(021) 66480377-66975711

صندوقچه اسرارآمیز و داستان‌هاى دیگر

9,500تومان

رضا فياضى

در سال ۱۳۳۲ در اهواز لین ۵ خانه شماره ۲۳ محله آسیه‌آباد متولد شد. او مدرک دیپلم را در همین شهر دریافت کرد و پس از آن به بازیگری در تئاتر و فیلم کوتاه پرداخت و کارگردانی تئاتر را نیز تجربه کرد. در سال ۱۳۵۴ وارد دانشکده هنرهای زیباشد. با اجرای تئاتر در مدارس در دوران راهنمایی و دبیرستان کار غیر حرفه‌ای خود را آغاز کرد. (رضا فیاضی از قبیله آل حمید میباشد)[

صندوقچه اسرارآمیز شمل بیست و یک داستان کوتاه است.

توضیحات

گزیده ای از کتاب صندوقچه اسرارآمیز و داستان‌هاى دیگر

کوبه در را که مى‌زنند به هواى اینکه ابوست، جلدى مى‌پرم در را باز مى‌کنم. ابو نیست، دو زن چادرى هستند، یکى پیر است و آن یکى جوان. زن جوان با خوشرویى سلام مى‌کند. بروبر نگاهش مى‌کنم. پیرزن با بداخلاقى درمى‌آید که … زبون ندارى جواب آدم بدى؟!

در آغاز کتاب صندوقچه اسرارآمیز و داستان‌هاى دیگر، می خوانیم

الاغ سوارى

زادگاه پدرى من، روستایى است در 25 کیلومترى اهواز به نام ندافیه که بعدها چون بزرگ‌تر و وسیع‌تر شد، به ملاثانى شناخته شد. گاهى که هواى روستا به سر آقاجان مى‌زند ما را سوار تاکسى کُنسولش مى‌کند و به آنجا مى‌برد. چند روزى که در روستا مهمان عموى بزرگمان حاج غصبان هستیم، عموزاده‌ها و عمه‌زاده‌ها و خاله‌زاده‌ها دورمان جمع مى‌شوند و حسابى تحویلمان مى‌گیرند. بهترین تفریح براى ما بچه‌ها توى روستا الاغ سوارى بود و اگر عموزاده‌ها و عمه‌زاده بخواهند ما را خجالت بدهند دعوتمان مى‌کنند به الاغ سوارى، و این الاغ سوارى خیلى وقت‌ها از روى محبت و علاقه نیست بلکه یک‌جور روکم‌کنى و خط و نشان کشیدن به شهرى‌هاست تا خیال نکنند چیزى بارشان مى‌شود و چون توى شهر زندگى مى‌کنند پُز سوارى و اتوبوس را بدهند.

من خجالتى و کم‌حرف هستم و چون جثه‌ام نسبت به همسن و سالانم بزرگ‌تر است غالبآ زیر بار الاغ سوارى نمى‌روم و خود این مسأله، عموزاده‌ها را حرصى مى‌کند تا هرطور شده مرا سوار الاغ کنند، من کله‌پا شوم روى زمین و باعث خنده و تفریح آنها بشوم.

یکبار حوالى غروب که حیوان‌ها را به آغل مى‌بردند، به خیال آنکه تنهایم و کسى دوروبرم نیست، تصمیم گرفتم هرطور شده سوار الاغ بشوم که اگر اتفاقى نیافتاد و ترسم هم ریخت، جلوى آنها سوار الاغ بشوم و غائله تمام شود.

وارد آغل مى‌شوم. دوروبرم را مى‌پایم، کسى نیست … بچه الاغى را که نشان گرفته بودم، پیدا مى‌کنم. آهسته اما با ترس و لرز به طرفش مى‌روم. شنیده بودم که اگر حیوان را نوازش کنى و دستى بر سرش بکشى با تو راه آمده و رفیق مى‌شود. همین کار را مى‌کنم. الاغ به شدت گوش‌هاى بزرگش را تکان مى‌دهد چند قدم عقب مى‌روم. به خودم نهیب مى‌زنم ترسو نباشم، دوباره سراغ حیوان مى‌روم … به پیشانى‌اش دست مى‌کشم و او خیره نگاهم مى‌کند. احساس مى‌کنم آرام‌تر شده است، خودم را روى تن حیوان مى‌کشم تا سوارش شوم. اما لغزنده است و هربار که مى‌روم بالا، تند مى‌سُرم پایین … عرق از سر و کولم مى‌ریزد اما هنوز نتوانسته‌ام سوارش بشوم. دارم ناامید مى‌شوم که در کمال حیرت مى‌بینم چهارپایه‌اى زیر پایم قرار گرفته است. حیرت‌زده دوروبرم را مى‌پایم، کسى نیست … یعنى چه؟ مگر مى‌شود! از عالم غیب که نیامده است … گوش مى‌سپارم مگر صدایى بشنوم، صداى خش خشى مى‌آید. به طرف صدا مى‌روم. دختر عموى کوچکم خدیجه است. مى‌کوشد خودش را از چشم من پنهان کند اما پیدایش مى‌کنم…

تو اینجا چیکار مى‌کنى دختر؟!

ـ برو سوارش شو دیگه … چهارپایه گذاشتم سوارش شى …

و تیز از مقابل چشمانم مى‌گریزد. به طرف الاغ برمى‌گردم. یک پایم را روى چهارپایه مى‌گذارم و یک پاى دیگرم را روى تن الاغ. حالا آن
بالا سوارم. حیوان چند بار پایش را به زمین مى‌کوبد و صداى عرعرش درمى‌آید. دل توى دلم نیست. اگر از آن بالا بیافتم پایین چه؟! اگر خدیجه برود و همه بچه‌ها را قطار کند اینجا چه؟! و هزارها اگر و مگر به جانم مى‌افتند… حیوان تکان نمى‌خورد. آرام پاهایم را به بدنش مى‌زنم. الاغ دُم تکان مى‌دهد و راه مى‌افتد. دلم آشوب است.

ـ حالا مرا کجا مى‌برد؟! اى واى بیچاره شدم رفت پى کارش!

الاغ از آغل بیرون مى‌آید. چشم سگ‌ها که به الاغ مى‌افتد شروع مى‌کنند به پارس کردن. حیوان از ترس رَم مى‌کند و سرگردان به سویى مى‌دود. سگ‌ها هم عوعوکنان به دنبالش مى‌آیند. من از ترس نزدیک است غالب تهى کنم به سر و گردن حیوان چسبیده‌ام که به زمین نیافتم… با صداى پارس سگ‌ها اهالى از خانه‌ها مى‌زنند بیرون. کسى فریاد مى‌کشد :

ـ حیوان را بگیرید بلایى سر بچه نیاورد، آهاى سلمان، آهاى عرفان!

چند نفر به دنبال الاغ مى‌دوند … از روبرو هم چند نفر مى‌آیند که او را مهار کنند اما الاغ از میان آنها راه باز مى‌کند و مى‌گریزد…

الاغ چرخى دور روستا مى‌زند. هم فال است هم تماشا… بچه‌ها از خانه‌ها بیرون آمده‌اند و به دیدن من و الاغ از خنده ریسه مى‌روند. توى دلم مى‌گویم… مگر خدا رحمش به من بیاید. این چه غلطى بود که کردم!

الاغ که یک چرخ کامل دور روستا زده است، دوباره به آغل برمى‌گردد… انگار که براى تفریح و شادى من گشتى زده است و حالا برگشته… و درست همانجا که بوده مى‌ایستد، عرعر مى‌کند و گوش‌هایش را به شدت تکان مى‌دهد :

خیال مى‌کنم مى‌گوید: حالا بپر پایین بچه! شانس آوردى نکوبیدمت زمین!

از روى الاغ مى‌پرم پایین. آقاجان و عموجان و مابقى وارد آغل مى‌شوند و به دیدن من که صحیح و سلامت هستم متعجب مى‌شوند… عموجان درمى‌آید که :

ـ بلا ملایى سرت نیامده؟! صحیح و سالمى عمو جان؟!

و آقاجان مرا که از ترس مثل بید مى‌لرزم در پناهش مى‌گیرد و سرم را مى‌بوسد.

صبح فردا، خبر الاغ سوارى من توى تمام روستا پیچیده است و بچه‌ها مرا مثل یک قهرمان ملى نگاه مى‌کنند و با اشاره به‌هم نشان مى‌دهند. دعوت به الاغ سوارى دوباره شروع مى‌شود.

– پسر عموجان برویم الاغ سوارى؟

– پسر خاله‌جان حاضرم با تو مسابقه بدهم.

– راستى پسر عمه‌جان الاغ سوارى مزه مى‌دهد یا اتوبوس سوارى؟!

و من فقط تماشایشان مى‌کنم و هیچ نمى‌گویم… توى دل از خود سؤال مى‌کنم آیا جرأت دوباره الاغ سوارى را دارم؟!

و بعد به شدت سرم را تکان مى‌دهم… یکى از پسرعموها مى‌پرسد، پس چرا اینجورى سرت را تکان مى‌دهى؟!

و از دهانم مى‌پرد که… الاغه اینجورى گوش‌هایش را تکان داد!

همه زیر خنده مى‌زنند و خودم ریسه مى‌روم از خنده که چه گفته‌ام!

 

اطلاعات بیشتر

وزن 190 g
ابعاد 21 × 14 cm
وزن

190

پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

95050

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-078-3

قطع

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “صندوقچه اسرارآمیز و داستان‌هاى دیگر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.