(021) 66480377-66975711

رازهاى سرزمین من

375,000تومان

رضا براهنی

رازهای سرزمین من نام رمانی است از رضا براهنی که در بارهٔ فضای ایران قبل از انقلاب اسلامی نوشته شده است. این رمان تا کنون به زبان‌های مختلف ترجمه شده است. قهرمان این داستان حسین تنظیفی است که شاهد ترور یک افسر آمریکایی بوده و تا پیروزی انقلاب در زندان به سر می برد. وی بعد از انقلاب به دنبال تهمینه خواهرزن تیمسار شادان است. این تیمسار از شخصیت “سرتیپ مهرداد” که زمانی رئیس ساواک تبریز بود و در شیراز کشته شد گرته برداری شده است. “رازهای سرزمین من” را یکی از پر شخصیت ترین رمانهای فارسی می دانند که راوی واحدی نداشته و راویان متعدد در زمان ها و مکان های مختلف داستان را پیش می برند. این اثر تاریخی که بلندترین رمان رضا براهنی به شمار می آید از لحاظ تصویری و فرمی و نیز سبک روایت مورد توجه منتقدان قرار گرفته است.
دهاتى نمى‌خواست برود، ولى مترجم دستش را گرفت، كشيد بردش پشت ديوار و بهش گفت كه انگشت‌هايش را بكند توى گوش‌هايش و منتظر
بماند. ديويس فتيله‌ى انفجار را قدرى درازتر گرفت، از الاغ دور شد و فتيله را آورد تا پشت ديوار. الاغ بى خيال وسط جاده ايستاده بود، و شايد به اين فكر بود كه چرا صاحبش در اين موقع روز، و درست در وسط جاده رهايش كرده، رفته است. ديويس منتظر شد تا كاميونى كه از دور
مى‌آمد، آمد و با صداى بوق بلند و گاز، از كنار الاغ، به سرعت رد شد و رفت. راننده متوجه جيپ آمريكايى و آدم‌هاى كه پشت ديوار ايستاده بودند نشد.

توضیحات

 گزیده ای  از رمان رازهای سرزمین من

و چنین حالتى روى نمى‌دهد مگر در اوایل خواب هنگام جدایى از بیدارى و از دست دادن اختیار در سخن گفتن و در این حالت بدان‌سان سخن مى‌گویند که گویى جبلت ایشان بر سخنورى آفریده شده است و هدف آنان شنوانیدن و فهمانیدن آن سخنان است. و همچنین کشته‌شدگان نیز هنگام جدا شدن سرِ آنان از بدن یا کسانى که شقه مى‌شوند همین گونه سخنان بر زبان مى‌آورند.

 در آغاز کتاب رازهای سرزمین من می خوانیم

و نوعى از ادراکات غیبى آن است که براى بعضى از مردمان در حالت میان خواب و بیدارى روى مى‌دهد و در این حالت سخنانى بر زبان مى‌آورند و این سخنان ممکن است مسائل نهانى و غیبى امرى را که در جستجوى آگاهى از آن هستند آشکار سازد و چنین حالتى روى نمى‌دهد مگر در اوایل خواب هنگام جدایى از بیدارى و از دست دادن اختیار در سخن گفتن و در این حالت بدان‌سان سخن مى‌گویند که گویى جبلت ایشان بر سخنورى آفریده شده است و هدف آنان شنوانیدن و فهمانیدن آن سخنان است. و همچنین کشته‌شدگان نیز هنگام جدا شدن سرِ آنان از بدن یا کسانى که شقه مى‌شوند همین گونه سخنان بر زبان مى‌آورند.

و از اخبارى که درباره‌ى بعضى از ستمکاران جبار به ما رسیده این است که ایشان از میان زندانیان خود کسانى را کشته‌اند تا هنگام کشته شدن از سخنان ایشان به فرجام کار خویش پى ببرند و آن سرهاى بریده، ایشان را به حد سرشارى آگاه ساخته‌اند و مسلمه صاحب کتاب الغایه نظیر این قضیه را بدان سان در کتاب خود آورده است که: هر گاه انسانى را در خُمى پُر از روغن کنجد قرار دهند و مدت چهل روز در آن بماند و تنها از انجیر و گردو تغذیه کند تا آن‌که گوشت تن او از لاغرى بکاهد و بجز رگ و پوست و جمجمه‌ى وى چیزى از تنش به‌جاى نماند آن‌گاه که او را از این روغن

بیرون آورند و بدن او در برابر هوا خشک شود هرچه از وى درباره‌ى فرجام کارهاى خصوصى و عمومى بپرسند پاسخ مى‌دهد.

و این عمل از کارهاى زشت و منکر جادوگران است ولى شگفتى‌هاى جهان بشرى از آن فهمیده مى‌شود.

          مقدمه‌ى ابن خلدون، تألیف عبدالرحمن خلدون

            ترجمه‌ى محمد پروین گنابادى

            بنگاه ترجمه و نشر کتاب

            جلد اول، فصل «غیبگویى»، صفحات 200 ـ  199

 

گرگ درّنده گرچه کشتنى است         بهتر از مردم ستمکار است

          دیوان اشعار ناصرخسرو،

            با تصحیح آقاى حاجى سید نصرالله تقوى، صفحه  69

 

فکر مى‌کنم در من همین قدر توانایى هست که بر همه چیز، همه‌ى رنج‌ها، غلبه کنم، تا جایى که حتى بگویم، و با هر نفسم بگویم: من هستم! در گیرودار هزاران عذاب ـ من هستم! از شکنجه به خود مى‌پیچم ـ ولى هستم! در زندان نشسته‌ام ولى زنده‌ام؛ خورشید را مى‌بینم، و اگر نتوانم خورشید را ببینم، مى‌دانم خورشید هست. و دانستن این نکته که خورشید هست ـ همانا کل زندگى است.

          دیمیترى کارامازوف

            در: برادران کارامازوف

            اثر فئودور داستایوسکى

 

 

کینه‌ى ازلى

 

 

 

دشت وسیع سراسر از برفى یکدست پوشیده بود. هر دو مرد احساس کردند که باید شب را در جاده بمانند. هوا صاف بود، غروب نزدیک، و دست چپ، قله‌ى درخشان سبلان، کتیبه‌اى بود برفى که بر پیشانى آسمان نقش بسته بود. روبرو، در شمال جاده، هوا تاریک بود. هواى تاریک فرسخ‌ها از کامیون فاصله داشت، ولى کامیون سرسختى نشان مى‌داد و به سوى این هواى تاریک شمالى حرکت مى‌کرد. تاریکى نشانه‌ى آن بود که قدرى دورتر، دیگر از جاده، از افق، از آسمان، و حتى از پیشانى عظیم سبلان خبرى نخواهد بود. به زودى زمین، مثل مشت گره کرده‌اى که در جیبى نگه داشته شده باشد، در پشت مه غلیظ شب پنهان مى‌شد.

تابستان‌هاى دشت خسته‌کننده بود. چیزى جز کومه‌ها و کلبه‌هاى روستایى دیده نمى‌شد. گاهى پنج یا شش درخت کج و معوج باریک و گرد و خاک پوشیده در دوردست به چشم مى‌خوردند که انگار براى چیدن توطئه‌اى به‌هم نزدیک شده بودند. روى جاده، اگر جلوتر ماشینى حرکت مى‌کرد، گرد و خاک، زمین و آسمان را به هم مى‌دوخت. براى دیدن طبیعتى سرشار از بلوغ و نبوغ زمین، باید آدم دست‌کم سى یا چهل فرسخ به سوى شمال مى‌رفت. سنبل‌هاى جوان و بلند گندم‌ها تا چشم کار مى‌کرد در زیر آسمان صاف و ناب مغان، با حرکت هر نسیم خرد و دمدمى، سر تکان

مى‌دادند، و بعد، از دامنه‌هاى اریب ارتفاعات سر برمى‌کشیدند، ولى پیش از آن‌که به درختان تنومند جنگل‌هاى رنگین و گیج کننده برسند، با فروتنى عقب مى‌کشیدند. جنگل اول ذره ذره شروع مى‌شد، و تپه‌هایش مثل سرهاى جرب گرفته بودند که موهاشان جسته گریخته ریخته باشد، و بعد ناگهان بلندى‌هاى خیره‌کننده و وحشت‌آور، با گیسوى پرپشت بیشه‌ها، با هزاران چشم مرموز پرنده‌ها و حیوان‌ها و میوه‌ها و برگ‌ها شروع مى‌شدند که آن‌قدر پوشیده از گیاه و ریشه و درخت‌هاى سر به آسمان کشیده بودند که نه زمین آن‌ها به چشم مى‌آمد، و نه حتى از خلال شاخه‌ها و برگ‌ها، هواى درون آن‌ها و آسمان حاکم بر آن‌ها. زنبورها عطر گل‌ها را از این جنگل‌ها مى‌مکیدند، هنگام سفر طولانى خود از جنگل‌ها به سوى جنوب، عطرها را در اعماق خود تبدیل به ستاره‌هاى درخشان و شیرین مى‌کردند، و پس از سفر، شهد خود را در پرویزن شلوغ و پر زمزمه‌ى سبلان غربال مى‌کردند. سبلان در عزلت عظیم و شیرین خود عسل را مى‌پخت و قوام مى‌آورد و بعد خیر و برکت خود را دو دستى تقدیم آن‌هایى مى‌کرد که زحمت زیارت از سنگ‌ها و سنگلاخ‌هاى خنک و ترد و مقدس آن را به خود هموار کرده باشند.

ولى حالا زمستان بود، از گرد و خاک خبرى نبود. از کهکشان زنبورها هم خبرى نبود. دشت زیر پاى سبلان خسته‌کننده نبود. حالا همه چیز برفى، پاک و سفید بوده و برف چشم بى‌عینک را مى‌آزرد. راننده‌هاى دیگر حتمآ خطر را پیش‌بینى کرده بودند که نخواسته بودند بیایند. راننده‌هاى کامیون‌هاى غول‌پیکر، این راننده‌هاى ترک، خرابى هوا را بو مى‌کشیدند. مى‌دانستند که نباید گول چند فرسخ هواى صاف را بخورند. از تبریز حرکت نمى‌کردند، و یا اگر حرکت مى‌کردند، آرام آرام، برف روى جاده را مى‌شکافتند، یا له و لورده و آب مى‌کردند و مى‌آمدند، و بعد، به محض این‌که اولین کامیون چپه شده را مى‌دیدند که مثل کوه کوچکى، پس از یک پشتک‌واروى خطرناک، در کنار جاده غلتیده است، حس پیشگویى راننده‌ها به‌کار مى‌افتاد و مجبورشان مى‌کرد که در اولین قهوه‌خانه‌ى سر راه بخوابند، و آن وقت آب آتش، در گوشه‌ى تاریک قهوه‌خانه، در زیر نور خفیف پیه‌سوز،
گلوى خشک مردها را کباب مى‌کرد؛ انگشت‌هاى روغنى و حرفه‌اى‌شان در کاسه‌ى آبگوشت فرو مى‌رفت، برمى‌خاست و دوباره فرو مى‌رفت، و بعد، صدا در صداى گرامافون، آواز خشن، حسرت‌انگیز و پر خاطره‌ى ترکى، از حنجره‌ها بیرون مى‌خزید و تبدیل به آوازى دسته جمعى مى‌شد :

پیالالارى رف ده دى         گورمه مى‌شم بیر هفده دى

یار بیزه قوناخ گله‌جک         سوز و ئریب صاباخ گله‌جک

بیلمیرم هاواخ گله‌جک         یار بیزه قوناخ گله‌جک[1]

آواز که تمام مى‌شد، هر کسى سربه‌سر دیگرى مى‌گذاشت، و بعد خواب مى‌آمد، مردان خسته و خراب را مى‌ربود و قامت رشیدشان را در گوشه‌ى قهوه‌خانه، زیر پتو یا لحاف مچاله مى‌کرد. اگر یکى از بیرون نگاه مى‌کرد، و از لاى روزنامه‌هاى چسبیده به پنجره‌ها به جاى شیشه‌هاى شکسته، بدون تردید، در زیر نور خفیف و مختصر و محتضر پیه‌سوز، لُپ‌هاى پف کرده، سبیل‌هاى پرپشت پراکنده و ته‌ریش‌هاى چند روزه را تشخیص مى‌داد، و حتى اگر تخیل خود را به کار مى‌انداخت، نه تنها بوى تنهاى مردانه را مى‌شنید، بلکه حتى از رؤیاى راه‌ها، آدم‌ها و خانه‌ها و قهوه‌خانه‌هاى دیگرى که آن‌ها به خواب مى‌دیدند، خبر مى‌گرفت و مى‌فهمید که حتى این مردان انباشته از نقشه‌هاى پیچاپیچ راه‌ها، گردنه‌ها و برف‌ها و بهمن‌ها، در خواب، به همان اندازه معصوم، ساده و بى‌مهارت هستند که کودکان ده یا دوازده ماهه، وقتى که به زحمت بلند مى‌شوند، چند قدمى مى‌روند، و بعد یا زمین مى‌خورند و یا با شتاب خود را در میان بازوهاى مادر یا پدرشان یله مى‌کنند، و بعد که خستگى در کردند، دوباره به همان روال قبلى راه مى‌افتند.

گروهبان آمریکایى کلاه کارش را برداشته بود گذاشته بود کنارش، روى صندلى. سرِ طاس گِردش برق مى‌زد، فک پایینش جلو آمده بود و
زیر پوست لیمویى‌اش، درشت مى‌نمود. با چشم‌هاى برجسته‌ى آبى‌اش چنان جاده را مى‌پایید که انگار جاده افسونش کرده. جاده بسیار باریک بود و معلوم بود که چند ساعتى است از روى آن عبور و مرورى نشده. خط چرخى در هیچ جا دیده نمى‌شد. فقط از روى حواشى جاده مى‌شد فهمید که جاده‌اى هم در کار است. یک اشتباه ساده کافى بود تا کامیون از جاده خارج شود.

مترجم جوانى که بغل دست راننده نشسته بود، مثل اکثر تبریزى‌ها، چشم‌هاى میشى داشت، با گونه‌هاى نسبتآ برجسته، نیمه ترکمن و نیمه غیرترکمن. دست‌هاى چاقش را گذاشته بود روى ران‌هایش. لب‌هاى نسبتآ کلفتش نیمه‌باز بود و موهاى پرپشت مشکى مایل به قهوه‌اى‌اش با خط‌هاى تیز بالاى صورت و حاشیه‌ى گوش‌هایش، خوب سلمانى شده بود. او نیز مثل آمریکایى داشت جاده را مى‌پایید. توى کامیون گرم و امن بود. چهار چشم هراسان از کامیون، حواشى نیمه آشکار و نیمه پنهان جاده را که هر لحظه ممکن بود با غرق شدن در بقیه‌ى زمین برف‌پوش، پیشروى کامیون را غیرممکن کند، مى‌پاییدند. مترجم رانندگى بلد نبود و به همین دلیل حرکت کامیون بر روى برف به نظرش مرموز و غیرقابل پیش‌بینى مى‌آمد. در دوردست، حتى سایه‌ى کلاغى هم دیده نمى‌شد.

وسط‌هاى راه مترجم به آمریکایى گفته بود که بهتر است مسافرت را عقب بیندازند و به تبریز برگردند و منتظر باز شدن راه‌ها بشوند. گروهبان آمریکایى گفته بود بهتر است به راه خود ادامه دهند. شاید آن‌ور سراب جاده بهتر باشد. و بعد که موقع بنزین زدن، راننده‌هاى دیگر گفته بودند که بهتر است توى قهوه‌خانه بخوابند تا فردا کامیون‌هاى گنده‌تر و تانکرها راه بیفتند و راه را باز کنند، گروهبان دیویس با سوءظن راننده‌ها را نگاه کرده، به مترجمش به انگلیسى گفته بود :

«به ما گفته‌اند که تو هیچ‌کدام از قهوه‌خانه‌هاى سر راه نخوابیم. هیچ‌کس را هم بین راه سوار نکنیم.»

بدین ترتیب قهوه‌خانه منتفى شده بود. ولى آمریکایى امیدوار بود. مرتب مى‌گفت :

«مى‌رسیم. بهت قول مى‌دهم که مى‌رسیم.»

ولى به این زودى معلوم بود که قولش پا در هوا است.  هرچند کیلومتر، از سرعت کامیون مى‌کاست، و یک بار هم که ایستاد تا پیاده شود برود روى برف‌ها بشاشد، و سیگارى روشن کرد و متفکر برگشت، آمد پشت رل نشست، این دیگر بدیهى بود که نخواهند توانست به راه خود ادامه دهند. گروهبان «دیویس» مجبور شد چرخ‌هاى کامیون را سه چهار بار این‌ور و آن‌ور بچرخاند تا راهى براى حرکت نسبتآ سریع آن‌پیدا کند و کامیون را از میان برف بیرون بکشد، و بعد که چندین بار در طول راه عاجز شد، مترجم مجبور شد پیاده شود و کامیون را هل بدهد. و مگر کامیون تکان مى‌خورد و بعد در چند فرسخى گردنه، برف، نرم نرمک، و نازک و پاکیزه، شروع شد، و دیویس همه‌ى فحش‌هایش را به برف و جاده و ماشین و کوه و بیابان داد، و آخر سر کامیون دو و نیم تنى مستشارى نظامى آمریکا در کنار جاده با سر توى برف نشست، طورى که چرخ‌هاى جلو و دماغ کامیون توى برف فرو رفت، و موتور از کار افتاد. حالا دیگر برف به بوران و توفان سهمگینى تبدیل شده بود که سیلى‌هایش بر شیشه‌هاى کامیون نواخته مى‌شد، و انگار مى‌خواست که کامیون را از جا بکند و ببرد در میان دره‌هاى آن سو پرتاب کند. گروهبان دیویس و مترجمش پیاده شدند و رفتند از پشت کامیون پتوها را برداشتند و آوردند به جلوى کامیون. آمریکایى به برف و بوران و پتو و ایران فحش مى‌داد. ساوندویچ‌هایى را که توى داشبورد گذاشته بودند، درآوردند و مشغول خوردن شدند.

گرگ گرسنه‌ى بلند و پوزه دراز را دو سه فرسخ جلوتر، دو سه بار دیده بودند. وقتى که کامیون گیر مى‌کرد و پیاده مى‌شدند و هلش مى‌دادند، گرگ به کامیون نزدیک مى‌شد، و بعد که کامیون راه مى‌افتاد، گرگ، به‌ناچار، عقب مى‌ماند و فاصله مى‌گرفت. وقتى که کمى دورتر، به علت درگیرى با برف، آمریکایى و مترجمش دوباره توقف مى‌کردند و پیاده مى‌شدند، گرگ را مى‌دیدند که سریع و مصمم، و جست‌وخیز کنان، مثل دیوانه‌اى که سر به
کوه و بیابان گذاشته باشد، بر روى برف‌هاى دشت مى‌دود و مى‌آید. حیوان دیگرى در صحرا دیده نمى‌شد. سایه‌ى سبلان در قعر بوران فرو مى‌رفت، و گه‌گاه از پشت شبکه‌ى برفى بوران، کلبه‌هاى کوچک و توسرى خورده‌ى روستایى، مثل تصاویر مبهم خواب یا هذیان، در سمت راست دیده مى‌شد. وقتى که کامیون پوزه‌اش را در برف فرو برد، نگاه که کردند، دیگر گرگ را ندیدند. و شاید این به دلیل برف و بوران بود. صحرا به قطب بدوى بى‌پایانى مى‌ماند که کامیونى در آن فرو رفته باشد، هم آشنا بود، هم بیگانه، مثل فیلمى بود که از خانه‌ى آدم برداشته باشند، منتها دوربین در جایى قرار گرفته باشد که آدم تا مدتى نفهمد این فیلم، فیلم خانه‌ى اوست.

دیویس نه خوب بود و نه بد. روى هم ترسو بود. از روى سادگى سؤال پشت سؤال از مترجم مى‌کرد. مترجم جواب بعضى از سؤال‌ها را مى‌دانست و بعضى‌ها را نمى‌دانست.

«چرا فاحشه‌هاى تبریز نمى‌خواهند با آمریکایى‌ها عشقبازى کنند؟»

«والله نمى‌دانم. باید از خودشان بپرسى.»

«پس چرا حاضر بودند با روس‌ها بخوابند؟»

«کى؟»

«موقع اشغال تبریز توسط ارتش سرخ.»

«من خبر ندارم. وانگهى بهتر است فاحشه‌هاى تبریز را از شرکت در جنگ سرد بین بلوک شرق و غرب معاف بکنى.» و بعد مترجم گفت: «فکر نمى‌کنم مسأله‌ى روس‌ها مطرح باشد. یک عده از سربازان شوروى، ترک بودند.»

«که چى؟»

«نمى‌دانم. شاید مسأله‌ى زبان مطرح بوده.»

«و یا شاید ملت و ملیت و مزخرفاتى از این قبیل. وانگهى اگر مرا متهم مى‌کنى که قانون جنگ سرد را شامل حال فاحشه‌ها مى‌کنم، تو هم دارى موضوع زبان و ناسیونالیسم را شامل حال این آدم‌ها مى‌کنى. تاریخ و جغرافى من خوب نیست. فرق زبان‌ها را هم بلد نیستم. به گمان من، فاحشه، فاحشه است، همیشه هم به فکر پول یک مرد است، نه زبان و ملیتش.»

«پس به من این یک مسأله را بگو: از یک فاحشه‌ى سیاه و یک فاحشه‌ى سفید، کدام یک را انتخاب مى‌کنى؟»

«این‌که پرسیدن ندارد، سفید را.»

«چرا؟»

«به دلیل این‌که سفید است، از جنس من است. من حتى یک فاحشه‌ى سفید را به یک زن پاک سیاه ترجیح مى‌دهم.»

«چرا؟»

دیویس درماند، سؤال را با سؤال جواب داد :

«چرا دختر دکتر شایان با سرگرد همه جا مى‌رود؟ دختره صبحانه را با سرگرد مى‌خورد، بعد دوتایى مى‌روند به اتاق خواب سرگرد، بعد مى‌آیند بیرون، ناهار مى‌خورند، بعد دوباره مى‌روند به اتاق خواب سرگرد. سرگرد اصلاً سرِ کار نمى‌آید. چرا دختر دکتر شایان با این سرگرد آمریکایى مى‌خوابد، ولى فاحشه‌هاى تبریز با من نمى‌خوابند؟»

«شاید علتش این است که شرف فاحشه‌ها همیشه از شرف اشراف بالاتر بوده.»

دوباره دیویس درماند، و جوابى که داد یک اتهام بود :

«مى‌دانى، بند ناف تو را در مسکو چال کرده‌اند. هیچ نفهمیدم که چطور شد رکن دوم لشکر تصویب کرد که تو مترجم آمریکایى‌ها بشوى.»

«هر وقت یک نفر در ایران حرفى مى‌زند که آمریکایى‌ها یا دولت خوششان نمى‌آید، بلافاصله بهش مى‌گویند، بند ناف تو را در مسکو چال کرده‌اند. بحث فاحشه‌هاى تبریز چه ربطى به مسکو دارد؟ بند ناف مرا در یک جا چال کرده‌اند، و آن هم تبریز است. وانگهى رکن دوم چاره نداشت. آدم دیگرى نبود که انگلیسى بلد باشد.»

دیویس مردى بود سى و سه ساله، ولى همه‌ى دندان‌هایش ریخته بود. روى هم مرد سالمى بود، ولى هیچ معلوم نبود که چرا دندان‌هایش مصنوعى است. آدم بامزه‌اى بود. وقتى زنى به تورش مى‌خورد، تمارض مى‌کرد و سرِ کارش حاضر نمى‌شد. درست از توى رختخوابش تلفن مى‌کرد و به رئیس بخش مهندسى مستشارى :

«سرم دارد مى‌ترکد. سینه‌ام هم درد مى‌کند. خواهش مى‌کنم امروز از خدمت معافم بکنید.»

تخصص نظامى دیویس ساختن و منفجر کردن سد و پل بود؛ ولى از ماده‌ى منفجره وحشتى داشت که حتى مترجم غیرنظامى نداشت. عامى و ابله و ساده‌لوح بود. وقتى که قالب‌هاى «تى ان تى» را پشت جیپ مى‌گذاشت و مترجم را بغل دستش سوار مى‌کرد و راه مى‌افتاد و دو سه کامیون پر از افراد و درجه‌داران گروهان مهندسى لشکر تبریز به دنبال جیپ راه مى‌افتادند تا بروند به بیابان‌هاى اطراف تبریز و دیویس طریقه‌ى انفجار عملى «تى ان تى» را به آن‌ها یاد بدهد، مترجم به خرافاتى بودن دیویس پى مى‌برد. هر وقت جیپ مى‌افتاد توى چاله چوله‌هاى بیراهه‌هاى بیابان‌هاى اطراف تبریز، دیویس دست از فرمان جیپ برمى‌داشت، ماشین را به امان خدا رها مى‌کرد، کف دست‌هایش را، مثل کسى که مى‌خواهد بلندترین جیغ‌ها را بکشد، مى‌چسباند به گوش‌هایش، و از خلال‌دندان‌هاى مصنوعى‌اش که با آهنگى کودکانه به‌هم مى‌خورد، مى‌گفت :

«حالا مى‌پریم هوا، قطعه قطعه مى‌شویم! حالا مى‌پریم هوا، قطعه قطعه مى‌شویم!»

ولى هیچ وقت «تى ان تى» خود به خود منفجر نمى‌شد. مترجم از دیویس منفجر کردن دینامیت را یاد گرفت. خیلى کار ساده‌اى بود. از درست کردن یک جمله‌ى انگلیسى هم ساده‌تر بود. دیویس به شوخى به مترجم مى‌گفت :

«یک‌دفعه به سرت نزند خود آمریکایى‌ها را منفجر کنى!»

یک روز، دیویس، موقع حرکت به طرف خارج از شهر، کمى بالاتر از «یکه توکانلار»[2]  الاغى را دید که دهاتى پیرى سیخش مى‌زد. الاغ تکان

نمى‌خورد. الاغ یک تکه پوست و استخوان بود، شبیه یک الاغ مصنوعى بود که از روى هم سوار کردن تخته‌هاى کوچک خشک درست شده باشد. دیویس ماشین را نگه داشت، پیاده شد، به مترجمش هم گفت پیاده شود. یک‌راست رفت طرف مرد دهاتى و الاغ مردنى. دهاتى هاج و واج توى صورت دیویس نگاه کرد. چه شده بود؟ چرا همچو آدمى در برابر او سبز شده بود؟ دیویس خطاب به مترجمش گفت :

«ازش بپرس الاغش را مى‌فروشد یا نه؟»

مترجم سؤال کرد. پیرمرد دستى به گردن باریک الاغ کشید، دوباره هاج و واج دیویس را تماشا کرد، ولى حرفى نزد. دیویس گفت :

«چه شده؟ چرا جواب نمى‌دهد؟»

مترجم سؤالش را تکرار کرد. پیرمرد چشمش را از صورت دیویس برداشت، گردن الاغش را بغل کرد، و آهسته گفت :

«نه آقا، فروشى نیست. این فقط یار و یاور من نیست، دوست من هم هست. نمى‌فروشمش.»

مترجم حرف‌هاى پیرمرد را براى دیویس ترجمه کرد. دیویس دست کرد توى جیبش، کیفش را درآورد، باز کرد، چند تا اسکناس را بیرون کشید و گرفت جلوى چشم پیرمرد :

«دوستت را در مقابل این پول‌ها به من مى‌فروشى؟»

مترجم حرف‌هاى او را ترجمه کرد. پیرمرد سرش را تکان داد :

«پول خوبى است. ولى الاغ من فروشى نیست.»

حرف‌هاى دهاتى پیر شل‌تر از قبل بیان شده بود و شاید حاضر مى‌شد که در مقابل دوبرابر آن پول الاغ را بفروشد. مترجم فکرش را براى دیویس ترجمه کرد. دیویس چند اسکناس دیگر از کیفش درآورد، به اسکناس‌هاى قبلى افزود و همه را گرفت جلو چشم پیرمرد. دهاتى خم شد، دور چشم‌هاى الاغ را نرم و آرام بوسید. بعد دستش را دراز کرد، پول‌ها را گرفت، گذاشت توى جیب بغلى کتش. بعد از دیویس پرسید :

«مى‌خواهى الاغ را چکارش کنى؟ این که راه نمى‌رود.»

مترجم حرف‌هاى او را براى دیویس ترجمه کرد. دیویس گفت :

«بهش بگو من نمى‌خواهم که این الاغ راه برود. مى‌خواهم پرواز کند.»

افراد گروهان مهندسى دور و بر الاغ، آمریکایى و مترجم و پیرمرد جمع شده بودند. وقتى که مترجم حرف‌هاى دیویس را ترجمه کرد، از افراد، آن هایى که نزدیک‌تر ایستاده بودند، خندیدند. پیرمرد گفت :

«الاغ که پرواز نمى‌کند!»

مترجم ترجمه کرد. دیویس گفت :

«الاغ که دست آمریکایى افتاد، پرواز مى‌کند! خیلى هم خوب پرواز مى‌کند!»

مترجم ترجمه کرد. پیرمرد گفت :

«اگر الاغ پرواز مى‌کند، مى‌خواهم ببینم چطور پرواز مى‌کند.»

مترجم ترجمه کرد. دیویس گفت :

«بهش بگو تماشا کند ببیند الاغش چطور پرواز مى‌کند.»

دیویس رفت طرف جیپ، در را باز کرد، چهار قالب «تى‌ان‌تى» درآورد، با چهار تا چاشنى و مقدارى فتیله. آمد طرف الاغ. یک قالب «تى ان تى» را گذاشت دور گوش راست الاغ و قالب دیگرش را دور گوش چپش، هر دو را محکم بست، چاشنى‌ها را کار گذاشت و بعد دو قالب دیگر را بست به زیر شکم الاغ. نزدیک بیضه‌هاى کبود و آویزانش، و بعد باز چاشنى‌ها را کار گذاشت و فتیله را با مهارت به هر چهار قالب بست و بعد سرش را بلند کرد، به دهاتى، مترجم و افراد گروهان گفت :

«حالا همه بروید پشت دیوار قایم شوید!»

[1] . پیاله‌هایش روى رف است / یک هفته مى‌شود که ندیدمش / یار به خانه‌ى ما مهمانمى‌آید / قول داده که فردا مى‌آید / نمى‌دانم کى مى‌آید / یار به خانه‌ى ما مهمان مى‌آید.

[2] . «دکان‌هاى گنده»، محله‌اى در شمال شهر تبریز در سر راه فرودگاه، که زمانى به داشتنمغازه‌هاى بزرگ شهرت داشت.

 

 

 

اطلاعات بیشتر

وزن 2700 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

94353

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-459-4

قطع

تعداد صفحه

1311

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

2700

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “رازهاى سرزمین من”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.