباه کردم.»

ولی او…

و من می‌سوختم.

۱۲/۳/۱۳۷۱

 

 

انتشارات نگاه

مجموعه داستان عبور نوشتۀ مریم رییس دانا

مجموعه داستان عبور نوشتۀ مریم رییس دانا

مجموعه داستان عبور نوشتۀ مریم رییس دانا

مجموعه داستان عبور نوشتۀ مریم رییس دانا

مجموعه داستان عبور نوشتۀ مریم رییس دانا

اطلاعات بیشتر

وزن 500 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

99249

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-125-8

قطع

تعداد صفحه

127

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

500

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “عبور”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *