(021) 66480377-66975711

سالاریها

20,000تومان

بزرگ علوی

مجتبی بزرگ علوی از نثرنویسان برجسته ادبیات فارسی  است.او که یکی از افراد گروه معروف ۵۳ نفر بود در آماده‌سازی مجله دنیا با تقی ارانی همکاری می‌کرد و به روانشناسیزیگموند فروید و فلسفه مارکسیسم بسیار علاقه‌مند بود. علوی همچنین یکی از بنیانگذاران حزب توده ایران بود و آثار ادبی مشهوری را به رشته تحریر در آورد که از آن جمله می‌توان به رمان چشمهایش و داستان کوتاه چمدان اشاره کرد

سالاری خاندان بزرگی است خاندان بزرگ و ثروت مندی که تمام دامادها نیز فامیلی شان را تغییر داده و به نوعی سالاری شده اند . رازهای زیادی در این خانواده و نحوه به دست آوردن ثروتشان هست . بابا پیرمردی است که سال ها پیش همراه با دختر باردارش زیور و دامادش راهی سفر بوده که دامادش را کشته و خودش را دستگیر می کنند و زیور برای نجات آنها به خانه سالاری می رود و بعد از پیرمرد هر چه می کند ردی از دخترش نمی یابد و ….

توضیحات

 گزیده ای از کتاب سالاریها

و از همه‌چیز و همه کس پیش از همه خبر داشت. اگر از آسمان و ریسمان سخن به میان مى‌آمد، کلام مخاطب را قطع مى‌کرد و داستانى که کوچکترین ارتباطى با موضوع نداشت نقل مى‌کرد و مى‌گفت: «من که به شما گفتم…»

در آغاز کتاب سالاری ها می خوانیم

روزهاى اول خرداد بود. بابا دم در روى سکوى خانه نشسته بود. ریش قرمزش را مى‌خاراند. شبکلاه چرکتابش را برمى‌داشت. دست بر سر طاسش مى‌کشید و زیرلب دعا مى‌خواند. چشمش دیگر سو نداشت. گوشش، اما، تیز بود. هروقت مهمانى مى‌آمد از جایش برمى‌خاست. در حیاط بیرونى را باز مى‌کرد، سرش را به سوى هشتى مى‌برد، «یااللّه» مى‌گفت و تازه وارد را به حال خود مى‌گذاشت. این یک سنتى بود. از این گذشته ضرورى نبود به چادر به سران خبر بدهد که نامحرمى دارد مى‌آید. مهمان‌ها فرضآ که محرم نبودند، زنانشان از مردان خانواده رو نمى‌گرفتند.

خویشان هرشب جمعه در تالار پنجدرى روى حوضخانه سالار، در بیرونى، گاهى تنها و گاهى همراه زن و بچه‌شان، جمع مى‌شدند. همه بابا را مى‌شناختند. او دیگر جزو اثاث خانه شده بود.

همه‌شان روزهاى عزت و جلال او را دیده بودند و هم دوران ذلتش را که دیگر چشم‌هایش یاراى قرآن خواندن نداشتند و پیرمرد فقط مى‌توانست روزهاى مهمانى و روضه‌خوانى وظیفه دربانى را انجام دهد، گاهى آفتابه لگن بیاورد و فرمان ببرد و پیغام بیاورد. یکى از وظایفش هم این بود که در سقاخانه زیر بازارچه شمعى روشن کند.

با چه مصیبتى توانست خود را در این خانه جا دهد. آن زمان که او را در کنار چوبه دار نیمه‌جان بلند کردند و قزاقى به او گفت: «بلند شو برو پى کارت. خدا عمرى دوباره به تو داد.» تاب برخاستن نداشت. سرش گیج مى‌خورد. چشم‌هایش از خاک و اشک گلین شده بود. چون به حال آمد چند قدم آن‌طرف‌تر نعش آقاموچول دامادش را دید. بعد گارى آوردند و دو مرده را بار کردند و بردند. بنده خدائى به او یک تکه نان داد. آن را نیش کشید. پاى پیاده برگشت رو به قهوه‌خانه‌اى که شب پیش آنجا با زیور و آقا موچول اطراق کرده بود. دخترش را ندید. هرچه گشت پیدایش نکرد. زن مش رحیم افسار الاغ را در دست داشت. زنک هاج و واج بود. نمى‌فهمید چه خبر شده. براى چه مش رحیم صبح سحر رفته و دیگر برنگشته. موقعى که قزاق‌ها آمدند، اصلا هفت پادشاه را خواب مى‌دید. از این و آن شنیده بود که زیور براى نجات پدر و شوهرش به خانه حاکم رفته. زن مش رحیم هرچه زور به خرج داد نتوانست توله را نگه دارد. سگه دنبال زیور رفت و غیبش زد.

ماه‌ها طول کشید تا بابا فهمید حاکم، یعنى خان سالار، دستور بازداشت دهاتى‌ها را داده است. آنقدر دم در خانه روى همین سکو نشست و از قزاق و لر، کلفت و نوکر، کنیز و غلام، خفت کشید تا خان‌سالار دلش رحم آمد و او را به طویله فرستاد. یقینش شده بود که در این خانه و فقط اینجا مى‌تواند سراغ دخترش زیور را بگیرد و جاى پاى او را پیدا کند.

ابتدا که به این خانه آمد کارش مهترى بود. از ناچارى این شغل را قبول کرد. از گرسنگى داشت تلف مى‌شد. آخرین صد دینار و سه شاهى
که در جیب داشت در این چند ماهه خرج شده بود. در این طویله سالار اقلا شکمش سیر بود. بعد که ارباب فهمید کوره سوادى دارد و در ده بالا عمامه‌اى بوده، ملایى مى‌کرده، حتى اجازه عقد و طلاق و بیع و شراء هم به او داده بودند، زیر دست میرزا ابوتراب به شاگردى گماشتش، پس از مرگ وى تمام دستک و دفترهاى سالار تا از زیردست بابا رد نمى‌شدند، سرانجامى نمى‌یافتند.

سالار براى کلیه فرزندانش و مادرهایشان که حسابشان را در زمان حیاتش و سالها بعد فقط بابا مى‌دانست، دفترى داشت؛ حق هریک از آنها را دقیقآ معین کرده بود. برخى سالیانه مبلغى مى‌گرفتند. دیگران که در اروپا و امریکا درس مى‌خواندند، ماهیانه حواله‌شان صادر مى‌شد و دخترها پس از ازدواج سهمیه‌اى داشتند که نقد یا به صورت ملک و باغ و دکان و کاروانسرا و میدان و قلمستان و چراگاه به آنها داده مى‌شد. تمام این حساب‌ها سال‌ها  از زیردست بابا رد مى‌شدند، وقتى هم که خان سالار فوت کرد و امور مالى خانواده به آقاى سید عبدالرحیم سالارفش واگذار شد باز بابا وردستش بود تا اینکه صدر خانواده عمرش را به فرزندانش بخشید و سوى چشم بابا هم تدریجآ کم شد و آقاى سالار نظام خود همه کاره شد. آیه مرخصى بابا پیرمرد را خواندند و شندرو پندرش را از اطاق کنار کتابخانه جمع کردند و به پستوى دم در بیرونى آوردند.

باوجود همه این تخفیف و تحقیر بابا در خانه سالار ماند زیرا یقینش شد که زیور آن روز تابستانى که گرما نفس آدم را بند مى‌آورد، همراه توله به این خانه آمده و از این خانه غیبش زده است. چند ماه بعد، روزى، دایه‌اى با شیرخواره‌اى به این حرمسرا آمد. اسم بچه حسین بود و بابا دل
خوش کرده بود که این بچه از آن زیور است. نوه خودش است و مادرش روزى باز به این خانه برمى‌گردد. از این کودک بابا نمى‌توانست دل برکند. همان بچه حالا بیست ساله است. مى‌گویند دکتر شده، اسمش سالارنیاست، و قرار است امروز آقاى دکتر حسین سالارنیا سوار اتومبیلى همراه آقاى سالارنظام وکیل مجلس شوراى ملى از تهران وارد شود.

همه مهمان‌ها از کسان دور و نزدیک خان‌سالار بودند، به اسم‌هاى گوناگون سالارفش، سالاریان، سالارزاد و سالار نظام که آرزوى نخست‌وزیرى در سر مى‌پخت و در این راه تلاش مى‌کرد. همه‌شان در این کوى خانه داشتند. ده قدم آن سوى سکویى که نشیمنگاه بابا بود، درى به حیاطچه‌اى در همسایگى باغ بزرگى باز مى‌شد که در آن سالارفش با زن و بچه و کلفت و نوکر زندگى مى‌کرد.

اگر بابا، به چشم، سید عبدالرحیم سالارفش را که محضردار بود، نمى‌دید از بوى گلابى که از صورت گوشتالو و سینه پشم‌پوشش تراوش مى‌کرد، و از گند سیگارهاى دست پیچش، او را از چند قدمى تشخیص مى‌داد. آقاى سید عبدالرحیم سالارفش شوهر انیس‌الملوک خواهرزاده سالار بود که از ته و توى کارهاى سرپرست خانواده خبر داشت و به همین وسیله توانست روضه خوان دیروزى، محضردار عمده بروجرد و توابع باشد و اسم و رسمى پیداکند و پایش به خانه‌هاى اعیان و اشراف باز شود و سرى توى سرها بیاورد و معاملات کلان انجام دهد.

مادر انیس‌الملوک که آخر عمرى، تمام روز، یا سر جانماز بود و یا دم حوض وضو مى‌گرفت، دخترش را نذر سید کرده بود و آرزو داشت که عاقبت بخیر باشد. انیس‌الملوک خوشگل نبود، عوضش دانا و باهوش بود
و از همه‌چیز و همه کس پیش از همه خبر داشت. اگر از آسمان و ریسمان سخن به میان مى‌آمد، کلام مخاطب را قطع مى‌کرد و داستانى که کوچکترین ارتباطى با موضوع نداشت نقل مى‌کرد و مى‌گفت: «من که به شما گفتم…»

مثلا اگر سید روضه‌خوان شکایت مى‌کرد که سرش درد مى‌کرد، تر و چسب جواب مى‌داد: «خودم هم دیشب سردرد داشتم. مرحوم سالار هم سردرد مزمن داشت. یک حب تریاک…» سکویى که بابا بیشتر ساعات روز را در بهار و تابستان و پاییز روى آن به سر مى‌برد، از آن خانه سالاریان رئیس دارایى بود. چنارهاى بلند باغش به کوچه هم سایه مى‌انداخت. رفت و روب برگ‌هاى آنها در فصل برگریزان جزو وظایف بابا بود.

هوشنگ سالاریان، داماد سالار و شوهر منیژه خانم بود. این زن هرشب جمعه هفت قلم بزک مى‌کرد و در مهمانى‌هاى خانواده کیابیا بود و پس از سالار نظام، پسر مرحوم خان‌سالار، رئیس خانواده که از زمان وکالتش در تهران به سر مى‌برد و فقط در تابستان به این شهر مى‌آمد، منیژه خانم اقلا در بروجرد و توابع سرکرده سالارى‌ها به شمار مى‌رفت و همه حتى سید عبدالرحیم سالارفش که مجیزش را نمى‌گفت از وى حرف شنوى داشتند.

منیژه خانم با بیشتر خواهران و برادران ناتنى خودش در ایران و اروپا ارتباط داشت و هیچ عطر و کرم و روژ و ریملى نبود که برایش نمى‌فرستادند.

هروقت صداى تسبیح شنیده مى‌شد، بابا مى‌دانست که آقاى سالارزاد
از خانه وسط کوچه، قریب سیصد زرع سمت راست خانه سالاریان، دارد مى‌آید. نصیب آقاى جوادخان، اهل مازندران، خواهرزاده آقاى سالار شده بود که چند سال از شوهرش پیرتر بود. و حمیده خانم به شرطى حاضر شد به این زناشویى تن در دهد که میرزا جوادخان سالارزاد پذیرفت از مازندران براى همیشه به بروجرد منتقل شود. سالارزاد شاعرپیشه و اهل ادب بود. مى‌دانست که بروجرد در اصل ایروگرد بوده و با گذشت زمان به صورت امروزى درآمده و استراباد از آسترآباد مى‌آید. چون ترکمن‌ها لباده‌هایى با آستین گشاد و آستردار مى‌پوشیده‌اند. تازه، وقتى به او خلاف آنرا ثابت مى‌کردند، شانه بالا مى‌انداخت و مى‌گفت: «چه فرقى مى‌کند؟»

آقاى سالارزاد، به قول خودش، همدانى نبود اما نسخه دوم انیس‌الملوک بود. همه‌چیز را مى‌دانست و از نقل داستان‌هایى که براى خودش و مادرش و امیر مقتدر در جنگل‌هاى مازندران رخ داده بود، خسته نمى‌شد. وقتى به او دروغى مى‌گفتند و او جواب مى‌داد: «اطلاع دارم» از خنده مسخره‌آمیز حضار بدش نمى‌آمد. او هم مى‌خندید و مى‌گفت: «حریف ما که به مکتب نرفت و خط ننوشت ــ به غمزه مسئله‌آموز صد مدرس شد.» سالارزاد درویش بود و به دنیا و مافى‌ها پوزخند مى‌زد.

تمام این خانه‌ها، چه در یک ردیف و چه روبروى یکدیگر، با هم از راه پشت بام و حیاطچه و آشپزخانه و دالان و هشتى ارتباط داشتند؛ بطورى که در زمان حیات سالار هروقت لازم مى‌شد، همه مى‌توانستند بدون اینکه کسى در کوچه بگذرد با یکدیگر پنهانى کنکاش کنند. چه‌بسا
کسى از در خانه سر کوچه وارد خانه‌اى مى‌شد و مثلا از خانه ته کوچه خارج مى‌شد. مثلا زنهایى که سید عبدالرحیم براى سالار و یا سالار نظام صیغه مى‌کرد چند صد ذرع آن‌طرفتر، رو به مشرق خانه آقاى اهمیت، شوهر عزت‌الملوک خانم، خواهر آقاى سالار نظام و دختر مرحوم سالار بود. تنها کسى از این خانواده که اسم سالار روى خود نگذاشت آقاى اهمیت بود. ایشان به لباس آخرین مد خود مى‌نازید و یقین داشت که امان‌اللّه اهمیت، داراى لیسانس حقوق، کمتر از فرزندان و خویشان سالارى‌ها نیست. اگر کمرش درد نمى‌کرد، شاید عزت‌الملوک عفیف‌ترین زن دنیا مى‌شد. آقاى اهمیت عصا دست مى‌گرفت و بابا از صداى به زمین زدن ته فلزى آن مى‌دانست که داماد دوم سالار دارد مى‌آید.

گردهمائى امروز هیچ جنبه سرى نداشت. همه مى‌آمدند که ورود آقاى سالار نظام همراه برادر ناتنى‌اش سالارنیا را که سالها در انگلستان درس خوانده واینک معلوم نیست به چه جهت در بحبوحه جنگ جهانى به ایران برمى‌گردد، تهنیت گویند.

بى‌خودى نیست که بابا یکریز دعا مى‌خواند و عرق سرش را پاک مى‌کند. او هم مى‌دانست که امروز حسین سالارنیا همراه خان وارد مى‌شود. به حساب بابا، حسین باید حالا نزدیک به بیست سال داشته باشد. بیست سال از زمانى که او با دخترش زیور و دامادش آقاموچول از ده بالا با یک الاغ و بار قالیچه و گلیم و جاجیم به بروجرد مى‌آمدند گذشته است. در همان سال‌ها، سالار براى زاد و رودش سجل احوال گرفت و بابا حسین کوچولو را بغل کرد و همراه دایه‌اش، طیبه که در خانه منیژه خانم
زندگى مى‌کرد، به اداره برد و به او نام «سالارنیا» دادند. گفتند مادرش سر زا رفته است. گفتند، اما کى باور مى‌کرد؟ در این خانه با چند دست بیرونى و اندرونى و رفت و آمد دهاتى‌ها و ساربان‌ها و خرکچى‌ها که هر روز از املاک اطراف بروجرد بار آذوقه و میوه و بنشن و جوجه و گوسفند و خانه‌شاگرد و کلفت و نوکر و صیغه براى این و آن مى‌آوردند، کسى چه مى‌دانست چگونه همه‌چیز زیر ورو مى‌شود. این چندین دستگاه خانه چندین در داشت. هر هفته از درى فالگیر و مارگیر و روضه‌خوان و درویش مى‌آمدند و بابا، چه زمانى که زیردست میرزا ابوتراب شاگردى مى‌کرد و چه در دورانى که در طویله مهتر بود، همراه خانزاده‌ها و یارانشان سوار مى‌شد و رکاب‌کشى مى‌کرد؛ اصلا خبر نمى‌شد که کى به کى است.

از همان نیمه شب که قزاق‌ها ریختند و کت‌هاى او و آقا موچول را بستند و بردند، دیگر بابا دخترش زیور را ندید. به او گفته بودند که زیور به این خانه پناه آورده. گفتند به خانه حاکم رفته که عارض بشود. حاکم سالار بود که همراه چند صد سرباز براى سرکوبى غائله لرها همان روز به بروجرد وارد شده بود. اهل خانه مى‌گفتند که آقاى سالار نظام که امروز همراه حسین سالارنیا به بروجرد مى‌آید، همراه خان نبود و اصلا زیور را به چشم ندیده بود. همه‌شان از خوشقدم باجى که همراه زن عقدى سالار به این حرمسرا آمد تا دخترها و پسرهاى سیزده چهارده ساله که به عنوان خانه شاگرد و وردست مانند مور و ملخ در همه حیاط‌ها و باغچه‌ها و حیاطچه‌ها و آشپزخانه و بیرونى پخش و پلا بودند، به گوششان خورده بود که همان روزهاى کذائى که لرها ریختند و انبار گندم را غارت کردند،
سالار با یک دسته سرباز و سوار به شهر آمد؛ همان روز نیز زنى دهاتى که شکمش بالا آمده بود به این خانه پناه آورد. طولى نکشید که او را به شمس‌آباد از قراء الیگودرز فرستادند. این صفحات شکارگاه خان بود. شمس‌آباد را جد بزرگ سالار که در آبدارخانه سلطنتى پادو بود و بعد همراه قشون در جنگ با رستم خرم‌آبادى به بروجرد آمد براى روزهاى آخر عمرش خریده بود؛ اما قسمتش نشد که آنجا فوت کند. پدربزرگ رستم‌خان سالار والى کرمانشاه بود و پدرش فرمانفرماى خراسان. خود مرحوم سالار قبل از عزیمت از تهران به بروجرد در شمال و جنوب و شرق و غرب خدمت کرده، همه‌جا یادگارهایى باقى گذاشته بود. خوشقدم باجى را پدر رستم خان از بوشهر همراه آورده بود. این دده سیاه به خاطر داشت که چند ماه پس از غیب شدن زیور بچه شیرخواره‌اى به این خانه آمد. هیچکس به اندازه خاله‌قزى از صیغه‌هاى طاق و جفت سالار اطلاع نداشت. بیشتر دختران مردم را، از زمان اقامت در بلوچستان، این پیرزن که در جلب خوشگل‌ها ماهر بود پیدا مى‌کرد و به بغل سالار مى‌انداخت. بابا چندین‌بار زیر پاى این عجوزه نشست، شاید چیزى دستگیرش شود. آخرش هم چند سال پیش مرد، بى‌آنکه یک کلمه بروز دهد.

همه اهل خانه مى‌دانستند که هروقت براى بچه شیرخواره‌اى دایه‌اى اجیر مى‌کردند، نشانه این بود که خان زنکى صیغه کرده و پس از «مدت معلوم» او را به خانه‌اش برگردانده و بچه را گاهى به خود مطلقه و گاهى به منیژه سپرده است.

حسین کوچولو کمتر در آغوش دایه، به نام طیبه، بزرگ شد تا در سایه
مهر و محبت بابا. خدا مى‌داند چرا به دل بابا برات شده بود که این بچه پسر زیور است. چند ماه پس از غیبت زیور به دنیا آمده بود. شاید هم علت دلبستگى بابا به حسین کوچولو که حالا اسمش آقاى سالارنیاست و از انگلستان برمى‌گردد و امروز همراه آقاى سالارنظام وکیل مجلس شوراى ملى پس از عمرى به بروجرد مى‌آید، همین تصور باطل یا یقین است که او را فرزند زیور مى‌داند.

بابا آرزو مى‌کرد زنده بماند، حسین را تنگ دل بگیرد، سر و صورتش را ببوسد، کنارش بنشیند و داستان گرفتارى ننه‌اش و کشته شدن باباش را برایش حکایت کند. فرضآ هم که حسین پسر زیور نیست، نباشد! آخر یکى نباید پیدا شود و بخواهد بفهمد که با چه سرنوشتى بابا و ننه حسین مواجه شدند. حکایت سالار رفت. سالارى‌ها که هستند.

* * *

همه‌شان شب‌هاو روزهاى جمعه درخانه آقاى سالاریان رئیس دارایى جمع مى‌شدند. سور برپا بود. از پیش از ظهر با چاى شروع مى‌کردند. تریاک مى‌کشیدند. ناهار و عصرانه مى‌خوردند، قمار مى‌کردند، باز هم بساط وافور پهن بود و آخر شب که زن‌هایشان قبلا به خانه رفته بودند، آن قدر عرق مى‌خوردند که فقط به یارى یکدیگر مى‌توانستند به رختخواب پناه ببرند. شمع انجمن در این خوش‌گذرانى‌ها منیژه خانم بود که با یک چشمک امر و نهى مى‌کرد، با اخمى روزگارى را سیاه مى‌ساخت، دست یکى را گرم فشار مى‌داد، به دیگرى لبخند مى‌زد، به سالارفش شوهر دختر عمه افاده مى‌فروخت، به خواهر کوچکش عزت‌الملوک که حتى از فسق با عبدالوهاب پسر سید عبدالرحیم
سالارفش هم شرم نداشت، چشم زهره مى‌رفت و به شوهرش رئیس دارایى بروجرد تحکم مى‌کرد تا دیگران حساب کار خود را بکنند.

همه کس هم از عطر و بزک منیژه خانم خوشش نمى‌آمد. آقاى امان‌اللّه اهمیت اصلا بیزار بود و دلیل اینکه گاهى به این مهمانى‌هاى شب و روز جمعه نمى‌آمد، فقط لوندى زنش خانم عزت‌الملوک نبود. یکى هم ظاهرآ بوىِ به نظرِ او زننده عطر و دنگ و فنگ این زن باید بوده باشد. مختصراینکه منیژه خانم‌حرفش دررو داشت. همه ازش حساب مى‌بردند.

به بابا دستور داده بود هروقت سرمستى مهمان‌ها به هرزگى کشید به اندرون برود و او را خبر کند. بابا این وظیفه را از دل و جان انجام مى‌داد. چون تا آنها جمع بودند، خوابش نمى‌برد. عاقل‌تر از همه‌شان سالاریان بود که مراقبت مى‌کرد کى بابا از زیرزمین بیرونى به اندرون مى‌رود. این نشانه‌اى بود تا یاران را هشیار کند و آنها را به خانه‌هایشان یا به عیش خانه‌هایى که در آنها آزادى بیشترى داشتند، روانه سازد.

سالارفش و سالارزاد هرشب جمعه در چنین خانه‌هایى پلاس بودند. آخر رئیس دارایى با شندرغاز حقوقش و مداخلش نمى‌توانست چنین دستگاهى را اداره کند و خواهى نخواهى نانخور منیژه خانم بود و لازم مى‌آمد که حرف‌شنو باشد.

اما امروز صبح جمعه همه سالارى‌ها با خانواده‌شان در خانه سالاریان گرد هم آمده بودند تا هنگام ورود آقاى سالار نظام وکیل محترم مجلس شوراى ملى ابراز ارادت کرده باشند.

آقاى سالاریان که در غیاب سالار نظام، به زور زن لایقش، مهماندار بود از هر وضعى به سود رئیس خانواده استفاده مى‌کرد، داد سخن مى‌داد
و صدر قافله، فرزند مرحوم سالار را بزرگترین رجل سیاسى ایران مى‌دانست و یقین داشت که حرف او در تهران و در تمام ایران به همان اندازه در رو دارد که در بروجرد و توابع. سالار نظام پایش بیفتد، عین پدرش است.

«همان وقت که ایشان یاور بود و رئیس ژاندارمرى لرستان، همه تصدیق مى‌کردند که در پیشانیش بزرگى و عز و جاه و جلال نقش بسته است.»

سید عبدالرحیم سالارفش خوب بلد بود در این‌گونه مواقع نیشى بزند و هاله‌اى را که اهل خانواده دور شمایل بزرگترشان مى‌بستند، بر باد دهد : «البته دوستى ایشان با مسترگاردنر هم در نقش پیشانى ایشان بى‌تأثیر نبود.»

منیژه خانم که پاى سماور نشسته بود و به مهمانان توسط نوکر و کنیز چائى مى‌رساند، دوید توى حرف سالارفش: «سید تو چرا در معقولات دخالت مى‌کنى؟ برو، روضه‌ات را بخوان. مگر گاردنر چه کاره است که دوستى‌اش به سود و زیان خان داداش تمام شود؟ گاردنر دلال است و عتیقه جمع مى‌کند.»

«خانم، بنده که جسارتى نکردم. گاردنر شنیده بود شمشیرى که با آن سر امام حسین را بریدند در خانواده مرحوم سالار است و از این جهت با ایشان آمد و شد داشت.»

رئیس پست و تلگراف، آقاى سالارزاد ــ که سید عبدالرحیم سالارفش او را جوادجون مى‌نامید ــ دل پرخونى از این ایل و تبار داشت. موذى و آب زیرکاه بود. جرأت نمى‌کرد، عبا را یک شاخ بیندازد و جانب این و یا آن را بگیرد. باوجود این مرد خوش قلبى بود. تلاش
مى‌کرد هرجا که مى‌شود میانجیگرى کند ــ بخصوص این روزها که مسئله ارث و میراث ورد زبان‌هاست و به هیچ‌وجه صلاح نیست کار به دعوا و دادگسترى بکشد. به علاوه سالارفش و سالارزاد با هم هم‌پیاله بودند و هم منقل و رفیق خانم‌بازى. سالارزاد دوستش را سید مى‌نامید :

«آقاى سالارفش، شما خیلى مدیون این خانواده هستید. ما همه به شما احترام مى‌گذاریم. جدت کمرت بزند. تو سیدى و اولاد پیغمبر، بس کن!»

«قربان اختیار دارید. من کوچک شما هستم.»

توضیحات تکمیلی

وزن 180 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

94356

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-359-7

قطع

تعداد صفحه

178

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

180

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “سالاریها”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This