(021) 66480377-66975711

زیر چراغ های تاریک

7,000تومان

راشین مختاری

تمام وقايع اين داستان در تعطيلات و حين سفري به شمال كشور صورت گرفته و در واقع از اولين روز نوروز تا پايان آن رخ مي‌دهد.

در حقيقت راشین مختاری در اين زیر چراغ های تاریک به دغدغه‌هاي دروني زن‌ها تا حدودي نگاه رونشناسانه و اجتماعي داشته‌است. اين در حالي است كه داستان هم از نگاه داناي كل روايت مي‌شود.

مختاري علاوه بر اين رمان رماني با نام «تنهايي» دارد كه در سال 74 از سوي انتشارات نگاه به بازار آمد.

توضیحات

گزیده ای از کتاب زیر چراغ های تاریک

چراغ‌هاى قرمز نزدیک‌تر شدند. ماشین آرام‌تر جلو مى‌رفت. برف‌پاک‌کن تندتر حرکت مى‌کرد، و حالا مردى، با صداى گرفته، مى‌خواند :

«چه خوشگل شدى امشب… چه خوشگل… چه خوشگل… .»

در آغاز کتاب زیر چراغ های تاریک می خوانیم

پتو را کنار زد و روى تخت نشست. سرش گیج رفت. بدش نمى‌آمد بیش‌تر توى رختخواب بماند ولى روز پرکارى در پیش داشت. بلند شد. سرماى کف سنگ‌پوش اتاق از پا به همه بدنش دوید. مورمورش شد. دستش را به چارچوب در گذاشت و خمیازه کشید. تنش را کش داد و به سالن پذیرایى رفت. روى صندلى راحتى روبه‌روى شومینه نشست و به گوى‌هاى سفالى قرمز، میان شعله‌هاى آتش خیره شد. شعله‌ها قد مى‌کشیدند و نور آبى خوشرنگى از لابه‌لاى سرخى گوى‌ها بیرون مى‌زد. دستش را جلوى آتش گرفت، گرم شد. حس کرد استخوان‌هایش یکى‌یکى نرم مى‌شوند و خون یخ‌زده در رگ‌هایش آب مى‌شود و در تنش جریان پیدا مى‌کند. به ساعت دیوارى نگاه کرد. به ظهر چیزى نمانده بود. باید بلند مى‌شد و به کارها مى‌رسید. سعید گفته بود دم‌غروب مى‌آید که راه بیفتند. لباس‌هاى اتوکرده سعید را از روى مبل برداشت و برد توى اتاق. اختر دیروز آخر وقت لباس‌ها را از روى بند رخت جمع کرد و ریخت روى مبل.

«خانم جان اینا اینجا باشن، فردا جمعشون مى‌کنم. امروز مى‌خوام یه‌کمى زودتر برم. هنوز هیچى براى عید نخریده‌ام. نه هفت‌سین، نه عیدى براى نوه‌ها. برم یه عروسکى، ماشینى، چیزى بخرم، با این روزگار گرونى.»

چادرش را سر کرد و مثل همیشه بى‌خداحافظى رفت. انگار با خودش حرف زده بود نه با نیلو. هیچ وقت منتظر جواب نمى‌ماند. حرف‌هایش که تمام مى‌شد راهش را مى‌کشید و مى‌رفت.

به اتاق رفت. لباس‌هاى اتو نکرده را ریخت روى تخت. از شب قبل، ساک را وسط اتاق گذاشته بود و تنها حوله‌ها و ملحفه‌هاى سفرى را توى آن چیده بود. نور پشت پنجره به کافورى مى‌زد و اتاق هنوز به رنگ اول صبح بود. پرده را کنار زد و قاب پنجره پر شد از دانه‌هاى برف. صورتش را به پنجره چسباند. بخار پنجره گونه‌هایش را خیس کرد. دانه‌هاى درشت برف به شیشه مى‌خورد و پهن مى‌شد. روز آخر سال بود و انگار زمستان توى این چند ساعت باقى مانده مى‌خواست شهر را براى شب سال نو سفیدپوش کند. انگشتش را روى شیشه بخار گرفته چرخاند. یک دایره کوچک کشید و دایره کوچک دیگرى کمى آن طرف‌تر… آن‌ها را با خط کوتاهى به هم وصل کرد. مثل عینک بدون دسته. چشم‌هایش را به دایره‌ها چسباند و به پایین نگاه کرد. ردیف‌هاى قطار شده دانه‌هاى برف مى‌ریخت روى پشت بام‌ها، ماشین‌ها و آسفالت خیابان. همه جا به سفیدى مى‌زد. فکر کرد از طبقه 24ام چقدر همه چیز کوچک است. مثل اسباب بازى‌هاى بچه‌ها… ماشین‌هاى کوچک، آدمک‌هاى کوچک… ساختمان‌هایى که مثل لگوهاى بدرنگ و کج و معوج بودند. رویش را برگرداند و پرده را سراند روى قاب پنجره. داشت دیر مى‌شد.

دلش مى‌خواست وانمود کند کلى کار روى سرش ریخته. هیجان‌زده بود. به طرف کمد لباس‌ها رفت… لباس‌ها به ترتیب رنگ چیده شده بودند. بیش‌ترشان صورتى و به سلیقه سعید. عطر صابون‌ها به دماغش زد. فکر کرد.

«این پلوورهاى پشمیم کجان؟»

دستش را گذاشت زیر ردیف بلوزها و همه را ریخت روى تخت. ردیف رنگ‌ها و تاهاى مرتب لباس‌ها به هم ریخت. حرصش گرفت :

«امان از دست اختر. پس این پلوورهاى منو کجا گذاشته؟»

صداى زنگ تلفن بلند شد. سرحال بود و دلش مى‌خواست با یکى حرف بزند. دنبال گوشى مى‌گشت. تلفن باز زنگ خورد. صدا از زیر لباس‌هاى روى تخت‌آمد. گوشى را پیدا نمى‌کرد. پتوى مچاله شده را کنار زد و گوشى سیاه رنگ روى تخت غلت خورد و صداى پیغام‌گیر بلند شد.

«نیلوفر جون، مادر بیدارى؟ سعید همین الان بهم زنگ زد…»

گوشى را از روى تخت برداشت و به چراغ چشمک‌زن دستگاه تلفن، که کنار تخت بود، نگاه کرد. صداى مادر توى اتاق مى‌پیچید: «مى‌خواى توى این هواى خراب برى کجا؟ چى بگم والا، آخه با این حالت مادر…؟»

گوشى را انداخت روى تخت و از اتاق بیرون رفت. صداى مادر دورتر شد :

«بذار چند وقت دیگه با هم مى‌ریم. تازه دارى رو مى‌آى مى‌ترسم سرما، خستگى راه… چه مى‌دونم دلم شور مى‌زنه.»

قهوه جوش را به برق زد. زنگ ساعت بلند شد. صداى مادر دیگر نمى‌آمد. دستش را کوبید روى دکمه ساعت. وقت خوردن قرص‌هایش

بود. روزى سه بار صداى ساعت او را از خواب مى‌پراند. اگر خوابش عمیق شده بود، اختر بیدارش مى‌کرد و با لیوان آب بالاى سرش مى‌ایستاد. صداى کلفت و مردانه اختر او را از جا مى‌پراند :

«خانم‌جان، وقت قرصاته.»

سرش تیر مى‌کشید و قلبش تند مى‌زد. همیشه قبل از این که چیزى بگوید اختر از اتاق رفته بود بیرون.

لیوان را زیر شیر آب گرفت و قرص‌ها را ریخت توى دهانش.

چشمش به یادداشت سعید، روى در یخچال افتاد :

«عزیزم، قرصات یادت نره. محض احتیاط یکى دوتا از آمپول‌هاتو هم وردار… سعى مى کنم زود بیام.»

نیلو لبخند زد. مى‌دانست سعید تا غروب پیدایش نمى‌شود. آن هم توى این برف… روز آخر سال… بیش‌تر شب‌ها وقتى به خانه مى‌آمد که نیلو قرص خوابش را خورده بود و توى رختخواب غلت مى‌زد. تا سعید نمى‌آمد خوابش نمى‌برد. نمى‌دانست چرا منتظرش مى‌ماند. سعید شام خورده و خسته مى‌رسید. چند جمله همیشگى بینشان رد و بدل مى‌شد :

«امروز بهتر بودى؟»

«آره.»

دیشب داشت دندان‌هایش را مسواک مى‌زد که صداى سعید را از پشت سرش شنید :

«راستى، صبح منصور بهم زنگ زد. فردا دارن مى‌رن شمال. یه ویلا خریده. گفته اگه دوست دارین شما هم بیاین.»

با حوله صورتش را خشک کرد و برگشت. سعید توى چارچوب در ایستاده بود و گفت :

«یاسى هم مى‌آد. با شوهر جدیدش.»

سعید را کنار زده بود و از چارچوب در رد شده بود :

«البته من بهشون گفتم تو هنوز رو به راه نیستى. شاید…»

به صورت تازه اصلاح شده سعید نگاه کرد. سرش را تکان داد و گفت :

«گفتى کى مى‌رن؟»

ردیف قوطى‌هاى رنگ و وارنگ قرص‌ها را توى کیفش گذاشت. پلوور پشمى، چند جفت جوراب، لباس زیر… بوى نم شمال به دماغش مى‌زد. چندسال بود که از تهران بیرون نزده بود؟ چند وقت بود که جز براى رفتن به دکتر از خانه خارج نشده بود؟ دیشب فکر سفر شمال و دریا و یاسى ذوق‌زده‌اش کرده بود :

«فکر بدى هم نیست. خیلى دلم یه سفر مى‌خواست. چند وقته تو فکرشم. حالم هم که بهتره، مى‌تونیم بریم.»

به چشم‌هاى سعید نگاه کرد. منتظر بود چیزى بگوید. مثل بچه‌ها که منتظر اجازه پدر مادر این پا آن پا مى‌کنند تا بله را بشنوند و بدوند و بروند. تا سعید گفت، فردا خبرشان مى‌کند که آن‌ها هم مى‌آیند، ذوق زده شد.

از دیشب بارها به این فکر افتاده بود که چند تا کتاب با خودش ببرد. شاید در این سفر باز حال و هواى کتاب خواندن به سرش بزند.

در شیشه‌اى قفسه کتاب‌ها را باز کرد. فیزیولوژى انسان کنار کتاب چند جلدى سمک عیار، ردیف کتاب‌هاى ویل دورانت با جلد زرکوب سبز رنگ کنار کتاب جلد سبز دیگرى که درباره جغرافى بود.

«چقدر به این اختر بگم به کتاب‌هاى من دست نزن.»

کتاب‌هاى قطور و جلدکلفت را ریخت پایین. پشت آن‌ها کتاب‌هاى باریک و کهنه ردیف شده بودند.

حرف هم که مى‌زد جواب اختر آماده بود :

«آخه، خانم‌جان، اینقدر پول کتاب دادین، حداقل قشنگاشو بذارین جلو چشم. اینا چیه؟ مثل دفترچه چل‌بلگ‌هاى مشق نوه منه.»

یادش نبود که آخرین بار کى با اختر سر مرتب کردن کتاب‌ها جر و بحث کرده بود. همان ماه‌هاى اول ناچار شد کوتاه بیاید. فایده‌اى نداشت. حتى وقتى سرش داد کشید و مى‌گفت :

«اختر، اگه من بدونم تو با این کتابا چکار دارى، خوبه… هر روز هر روز به‌همشون مى‌ریزى، هیچ کدوم از کتابا سر جاشون نیستن. دیگه حق ندارى دست بهشون بزنى.»

اختر انگار نشنیده بود. خیلى وقت‌ها پیرى را بهانه مى‌کرد و خودش را به کرى مى‌زد. روز بعد باز کتاب‌هاى قطور را به ترتیب رنگ و قطرشان ردیف مى‌کرد و کتاب‌هاى نازک و کهنه را یک جایى، آن پشت‌ها، مى‌چپاند.

نیلو حرص مى‌خورد. به سعید هم که شکایت مى‌کرد، سعید مى‌گفت :

«عزیزم باید تحملش کنى. اختر نه، یکى دیگه‌رو باید بیاریم… نمى‌شه که همه روز تو خونه تک و تنها باشى. وقتى اینجاس من هم خیالم راحت‌تره.»

اختر مى‌آمد. صداى تق‌وتوق ظرف‌ها بلند مى‌شد، جاروبرقى، چرخ گوشت… نیلو گوش‌هایش را مى‌گرفت اما انگار اختر از سر لج جاروبرقى و ماشین لباسشویى و چرخ‌گوشت را با هم روشن مى‌کرد و گوشى تلفن یک بند توى دستش بود و بلند بلند یا دعوا مى‌کرد یا احوال‌پرسى یا به بچه‌هایش دستور مى‌داد… با صداى به‌هم خوردن کاسه بشقاب‌ها، شقیقه
نیلو شروع مى‌کرد به زدن. سرش را فرو مى‌کرد تو بالش و بالاخره بى‌تاب مى‌شد و جیغ مى‌کشید. آن‌قدر جیغ که همه صداهاى عالم قطع مى‌شد و اختر با مشتى قرص رنگى و لیوان آب مى‌آمد سراغش. اگر زیر لیوان مى‌زد و قرص‌ها را مى‌ریخت روى زمین، اختر همه را خبر مى‌کرد. مادرش، سعید، دکتر متین… آن‌وقت همه مى‌ریختند بالاى سرش. مادرش اشک مى‌ریخت. سعید نصیحتش مى‌کرد و دکتر متین آمپول را آماده مى‌کرد و همیشه مى‌گفت :

«الان آروم مى‌شى.»

ملحفه‌هاى سفید کشیده شده روى مبل‌ها، پارچه‌هاى گلدوزى‌شده روى وسایل آشپزخانه، گذاشتن ورقه آلومینیوم روى شوفاژها، همه سلیقه اختر بود. شوفاژها را به بهانه سیاه شدن دیوارها مى‌بست. نیلو از سرما نفرت داشت و اختر تازه یائسه شده بود و مدام گر مى‌گرفت.

صداى پیغام‌گیر تلفن بلند شد. جیغ‌جیغ‌هاى شهره اتاق را پر کرد :

«الو نیلو… نیلو زنده‌اى؟… واى باورم نمى‌شه. سعید که بهم خبر داد، بال در آوردم… تو رو خدا از رختخواب بیا بیرون. زود راه بیفتین. یه‌جورى بیاین که تحویل سال همه دور هم باشیم. یه دفه با خودت تشک رختخواب راه نندازى … همه چیز نو و تمیزه.»

سرش را از کتاب بلند کرد. آن‌قدر گرم ورق زدن کتاب‌ها بود که نمى‌دانست چند ساعت گذشته.

از روى زمین بلند شد. چراغ اتاق را که روشن کرد، دید کف اتاق پر شده از کتاب… کتاب‌هایى راکه مدت‌ها بود چشمش به آن‌ها نمى‌افتاد، تازه پیدا کرده بود.

کتاب‌ها پر بود از خاطرات دانشکده. حتى بعضى از آن‌ها مال قبل از دوران دانشگاه بودند. روى یکى از آن‌ها نوشته بود :

«تقدیم به شاعر بعد از این، نیلوى عزیز. امیدوارم وقتى معروف شدى مارو تحویل بگیرى… دوست تو یاسى.»

به جاى امضا هم شکلک کشیده بود. چیز خنکى دوید توى دلش. به تاریخ کتاب نگاه کرد. سال اول دانشگاه بود… همان روزى که یاسى دستش را کشید و از کلاس بیرون آورد.

«یه خبر خوب دارم… خیلى خوب… .»

«دستمو شکوندى… چه خبرى؟»

یاسى ذوق‌زده بالا پایین مى‌پرید.

«اسمتو روى بُرد دیدم… شعرت برنده شد و همون که براى مسابقه فرستاده بودى.»

«دروغ مى‌گى.»

«نه، نه به خدا… اون پسر دندون گرازیه هم اونجا بود. نمى‌دونى با چه حرصى گفت، توى این دانشگاه به هر معرى جاى شعر جایزه مى‌دن… منم بهش گفتم بهتر از هر زریه که بقیه مى‌زنن فکر مى‌کنن شعره… .»

دست‌هاى همدیگر را مى‌فشردند و مى‌خندیدند :

«امروز ناهار مهمون من.»

یاسى لبش را گزید.

«امروز نه… آخه قراره با نیما برم…»

نیلو دستش را مشت کرد و آرام زد تو شکم یاسى :

«امان از دست تو… برو… برو خوش بگذرون، ولى لطفاً براى فردا قرار نذار.»

چشم‌هاى یاسى مى‌خندید. از کیفش کتاب را در آورد :

«این مال توئه.»

به ساعت نگاه کرد. پرده را کنار زد، برف ریزتر شده بود و آسمان به سرخى مى‌زد. نمى‌توانست کتابى انتخاب کند. تا یادش نرفته بود آمپول‌ها را هم باید از توى یخچال برمى‌داشت، محض احتیاط. نمى‌دانست کدام کفشش را بردارد. یک چیزى که بتواند ساعت‌ها با آن راه برود. کتانى‌اش کجا بود؟ اما توى این برف که نمى‌شد کتانى بپوشد. حمام هم باید مى‌رفت. دستپاچه شد. چند تا کتاب شعر و یک کتاب داستان برداشت. خواست کتاب‌ها را از روى زمین جمع کند و به میل خودش، توى قفسه به ردیف بگذارد که یادش افتاد ظرف‌هاى شب قبل را هنوز نشسته. سعید صبح که داشت مى‌رفت گفت :

«مى‌خواى بگم اخترامروز زودتر بیاد کمکت وسایلتو جمع کنه؟»

اخم کرد.

«خودم مى‌کنم. یه ساک بستن که اختر رو نمى‌خواد. اصلاً بهش بگو امروز نیاد. بذار به کارهاى خودش برسه.»

از کى حوصله اختر را نداشت؟ یادش نمى‌آمد… دلش قهوه داغ مى‌خواست. رفت تو آشپزخانه. قهوه‌جوش از ظهر روشن مانده بود. تمام کابینت‌ها را به هم ریخت. کف آشپزخانه پر از قابلمه و ماهى‌تابه و کاسه شد اما شیرجوش را پیدا نکرد. دلش گرفت. چه شده بود که حتى جاى وسایل آشپزخانه‌اش را هم نمى‌دانست. از وقتى که آمده بودند به این خانه چه بلایى سرش آمده بود که اختر شده بود زن خانه و او مهمان… درد زیر دلش پیچید. روى زمین سرد آشپزخانه نشست. چیزى انگار گلوله شد
گوشه شکمش و راه باز کرد تا پاهایش. عرق سردى به تنش نشست و درد آرام گرفت. از جا بلند شد. قهوه‌جوش را خاموش کرد. ناى هیچ کارى را نداشت… دلش مى‌خواست اختر آنجا بود و کتاب‌ها را مرتب مى‌کرد، ظرف‌ها را مى‌شست، لباس‌هایش را براى سفر جمع مى‌کرد و چمدانش را مى‌بست… خلاصه همه کارها را به سلیقه خودش مى‌کرد. هیچ وقت خانه به این اندازه به هم ریخته نشده بود. نمى‌دانست از کجا باید شروع کند. کلافه بود.

«کاش اختر این‌جا بود… کاش… بهش زنگ مى‌زنم. هر جا باشه پیداش مى‌کنم.»

گوشى را برداشت. مکث کرد. دستش را روى شماره‌ها کشید. سختش بود. لابد اختر مى‌گفت یک روز هم بدون من نتوانست بگذراند… ولى چاره‌اى نداشت. انگشتش را روى شماره‌ها فشار داد… .

رفت به اتاق و خودش را انداخت روى تخت و فکر کرد تا اختر بیاید چرتى بزند. زیر پتو خزید و چشم‌هایش را بست.

توضیحات تکمیلی

وزن 226 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

95033

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-569-0

قطع

تعداد صفحه

192

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

226

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “زیر چراغ های تاریک”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This