(021) 66480377-66975711

قصه‌هاى جنوبى

4,000تومان

علی خدامی

شعله‌هاى آتش‌رو به خاموشى مى‌رفت. باد سرد بهارى شعله‌هاى ضعيف آتش را به بازى گرفته بود. سوزش سرما بيشتر از شب‌هاى ديگر بود. پايين تپه‌هاى گوسفندها و گاوها بى‌تابى مى‌كردند. صداى جيغ و داد زن‌ها كه سعى مى‌كردند بچه‌ها را بخوابانند هياهويى بپا كرده بودند. نسيم سردى روى تن‌هاى خسته و كوفته، پا كشان و خرامان مى‌گذشت. خواب و
خستگى انسان را بى‌طاقت مى‌كرد. حرارت مطبوع و دلپذير آتش و بوى كشتزارهاى سرسبز همراه با بوى گل‌هاى بهارى سكرآور و گيج‌كننده بود. سگ‌ها آرام و غمگين، زوزه مى‌كشيدند و گرگ‌هاى وحشى در اطراف تپه‌ها، گوش به‌زنگ خوابيدن سگ‌ها و خاموش شدن آتش‌ها بودند. دوازده نفر از جوان‌هاى روستا مواظب گله‌هاى گوسفند بودند.

توضیحات

گزیده ای از قصه های جنوبی

خب حالا چه‌کار کنیم؟ سیل همه جارو گرفته. از دس ما هیچ کارى ساخته نیس، باید یه نفرو بفرسیم شهر، شاید دولت بتونه یه کارى بکنه. همه زندگیمون از چنگمون مى‌ره…

در آغاز کتاب قصه های جنوبی می خوانیم

 

سیل       7

پلوک صفرعلى     59

کتک بى‌صدا         69

جمالو      79

نارنج      105

گرگ‌ها   121

شهر       135

باران      145

گرازها    151

خالد      159

زایرحسن           169

دروگران            177

سیل

 

 

 

روستائیان همه چشم‌انتظار و نگران توى مضیف زایر جاسم نشسته بودند. یأس و ناامیدى از چهره‌هایشان مى‌بارید. همه چشم به دهان زایر جاسم دوخته بودند. کسى حال و حوصله حرف زدن نداشت. امیدشان را از دست داده بودند و آینده را مبهم و تاریک مى‌دیدند. زایر جاسم با درماندگى و نگرانى به جمعیت مى‌نگریست. نمى‌دانست از کجا شروع کند. اندام درشت و چاقش توى داشداشه گشادش بزرگتر به نظر مى‌رسید. چهره آفتاب‌سوخته‌اش غمگین و دلواپس بود. لب‌هایش تکان مى‌خورد ولى چیزى شنیده نمى‌شد. وحشت و هراس در عمق چشم‌هاى سیاهش لانه کرده بود. سکوت سنگینى بر فضاى مضیف[1]  سایه

افکنده بود. عاقبت زایر جاسم سرش را بلند کرد. نگاهش روى جمعیت لغزید و آشوب‌زده و پریشان لب‌هایش را باز کرد :

ــ خب حالا چه‌کار کنیم؟ سیل همه جارو گرفته. از دس ما هیچ کارى ساخته نیس، باید یه نفرو بفرسیم شهر، شاید دولت بتونه یه کارى بکنه. همه زندگیمون از چنگمون مى‌ره…

بار دیگر سکوت برقرار شد. زایر جاسم خودش هم به حرف‌هاى خودش اعتقادى نداشت. دیگر دیر شده بود. دولت ظاهراً هیچ کارى براى روستائیان نمى‌توانست انجام بدهد. سیل وحشى روستا را محاصره کرده بود. به‌زودى سیل روستا را مى‌بلعید. همان‌طور که سال‌هاى گذشته بلعیده بود.

رودخانه لحظه به لحظه وحشى‌تر و خطرناکتر مى‌شد. زایر سیوان چفیه کهنه‌اش را از سر برداشت و کنار پایش گذاشت. دستى به ریش ژولیده و زبرش کشیده و پک عمیقى به سیگارش زد :

ــ حالا دیگه دولت هیچ کارى نمى‌تونه بکنه، آب رودخونه بالا اومده و همه جارو گرفته. بایس به‌فکر جونمون باشیم، خونه‌ها که خراب مى‌شن، زمینا و کشتزارو که آب گرفته مونده خودمون و چن تا گاو و گوسفندى که داریم…

صدایش گویى از قعر چاه به‌گوش مى‌رسید. زایر سیوان سرد و گرم چشیده بود. بلاهاى زیادى را از سر گذرانده بود و تجربه زیادى داشت. غمگین سرش را پایین انداخت. حرف دیگرى براى گفتن نداشت. زایر عبود در حالى که از چشمانش خستگى مى‌بارید سکوت آزاردهنده را شکست :

ــ آب لحظه به لحظه بیشتر مى‌شه، مى‌گن تا حالا چندین ده‌رو محاصره کرده، مگه با دس خالى مى‌شه جلو آب‌رو گرفت، کار از کار گذشته، دولت هم هیچ کارى نمى‌تونه بکنه… باید مث پیرارسال بریم رو تپه‌ها، حداقل گوسفندارو نجات بدیم… یا بارون نمى‌زنه یا اینقده مى‌زنه که سیل مى‌آد و همه چیز رو از بین مى‌بره… تف…

زایر محمد مستأصل و نگران نگاهش را به حاج عبدل دوخت :

ــ حاجى به‌نظرت باید چى‌کار کنیم، اگه بریم شهر دولت بهمون کمک مى‌کنه؟ فایده‌اى داره؟

نگاه‌هاى ناامید و پریشان به حاج عبدل دوخته شد. حاج عبدل حلّه پشمى‌اش را محکمتر به‌دور خود پیچاند :

ــ دیگه شهر رفتن فایده نداره، حالا دیگه نمى‌شه جلو سیل‌رو گرفت، بایس قبلاً فکر این روز رو مى‌کردیم. جلو سیل را فقط با بلدوزر مى‌شه گرفت، ما که این‌ور رودخونه هستیم، بولدوزر هم که نمى‌تونه از رودخونه عبور کنه، دوبه[2]  هم به درد نمى‌خوره، تازه مگه دولت خبر نداره که سیل

اومده و همه جارو گرفته چاره‌اى نداریم. باید خونه‌هارو ول کنیم بریم بالا تپه‌ها…

جمعیت با ناامیدى به همدیگر مى‌نگریستند. نگاه‌ها مات و سرگردان بود. غم و حسرتِ خراب شدن خانه‌ها و نابود شدن مزارع خیلى سنگین و طاقت‌فرسا بود. حسن و ناصر درگوشى، پچ‌پچ مى‌کردند. جواد بى‌خیال و بى‌تفاوت لم داده بود و سیگار مى‌کشید و با نگاه شیطنت‌بارى که شادى و آسودگى در آن موج مى‌زد حاضران را مى‌نگریست. جواد یک آواره دوره‌گرد بود. نه خانه‌اى داشت و نه زمینى. نه زنى و نه زندگى. هر وقت که از ولگردى خسته مى‌شد به کویت مى‌رفت و چند سالى در آن‌جا کار مى‌کرد و با دست خالى برمى‌گشت. قمار زندگیش را نابود کرده بود. مردان ناامید به فکر روزهاى بعد از سیل بودند. چه‌کار کنند. کجا بروند. از کى پول قرض بگیرند. کجا خانه بسازند و اگر نشد چگونه قاچاقى به کویت بروند. جواد احمقانه لبخند زد و نگاهش روى چهره حسن ماسید :

ــ بابا چیه عزا گرفتى، ناراحتى نداره، شاید آب بالا نیومد، تازه اگر هم خونه‌ها خراب بشن دولت کمک مى‌کنه، پول مى‌ده، دوباره خونه بسازین…

حسن با عصبانیت حرفش را قطع کرد :

ــ آخه مرد ناحسابى، مگه دولت تا حالا به کسى پول داده، مگه یادت رفته پیرارسال که سیل اومد فقط چن بسه خرما و یه کم آرد دادن، اگه دولت بهمون پول مى‌داد که دیگه دردى نداشت…

قیافه جواد درهم رفت. سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. فرحان بى‌حوصله و عصبى غرولند کرد :

ــ بابا دلتون‌رو به دولت خوش نکنین، دولت هیچ کارى نمى‌کنه، مگه تا حالا کارى کرده؟ باید خودمون یه کارى بکنیم که زندگیمون از بین نره، فعلاً اثاثیه خونه‌ها رو ببریم رو تپه‌ها، ببینم خدا چى مى‌خواد، جواد بدون سروصدا و یواشکى بیرون خزید. قدبلند و لاغر بود و لباس‌هاى پاره‌پوره به‌تن.

بار دیگر سر و صدا و هیاهو اوج گرفت. داد و فریادها توى مضیف مى‌پیچید. هیچ‌کس به حرف دیگرى گوش نمى‌کرد. جلسه مانند روزهاى قبل به‌هم خورد. ابتدا سکوت و تردید و بعد هیاهو و داد و قال. گویى همان مردان نیم‌ساعت پیش نبودند. مى‌دانستند که از دست کسى کارى ساخته نیست. زایر سیوان با قد متوسط، چهره سوخته و افسرده از مضیف خارج شد. پشت سرش زایر عبود، فرحان، حسن، ناصر و… ربع ساعت بعد، مضیف خلوت شد. زایر جاسم همچنان ساکت و اندوهگین نشسته بود و پسرانش سر بزیر و گوش به فرمان دورش نشسته بودند. هر هفت پسرش منتظر تصمیم‌گیرى پدرشان بودند از زایر على که چهل ساله به‌نظر مى‌رسید تا عباس که هفده ساله بود و پدرش را فوق‌العاده دوست داشت. زایر جاسم همان‌طور که به دیوار تکیه داده بود به‌فکر فرو رفت… گویى در جهان دیگرى سیر و سیاحت مى‌کرد.

*     *     *

رودخانه کرخه حسابى طغیان کرده بود. کف بر لب و دیوانه‌وار سر به پاى خانه‌هاى گلى مى‌کوفت. گویى با آن‌ها، کینه‌اى دیرینه داشت. امواج خروشان و گل‌آلود روى هم مى‌غلتیدند و هراس و وحشت مى‌آفریدند. سیل زمین‌هاى اطراف روستا و بیشه‌زار و قسمتى از مزارع گندم و جالیزها را گرفته بود. زمین‌هاى پوشیده از درختان بید و گز و نیزارهاى سرسبز حاشیه رودخانه، زیر سنگینى امواج خروشان رودخانه، دست و پا مى‌زند. چهارمین روز بود که روستا در محاصره سیل بود. هر روز صبح روستائیان، روى تپه‌هاى ماسه‌اى روبه‌روى روستا مى‌نشستند و با چشمان نگران و غمگین رودخانه را مى‌نگریستند و از ویرانى خانه و مزارع حرف مى‌زدند و ظهر خسته و پکر به خانه‌ها پناه مى‌بردند و باز عصر دوباره روى تپه‌ها جمع مى‌شدند و صحبت از سیل بود و خانه خرابى و آوارگى و کمک‌هاى دولتى.

اگر آب رودخانه همین‌طور بالا مى‌آمد به‌زودى خانه‌ها را مى‌بلعید و آخرین امید روستائیان را نابود مى‌کرد. سال گذشته با هزار بدبختى و گرفتارى هر کدام چند اتاق گلى ساخته بودند. قرار بود دولت با بولدوزر دور روستا را سیل‌بند بزند و جلوى خطرات احتمالى را بگیرد ولى خبرى نشده بود.

زایر جاسم و پسرانش با کوشش و تلاش خستگى‌ناپذیرى هشت اتاق گلى ساختند و یک مضیف خشتى که دیوارهایش را گچ‌کارى کردند. مضیف بزرگ و وسیع بود. براى پذیرایى و مراسم عروسى و عزا و مهمانى.

در خانه بزرگ زایر جاسم بیش از سى نفر زندگى مى‌کردند. زن‌هایش، پسرانش، دخترانش، عروسانش و نوه‌هایش. و حاتم چوپانش که عمرى در خانه زایر جاسم زندگى کرده بود.

همه با مهر و محبت به همدیگر کمک مى‌کردند. کسى از زیر کار در نمى‌رفت و از همه مهمتر کسى نمى‌توانست به کسى زور بگوید. زیرا که
زایر جاسم با عصاى خیزران روى کمرش مى‌نواخت و ادبش مى‌کرد. گاهى بین زن‌ها، مشاجره‌اى در مى‌گرفت ولى به محض ورود یکى از مردها، سروصدا مى‌خوابید. عروس‌هاى زایر جاسم همه زبر و زرنگ و فعال بودند. از صبح تا شب یک نفس کار مى‌کردند و هرگز لب به شکوه و شکایت نمى‌گشودند. همه عروس‌ها از ننه‌على زن بزرگ زایر جاسم حساب مى‌بردند و مى‌ترسیدند. ننه‌على پیر، چاق و سنگین بود. کم‌حرف و اخمو. سه تا از دخترهایش را به خانه شوهر فرستاده بود. با آنکه عروس‌هایش مطیع و حرف‌شنو بودند گاهى به سر آن‌ها داد مى‌کشید و اخم مى‌کرد. گاهى یکى از عروس‌ها، جارو را از دستش مى‌گرفت :

ــ عمه جون، تو نباید جارو کنى، مگه ما مرده‌ایم که تو جارو مى‌کنى، جارو رو بده به من اگر زایر ببینه ناراحت مى‌شه…

زن کوچک زایر جاسم بدون تکبر و مهربان بود. سى، چهل سالى از زایر جاسم کوچکتر بود و هرگز از سرنوشت خود شکایت نمى‌کرد. آرام و صبور زایر جاسم راتر و خشک مى‌کرد. همه چیز برایش طبیعى و قابل تحمل بود. نه پیرى و کهولت زایر جاسم را مى‌دید و نه گرفتارى‌هاى زندگى را.

زایر جاسم با اشتیاق چهره قشنگ او را مى‌نگریست و افسوس مى‌خورد. اگر زایر جاسم جوانتر بود احساس خوشبختى مى‌کرد…

*     *     *

فروردین ماه بود و هوا سرشار از لطافت و بوى مست‌کننده بهار.

چند روزى از عید نوروز گذشته بود. بوى گل‌هاى وحشى، بوى عطر گندمزارها، بوى خوش درختان بید و بوى معطّر نان گرم، فضا را انباشته بود.

گویى از تابش خورشید گرم بهارى، همه برف‌هاى کوه‌هاى دوردست ذوب شده بود و همراه با بارندگى شدید و سنگین به‌سوى دشت‌ها سرازیر شده بود. آب رودخانه ساعت به ساعت بیشتر مى‌شد. هر روز روستائیان به رودخانه وحشى مى‌نگریستند و منتظر و نگران به آینده مى‌اندیشیدند.

سال‌هاى گذشته از هجوم سیل، خسارت و صدمات زیادى دیده بودند. وقتى کرخه طغیان مى‌کرد هیچ کارى از دستشان ساخته نبود. دشت صاف و هموار بود و در سمت چپ روستا، تپه‌هاى ماسه‌اى قرار داشتند. همه به فکر فرار بودند و این‌که بعد از فرو نشستن رودخانه چه کارى از دستشان ساخته است.

پیرارسال که کرخه طغیان کرده بود به تپه‌هاى ماسه‌اى پناه برده بودند. آب خانه‌هاى گلى را بلعید. بعد که سیل فرو نشست هیچ چیز نمانده بود. خانه‌ها، مزارع، جالیزهاى خیار و گوجه بهاره… همه نابود شدند. عده‌اى به کویت رفتند و حالا آن‌هایى که مانده بودند با حسرت به خانه‌ها و مزارع سرسبز مى‌نگریستند. خوشه‌هاى گندم زیر تابش خورشید بهارى جان تازه‌اى گرفته بودند. جایى که هنوز طعمه سیل نشده بود بین تپه‌هاى ماسه‌اى و روستا تا چشم کار مى‌کرد گندمزار بود و جالیزهاى خیار و گوجه… و در پشت کشتزارها، تپه‌هاى ماسه‌اى مانند چادرهاى طلایى توى سینه دشت مى‌درخشیدند. سمت راست روستا را آب گرفته بود. اگر رودخانه یک یورش دیگر مى‌کرد خانه‌ها و کشتزارهاى پشت روستا را مى‌بلعید و نابود مى‌کرد…

[1] . اطاق پذیرایى بزرگ.

[2] . دستگاهى شبیه به پل سیّار.

توضیحات تکمیلی

وزن 220 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

97030

نوبت چاپ

شابک

3-625-351-964- 978

قطع

تعداد صفحه

184

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

220

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “قصه‌هاى جنوبى”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This