(021) 66480377-66975711

روایت

135,000تومان

بزرگ علوی

روایت «داستان زندگی «فرود» است. فرود آدمی است با تمام خواص انسانی: دلسوز و سنگدل، بلند پرواز و کناره جو، آرام و آشوبگر، حیله گر و صادق، با ده ها صفات متضاد که در هستی هر موجود زنده ای جا گرفته اند و در لحظه های گوناگون بر حسب اقتضای حوادث خواهی نخواهی بروز می کنند و سرنوشت آدمی را به سویی می کشانند، تمام زندگی او تلاشی است به منظور رهایی از چنگ سرنوشت و این یک امر دشواری بود که زورش به آن نرسید. اسم او را «فرود » گذاشته ام. »

توضیحات

کتاب روایت نوشتۀ بزرگ علوی

گزیده ای از کتاب روایت

برخى گویند: یک قصه عشقى بیش نیست.دیگران آن را یک رساله حزبى شمارند. هرکسى از ظن خود شد یار من. شایسته بود اگر عین نوار را روى کاغذ مى‌آوردم، بى‌کوچکترین دخالتى از جانب کاتب. عیب کار این بود که «قهرمان» هویت خود را، آنچنان که هست، آن طورى که در عالم واقع وجود دارد، نشناسانده است. خودش آنقدر فروتن است که نمى‌خواهد دلیرى و از خود گذشتگى‌اش آشکار شود. به علاوه وجود او معجونى است از ترس و بى‌باکى و زورآزمائى، خشم و پوزخند و ننگ و غرور. آنجائى که باید سربلند باشد خود را شرمنده مى‌نمایاند. کاتب استنباطات خود را از این جرثومه بیان مى‌کند.

در آغاز کتاب روایت می خوانیم

 

آنچه از نظر خوانندگان مى‌گذرد نه قصه است و نه رمان، هیچ‌گونه حادثه غریب و عجیبى که در دوران خاصى براى همه ما رخ نداده باشد در آن وجود ندارد. حکایت نیست، روایت است. سرگذشت نیست، تاریخچه دورانى است که از روى نوارى دربرگیرنده رویدادهاى زندگى انسانى رنج کشیده نقل شده است.

برخى گویند: یک قصه عشقى بیش نیست.دیگران آن را یک رساله حزبى شمارند. هرکسى از ظن خود شد یار من. شایسته بود اگر عین نوار را روى کاغذ مى‌آوردم، بى‌کوچکترین دخالتى از جانب کاتب. عیب کار این بود که «قهرمان» هویت خود را، آنچنان که هست، آن طورى که در عالم واقع وجود دارد، نشناسانده است. خودش آنقدر فروتن است که نمى‌خواهد دلیرى و از خود گذشتگى‌اش آشکار شود. به علاوه وجود او معجونى است از ترس و بى‌باکى و زورآزمائى، خشم و پوزخند و ننگ و غرور. آنجائى که باید سربلند باشد خود را شرمنده مى‌نمایاند. کاتب استنباطات خود را از این جرثومه بیان مى‌کند.

فرود آدمى است با تمام خواص انسانى: دلسوز و سنگدل، بلندپرواز و کناره‌جو، آرام و آشوبگر، حیله‌گر و صادق باده‌ها صفات متضاد که در هستى هر موجود زنده‌اى جا گرفته‌اند و در لحظه‌هاى گوناگون برحسب اقتضاى حوادث خواهى نخواهى بروز مى‌کنند و سرنوشت آدمى را به سوئى مى‌کشانند.

تمام زندگى او تلاشى است به منظور رهائى از چنگ سرنوشت و این یک امر دشوارى بود که زورش به آن نرسید. اسم او را فرود گذاشته‌ام، همه کس ــاقلا دست‌اندرکاران مى‌دانند ــ که این یک نام واقعى نیست. کافى است که اسم درست او را فاش کنم و همه تر و چسب هوار خواهند کشید: این آدمى که تو توصیف کرده‌اى همان کسى نیست که ما با سرگذشت او آشنا هستیم. در شرح زندگى که روى نوار ضبط شده است راز درونى‌اش را براى دوستى گشوده، شاید خوش نداشته باشد همه کس از آن باخبر شود.

چرا کاتب او را فرود نامیده است؟ خودش هم نمى‌داند. شاید نادانسته اشاره به قهرمان داستانى است که قصد داشت به کین‌توزى سیاوش با لشگر کیخسرو همدست شود و با وجود همه تلاش در پیشانى‌اش نوشته شده بود که باید به دست یاران برادر جان دهد.

این راز را هم فاش نخواهم کرد که از کدام ولایت آمده، اگرچه تا اندازه‌اى ضرورى به نظر مى‌رسد، زیرا از همان کودکى، از همان دورانى که از دبستان بیرون آمد و به دبیرستان پا گذاشت و با نرگس همبازى شد، در مسیرى افتاد که دیگر از آن خلاصى نیافت.

آقاى پایدار پدر نرگس از بهترین معلم‌هاى آن شهر و آن دبیرستان بود که با پدر فرود صیغه برادرى خوانده، هر وقت فرصت داشتند با هم مى‌گذراندند و شب‌ها گاهى تا دیروقت، همین که حاجى على‌اصغر واعظ پدر فرود از مسجد و منبر به خانه بازمى‌گشت، با هم به‌سر مى‌بردند.

جوانیشان را هر دو در حوزه علمیه قم با هم گذرانده بودند، طلبه بودند و یکى دو سال نیز با هم در نجف اشرف به‌سر برده بودند. دوستى‌شان باعث شد که با هم به این ولایت آمدند. یکى‌شان آخوند و روضه‌خوان و واعظ شد، عبا و عمامه را نگه داشت، زنى از خانواده‌هاى متمکن گرفت و دیگرى کلاه بر سر گذاشت و در مدرسه‌اى کار پیدا کرد و وقتى در شهر دبیرستان تأسیس گردید او را معلم تاریخ و ادبیات شناختند و در این شهر ماندند.

زن‌هایشان نیز با هم خویشى دور داشتند. پس از چندى عیال آقاى پایدار معلم فوت کرد و او با یک دختر چند ساله تنها ماند. حاجى على‌اصغر که کار و بارش بهتر بود، از مریدانش پول مولى قرض کرد و براى پایدار معلم در خانه کوچکى دیوار به دیوار خانه زنش لانه‌اى ترتیب داد و اینک که آغاز روایت است یکى به اسم حاجى على‌اصغر واعظ و دیگرى به لقب آقا معلم در این شهر داراى حیثیت و آبروئى هستند.

همین دوستى میان واعظ و دبیر باعث شد که حاجى آقا تن درداد پسرش به دبیرستان برود و راه درس و بحث پیش گیرد والّا حاجى آقا از کتاب و کاغذ دیگر چشمش آب نمى‌خورد و آرزو داشت فرزندش کسب و کارى یاد بگیرد و نان حلالى بخورد و مستقل باشد تا او بتواند چند سال باقیمانده عمرش را به سیر و سیاحت بگذراند و حفظ و حراست کسانش بار دوشش نباشد. تا بچه‌ها کوچک بودند مى‌توانست آنها را
همراه ضعیفه سوار اتوبوس کند و به قم و خراسان برود و وقتى بزرگتر شدند به عمه‌شان بسپرد و همراه عیالش به عتبات عالیات مشرف شود. محیط خانه و مسجد برایش تنگ شده بود و او فقط در سیر و سفر مى‌توانست نفس تازه‌اى بکشد. هرچه از راه معامله و خیرات و مبرات به او مى‌رسید در این راه صرف مى‌شد، همنشینى و بحث و فحص با پایدار، که بعدآ رئیس فرهنگ آن ولایت شد نعمت دیگرى بود که حاجى آقا از آن لذت واقعى مى‌برد. از زمانى که با هم همسایه شدند تنها دیوارى میان آنها حائل بود و درى حیاط کوچک آقا معلم و باغچه حاجى آقا را به هم مربوط مى‌کرد. آقاى پایدار در خانه دوستش محرم بود و همیشه مى‌توانست بى‌خبر از این در وارد شود. واقعش این است که نرگس را حاجیه خانم مادر فرود بزرگ کرده بود و بچه‌ها همیشه در حیاط و باغچه یکدیگر بازى مى‌کردند. تا وقتى عیال آقا معلم زنده بود این دو مونس همه وقت از هم کمک مى‌گرفتند و چه بسا اتفاق مى‌افتاد که زن‌ها با هم به بازار مى‌رفتند و پرستارى بچه‌هاى شیطان حاجى‌آقا، از جمله فرود را به نرگس که دو سالى از آنها بزرگتر بود و فهمیده‌تر وامى‌گذاشتند. فرود دو خواهر کوچکتر از خود داشت. منیره و بدرى که با نرگس اخت بودند از برادرشان زیاد حرف‌شنوى نداشتند. اینها را نرگس، هر وقت حاجیه خانم در خانه نبود، مشغول مى‌کرد.

دورترین خاطره‌ى فرود از این دختر از روزى است که با دو خواهر کوچکش زیر درخت انار دم باغچه پائین راه پله اطاق پنج درى نشسته بودند و عروسک بازى مى‌کردند. برگ‌هاى رنگارنگ پائیزى سطح حیاط را پوشانده بودند و پشه‌هاى لخت و بى‌جان روى انارهاى شکافته
سورچرانى مى‌کردند. حاجى آقا صبح زود به مسجد رفته، فرود را موظف کرده بود برگ‌هاى زرد سطح آب و کف حیاط را جمع و در باغچه دور چنار کپه کند. فرود هنوز از پله پائین نیامده متوجه شد که بچه‌ها قالیچه‌هاشان را روى برگ‌هاى نمناک پهن کرده هر و هر به انارى که نزدیک بود روى سر نرگس بیفتد مى‌خندیدند. پسرک که بدش نمى‌آمد هر وقت دستش مى‌رسد نیشى به دختر آقا بزند، زد زیر خنده، منتها کمى بلند و پرخاش‌جویانه‌تر از همیشه. نرگس که همیشه مى‌خواست بزرگترى جمع را حق مسلم خود بداند، تشرش زد و گفت :

«پسره‌ى ننر، آنجا وایساده‌اى چه کنى؟ برو به کارت برس!»

«کارم چیه؟»

«برو حیاط را جارو کن. نمى‌گذارم با ما بازى کنى. پسر با پسر دختر با دختر.»

«چه لوس! کى خواست با شما بازى کند؟ پس شعرى را هم که بلدى بخوان، کبوتر با کبوتر…»

«بله باز با باز، کند همجنس با همجنس پرواز.»

«مى‌خواهى نذارم بازى کنید؟»

«بیا، اگر راست مى‌گوئى بیا ببینم چطور نمیذارى بازى کنیم. همچین چغولیت را به حاجى آقات بکنم که خودت حظ کنى.»

فرود صدایش را کلفت کرد و هارت و هورت‌کنان به خواهرانش دستور داد بلند شوند و قالیچه را جمع کنند. اما منیره و بدرى گریه‌شان بلند شد و خود را به نرگس چسباندند و برادر بزرگترشان را حسابى بور کردند و همین که فرود دمش را روى کولش گذاشت و به جارو کردن
افتاد سه تا دختر زیر لبى به پسر بزرگ خانواده خندیدند و پیروزى خود را به رخش کشیدند. از فرود دیگر کارى برنیامد. البته که مى‌توانست دست دوتا خواهر را بکشد و در آشپزخانه حبس کند. روزى همین کار را کرده بود و حاجى آقاش با وجود غرولند حاجیه خانم خود پسر را بیش از یک ساعت همان‌جا نگاه داشت، اگر آقا معلم میانجیگرى نکرده بود ناهار هم بهش نمى‌دادند. به علاوه فرود از آقا معلم حساب مى‌برد، او را دوست داشت و احترامش را واجب مى‌دانست. از همه مهمتر این بود که فرود از آقا معلم کتاب مى‌گرفت و این در رحمت را هرگز نمى‌خواست به روى خود ببندد.

امروز که بعد از عمرى فرود یادبودهاى گذشته را براى دوستى نقل مى‌کند، خودش هم نمى‌داند چه اثرى این دختر در او گذاشت که این حادثه در خاطره‌اش حک شد. اثیرى توصیف‌ناپذیر در وجود او نفوذ کرد. کسى چه مى‌داند از کجا این جاذبه و دافعه سرچشمه گرفت. از چشم‌هاى درشتش که وجود آدم را قبضه مى‌کرد، از حرکات تند و ناگهانى تمام ارکان بدن و یا توازن و تناسب تمام شکل و اندامش و یا زیبائى فریبنده‌اى که هر سلاحى را از دست حریف مى‌رباید. صحبت از تمایل و علاقه و محبت و عشق نبود، آن هم در آن زمان. برعکس، بیزارى مى‌نمود از موجودى که از قدرت او در سلطه‌ى اقتدارش، هنگامى که مادر و پدر در خانه نبودند، مى‌کاست.

نرگس هر وقت در مدرسه و پیش پدر به‌سر نمى‌برد در این خانه و باغچه مى‌ماند، چه بچه‌ها بودند و چه نبودند. این خانه چهار اطاق آفتابگیر داشت که به اندازه‌ى یک متر و نیم از سطح زمین و خیابان
مرتفع‌تر بودند. درست روبه‌روى آنها اطاق نسبتآ بزرگترى را بعدها حاجى آقا ساخت که در آن از مهمانهایش پذیرائى کند و نماز قضا بجا آورد. آنجا کتاب‌هایش را جا داده بود و عبادت مى‌کرد. اما کتاب‌هاى باباش زیاد به درد فرود نمى‌خورد. اغلب چاپ سنگى بودند و بدخط و گاهى خطى که خود خاجى آقا رونویس کرده و یا دیگران برایش تهیه کرده بودند. به علاوه زیاد عربى داشت و فرود نمى‌فهمید و حاجى آقا متوجه این نکته مى‌شد و او را تشویق به فراگرفتن این زبان مى‌کرد. از این کتاب‌ها در خانه آقا معلم هم بود متها فرود کتاب‌هاى دیگرى نیز در دست نرگس دیده بود مانند «بینوایان»، «دلیران تنگستانى» و «تلماک». نخستین داستانى که شاگرد دبستانى، هنوز تصدیق شش ابتدائى را نگرفته خواند و سال‌ها بعد بار دیگر مرور کرد و به فکرش انداخت همین رمان بود  که سخت به استبداد تاخته، مفاسد یک حکومت مبتنى بر زور را توصیف مى‌کند و خودسرى و خودخواهى، تجمل و تملّق را محکوم مى‌داند و از سلطان مى‌خواهد که ضامن صلح و رفاه مردم کشور باشد. بعدها شاگرد سوگلى آقا معلم بارها در این باره بحث‌ها کرده بود بى‌آنکه حدس بزند به چه راهى سوق داده مى‌شود.

آقا معلم سمج و در عین حال باگذشت بود. از این صورت دراز استخوانى با دماغ کشیده و ریش مخروطى شکل زیر چانه که سروکله را به شکل مثلث درمى‌آورد، با چشم‌هاى سیاه و گوش‌هاى بَلبَلى پرتوى مى‌تراوید که گاهى مى‌توانست بچه‌ها را مسحور کند. بالاى پیشانى تا مغز سرش دیگر طاس بود و فقط چند دسته موى سیاه بر گوش‌هایش چسبیده بودند که روزى مشگى بوده‌اند. هنوز هفت ساله نشده پدرش او را و
مادر را گذاشته به نجف رفته بود و بچه را آخوندى به نجف رساند و همان جا زندگى را با فقر و گدائى و درس و بحث سر کرده بود. روى هم رفته پایدار مرد خوش‌ریختى بود و شاید همین اندام بلند و آراسته‌اش او را برانگیخته بود که لباس ملائى را از تن بکند و به شیوه‌ى اداره‌اى‌ها کت و شلوار بپوشد و بالاخره در این شهر کارى و جائى پیدا کند.

آقا معلم حوصله نداشت چندین دقیقه حرف‌هاى شاگردانش را بشنود و گاهى با یک کلمه طرح‌هاى آنها را بى‌پایه کند. هین حال را در گفتگوى آقاى پایدار و حاجى آقا تشخیص داده بود. البته در مباحثه با حاجى آقا حرمت عبا و عمامه را حفظ مى‌کرد، اما ناظر بى‌طرف احساس مى‌کرد که تیزهوش‌تر از یار دوران طلبگى است.

زندگى فرود با هزار رشته با آن آقا معلم وابستگى پیدا کرده بود، نه‌تنها به خاطر نرگس و خاطراتى که  از او در ایام پسربچگى داشت بلکه به خاطر خود آقا معلم که رشته‌هاى سرگذشتش را به هم مى‌پیوستند.

از همان بچگى نرگس در زندگانى فرود مقام خاصى یافت، فرقى بود میان دختر همسایه و بچه‌هاى دیگر که با آنها در مدرسه، زیر گذر، در کوچه و در مسجد، زیر قپه و در رأس گلدسته بازى مى‌کرد. آنها مى‌آمدند و مى‌رفتند. جائى براى آنها در دلش خالى نمى‌ماند. زود از یادش مى‌رفتند اما نرگس همه جا بود، همان طورى که حاجیه خانم و حاجى آقاش و منیره و بدرى و آقا معلم همه جا و همیشه در مدرسه و در خانه حضور داشتند و بر رشد روحى و جسمى او نظارت  مى‌کردند.

وقتى فرود تصدیق شش ابتدائى را گرفت آقاى پایدار حاجى آقا را وادار کرد ولیمه‌اى بدهد. در آن زمان پدر تمام ثروتش را صرف سفر
خراسان کرده بود و پایدار مخارج ضیافت را به دوستش قرض داد، قرض‌الحسنه‌اى که هرگز پرداخته نشد. این دو با هم ندار بودند. آن روز جزو مهمان‌ها پسر سیاه چرده‌اى بود به اسم فیروز که بچه‌ها او را ملا فیروز مى‌نامیدند. فیروز که موهاى وزوزى داشت و شاید رگ خونى از یک سیاه افریقائى در تنش جارى بود، پسرى زیرک بود و باهوش و حاضرجواب و تندخو. از پس هرکس برمى‌آمد. در مدرسه همه از او حساب مى‌بردند و سر به سرش نمى‌گذاشتند. از این گذشته زورمند هم بود و هر وقت در مدرسه‌اى کار پیدا مى‌شد که از عهده فرّاش برنمى‌آمد فیروز به یک اشاره آقا معلم سینه سپر مى‌کرد و انبار حلبى آب را مى‌توانست جا به جا کند و قوتش از زور فرّاش هم سر بود. دست بزن نداشت اما هر وقت بچه‌ها خلقش را تنگ مى‌کردند کمى بازویشان را مى‌چلاند و همه حساب کار خودشان را مى‌کردند. این پسر که در کلاس دوم دبیرستان درس مى‌خواند، از سوگلى‌هاى آقا معلم بود و او نیز مانند فرود از کتابخانه‌اش بهره مى‌برد.

در این سن نرگس دخترى بود جا افتاده و مى‌دانست چگونه مى‌شود پسران را مفتون کرد. همین که بو برد میان پسر همسایه و سوگلى آقا جانش رقابتى به قصد جلب او در کار است و این دو با هم چشم و همچشمى دارند و به هم حسد مى‌ورزند متنها این یک با لبخند و چشمک و دیگرى با متلک و لیچارگوئى خودنمائى مى‌کند تمام فنونى را که دختران از نسل به نسل به ارث مى‌برند

موسسه انتشارات نگاه

کتاب روایت نوشتۀ بزرگ علوی

موسسه انتشارات نگاه

اطلاعات بیشتر

وزن 500 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

نوبت چاپ

شابک

978-964-6174-94-8

قطع

تعداد صفحه

446

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

500

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “روایت”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.