(021) 66480377-66975711

سودابه سیاوش را کشت

8,500تومان

هادی خورشاهیان

آثار: ١٧ مجموعه شعر، 6 مجموعه داستان، ٢ رمان، ٢٣ اثر کودک و نوجوان، ٤ اثر ادبیات کهن

معرفی:

پنج شنبه پانزدهم شهریور هزار و سیصد و پنجاه و دو هادی خورشاهیان، شاعر و نویسنده معاصر! در بیمارستان شیروخورشید گنبدکاووس به دنیا آمد.
ما از همان اولش پا شدیم رفتیم نیشابور. از سال هفتاد و هفت هم پا شدیم آمدیم تهران. از سال هزار و سیصد و هفتاد مطالبم در مطبوعات به چاپ می رسد. تا الان هم چهل–پنجاه جلد کتاب چاپ کرده ام در حوزه های مختلف: شعر، داستان، نقدادبی و ادبیات کودک و نوجوان.
لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی ام را از دانشگاه تهران گرفته ام. حالا هم دانشجوی ارشد زبان شناسی همگانی دانشگاه آزاد هستم. مثل همه شاعران و نویسندگان معاصر، چند جایی داور بوده ام و چند جایی هم مقام(!) آورده ام.
داستان و شعر را با هم شروع کردم و هر دو را جدی گرفتم، حاا دیگر قضاوتش با خودتان که کدام شان ‌‌‌(یا هیچ کدام!) مرا جدی تر گرفته اند. (اصلا ببینید گرفته اند!) من که تصمیم ندارم هیچ کدام شان را ول کنم بروند خوش بگذرانند!
آن سال ها که مطلب چاپ کردن در مطبوعات رسم بزرگان(!) بود، در صد تا مجله و پنجاه تا روزنامه (تعجب نکنید! به جان خودم ما پنجاه تا روزنامه داشتیم!) مطلب چاپ کرده ام.

توضیحات

در آغاز کتاب سودابه سیاوش را کشت، می‌خوانیم:

فهرست

 

بهمن شعله‌ور. 7

باید دلش را داشته باشی.. 13

سین جیم.. 15

تا کجا باید.. 23

عصر آهن.. 27

خودکار. 29

باور نکن.. 35

حسّی شبیه هیچ… 39

سودابه سیاوش را کُشت…. 41

من یک جن نیستم.. 51

دست‌بسته. 55

باید می‌نوشتم.. 59

هر غلطی که خواسته‌ای… 67

مثل دو تا دوست…. 69

گنجشک و درخت…. 71

آیینه‌ی سراب… 73

پشت هر سایه‌ای… 79

نه الزاماً مختصر و مفید.. 83

این داستان اصلاً واقعی نیست…. 85

یک روز به نظرم بارانی.. 89

باید اعتماد می‌کردم. 91

وَعده. 95

بعضی وقت‌ها 99

غوّاص….. 101

هر چیزی از وسط دوباره تکرار می‌شود. 105

با خودم بودم. 111

تمام شد.. 119

گل‌های توی گلدان.. 125


 

بهمن شعلهور

 

«بهمن شعله‌ور» اسم یک آدم است. یک مترجم که کتاب‌های خوبی را به خوبی ترجمه کرده است. این را گفتم که بدانید خودم می‌دانم، امّا الان من اصلاً نمی‌خواهم درباره‌ی این مترجم مشهور حرف بزنم. می‌خواهم درباره‌ی بهمنی حرف بزنم که شعله‌ور بود. حواس‌تان نرود به بهمن پنجاه و هفت که انقلاب شد. خودم هم خیلی مطمئن نیستم بهمن شعله‌ور مورد نظر من به این دو تا بهمن شعله‌ور ربط دارد، یا ندارد. اگر دنیای خواب به دنیای بیداری ربط داشته باشد، شاید این دو تا بهمن هم به بهمن مورد نظر من ربط مستقیم یا غیر مستقیم پیدا کنند. حالا توضیح می‌دهم خودتان بهتر متوجه موضوع می‌شوید.

یک شب خواب دیدم تنهایی بلند شده‌ام رفته‌ام کوه. نه این که با ابزار و اَدوات رفته باشم مثلاً فتح قلّه. همین طوری با یک کوله‌پشتی رفته بودم با ماشین تویوتای آبی‌ام تا پای کوه و بعد از راه باریک پیچ‌درپیچی داشتم می‌رفتم توی دل کوه. راه تا یک جایی فقط گِل و شُل بود، ولی از یک جایی دیگر برف نشسته بود روی و توی راه. نمی‌دانم چقدر جلو رفتم که ناگهان نمی‌دانم در کجای جهان انفجاری رخ داد و بهمن فرو ریخت. بهمن همین طور که فرو می‌ریخت، حالا بر اثر انفجار یا شاید اصطکاک، آتش گرفت و تبدیل شد به بهمن شعله‌ور. حالا شاید اگر من خودم در تظاهرات روزهای انقلاب شرکت نکرده بودم، یا «خشم و هیاهو»ی «ویلیام فالکنر» را با ترجمه‌ی «بهمن شعله‌ور» نخوانده بودم؛ برای شعله‌ور بودن بهمن، صفت دیگری انتخاب می‌کردم. حالا مثلاً بهمن سوزان یا بهمن آتشین یا حالا هر چیز دیگری.

به هرحال چیزی که الان خیلی مهم است این است که من گرفتار بهمن شعله‌ور شدم و اگر توی تلویزیون دیده باشید، معمولاً کسی که گرفتار بهمن می‌شود نجات پیدا نمی‌کند و اگر هم نجات پیدا کند، حدّاقل مرگ را به چشم دیده است. این البته درباره‌ی کسانی صدق می‌کند که گرفتار بهمن شده‌اند، وگرنه در طول و عرض تاریخ و جغرافیا، کسی تا حالا بهمن شعله‌ور را تجربه نکرده است جز من.

خلاصه این که الان شما دارید تجربیات منحصر به فردی را می‌خوانید که تجربه کردنش از عهده‌ی بشر خارج است و فقط طبیعت می‌تواند این تجربه را نصیب کسی کند.

بهمن شعله‌ور فرود می‌آمد و من با چشم‌های از حدقه بیرون‌زده، با وحشتی غیرقابل وصف، زل زده بودم به عظمت بهمن. نمی‌دانستم الان که بهمن به من برسد از فشار بهمن استخوان‌هایم خرد می‌شود یا از شعله‌ور بودن آن، جهنّم را تجربه می‌کنم. با وجود این که دلم می‌خواست با چشمان کاملاً باز بمیرم، از یک فاصله‌ای دیگر توان نگاه کردن به آن جهنّم توفنده را نداشتم. لحظاتی که نمی‌دانم چقدر طول کشید، با چشم‌های کاملاً بسته منتظر مرگ بودم، ولی اتّفاقی نیفتاد. در آن لحظه، قبل از حسّ مرگ، منتظر حسّ وحشتناک خرد شدن یا سوختن بودم، ولی هیچ‌کدام از این‌ها اتّفاق نیفتاد.

خب پس واقعاً در آن لحظه چه اتّفاقی افتاد که الان قرار است برای‌تان تعریف کنم؟ بهمن شعله‌ور آمد و از من رد شد و من همچنان استوار سر جایم ایستاده بودم. بهمن رد شد و دیدم که در مسیر همه چیز را در هم کوبید و سوزاند و رفت تا دریاچه. دریاچه را در کسری از ثانیه بخار کرد و بعد در دریاچه چون زمین شیب عجیبی داشت، دیگر بهمن را ندیدم و فقط شعله‌ور بودنش را دیدم که آن هم ده دقیقه بعد دیگری اثری از خود بر جا نگذاشته بود.

در آن لحظه من بودم و کوهی که کاملاً خشک شده بود و زمینی که مثل کویر از تشنگی تَرَک برداشته بود و دریاچه‌ای که به گودالی عظیم مبدّل شده بود. یک لحظه به ذهنم رسید در کار طبیعت دخالت نکنم و بروم دنبال کوهنوردی خودم، ولی از طرفی به نظرم رسید با این اتّفاقی که برای کوه افتاده بود، کوهنوردی دیگر خیلی جواب نمی‌دهد. از همان راهی که آمده بودم برگشتم و رفتم سر وقت دریاچه. حالا این چیزی که من در یک جمله می‌نویسم، موقع عمل چند ساعت طول کشید، آن هم با اعمال شاقّه.

حالا به نظرم مرا بالا سر گودال مهیب دریاچه‌ی سابق رها کنید و بروید به چهار هزار سال پیش که این دریاچه چهار برابر قبل از فرود بهمن شعله‌ور بود. آن موقع کنار این دریاچه فقط یک کلبه بود که یک مرد و یک زن توی آن زندگی می‌کردند. اصلاً الان که دارم تعریف می‌کنم یادم می‌آید که خودم هم به خاطر خواندن داستان آن مرد و زن تصمیم گرفتم از این جا سر دربیاورم.

مرد نشسته بود پشت میز کامپیوترش و تند تند رمان جدیدش را تایپ می‌کرد. زن داشت جدول روزنامه را حل می‌کرد و گاهی زیرچشمی به مرد می‌نگریست. مرد همین‌طور که رمانش را فی‌البداهه تایپ می‌کرد گفت:

– نُت‌های موسیقی شگفت‌انگیز جدیدت را نوشتی؟

زن ابروی چپش را بالا انداخت و گفت:

– این همه نُت نوشتم برای کی؟ تو داری برای کی رمان می‌نویسی؟ چرا باورمان نمی‌شود روی کره‌ی زمین فقط ما دو نفر زندگی می‌کنیم؟

مرد بدون این که از تایپ کردن دست بردارد گفت:

– ما دو نفر آخرین آدم‌های بازمانده از تمدّن بشر نیستیم. پشت همین کوه‌های سر به فلک کشیده‌ی اطراف‌مان آدم‌هایی زندگی می‌کنند که به خاطر بهمن شعله‌ور از ما و دیگران دور افتاده‌اند، ولی روزی دوباره همدیگر را پیدا خواهیم کرد. همان طوری که از تمدّن چهار هزار سال پیش چیزهایی برای ما مانده است، از تمدّن ما هم برای آدم‌های چهار هزار سال بعد چیزهایی به یادگار می‌ماند. شاید روزی کسی در همین کلبه پشت همین میز یا روی همان مبل بنشیند و با گوش جان سپردن به نُت‌های موسیقیایی تو، رمان مرا بخواند.

زن زل زد به مرد و گفت:

– فکر می‌کنی تا آن موقع این کلبه و وسایلش باقی می‌مانند؟

مرد نیم‌نگاهی به زن انداخت و گفت:

– به جادوی نُت‌های تو و سِحر کلمات رمان من بستگی دارد. ما می‌توانیم حتّی همه‌ی جهان را جاودانه کنیم.

زن روزنامه را کنار گذاشت و گفت:

– می‌شود دست از تایپ کردن برداری و رمانت را تا این جایی که نوشته‌ای برایم بخوانی؟

مرد انگار چهار هزار سال بود منتظر شنیدن این جمله بود، چون بلافاصله دست از تایپ کردن کشید و گفت:

– یکی از صفحه‌های یک ساعته‌ی موسیقی‌ات را بگذار تا با جادوی نُت‌های تو، برویم توی دنیای آدم‌های دیگر.

زن رفت سراغ گرامافون و مرد چایساز را روشن کرد و آب را جوش آورد و دو استکان چای نپتونی ریخت و آورد گذاشت روی میز عسلی جلوی کاناپه و بعد رفت نشست پشت میز کامپیوتر و شروع کرد به خواندن رمانش:

«بهمن شعله‌ور» اسم یک آدم است. یک مترجم که کتاب‌های خوبی را به خوبی ترجمه کرده است. این را گفتم که بدانید خودم می‌دانم، امّا الان من اصلاً نمی‌خواهم درباره‌ی این مترجم مشهور حرف بزنم. می‌خواهم درباره‌ی بهمنی حرف بزنم که شعله‌ور بود. حواس‌تان نرود به بهمن پنجاه و هفت که انقلاب شد. خودم هم خیلی مطمئن نیستم بهمن شعله‌ور مورد نظر من به این دو تا بهمن شعله‌ور ربط دارد، یا ندارد. اگر دنیای خواب به دنیای بیداری ربط داشته باشد، شاید این دو تا بهمن هم به بهمن مورد نظر من ربط مستقیم یا غیر مستقیم پیدا کنند. حالا توضیح می‌دهم بهتر متوجه موضوع می‌شوید.

اطلاعات بیشتر

وزن 160 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-161-2

SKU

9857

قطع

تعداد صفحه

127

موضوع

سال چاپ

تعداد مجلد

وزن

160

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “سودابه سیاوش را کشت”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.