(021) 66480377-66975711

سلول ۱۸

30,000تومان

علی اشرف درویشیان

سلول 18 داستان مبارزه است، مبارزه علیه دیکتاتوری محمدرضا پهلوی، در روزگاری که ساواک پنجه بر جان جوانان و مبارزین میکشید و در شکنجهگاههایش میکوشید تا کمر دلاوران را خم کند ، درویشیان داستان خانوادهای را باز میگوید که بی دلیل به اسارت در می‏;‏آیند و در روز حبس با ددمنشی رژیم رو در رو شده و آگاهی مییابند که تنها راه، گسستن بندهای اسارت و از بین بردن سلطه دیکتاتور است‏.‏ درویشیان در این اثر البته تا حدی غلو آمیز چهرههای قصه را تصویر کرده و کوشیده تا مردمان عادی را در روند درگیری با رژیم آبدیده و استوار تصویر نماید‏.‏

توضیحات

گزیده ای از سلول ۱۸

همیشه مى‌گویند فلانى با یک زنبیل تخم‌مرغ از ده آمد. با یک سبد انگور آمد. با یک لانجین ماست آمد. اما نمى‌گویند روزانه هزارها نفر روستایى از ده مى‌آیند. با لانجین‌هاى ماست. مشک‌هاى دوغ و سبدهاى انگور.

در آغاز کتاب سلول ۱۸ می خوانیم

احمد کتک خورده و بغض کرده به خانه آمد. چشم‌هایش از گریه باد کرده و سرخ شده بود. آهسته و پاورچین پاورچین به اتاق آمد. سینى شیرینى‌اش را که براى فروش به کوچه برده بود در طاقچه اتاق گذاشت چند تار از نخ‌هاى دور آستین کت خود را که آویزان شده بود، از بیخ کند و دلواپس به مادربزرگ نگاه کرد.

مادربزرگ تازه نمازش تمام شده بود. سلام نماز را داده بود و داشت تسبیح مى‌گرداند. چشم‌ها را بسته بود و دعا مى‌خواند.

مادربزرگ دست‌ها را به صورت خود کشید و چشم‌ها را گشود. احمد را دید که مى‌خواست از اتاق بیرون برود. اما قبل از بیرون رفتن احمد، با عجله او را صدا زد: «احمد بیا ببینم باز چه دسته گلى به آب داده‌اى؟ ها! لابد دوباره شیرینى‌ها را ارزان فروش کرده‌اى و ضرر داده‌اى!»

احمد خود را جمع و جور کرد و با ناراحتى گفت: «نه. مادر بزرگ، ضرر نکرده‌ام. فقط یکى از بچه‌ها از تو کوچه چنگ زد به سینى شیرینى و یک مشت از شیرینى‌ها را قاپید و فرار کرد.»

مادربزرگ با همان دستى که تسبیح را مى‌گرداند، ضربه‌اى به گونه خود زد و با عصبانیت گفت: «آخ از دست شما دست‌وپاچلفتى‌ها چه بکنم؟ این چهارشاى صنارى که داریم تهش از آب نیست که هیچوقت تمام نشود. هر روز همین حرف‌ها را مى‌زنى.»

سعید برادر کوچک احمد خاک‌آلود و نفس‌زنان از کوچه آمد و در حالى که با دست‌هاى غرق گِلش چیزى را پشت سر پنهان مى‌کرد، گوشه اتاق نشست.

مادربزرگ متوجه سعید شد و گفت: «آهاى، مارمولک خاک و خلى! تو تا به حال کجا بودى؟ یک ساعت دارم داد مى‌زنم سعید بیا برو نفت بخر اما کو گوش حرف‌شنو؟ سلامت کو دست‌خر؟! دیگر سنگ و کلوخى توى کوچه مانده که تو زیرورو نکرده باشى؟! توى خانه مورچه‌ها آب ریختى؟ سگ و گربه‌ها را به لانه‌شان راهنمایى کردى؟ راستى پاى چند تا مرغ و مرغابى را شکستى؟ از دُم اسب غلامعلى یابودار چند تار مو کندى؟! ها! لابد الان مادر بچه‌ها دارند به اینجا مى‌آیند که از تو شکایت بکنند، خب دست‌هایت را چرا پشت سرت پنهان کرده‌اى؟ بیا جلو ببینم باز چه جک و جانورى آورده‌اى براى جانمان!»

سعید سر را پایین انداخته بود و خودش را به طاقچه نزدیک مى‌کرد. قوطى کبریتى را که چندتا سوسک در آن بود، آهسته توى طاقچه سراند و فورى یکى از شیرینى‌هاى توى سینى را برداشت و تا احمد آمد او را بگیرد پا به فرار گذاشت.

ننه احمد و فاطمه، خواهر کوچک‌تر احمد، همراه فاطمه خسته از بازار آمدند. رفته بودند خانه یکى از پولدارهاى شهر تا خانه‌شان را گردگیرى و تمیز بکنند؛ مستراح‌ها و آشپزخانه‌شان را بشویند. رخت و لباس‌ها و پرده‌هاى چرک را بشویند. فاطمه خیلى خسته بود. یک عروسک شکسته هم با خودش آورده بود که خانم صاحبخانه به او داده بود. یک جوجه مرغ هم براى سعید خریده بود به یک تومن. جوجه را توى یک پاکت گذاشته
بود و روى پاکت سوراخى درست کرده بود که جوجه از آنجا نوکش را بیرون آورده بود و جیک‌جیک مى‌کرد. سعید تا جوجه را دید، فرار از یادش رفت و از خوشى به آسمان پرید. رفت و برایش نان آورد و خرد کرد.

مادربزرگ گفت: «حالا آنقدر نان به جوجه بده تا بترکد ها! تا این بشود یک مرغ حسابى دُم خر به زمین مى‌رسد.»

سعید هیچ نگفت. رفت و جوجه را زیر زنبیل گذاشت و یک نعلبکى آب هم کنارش قرار داد.

ننه احمد از در که وارد شد یک دستش را به کمر گرفته بود و با دست دیگر چادر نمازش را که در آن نان و چیزهاى دیگر بود، نگهدارى مى‌کرد. او آهسته پایین اتاق نشست و در حالى‌که روبه مادربزرگ کرده بود، نالید و گفت: «آخ دیگر خسته و شهید شدم نمى‌دانى چقدر کار داشتند.»

مادربزرگ با اشتیاق پرسید: «ظهر چه خوردید؟ پس چرا براى من چیزى نیاورده‌اید؟» ننه گفت: «برنج دیشبشان را که مانده بود به ما دادند با مقدارى آب خورشت که نمى‌دانم از کى مانده بود. خجالت کشیدم کمى از آن برات بیارم. کارمان زیاد بود هر چه داشتند شستیم. نمى‌دانى چه آشپزخانه‌اى! چه دم و دستگاهى! بین اتاق ناهارخورى و سالن پذیرایى یک چوب‌برى انداخته بودند که حاجیه‌خانم مى‌گفت: ده‌هزار تومن خرج برداشته. چوبش مال خارج بود. من به فاطمه گفتم: ببین فاطمه. ده هزار تومن فقط خرج یک چوب‌برى مى‌کنند، آنوقت ما دو متر زمین نداریم که وقتى مردیم آنجا چالمان بکنند. تازه حاجیه‌خانم مى‌گفت خانه تازه‌شان که در شمال شهر ساخته‌اند، فقط چهل‌هزار تومن خرج گچ‌برى برداشته. خلاصه نمى‌دانى چه بیا و برویى. هفته‌اى یک‌بار روضه‌خوانى. سالى چندبار زیارت و سیاحت. دخترشان را هم فرستاده‌اند
خارج که نمى‌دانم سینه‌اش را کوچک بکند یا بزرگ. آخ! ما هم مثلا زندگى مى‌کنیم. از شانس بد ما ماشین رختشویى‌شان هم خراب شده بود. پوست دست من و فاطمه از بس رخت شستیم، کنده شد.»

مادربزرگ میان حرف ننه دوید و گفت: «اى ننه جان! ما گور نداریم که کفن داشته باشیم. شوهر خدا بیامرز من هم براى یک خانه اعیانى پادویى مى‌کرد هر وقت به خانه مى‌آمد چه تعریف‌ها از دم و دستگاه اعیان و اشراف که نمى‌کرد! مى‌گفت: اى زن نمى‌دانى چه چیزهایى مى‌خورند. چه چیزهایى به جانشان مى‌مالند. مثلا تو تا به حال مرباى بادمجان خورده‌اى؟ من مى‌گفتم: نه، پدرم هم چنین مربایى که تو مى‌گویى به خواب ندیده. او مرتب از غذاها و سوف‌هایشان تعریف مى‌کرد. که راستى راستى دلم آب مى‌شد. اتفاقآ تو توى شکمم بودى. آنوقت بلند مى‌شدم و مى‌رفتم لبه منقل گلى‌مان را گاز مى‌زدم و مى‌خوردم. من بر سر تو دور دوتا منقل گلى را خوردم. مهر و تسبیح گلى که زیاد خوردم. قلک گلى را مثل نقل و نبات مى‌جویدم. آن خدا بیامرز پدرت مى‌گفت: اى زن هر وقت من از چلو پلو دیگران براى تو تعریف مى‌کنم، تو یک دانه منقل گلى را قورت مى‌دهى. آخر رحمى به کیسه من بکن. دیروز هم که مى‌خواستم نماز بخوانم، دیدم نصف مهر نمازم را گاز زده‌اى! آنوقت هر دوتایى‌مان غش‌غش مى‌خندیدیم. آخ چقدر همدیگر را دوست مى‌داشتیم. بعضى وقت‌ها یک تکه پنبه خوشبو برایم مى‌آورد که به جانم بمالم! شوهرم مى‌گفت که آنها را از توى اتاق خانم اربابش پیدا کرده.»

ننه که مى‌دید مادربزرگ به این زودى‌ها دست از بازگفتن خاطراتش برنمى‌دارد، ناگهان دوروبر خود را نگاه کرد و گوشه چادرش را به دست گرفت و گره آن را باز کرد و چندتا نقل از آن بیرون آورد و به مادربزرگ و بچه‌ها داد که بخورند.

مادربزرگ که نقل‌ها را مک مى‌زد، رو کرد به ننه و گفت: «نقلش بوى نم و کهنگى مى‌ده حتمآ مال چند سال پیش است. اگر این کارها را نکنند که پول‌دار نمى‌شوند. خب راستى برایت نگفتم، پسرت دوباره چشم بازار را روشن کرده. اولا از مدرسه دیر آمده بعد هم بچه‌ها شیرینى‌هایش را قاپیده و فرار کرده‌اند.»

ننه با اخم به احمد نگاه کرد و گفت: «چشمم روشن. اگر بخواهى این طورى کاسبى بکنى که دیگر جل و پلاسمان را هم باید بفروشیم و بریزیم توى سینى تو.»

احمد که حس مى‌کرد گلویش مى‌خواهد از غصه بترکد با تندى گفت : «خب چه بکنم؟! پسر حاج یوسف خیلى اذیتم مى‌کنه. دایم به سروکولم مى‌پره و ناراحتم مى‌کنه. هر جا مى‌روم دنبالم مى‌کنه.»

فاطمه که از خشم سرخ شده بود، گفت: «تقصیر خودته که بهش رو مى‌دى. من به جاى تو باشم با سیلى مى‌زنم توى گوشش.»

مادربزرگ سراسیمه شد و چنانکه گویى مى‌خواهد جلو دست احمد را بگیرد گفت: «اى داد و بیداد هى! این حرف‌ها را نزن، دختر گیس‌بریده! مى‌خواهى دارودسته حاجى یوسف بیایند و از خانه بیرونمان بیندازند. آخر کسى تا به حال با بچه‌هاى او طرف شده؟ الان ده‌تا تمام خانه داره که ازشان کرایه مى‌گیره. چندین دکان و ماشین بارى داره. سه تا مسافرخانه و چلوکبابى داره. خدا مى‌دانه ولى مى‌گویند یک زمینى خریده که از میانش چاه نفت بیرون آمده. دامادهاى پولدار و اهل اداره و دست به کار داره. عزیز من! توى هر خانه‌شان اقلا بیست‌تا لحاف ملافه‌دار هست. دامادهایش وقتى از مسافرت مى‌آیند همه با چمدان‌هاى پر از پول و سوقاتى! جان من! شما را کجا مى‌برند. آرى هیچوقت از نزدیک اینها رد نشو. زنش را ندیده‌اى که چطور دست مى‌گذارد به کمر و به کلفت‌ها دستور مى‌دهد: آهاى خدیجه! میوه‌ها را توى یخچال گذاشتى؟ ها! لباس‌ها را از ماشین بیرون آوردى؟ براى شب ماهیچه و ماهى خریدى؟ یالله بدو زنیکه گردن شکسته! چرا در فریبرز را باز گذاشتى…» فاطمه خندید و به میان حرف مادربزرگ دوید و گفت: «مادربزرگ بگو فریزر نه فریبرز.»

مادبزرگ نفس عمیقى کشید و ادامه داد: «چه مى‌دانم ننه. فریبرز یا فریرز براى من فرقى نمى‌کند. آرى مى‌گفتم که حالا خدا لایق دیده‌ها دیگر نگاه به ما کلاش به پاها نمى‌کنند. حالا آنها شده‌اند کفش به پا. یادشان نیست که چه کاره بودند. من پنجاه سال است اینها را مى‌شناسم. همان شوهرش که یک زمانى توى کرماشان از مردم تلکه[۱]  مى‌گرفت. یادشان نیست که چطور با کشتن میرزاقاسم جوانمرگ پولدار شدند. آرى بچه‌ها! میرزاقاسم یک دکان داشت به چه بزرگى. مثل گمرک. همین حاج یوسف به‌عنوان شاگردى رفت جلو دستش. بعد یواش یواش شد شریکش و نمى‌دانم چه به خورد آن جوانمرگ داد. خدا بهتر مى‌داند ولى مى‌گویند دوا خورش کرد. به‌هر حال بعد از مردن میرزاقاسم، تمام اموالش را بالا کشید و زن و بچه آن ناکام را به راه خدا انداخت و خودش شد حاجى یوسف.»

ننه که دید مادربزرگ به این سادگى دست از پرحرفى برنمى‌دارد بلند شد که براى شب چیزى درست بکند. و در ضمن با صداى بلند گفت : «بچه‌ها شب چه بخوریم؟»

مادربزرگ خندید و اول از همه جواب داد: «والله اگر از من مى‌پرسى فسنجان.»

فاطمه گفت: «ننه دمکش درست کن.»

سعید آب دهان قورت داد و گفت: «من دلم حلوا مى‌خواد. تو را به خدا امشب حلوا درست بکن.»

مادربزرگ گفت: «امشب که شب جمعه نیست. کسى هم نمرده تا حلوا بپزم. تو هم هرچه حلوا بخورى شیطان‌تر مى‌شى.»

احمد گفت: «ننه سیب و روغن خیلى خوبه.»

ننه مثل آنکه چیزى پیدا کرده باشد گفت: «آفرین احمد خوب گفتى. الان سیب‌زمینى مى‌گذارم تا بپزد.»

و رفت به گوشه اتاق و چراغ خوراک‌پزى را روشن کرد و در آن حال آهى کشید و گفت: «داداش کمال هم خیلى سیب و روغن دوست مى‌داشت. آخ اى بچه دربه‌درم! کجا هستى؟ چه به سرت آمده؟!» مادربزرگ که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: «دیشب تا صبح ختم گرفتم و ده دور تسبیح صلوات فرستادم آنقدر امام‌ها را قسم دادم که همه آنها را عاجز کردم. مشکل‌گشا هم نذر کرده‌ام که وقتى کمال برگردد برایش بخرم. شاید خدا کرد و پیداش شد. بچه که بود وقتى مى‌دید من نمى‌توانم خوب چیزها را بجوم به من مى‌گفت: مادربزرگ غصه نخور! بزرگ مى‌شم و برات یک‌دانه دندان تیز مى‌خرم. آخ چه بچه‌اى بود…»

ننه همان‌طور کنار چراغ خوراک‌پزى ایستاده بود. احمد و فاطمه و سعید هم چشم به دهان مادربزرگ دوخته بودند. در این موقع نرگس زن کمال از بازار آمد. سلام کرد و نشست. سعید دوید و قوطى سوسک‌هایش را از گوشه طاقچه برداشت و به طرف نرگس برد و گفت : «زن داداش بیا ببین چه سوسک‌هایى گرفته‌ام!»

شش ماه از ازدواج نرگس و کمال مى‌گذشت و چهار ماه بود که شوهرش ناپدید شده بود.

نرگس از بازار، کار خیاطى مى‌آورد و مى‌نشست خانه پس‌دوزى و تکمه‌دوزى مى‌کرد و وقتى کارش تمام مى‌شد آن را مى‌برد براى استادکار. مزدش را مى‌گرفت و مى‌آورد و به ننه مى‌داد تا کمک خرج خانه باشد.

نرگس بى‌حال و رنگ پریده آمد و نشست. ننه دستى به صورت نرگس کشید. عرق پیشانیش را با پر چادر خود پاک کرد. او را بوسید و آهى کشید و گفت: «نرگس جانم حالت چطوره؟ پس‌دوزى‌ها را تمام کردى؟ حتمآ خیلى خسته‌اى بمیرم الاهى.»

نرگس دستى روى شکم برآمده خود کشید و گفت: «نه ننه‌جان تقصیر این شیطانه. امروز خیلى اذیت کرده. همه‌اش از داخل به شکمم لگد مى‌پراند.»

مادربزرگ گفت: «خب. خب. عیبى نداره. حتمآ بچه زرپ و زرنگیه. زن حامله نباید خودش را خیلى خسته بکنه. یک کمى استراحت بکن عزیز جانم. تو همه‌اش یکجا مى‌نشینى و سوزن مى‌زنى. فشار مى‌آید روى بچه‌ات.» سپس با نگرانى گفت: «به‌خصوص که شوهرت هم اینجا نیست. نمى‌دانم چه به سر بچه‌ام آمده. خدایا خودت حفظش کن! شما که مى‌گویید مسافرت رفته. آخر این مسافرت چقدر طول کشید!»

نرگس با لب‌هاى آویخته و بى‌رنگ گفت: «نمى‌دانم کجا رفته ولى برمى‌گردد. مادربزرگ برمى‌گردد.»

احمد با هیجان گفت: «ننه، داداش کمال برمى‌گرده؟ راستى دوباره ما را به سینما مى‌بره؟»

ننه بلند شد و رفت پایین اتاق تا سرى به قابلمه سیب‌زمینى که روى چراغ داشت قل‌قل مى‌کرد، بزند.

*     *     *

شب مى‌آمد. شب چنان مى‌آمد که هیچکس متوجه نمى‌شد چه وقت در گوشه اتاق‌ها در بیخ پستوها و روى پشت‌بام‌ها مى‌نشست. ذره ذره مى‌آمد نه یکباره. به این خاطر بود که بچه‌ها وقتى به پشت شیشه‌هاى اتاق نگاه کردند، ناگهان شب را دیدند که دستمال سیاهش را به گردن افق بسته بود و فشار مى‌داد. افق سرخ مى‌شد. کبود مى‌شد و سیاه مى‌شد. افق در تلاش با شب، عرق کرده بود و ستاره‌ها دانه‌هاى عرقى بودند که بر گلو و سینه کبود افق نشسته بودند. گاه ستاره‌اى مى‌سرید و خراشى همچون جاى ناخن بر سینه افق کشیده مى‌شد.

صداى در حیاط بلند شد. همه خاموش شدند. صداى سرفه آمد. سرفه شدید و سینه‌خراش پدرشان بود که از کار مى‌آمد. کمانچه حلاجى‌اش را کنار ایوان گذاشت. فاطمه و سعید به طرفش دویدند و سعید گره بسته دست پدرش را گرفت و از بیرون آن را وارسى کرد تا زودتر بفهمد که بابا چه برایشان خریده. توى دستمال فقط نان بود و دیگر هیچ. سعید غمناک شد. فاطمه فهمید که بابا چیزى با خود نیاورده.

شب پاورچین پاورچین مى‌آمد. شب پابرهنه بود. سیاه‌پوش بود و غصه‌دار بود. اما اگر کسى به آسمان نگاه مى‌کرد، هزاران هزار ستاره را مى‌دید که با شب در جنگ بودند و گاه با تمام قدرت یکى از آنها خود را به پهنه سیاه شب مى‌کوبیدند و در افق‌هاى دوردست محو و ناپدید مى‌گشتند.

بوى پیازداغ بلند شد. سیب و روغن آماده شد. سفره را انداختند و دور هم نشستند. مادربزرگ لقمه گرفت و به یاد فسنجان محبوبش لقمه را به دهان گذاشت.

سعید از پیازهاى داخل سیب‌زمینى خوشش نمى‌آمد. یکى‌یکى آنها را بیرون مى‌آورد. بابا از این کار سعید ناراحت شد. سرفه کرد و بر سر او داد زد: «دارى شپش‌هایش را مى‌گیرى. آخر اى ناشکر! اگر سیرى برو عقب.»

مادبزرگ از آن طرف سفره گفت: «آخر مى‌خواهد کارى بکند تا خدا این یک لقمه نان را هم از سفره‌مان بگیرد. بسکه عصرها نان خالى مى‌خورد، دیگر جا ندارد. شب هم توى خواب تا صبح جفتک مى‌اندازد. بیا و ببین زیر لحافش چه قیامتى است! آخر نه اینکه نان زیاد خوردن باد مى‌آره!»

ننه به بابا گفت: «کارى به کار بچه نداشته باش! بگذار هرچه مى‌خواهد بکند.»

باباى بچه‌ها چهل سال بود که حلاج دوره‌گرد بود. بچه بود که با پدرش راهى تهران شد. پدرش هم همین شغل را داشت. بعد ازدواج کرد و دیگر ماندنى شد. ابتدا کار و بارش بد نبود. ولى از وقتى کارخانه‌هاى پنبه‌زنى و تشک‌هاى ابرى به بازار آمد، کار او هم کساد شد. توى کوچه‌ها مى‌گشت و کسى او را صدا نمى‌زد. مى‌نشست گوشه خیابان‌ها و به یاد شهرش به یاد کرماشان، آوازهاى کردى زمزمه مى‌کرد و هر شب تقریبآ دست خالى به خانه مى‌آمد.

آن شب هم دور هم نشسته بودند. اما یک چیزى کم داشتند. آن چیز در خاطر همه بود. در دل همه بود. در مقابل همه بود مثل آن قندان، مثل آن گلدان شمعدانى گوشه اتاق. آرى در مقابلشان نشسته بود اما غمش بر دل همه سنگینى مى‌کرد. چهار ماه مى‌شد که کمال رفته بود. کارگر تراشکار بود و شب‌ها درس مى‌خواند. داداش کمال با احمد و فاطمه و سعید خیلى اخت بود. برایشان قصه مى‌گفت، شعر مى‌خواند. کتاب مى‌خواند. هر وقت فرصت دست مى‌داد، آنها را براى دیدن فیلم‌هاى خوب به سینما مى‌برد و با وجود کار زیاد و گرفتارى‌هاى جورواجور، از آنها غافل نبود. در این یک ماه فقط یک‌بار نامه‌اى از او به در خانه آمده بود. در نامه چنین نوشته بود :

پدر و مادر عزیز و نرگس خوبم را سلام مى‌رسانم.

پس از سلام. امیدوارم حال همگى شما خوب باشد. من هم خوبم و دور از شما و با یاد شما زندگى مى‌کنم. پدر عزیزم من نخواستم مثل تو به این زندگى ادامه بدهم. من نخواستم ظلم و ستم و گرسنگى را ببینم و ساکت بمانم. من نخواستم فریاد گرسنگى را بشنوم و خودم نیم سیر، سر
به بالین بگذارم. این مردم ستمدیده، این خلق مظلوم، تو ننه و مادربزرگ و همه ننه‌ها و مادربزرگ‌ها، و پدرها. تا کى باید ستم بکشید؟ تا کى باید هر گونه صداى آزادى‌خواهى در گلو خفه بشود؟ پدر جانم شما به اندازه کافى صبر و تحمل کردید. دیگر بس است. دیگر براى من بس است. چه خوب بود مى‌بودم و تولد بچه‌ام را مى‌دیدم! زندگى چه خوب است! آفتاب چه لذت‌بخش است! چه خوب بود اگر مى‌توانستم، بچه‌ام را ببوسم! چه خوب است که انسان بچه‌اش را به دوش بگیرد و بچه از آن بالا پشت گردنش بشاشد! اما پدر جانم، اما ننه عزیزم، اما نرگس خوبم! من نمى‌توانم شاهد بى‌عدالتى‌ها، ظلم‌ها و مردم‌کشى‌ها باشم.

پدر عزیزم یادت هست آن شبى که پدربزرگ مرد؟ من خوب به یادم هست. مدت‌ها بود او را به‌خاطر مریضى‌اش به حمام نبرده بودیم. مچاله شده بود. کوچک شده بود. از درد. از دردى که نتیجه سال‌ها رنج و کار و زحمت بود. چقدر کار کرد؟! چقدر زحمت کشید؟! آنوقت بیمار و علیل، شش ماه تمام گوشه اتاق افتاده بود. یادم هست پدر جانم! گوشه کرسى دراز کشیده بود. نصف شب بود. بیدار شدیم. به صداى نفس‌هاى دردناکش بیدار شدیم. چراغ را روشن کردیم. با همان چشمان مهربان و رنجدیده‌اش، با همان شرمى که حاصل سال‌ها مظلومیت و ستم کشیدن بود، به ما نگاه مى‌کرد.

فقط یک کلمه حرف زد: «آب»

آب را نخورده بود که مرد. و تو پدر عزیزم! سرش را روى بالش گذاشتى. من گریه کردم و تو با لب گزه به من گفتى: «ساکت! همسایه‌ها بیدار مى‌شن.»

و یادم هست که گفتى: «خوب نیست فردا اینطور او را به مرده‌شورخانه ببریم.»

به مادرم گفتى که برود و یک خودتراش پیدا کند. تو همانجا کنار پایه کرسى، پدربزرگ را لخت کردى و موهاى زیر بغل و جاهاى دیگرش را تراشیدى. من به او خیره شده بودم و به مرگ و زندگى فکر مى‌کردم به زندگى او. به حاصل آن همه تلاش و بدبختى و ستمى که کشیده بود و هیچوقت نفهمید که عامل آن همه بدبختى و گرسنگى چه بود.

آرى من نمى‌توانم تحمل کنم و ببینم که چاقوکش‌ها، قداره‌بندها، لات‌ها و قاچاقچى‌ها بر سرنوشت مردم حاکم باشند. آن‌وقت انسان‌هاى متفکر و مردم باسواد، کارگران زحمتکش و باشرف در ته سیاهچال‌ها بپوسند. آیا همه پدرها و همه بچه‌ها مى‌توانند راحت و بى‌دغدغه خاطر و در محیطى که آزادى و نان مساوى تقسیم بشود، زندگى کنند؟ نه، هر روز آزادى‌خواهان را مى‌کشند. به زندان مى‌اندازند و شکنجه مى‌دهند آن‌وقت من چگونه مى‌توانم گوشه‌اى بنشینم و حرف نزنم. پس مى‌روم و به مبارزین مى‌پیوندم. مى‌روم و زندگى خود را فدا مى‌کنم فداى خلق، فداى توده‌ها. تا وطنم را از ظلم و شقاوت پاک کنم. تا پدرها بتوانند آزادانه سخن بگویند و اظهار عقیده بکنند. تا عشق و زندگى نمیرد. تا مادرها بیشتر از این عزادار نشوند. مى‌روم و مبارزه مى‌کنم. مى‌روم و با خون خود درخت آزادى را آبیارى مى‌کنم. تا در دنیاى آینده هر کس بتواند آزادانه عقیده خودش را بیان کند. تا ایمان و تقوى و درستى و پاکى نمیرد و دفن نشود. تا برادران و خواهرانم بتوانند بدون دلهره کتاب بخوانند. بحث کنند و زندگى خود را بر پایه‌هاى محکم علم و دانش بنا کنند. آرى پدر جانم زندگى مثل پنبه‌هاى تشک و لحاف است که وقتى زیاد لگد بخورد، وقتى، زیاد کار بکند، چرک و خراب و غیرقابل استفاده مى‌شود باید دستى باشد که آن را بزند، و زیر و بالا کند و تر و تازه‌اش بکند، نرمش بکند، تا دیگران بتوانند راحت رویش بخوابند تو پدر جان

خودت را فدا کردى تا تشک دیگران راحت و نرم باشد، در نتیجه سینه‌ات خراب شده و ناراحتى. آرى اگر من حرکت نکنم از چه کسى باید انتظار داشت که به راه بیفتد.

به مادربزرگ سلام مى‌رسانم. امیدوارم روزى برسد که او هم بتواند یک شکم سیر فسنجان بخورد. به نرگس و بچه کوچولوى زاده نشده‌اش سلام مى‌رسانم. امیدوارم وقتى بچه‌ام به دنیا آمد و بزرگ شد به او بگوید که پدرش کى بود و چه کرد. به احمد عزیزم و فاطمه خوشگلم و سعید کوچولویم سلام مى‌رسانم. بگو فاطمه‌جان نتوانستم یک عروسک خوب برایت بخرم تو خیلى داداش دارى که خودت نمى‌شناسى که آنها روزى براى همه دخترهاى کوچولو و محروم جامعه ما همه چیز را مساوى تقسیم خواهند کرد و دیگر تو از وصله پیرهنت نزد بچه‌ها خجالت نخواهى کشید و احمد و سعید دیگر از دست بچه تاجرهاى خرپول سیلى نخواهند خورد. به امید آن روز. من آدرسى ندارم. جواب نفرستید.

          به امید پیروزى. فرزند شما کمال.

و دیگر خبرى از او نبود. صبح‌ها مادربزرگ، لنگ لنگان و در حالى‌که از پا درد مى‌نالید، گونى‌اش را مى‌انداخت گوشه حیاط و مى‌نشست روى آن و به لبه دیوار نظر مى‌دوخت و منتظر بود. اما هیچکس نمى‌آمد. هیچکس خبرى نداشت.

کلاغ سیاه مى‌آمد و مى‌نشست روى دیوار روبه‌رو. مادربزرگ مى‌گفت : «کلاغ سیاه نوک طلا، اگر کمال میاد بگو قارقارقار»

اما کلاغ سیاه دیگر قارقار نمى‌کرد و خبر خوش نمى‌آورد و دیگر مادربزرگ در جوابش نمى‌گفت :

«خیر خیر قدم خیر. خیر خیر قدم خیر.»

*     *     *

[۱] . باج سبیل

اطلاعات بیشتر

وزن 147 g
ابعاد 21 × 14 cm
وزن

147

پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

95049

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-007-3

قطع

تعداد صفحه

118

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “سلول ۱۸”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *