شب‌نشینی باشکوه

15,000تومان

غلامحسین ساعدی

غلامحسین ساعدی (زاده ۱۳ دی ۱۳۱۴ تبریز-درگذشته ۲ آذر ۱۳۶۴ پاریس) معروف به گوهر مراد از نویسندگان معاصر ایرانی است. از داستان «گاو» او (در مجموعه عزاداران بیل)، فیلمی به همین نام ساخته شده‌است که کاری موفّق بوده است.

ساعدی سال‌ها با نام مستعار “گوهر مراد” آثار خود را منتشر می‌کرد. عبدالعلی دستغیب، منتقد ادبی، معتقد است گوهر مراد نام اثری عرفانی از حزین لاهیجی است. اما ساعدی در گفتگویی منتشر نشده دربارهٔ انتخاب این نام گفته است که در پشت خانه مسکونی شان در تبریز گورستانی متروک بود و او گاه ساعت‌ها در این گورستان قدم می‌زده و در یکی از دفعات چشمش به گور دختری به نام گوهر- مراد می‌افتد که بسیار جوان از دنیا رفته بوده، و همان‌جا تصمیم می‌گیرد تا از نام او به عنوان نام مستعار خودش استفاده کند.

او که خود تُرک بود و به زبان مادری خویش نیز بسیار علاقه‌مند بود، دربارهٔ زبان فارسی و جایگاهش در ایجاد همبستگی و نقشِ آن در وحدت ملی ایرانیان، طی مصاحبه‌ای با رادیو بی‌بی‌سی چنین گفت: «زبان فارسی، ستونِ فقرات یک ملت عظیم است. من می‌خواهم بارش بیاورم. هرچه که از بین برود، این زبان باید بماند.»

غلامحسین ساعدی در سحرگاه دوم آذرماه سال ۱۳۶۴ شمسی مطابق با ۲۳ نوامبر ۱۹۸۵ میلادی، پس از یک خونریزی داخلی در بیمارستان سنت آنتوان پاریس درگذشت و روز جمعه هشتم آذرماه مطابق با ۲۹ نوامبر در قطعه ۸۵ گورستان پرلاشز، نزدیک آرامگاه صادق هدایت به خاک سپرده شد

توضیحات

گزیده ای از کتاب شب‌نشینی باشکوه

كارمنداني كه شب و روز در بايگاني‌ها به كار تنظيم اسناد و مدارك مربوط به آبادي و عمران منطقه‌اي و پيش‌رفت‌هاي معنوي هستند، جزو اين دسته محسوب مي‌شوند.

در آغاز کتاب شب‌نشینی باشکوه می خوانیم

داستان‌ها

                    شب‌نشيني باشكوه……………………………….. 7

                    چتر……………………………………………….. 27

                    مراسم معارفه ………………………………….. 35

                    خواب‌هاي پدرم ………………………………. 43

                    حادثه به خاطر فرزندان ……………………… 53

                    ظهر كه شد …………………………………….. 63

                    مفتش ……………………………………………. 71

                    دايره‌ي درگذشتگان …………………………… 81

                    سرنوشت محتوم ………………………………. 87

                    استعفانامه ……………………………………….. 95

                    مسخره نوانخانه ……………………………… 105

                    مجلس توديع ……………………………….. 117

شب‌نشینی باشکوه

برنامه را آقاي شهردار افتتاح كردند. تا ايشان از جايگاه مخصوص پشت ميز خطابه برسند، مدير مدرسه‌ی گنج دانش، ميكروفون را امتحان كردند، معاون اداره‌ی قند و شكر ليواني آب روي ميز گذاشتند و آقاي قدبلندي كه رديف اول نشسته بود، بلند شد و چراغ روي ميز را روشن كرد. ساعتي از شب رفته بود، ابر ضخيمي آسمان را گرفته بود، گاه به گاه آذرخش بدرنگي از پنجره به داخل تالار مي‌ريخت. حضار ترسيده و نگران بيرون را نگاه مي‌كردند و باد آشفته‌اي خبر مي‌داد كه باران به زودي شروع خواهد شد. سخن‌راني آقاي شهردار چنين شروع شد:

– حضار محترم، رؤسا، معاونين، كارمندان، خدمتگزاران واقعي و از جان‌گذشته!‌ اولاً از اين‌كه افتتاح اين شب‌نشيني باشكوه به اين جانب واگذار شده، بي‌نهايت مفتخر و خوش‌حالم. چرا كه در اين مجلس، علاوه بر بازنشستگان شهرداري، بازنشستگان محترم ادارۀ فرهنگ، اداره كل دخانيات و انحصارات، اداره‌ي قند و شكر، اداره‌ي پست و تلگراف، اداره‌ي متوفيات، اداره‌ي ثبت اسناد و املاك، اداره‌ي دارايي و ساير اداره‌جات محترم كشوري نيز حضور دارند. و غرض از اين شب‌نشيني قدرداني و اظهار تشكر از تمام آنهايي است كه به افتخار بازنشستگي نائل آمده‌اند هرچند كه عده‌اي هم، قبل از كسب افتخار و ابلاغ حكم، به سراي باقي شتافته مجلس ما را از حضور خود بي‌بهره گذاشته‌اند. ثانياً بر همه‌ي حضار محترم واضح و مبرهن است كه امروزه دنيا، دنياي علم است. علم و هنر هم‌چون آفتاب تابان همه‌جا را گرفته، و مانند ابر بهاري از مشرق تا مغرب همه‌جا را سيراب كرده است. همه روزه اختراعات عجيب و اكتشافات غريب پا به عرصه‌ي عالم مي‌گذارد كه مايه‌ي بهت و حيرت تمام ابناء بشر مي‌شود. پيشرفت‌هاي روزافزوني كه باعث شده بشر، در يك چشم به‌هم زدن، از اين سر عالم به آن سر عالم پرواز كند، اقيانوس‌ها را بپيماید و قدرت خداوند را در همه‌جا مشاهده كرده، و به گفته‌ي دانشمند شهير آلماني، گوستاولوبون فرانسوي، عمر نوح بكند.

حضار به شدت كف زدند، آقاي شهردار كه سرش را به راست و چپ مي‌چرخاند، چند لحظه‌اي منتظر شد تا احساسات گرم مستمعين فروكش كند، در اين فاصله چيز سنگيني از آسمان گذشت و در افق تركيد و به دنبال آن ريزش باران روي شيرواني تالار شروع شد. آقاي شهردار به سخنراني ادامه دادند:

– بله حضار محترم. اگر با ديده‌ي بصيرت تمام اين پيشرفت‌هاي محيرالعقول را از نظر بگذرانيم، بر همگان واضح خواهد شد كه عامل اصلي تمام اين تحولات مردان علم و عمل بوده‌اند كه شب و روز از تكاپو باز ننشسته و چرخ‌هاي اصلي مملكت را گردانده‌اند. با اين حساب، در چنين دنياي پرجنب‌وجوش، و در ميان اين درياي بيكران، وظيفه‌ي ماست كه از مردان عالم و دانشمند، يعني از تمام بازنشستگان محترم كه آني از فداكاري و تكاپو فروگذاري نكرده‌اند، قدرداني به عمل آوريم. آقايان محترم! برخلاف اكاذيب يك مشت سخن‌چين و منفي‌باف در بين طبقه‌ي شريف كارمندان دولتي، چنين اشخاصي كم نيستند، آموزگاراني كه با حوصله و بردباري تمام، استخوان خرد كرده، بچه‌هاي ما را باسواد بار آورده‌اند، از زمره‌ي اين دانشمندان بزرگ محسوب مي‌شوند.

كارمنداني كه شب و روز در بايگاني‌ها به كار تنظيم اسناد و مدارك مربوط به آبادي و عمران منطقه‌اي و پيش‌رفت‌هاي معنوي هستند، جزو اين دسته محسوب مي‌شوند. ارزش معنوي كار يك رفتگر كمتر از دانشمندي نيست كه در آزمايشگاه مشغول قتل‌عام ميكروب‌هاي مضر و خطرناك است. چرا كه اگر رفتگر كوچه و خيابان را تميز نكند، آشغال‌ها را جمع نكند، تعداد ميكروب‌ها آن‌چنان زياد خواهد شد كه خود دانشمند محترم را مورد تجاوز قرار داده، باعث صدمات جاني و مالي خواهد شد. من كارمندان و خدمتكاراني را مي‌شناسم كه آن‌چنان گرفتار خدمت به وطن عزيزشان بوده‌اند كه دچار اختلال حواس شده، و آخر سر در راه ميهن عزيز جان به جان‌آفرين تسليم كرده‌اند.

شهردار آب خورد و نفسي تازه كرد. صداي ريزش باران بيش‌تر شده بود و آذرخش لجوجي، گاه‌به‌گاه از پشت شيشه‌ها، چهره‌ي خواب‌آلود حضار را در داخل تالار روشن مي‌كرد. شهردار ادامه دادند:

– ثالثاً اين‌جانب بنا به وظيفه‌اي كه دارم هميشه كارم با سند و مدرك توأم بوده است. هيچ‌وقت بدون مدرك ادعائي نكرده و نخواهم كرد. پيش‌رفت‌هاي عظيمي كه در امر درختكاري و جدول‌بندي و لاروبي بعضي از فاضل‌آب‌ها به عمل آمده، از چشم كسي پوشيده نيست. و همگي شاهد هستيد كه در سخن‌راني‌هاي هفتگي اين‌جانب براي رفتگران محترم شهر، هيچ نوع وقفه‌اي حاصل نشده است. و ماشين‌هاي آتش‌نشاني، تمام شب و روز آب‌گيري كرده، مشغول خدمت بوده‌اند. و متأسفانه هيچ‌وقت آتش‌سوزي جالبي پيش نيامده تا همگان به فداكاري و جانبازي مأمورين پاك‌نيت ما صحه بگذارند.

كف زدن حضار با صداي باران درهم آميخت.

– با مقدمه‌اي كه عرض شد، لازم مي‌دانم در مقام قدرداني از مردان بازنشسته‌ي اداره متبوع خود آماري را كه تهيه كرده‌ام به سمع حضار محترم برسانم تا به دست مغرضين بهانه‌اي نيفتند و كور شود هر آن‌كه نتواند ديد. آقايان در عرض يك سال اخير بيست و چهار نفر از اداره‌ي اين‌جانب به حكم رسمي مركز، به افتخار بازنشستگي نائل شده‌اند. از اين بيست‌وچهار نفر، دو نفر قبل از ابلاغ حكم و شش نفر بعد از ابلاغ حكم دعوت حق را لبيك اجابت گفته، به سراي باقي شتافته، در خلد برين آشيان گرفته‌اند. چه خوش گفته دانشمند بزرگ ايراني:‌

از شمار دو چشم شش تن كم از شمار خرد هزاران بيش

خداي بزرگ همه‌ي اين خدمتكاران مرحوم و ازجان‌گذشته را در جوار رحمت خود قرار دهد.

جمعيت با صداي بلند گفتند: انشاءالله.

آقاي شهردار سرفه كردند: باري سه نفر قبل از ابلاغ حكم…

صدايي از ميان جمعيت اشتباه شهردار را اصلاح كرد و گفت: دو نفر قربان…

عده‌اي برگشتند و نگاه كردند، باران جهت عوض كرده، به‌شدت روي شيشه‌ها مي‌خورد. شهردار به صحبت ادامه دادند:‌

– بله، دو نفر قبل از ابلاغ و چهار نفر بعد از ابلاغ و در مجموع شش نفر، و از شانزده نفر باقي چهار نفر بنا به مختصر اختلال حواس و هشت نفر به علت امتلاء مزاج، در منازل يا بيمارستان‌ها بستري هستند، بلي آقايان، چراغ عمر اين خدمتگزاران واقعي، در معرض نسيم مرگ قرار گرفته، شايد چند صباحي از عمر اين فرزندان واقعي وطن باقي نمانده باشد. باري مي‌ماند چهار نفر، كه از آن چهار نفر دو نفر در اين شب‌نشيني باشكوه افتخار حضور دارند. حضار محترم، در دنياي آشفته‌اي كه ما اكنون زندگي مي‌كنيم، هر ملت و مملكتي مي‌خواهد از ملت و مملكت ديگر جلوتر زده، براي مام وطن افتخارات بي‌شماري كسب كند. و اين امر ممكن نيست جز با افزايش جمعيت، در واقع توليد مثل مداوم. و اگر تا امروز ميهن‌ گرامي ما به چنين افتخاراتي نائل نشده، به علت كمبود سربازان فداكار و گمنام بوده، چنان‌چه وزيرالوزراء سابق در يكي از فرمايشات مؤثر خود فرموده بود، اگر جمعيت ايران دو برابر بود، من تمام دنيا را به زور شمشير قبضه مي‌كردم و نام ايران و ايراني را در تمام عالم به اوج افتخار مي‌رساندم.

جمعيت به شدت كف زدند و آقاي شهردار با احساسات زياد ادامه دادند:

– و اكنون مي‌گويم كجايي اي سردار بزرگ، تا به چشم خود ببيني كه از اين بيست و چهار نفر مأمور بازنشسته‌ شهرداري، چه عده‌اي بر ملت ايران افزوده شده است. و باز براي اين‌كه بهانه‌اي به دست معاندين و خائنين پيشرفت وطن عزيز نيفتد، آمار دقيقي را به سمع حضار محترم مي‌رسانم. از بازنشستگان مرحوم، بيست و هفت اولاد ذكور و سي‌ويك نفر اناث بر جاي مانده است. و از بازنشستگاني كه در حال حياتند، هفتادوهشت نفر اولاد ذكور و هشتادوسه نفر اناث، كه جمعاً مي‌شود دويست و نوزده نفر، بله آقايان، چه ميراث و خدمتي بزرگ‌تر از اين كه از بيست و چهار نفر، دويست و نوزده نفر فدايي بر جمعيت وطن گرامي افزوده شده باشد. ممكن است عده‌اي بپرسند كه سرنوشت اين عده چه خواهد شد. من با صداي بلند و اعتراض‌آميز به اشخاص بدبين جواب مي‌دهم كه در دوران كنوني، زندگي همه‌ي اين‌ها درخشان خواهد بود. عده‌ي زيادي از اين‌ها چنان استعداد شگرفي دارند كه حتماً و حتماً‌ ميزهاي رياست را تسخير خواهند كرد، و عده‌ي ديگر، در هر شغل و مقامي كه باشند، نام وطن عزيز را بلندآوازه ساخته، موجب مباهات بزرگان و رؤسا، خواهند شد. بلي حضار محترم. غرض نقشي است كز ما بازماند، كه هستي را نمي‌بينم بقايي.

آقاي شهردار سر خم كردند و جمعيت با احساسات شديد كف زدند، آن‌چنان كه صداي ريزش باران و غرش رعد براي لحظه‌اي به گوش نرسيد و آنهايي كه به علل كيفيت مزاجي خواب رفته بودند يا چرت مي‌زدند، به خود آمدند و باقي حضار را همراهي كردند. شهردار كه عرق صورتش را پاك مي‌كرد، به طرف جايگاه راه افتاد، عده‌اي لبخندزنان جلو پاي او بلند شدند. آقاي رئيس اوقاف كه بغل‌دست صندلي شهردار نشسته بود گفت: تبريك عرض مي‌كنم قربان، فوق‌العاده فرمايشات دلنشيني بود.

لحظه‌اي بعد مدير مدرسه‌ي گنج دانش پشت ميز خطابه قرار گرفته و قسمت دوم برنامه را اعلام كرد:

– قسمت دوم برنامه، قطعه آوازي است كه به يادبود بازنشستگان عزيز توسط يكي از نونهالان خوانده مي‌شود.

از شكاف پرده‌ي تالار، پسر جواني وارد شد و پشت سر او مرد لاغر و درازي كه دستمال سفيدي روي شانه‌ي چپ انداخته بود و ويلن كهنه‌اي به دست داشت. جماعت به حركت درآمدند و جابه‌جا شدند، همه سعي مي‌كردند كه آوازخوان جوان و هنرمند دراز را بهتر ببينند. صداي ريزش باران ادامه داشت و زاري ويلن چنان بود كه انگار زنبوري در بطري، براي آزادي تلاش مي‌كند. لحظه‌اي كه نوازنده چند پيچ و خم به سر و كمر خود داد، جوان آوازخوان جلوتر آمد و دهانش را به دهانه‌ي ميكروفون رساند و شروع به آواز كرد. حركت فك‌هايش چنان بود كه انگار با هر تكان تكه‌اي از توپوز ميكروفون را گاز مي‌زند. و وقتي به اين بيت رسيد: «من از اين شهر اگر درگذرم برگذرم.» در جمع بازنشستگان ولوله‌اي افتاد. چرا كه با حال آنان بسيار مناسب بود، و بوي وداع و جدايي مي‌داد. حتا چند نفري با دستمال گوشه‌ي چشم‌شان را پاك كردند. آواز و كف‌زدن‌ها تمام شد و مدير مدرسه كه پاي پنجره‌ي كوچك آخر تالار ايستاده بود، و نگران آب گل‌آلودي بود كه از درز شيشه‌ها پايين مي‌ريخت، با عجله خود را به ميز خطابه رساند و چنين گفت:‌

– حضار محترم، قسمت دوم برنامه‌ي ما كه يك قطعه آواز، به افتخار بازنشستگان محترم بود پايان يافت، اميدوارم كه همگي استفاده‌ي شايان از هنرمندان عزيز كرده باشند، اكنون قسمت سوم برنامه‌ي ما كه سخن‌راني جناب آقاي رئيس فرهنگ مي‌باشد شروع مي‌شود.

عده‌اي برگشته بودند و پنجره‌ي آخر تالار را نگاه مي‌كردند. چند رشته آب گل‌آلود از كنار قاب پنجره به داخل تالار جاري بود و آقاي قدبلندي از يك صندلي بالا رفته بود و با كهنه‌اي كثافات ديوار را جمع مي‌كرد.

رئيس فرهنگ پشت ميز رفتند و چنين آغاز كردند:

– حضار محترم، اين‌جانب بي‌اندازه شرمنده‌ام كه كسالت ديشب مجال نداد تا براي مجلس باشكوه امشب سخنراني مفيد و ارزنده‌اي ترتيب دهم. زيرا از دست ما طلاب علم و صاحبان قلم، جز تهيه‌ سخن‌راني، كار ديگري برنمي‌آيد. چه خوش فرموده استاد سخن سعدي عليه‌الرحمه:

برگ سبزي‌ست تحفه‌ي درويش       چه كند، بي‌نوا همين دارد

به طوري كه عرض شد ديشب سردرد عجيبي به اين‌جانب عارض گشت كه به تشخيص طبيب معالج، به علت افراط در مطالعه و تحقيق به وجود آمده بود. نتوانستم چنان‌كه شايد و بايد اين مهم را به انجام برسانم. اما چه‌قدر خوش‌وقت و خوش‌حال شدم كه جناب آقاي شهردار آن‌چه را كه واقعاً‌ لازم بود بيان فرمودند و از بيان هيچ نكته‌اي فروگذار نكردند. بنده در تأييد فرمايشات ايشان لازم است عرض كنم كه كارمندان محترم فرهنگ و معلمين زحمت‌كش ايراني هم در ازدياد جمعيت، دست‌كمي از بازنشستگان محترم شهرداري نداشته و ندارند. اگر فرصتي پيش بيايد آمار دقيقي از اين مسئله را به سمع حضار گرامي خواهم رساند. بنده ديگر عرضي ندارم، سلامتي و سعادت تمام اشخاص شخيص را از درگاه باري‌تعالي مسئلت مي‌نمايد.

حضار كف زدند، رياست محترم فرهنگ به جاي خود برگشتند. آقاي مدير پشت ميز آمد، جاي ليوان آب را عوض كرد و كاغذي از جيب بيرون آورد و چنين خواند:

– قسمت چهارم برنامه، سرود نونهالان توسط دانش‌آموزان مدرسه‌ي «عصر پيشرفت» به افتخار تمام بازنشستگان.

پرده كنار رفت و ده دوازده بچه وارد شدند. همه يك‌شكل لباس پوشيده بودند، سرها اصلاح شده، صورت‌ها سرخ سرخ و كفش‌ها از شدت تميزي برق مي‌زد. لحظه‌اي بعد نوازنده ويلن وارد شد و جلو ميكروفون قرار گرفت. با اشاره‌ي سر «سرود نونهالان» توسط دانش‌آموزان مدرسه‌ي «عصر پيشرفت» شروع شد.

ما بچه‌هاي شيطون

هستيم توي ميدون

درس مي‌خونيم هميشه

مدير راضي نميشه

ما بچه‌ها ملنگيم

از مدرسه نترسيم

ها جستيم و واجستيم

خوشبخت و راضي هستيم

كجايند و كجايند

از خيريه بيايند

كفش و كلاه و شيریني

براي ما بيارند.

ايران پاينده بادا

جاويد و زنده بادا.

سرود كه تمام شد، همه به شدت كف زدند، مرد لاغري كه رديف دوم نشسته بود برگشت و با صداي بلند داد زد:

– جناب آقاي طريقتي، بنده‌زاده را ملاحظه فرمودين؟

صداي خنده‌ي چند نفر بلند شد. عده‌اي پشت ‌سر هم تكرار مي‌كردند:‌ ماشاءالله، ماشاءالله.

قسمت پنجم برنامه چنين اعلام شد:

– حضار محترم، اكنون قسمت پنجم برنامه آغاز مي‌شود. در اين قسمت قرار بود كه اين‌جانب اسامي بازنشستگان را قرائت كنم ولي چون اهالي شهر خدمتكاران واقعي خود را خوب مي‌شناسند به پيشنهاد رياست محترم اداره‌ي اوقاف از اين كار صرف‌نظر شد. حالا چند نفر از آقايان بازنشسته تشريف مي‌آورند، بهترين و شيرين‌ترين خاطره‌ي زندگي‌شان را براي شما شرح مي‌دهند. ابتدا جناب آقاي مسيب مظلوم‌پرست كه سابقاً رياست دبيرستان «مهر ايران» را بر عهده داشتند مجلس پرشكوه ما را گرامي خواهند بخشيد. بفرماييد جناب مظلوم‌پرست.

آقاي مظلوم‌پرست بلند شد. حضار كف زدند. آقاي مظلوم‌پرست برگشت و رو به حضار خنديد. مدير كه از پشت ميز پايين آمده بود گفت:‌ بفرماييد بالا، بفرماييد بالا.

آقاي مظلو‌م‌پرست از جا تكان نخورد. مدير نزديك شد و بازوي مظلوم‌پرست را گرفت و برد پشت ميز. صداي ريزش باران شديد‌تر شده بود. هرچندگاه برق از پنجره به داخل تالار مي‌خزيد، و آد‌م‌ها را كه زير چلچراغ كم‌نور سقف، بغل‌دست هم نشسته بودند، مي‌ليسيد، و تا پاي ميز خطابه مي‌رسيد، آن‌گاه تمام مي‌شد. آقاي مظلوم‌پرست هم‌چنان ساكت ايستاده بود و جماعت را تماشا مي‌كرد. مدير مدرسه با صداي بلند گفت:‌

– آقاي مظلوم‌پرست بفرماييد بهترين و شيرين‌ترين خاطره‌ي دوران خدمت خود را شرح دهيد.

آقاي مظلوم‌پرست به شدت خنديد. خنده‌ي او از بلندگوي تالار پيچيد. لحظه‌اي همه ساكت بودند و يك‌مرتبه به خنده افتادند. آقاي مظلوم‌پرست ساكت شد. ديگران هم ساكت شدند. آقاي مظلوم‌پرست بهت‌زده چهره‌ي حضار را نگاه مي‌كرد. مردي كه رديف دوم نشسته بود گفت:‌

– جناب مظلوم‌پرست، رياست محترم اجازه مي‌فرمايند، شروع بكنيد.

آقاي مظلوم‌پرست لب از لب باز نمي‌كرد. مدير دوباره به‌صدا درآمد:

– مظلوم‌پرست، قضيه‌ي اون‌ يارو رو بگين كه رفته بود آذوقه‌ بخرد و عوض آذوقه سنگ آسيا خريده بود.

آقاي مظلوم‌پرست جواب نداد. يك نفر از ته تالار فرياد زد:

– مرگ پسرتو بگو. مرگ مصطفي جونتو.

مدير برگشت و به آخر تالار اشاره كرد:‌

– نه، نه، اين قضيه مناسب شب‌نشيني باشكوه امشب نيست.

بعد برگشت و به مظلوم‌پرست گفت:‌

– ماجراي اون موش گنده را بگين كه رفته بود توي متكاي خانم و هي تكان مي‌خورد و خانمتون هي به شما اعتراض مي‌كرد كه چرا نميذارين بخوابن.

شهردار خنديد و گفت:‌

– جناب شالپوش، همه را كه خودتون تعريف كردين.

مدير چند قدم جلو دويد و گفت:‌

– قربان، وقتي خودشون تعريف مي‌كنن آدم از خنده روده‌بر ميشه.

جماعت به صدا درآمدند و مرتب تكرار مي‌كردند:

– بگو، بگو، مظلوم‌پرست، قضيه متكارو بگو، قضيه‌ي موش گنده‌رو.

يك‌مرتبه مظلوم‌پرست زد زير گريه. همه ساكت شدند. آقاي مدير با عجله خود را به پشت ميز رساند و زير بازوي مظلوم‌پرست را گرفت و گفت:‌

– اشكالي نداره، گريه نكنين، فراموش كن، فراموش كن!

رئيس اداره اوقاف زير لب غريد:

– مرد گنده، واسه چي زدي زير گريه؟ هيچ معلوم هست؟

مدير مظلوم‌پرست را سر جاي خود نشاند. مرد لاغر و ريزه‌اي از وسط جماعت بلند شد و گفت:‌

– بنده حاضرم جور آقاي مظلوم‌پرست را بكشم.

همه برگشتند و نگاهش كردند. مدير پرسيد:‌

– ممكن است خودتان را معرفي كنيد.

مرد با صداي بلند گفت:‌

– مجيد رحماني، كارمند بازنشسته‌ي شعبه‌ي كارگزيني دفع آفات.

مدير گفت:

– بفرماييد پشت ميز خطابه.

مرد ريزه‌اندام، در حالي كه با عجله ديگران را كنار مي‌زد، آمد و پشت ميز قرار گرفت. لحظه‌اي ديگران را تماشا كرد و چنين گفت:‌

– با اجازه‌ي رؤسا محترم و حضار گرامي. بنده يكي از خاطرات خود را بيان مي‌كنم. اين‌جانب مجيد رحماني، شصت و سه ساله، يكي از خدمتگزاران واقعي دفع آفات هستم. با اين‌كه مدت كوتاهي است به افتخار بازنشستگي نائل شده‌ام، پيش خداي خود قسم خورده‌ام كه به هيچ‌وجه از جانبازي در راه ميهن خودداري نكنم. اين‌جانب تكفل هفت سر عائله را به عهده دارم. خدا مي‌داند كه با چه مشقتي زندگي آن‌ها را روبه‌راه مي‌كنم. اما هميشه سر سفره، بي‌ادبي مي‌شود، به بنده‌زاده‌ها مي‌گويم، اين نان و نمكي كه مي‌خوريد، مال من نيست، مال وطن عزيز است. بايد بخوريد و خدا را شكر كنيد و در راه اعتلاء نام ايراني بكوشيد. بنده گرفتار فشار خون و ناراحتي كليوي هستم. اما هيچ‌وقت ناراضي نيستم. مي‌گويم، فشار خون و ناراحتي ادراري نبايد مرا از جانبازي باز دارد. همه مال اين آب و خاكيم و مفتخريم كه بازنشسته شده‌ايم. پاينده باد وطن عزيز و گرامي ما.

توضیحات تکمیلی

وزن 300 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

94271

نوبت چاپ

تعداد صفحه

126

قطع

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

300

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “شب‌نشینی باشکوه”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This