(021) 66480377-66975711

سپیده‌ دم ایرانى

20,000تومان

امیر حسین چهل تن

سپیده‌دم ایرانی» روایت‌گر زندگی ایرج، مردی حدودا ۶۰ ساله است که با وقوع انقلاب و بعد از ۲۸ سال تبعید به ایران برمی‌گردد و این به او فرصتی می‌دهد تا به گذشته نگاه کند، به تهران و التهاب‌های سیاسی دهه‌ی ۲۰. همسرش هنرپیشه‌ی تئاتر است و از طریق او، یک‌بار دیگر دوره‌ی فاخر تئاتر ایران در آن سال‌ها بازسازی می‌شود. ایرج البته یکی دو ماه بعد ایران را برای همیشه ترک می‌کند. این کتاب که کار پژوهش و نگارشِ آن نزدیک به ۳ سال طول کشید در دورهٔ ۲۴ جایزه کتاب سال نامزد دریافت جایزه شد.

توضیحات

 گزیده ای از کتاب سپیده‌دم ایرانى

به مشهد رفت. در خانه‌ىِ رفیقى حزبى منتظر ماند تا یک قاچاقچى‌ىِ مطمئن پیدا شود. شایع بود قاچاقچى‌ها با پلیس بند و بست دارند، طرف را لخت مى‌کنند و نرسیده به مرز او را در اختیار آنها قرار مى‌دهند. شهرهاى کوچک و روستاهاى مرزى هم امن نبود؛ ژاندارم‌ها هر غریبه‌اى را مى‌گرفتند. تعداد مهاجرین قاچاق به شوروى روز به‌روز بیشتر مى‌شد. بعد از یک هفته انتظار عاقبت قاچاقچى‌ىِ مطمئن از راه رسید. مرد میانسال و کم حرفى که سرش طاس بود و در لباس چوپانى چابک و خوش‌بنیه به نظر مى‌رسید. بى‌درنگ به راه افتادند. غروب جمعه بود و ماه بالا بود.

 در آغاز کتاب سپیده‌دم ایرانى می خوانیم

یکهو انگار کسى صدایش زد؛ وقتى رو برمى‌گرداند و بر متن همهمه‌ى خفه‌اى که مثل یک تور نامرئى سالن کوچک فرودگاه را مى‌پوشاند، همان نواى گمشده دوباره طنین انداخت. چند سال مى‌گذشت از آخرین بارى که صدایى آشنا، صریح و روشن و صاف، بى‌هیچ لهجه و لکنتى او را صدا کرده بود؟ و آن‌وقت صداى خود را شنید «من، ایرج بیرشگ، ماده 54-11، تاریخ دستگیرى یولى 1951، پایان محکومیت یولى 1961 »دوباره آن دهلیز تاریک و سرد را دید، دهلیزى که آنها را به معدن سنگ مى‌رساند و ردیف مردهاى ژنده‌پوشى که تن فرسوده را در تاریکى‌ىِ صبح به جلو مى‌کشیدند تا به هنگام خروج از اردوگاه در صف طویل بازرسى قرار بگیرند و بعد زوزه‌ى موتور روشن کامیون‌هایى بود که دود خاکسترى لوله‌هاى اگزوز خود را همچون کلافى که وا مى‌رفت و محو مى‌شد در هواى منجمد بیرون مى‌فرستاد؛ صداى عربده‌ى سربازان روس و دیگر هیچ جز جهانى خاموش و سرد.

آنجا سرد بود، سنگ‌ها ترک برمى‌داشتند، و استخوان‌هایى که تا پوستى چغر هیچ حایلى نداشت، از سرما مى‌سوخت. ردیف زندانى‌ها در بریگادهاى بیست نفره سوار کامیون مى‌شدند؛ معدن دور بود و صبح‌ها همیشه تاریک بود. در آنجا آدم‌ها هیچ نامى نداشتند و شماره‌ى او 0357 بود. دوباره صداى خود را شنید؛ با آن همه کوششى که به خرج مى‌داد تا سلیس و بلند بگوید باز هم ته صدایش مى‌لرزید «من، ایرج بیرشگ، ماده…» روزى هفت بار سرشمارى مى‌شدند. و او آنجا فقط یک شماره بود. آیا خواب نمى‌دید؟ کدام‌یکى واقعیت داشت؟ صبح آرام این شهر که بزرگ‌ترین اتفاق جهان را از سر مى‌گذراند یا آسمان تاریک شهرى که نه ماه در سال مدام فقط شب بود!

زیر لب زمزمه کرد: من حالا دیگر اینجا هستم!

بعد از این همه سال دوباره برگشته بود به شهرى که با آنچه یک روز ترکش کرده بود، شاید دیگر شباهتى نداشت. معذب و غریبه بود و مدام به ساعتش نگاه مى‌کرد، احساس سرما هم بود و تازه این کمر درد لعنتى و این وزوز مدام که یادگار همان دوزخ سرد بود و سال‌ها بود که همیشه آن را به گوش مى‌شنید؛ شب و روز، خواب یا بیدار، همیشه با او بود.

ـ حواستون کجاست برادر!؟

به روبرو چرخید: ببخشید؛… با من بودید؟

ـ پرسیدم بعد از چند سال؟

ایرج اگرچه خم بود، اما صورت مرد جوان را درست نمى‌دید. سرش را پایین‌تر برد. مرد جوان لحظه‌اى مکث کرد و دست از ورق زدن گذرنامه برداشت. ایرج لبخندى زد: بیست و هشت سال!

و ناگهان خود نیز از طول چنین زمان درازى دچار تعجب و اندوه شد.

جوان با شگفتى شانه‌ها را بالا انداخت: من هنوز به‌دنیا نیامده بودم! تا این لحظه رکورد از آنِ مردى‌ست که دیروز وارد فرودگاه مهرآباد شد. او بعد از سى و دو سال به ایران برمى‌گشت.

ایرج لبخند زد و سر تکان داد تا او را مطمئن کند اهمیت آنچه را شنیده است به خوبى درک مى‌کند. بعد گفته‌ى او را تکرار کرد: بعد از سى و دو سال!

و آن‌وقت با صداى بلندترى گفت: حتما از فرقه‌ى دموکرات آذربایجان[1]  بوده!

جوان با ابهام سر تکان داد. پرسید: و شما؟

ایرج نگاهش کرد. خودش هم به درستى نمى‌دانست. جوان روشن‌تر از پیش گفت: منظورم این است که شما به کدام جریان مربوط مى‌شدید؟… کمونیست هستید؟

ایرج مثل برق گرفته‌ها تکان خورد. شانه‌ها را با ابهام تکان داد و سرش را دور چرخاند. جوان گفت: همینطورى پرسیدم؛ از روى کنجکاوى!

و مشغول کارش شد.

نور چرکمرد مهتابى‌ها هنوز بر نور خفه‌اى که از پنجره‌ها به درون مى‌تابید، غلبه‌ىِ تام داشت. ایرج در همان حال که سر مى‌چرخاند، گفت : چقدر همه چیز تغییر کرده است!

به تصویر محو خود نگاه کرد که روى شیشه‌ىِ مات دیواره‌ىِ اتاقک در برابرش قرار داشت. جوان گفت: همه همین را مى‌گویند.

مُهر را جوهرى کرد و بر صفحه‌ىِ گذرنامه کوبید و آنوقت آن را از

سوراخ کوچک اتاقک به روى پیشخان باریک چوبى به جلو سراند و تا ایرج بار دیگر به او نگاه نکرد، پنجه را از روى آن برنداشت. ایرج سر تکان داد-گویى از اجتناب از امرى محتمل اظهار رضایت مى‌کردـ، لبخندى زد و گذرنامه را برداشت. حالا به ناگهان شاد بود!

براى تحویل بار به سالن بعدى رفت. فرودگاه کوچک‌تر از آن بود که کسى راهش را گم کند. بعد از آن‌همه سال که از فرودگاه‌هاى کوچک و بزرگ جهان عبور کرده بود، این فرودگاه به نظرش فکسنى و توسرى‌خورده مى‌رسید. هنوز تحویل چمدان‌ها شروع نشده بود. منتظر ایستاد. اینجا هم مثل آن یکى سالن دیوارها پوشیده از عکس و شعارهاى انقلابى بود. و آنوقت صداى تیز و جیغ مانند سایش فلزها به هوا رفت. صفحه نقاله مى‌چرخید و چمدان‌ها یکى‌یکى بر صفحات هلالى شکل چرخان پدیدار مى‌شد.

بیرون سالن نسبتا خلوت بود. او به آسمان نگاه کرد، آبى‌ترین و زیبا ترین آسمان جهان! و آنوقت به طرف ردیف تاکسى‌ها رفت. از این که فرودگاه پایتخت در بحبوحه‌ىِ چنین اتفاق بزرگى این همه خلوت بود، تعجّب کرد. وقتى راننده‌ى تاکسى چمدانش را در صندوق عقب ماشینش مى‌گذاشت، گفت: این روزها کسى نمى‌آید؛ حالا فقط موقع رفتن کسانى‌ست که این مملکت را دوست ندارند.

ایرج خاموش به او نگاه کرد. راننده ادامه داد: بد نیست، این‌جورى مملکت تصفیه مى‌شود.

آنوقت پوزخندى زد: حالا دیگر نوبت ماست!

ایرج دوباره ساکت بود، راننده جور بخصوصى به او نگاه مى‌کرد. ایرج در تاکسى را باز کرد و سوار شد. پیش خود گفت: رسیدم!

نمى‌رسید. بندر خاباروسک کجاست و آن شبه جزیره‌ى دور…؟ رفیق همراهش گفته بود آنجا کسى را دفن نمى‌کنند، هر که بمیرد او را توى کیسه‌اى مى‌گذارند و روى برف‌هایى که قدمت‌شان به اندازه‌ىِ عمر زمین است، رها مى‌کنند.

برف، برف، برف؛ همه جا یکسره پوشیده از برف بود.

روزها و روزها روى آب بودند؛ نمى‌رسیدند. روى آب که نه، پایین‌ترین طبقه‌ىِ کشتى، در یک انبارى‌ىِ بزرگ و پر لجن و آنها همه فقط یک مشت حیوان بودند. در اولین لحظه‌ها وقتى از طنابى که حکم نرده‌بان را داشت جدا شد و پا را بر کف انبار گذاشت، دماغش از بوى عفن لجن سوخت. اما عادت کرد، زودتر از آنچه گمان مى‌برد به این بو خو گرفت. انگار مشامش کر شده بود، دیگر آن را نمى‌شنید. انگار همه‌شان با این بو به‌دنیا آمده بودند؛ عادى. مثل بوى ناشورى تن‌هایشان؛ تن‌هایى که ماه‌ها بود، رنگ آب به خود ندیده بود. پس دیگر تحمل هیچ بویى دشوار نبود، حتى تحمل بوى یک لاشه؛ لاشه‌ىِ یک انسان!

روز پیش به او گفته بود، دیگر نمى‌توانم؛ کافى‌ست. آنجا به‌راستى یک گور بود، یک گور تاریک و سرد، یک گور دسته‌جمعى که یک مشت حیوان در انقطاع کامل از زمین و زمان در آن اسیر بودند.

روزى یک‌بار لولاى دریچه‌ىِ سقف صدا مى‌داد، نور چشم‌شان را مى‌زد و از آنجا برایشان نان مى‌ریختند؛ پایکاى نان، جیره‌ى یک شبانه‌روز. بعد از نان نوبت به آب مى‌رسید، شلنگى از همان بالا آبى نیم‌گرم و شور را دقایقى به پایین مى‌ریخت. هرکه هرچه به همراه داشت از آب پر مى‌کرد، بعضى کفش یا کلاهشان را آب مى‌کردند و بعضى دیگر
همان‌ها را هم نداشتند. در آن هیاهو و هجوم ناگهانى حتى نمى‌شد مشت‌ها را از آب پر کرد. ضعیف‌ها تشنه و گرسنه مى‌ماندند؛ و چیزى که نصیب‌شان مى‌شد، مرگ بود.

در یکى از همین روزها وقتى سرپوش دریچه را برداشتند و آنها براى دریافت سهمیه‌ىِ نان هجوم بردند، در نور چرکتاب و مرده‌اى که به پایین مى‌ریخت، آنگاه او را دیدند، رفیق همراهى که از قلّاب دریچه‌ىِ انبار کشتى خود را حلق آویز کرده بود. آنها ساعت‌ها با جنازه او زندگى کرده بودند، او بالاى سرشان آویزان بود و آنها او را نمى‌دیدند. تا پایان سفر این جنازه با آنها بود، باز هم او را البته نمى‌دیدند اما از وجودش آگاه بودند که همچنان بالاى سرشان آونگ بود، با زبان لوله شده‌اى که از کنج دهان بیرون بود و چشمانى که انگار از حیرت وادریده بود. سرباز روس سرپوش دریچه را دوباره به شتاب سر جایش گذاشت. جابجایى‌ى ناگهانى هوا جنازه را تکان داد؛ آنها ماندند و جنازه‌اى که بالاى سرشان تاب مى‌خورد، مى‌رفت و مى‌آمد، حجم غلیظ سیاهى را مى‌برید و هوا هوهو صدا مى‌داد. جنازه در حرکت خود هر بار که به انتها مى‌رسید و پیش از آنکه برگردد، مکث کوتاهى داشت و دوباره صداى هوهویى شلاق‌وار روحشان را به شکافى عمیق از هم مى‌درید.

نُه روز تمام عق زده بود، با شکم خالى عق مى‌زد. مطمئن بود زنده به ماگادان[2]  نخواهد رسید. معجزه‌اى در کار بود. وقتى روى کول خاریوکو

از طناب بالا رفت براى اولین بار پس از نه روز آسمان را دید، خاکسترى و سنگین، آسمان آنجا اصلا خورشید به خود نمى‌دید؛ همیشه سربى بود
و آنها به دورترین نقطه‌ىِ سیبرى رسیده بودند، به یک‌قدمى‌ىِ آلاسکا؛ بعد از آزادى وقتى سرانجام نقشه‌اى به دستش رسید از درازى‌ىِ راهى که با ماشین و قطار و کشتى طى شده بود تا آنها را به دورترین نقطه‌ى جهان برساند، وحشت کرد.

ى دست‌راستى و ضد حزب توده، فعال در سال‌هاى قبل از کودتاى سیا در ایران.

توضیحات تکمیلی

وزن 300 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

94360

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-260-6

قطع

تعداد صفحه

206

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

300

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “سپیده‌ دم ایرانى”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This