(021) 66480377-66975711

تنگسیر

20,000تومان

صادق چوبک

تنگسیر را بسیاری شاهکار صادق چوبک می دانند. بی تردید تنگسیر واقع گراترین داستان این نویسنده ی جنوبی می باشد. داستانی بر مبنای عدالت خواهی و سر به شورش برداشتن مردی که در تنگنای رذالت های معتمدین یک شهر، حاصل عمری زحمتش را بربادرفته می بیند و چون هیچ مرجعی را برای دادخواهی نمی یابد، تحمل این ننگ را نمی کند، سلاح برمی گیرد و همه ی آنان که سال ها تحقیرش کرده و نیش زبانش زده اند مجازات می کند.

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

گزیده ای از کتاب تنگسیر

کتاب تنگسیر نوشتۀ صادق چوبک

باز هم مورچه‌هاى دیگر این طرف و آن طرف در تکاپو بودند. هولکى به هم مى‌رسیدند و شاخَک‌هاى‌شان تو شاخک هم مى‌رفت و سلام و احوالپرسى مى‌کردند یا به هم بد و بیراه مى‌گفتند و تندى رد مى‌شدند. محمد نگاه مى‌کرد و دلش مى‌خواست از آنجا پا شود برود دنبال کارش، اما گرما او را پاى درخت خُشکانده بود.

در آغاز رمان تنگسیر می خوانیم

 هواىِ آبکىِ بندر همچون اسفنج آبستنى هُرْمِ نمناک گرما را چِکه چِکه از تو هواى سوزان ورمى‌چید و دوزخ شعله‌ور خورشید تو آسمان غرب یله شده بود و گردى از نم بر چهره داشت. جاده «سنگى»، کشیده و آفتاب تو مغز سرخورده و سفید و مارپیچ از «بوشهر» به «بهمنى» دراز رو زمین خوابیده بود. جاده خالى بود. سبک بود. داغ و خاموش بود. سفیدى آفتاب بیابان با سایه یک پرنده سیاه نمى‌شد.

«کُنار مهنّا» گرد گرفته و سوخته و خاموش با برگ‌هاى ریز و تیغ‌هاى خنجرى‌اش، برزخ و خشمگین کنار جاده نشسته بود. همه مى‌دانستند که این درخت نظر کرده است و هرکس از پهلوى آن مى‌گذشت، چه روز و چه شب، بسم‌اللهى زیرلب مى‌گفت و آهسته رد مى‌شد. این «کُنار» خانه اجنه و پریان بود و خیلى از مردم بوشهر قسم مى‌خوردند که عروسى و عزاى پریان را در میان شاخه‌هاى آن به چشم دیده‌اند.

سایه پهن تبدار «کُنار» محمد را به سوى خود کشید و نیزه‌هاى سوزنده خورشید را از فرق سر او دور کرد. پیراهنش به تنش چسبیده بود و از زیر ململ نازکى که به تن داشت، موهاى زبر پرپشت سیاهش تو عرقِ تنش شناور بود. تو سایه «کُنار» که رسید ایستاد و به نیزه‌هاى

مویین خورشید که از خلال شاخ و برگ‌ها تو چشمش فرومى‌رفت نگاهى کرد و بعد کُنده کلفت پرگره آن را ورانداز کرد و گرفت نشست بیخ کُنده‌اش و به آن تکیه زد. یک برگ تکان نمى‌خورد. سایه خفه سنگین «کُنار» رو دلش فشار مى‌آورد.

بیخ ریشه موهاى سرش مى‌سوخت و مغز استخوانش مى‌جوشید. کلاهش را که از برگ خرما بافته شده بود و لبه نداشت، از سرش برداشت و گذاشت رو زمین. سرش را خاراند و ماسه‌هاى نرم که لاى موهاش بود زیر ناخن‌هایش نشست. نگاهش تو شاخ و برگ «کُنار» کَند و کو مى‌کرد. مى‌خواست ببیند آیا برگى تکان مى‌خورد یا نه. هوا داغ و سوخته بود. شعاع خورشید از پشت روبنده نم، مانند شعله جوش اکسیژن، تو نى‌نى چشمانش مى‌نشست. دلش مى‌خواست شمال بِوَزَد و باد خنکى به دلش بخورد. هُرم سوزان خورشید و ذراتِ غلیظ نم تو هوا، تو هم غوطه مى‌خوردند و مى‌جوشیدند و او دلش مى‌خواست هرچه نم تو هواست دود شود و به هوا رود.

پیراهن، رو تنش سنگینى مى‌کرد. آن را کَند. پوست بِرشته تنش از زیر موهاى زبر پُرپشتش نمایان شد. پوست تنش رنگ چرم قهوه‌اى سوخته بود، تکه چرمى که سال‌ها تو صحرا زیر آفتاب و باران افتاده و دیگر چرم نیست و سفال است، هیچ‌کس سر درنمى‌آورد که این آدم چرا این‌قدر پشم‌آلود است. تنش مثل خرس بود. پشم‌آلود بود و بوىِ عرق هیچ‌وقت از تنش درنمى‌رفت.

پیراهنش را توى مشت‌هاى گُنده‌اش فشرد. شُرّى عرق روى خاک ریخت. خاکِ تشنه، لب ورچید و عرق‌ها را بلعید. آن وقت پاشد پیراهنش را تکانى داد و بُردش و آن طرف سایه «کُنار» آفتابش کرد و برگشت و باز سر جایش زیر «کُنار» نشست.

یک شلوار چِلوار که تا مچ پاهاش بود با لیفه زُمخت برجسته به تنش ماند. پاهاش برهنه بود. کونه پاش زیر کورِه گم شده بود. اندامى گُنده داشت. مثل غول بود. هیچ‌کس تو جاده نبود. تنهاى ِ تنها بود و گُنده بود و سیاه سوخته بود و داغ بود و تشنه بود و برزَخ بود.

زانوهایش را تو بغل گرفت و به مورچه سوارى درشتى که مى‌کوشید سوسک نیمه‌جانى را به دنبال خودش بِکشد خیره ماند. گرما کلافه‌اش کرده بود. به هیچ‌چیز فکر نمى‌کرد. فکرش خوابیده بود. سوسک، گُنده و سیاه و براق بود. قد یک خرما بود. مورچه سوارى به جان کَندن آن را دنبال خود مى‌کشید. هردم یک جاى آن را مى‌چسبید و وِل مى‌کرد و باز مى‌کشید. سوسک هنوز رمقى داشت و شاخک‌هایش تکان مى‌خورد و مورچه شاخک‌هایش را گاز مى‌گرفت و سوسک، پاهایش مى‌پرید و تنش تکان نمى‌خورد. مورچه  هرجاى تن او به دندانش مى‌رسید آن را گاز مى‌زد و مى‌کشید. مورچه حریص و شتاب‌زده و گرسنه بود.

یک مورچه سوارى دیگر، دوان و پُرشتاب از راه رسید و هولکى سوسک را گاز زد و طرف دیگر کشید. هردو مورچه به هم پریدند و سوسک بى‌حال رو زمین خشکش زده بود و محمد به آن نگاه مى‌کرد و پوست تنش مى‌سوخت و نمى‌دانست چه کار کند.

باز مورچه‌ها به لاشه غش کرده سوسک برگشتند و آن را گاز زدند و رو خاک کشیدندش. دوباره باهم جنگشان شد و سخت به هم افتادند و پیچ و تاب خوردند و بعد یکى از آنها، راست ایستاد و تندى افتاد و آن مورچه دیگر چرخ تندى زد و رفت سراغ سوسک. و آن مورچه‌اى که افتاده بود رو زمین، تو خودش مى‌پیچید و دور خودش حلقه زده بود و با دنداش ته خودش را گاز مى‌گرفت و تنش که براق بود خاکى شده بود و
نمى‌توانست پا شود و آن مورچه دیگر، سوسک را رو زمین مى‌کشید و مى‌بُرد.

باز هم مورچه‌هاى دیگر این طرف و آن طرف در تکاپو بودند. هولکى به هم مى‌رسیدند و شاخَک‌هاى‌شان تو شاخک هم مى‌رفت و سلام و احوالپرسى مى‌کردند یا به هم بد و بیراه مى‌گفتند و تندى رد مى‌شدند. محمد نگاه مى‌کرد و دلش مى‌خواست از آنجا پا شود برود دنبال کارش، اما گرما او را پاى درخت خُشکانده بود.

همیشه این هفت، هشت کیلومتر میان «دَوّاس» و «بوشهر» را پیاده مى‌رفت و مى‌آمد. صبح از «دَوّاس» که خانه‌اش آنجا بود، پیاده راه مى‌افتاد و مى‌رفت بوشهر سر دکانش، دکان جوفروشى داشت، بعد شب برمى‌گشت خانه. صبح‌ها که مى‌رفت بوشهر هوا خنک بود و شب‌ها هم که برمى‌گشت باز هوا خنک بود و این در تابستان بود که وقتى به بوشهر مى‌رسید تازه خورشید سرش را از پشت کوه‌هاى دوردست فیلى رنگ خاور بیرون مى‌کشید و زمین را مى‌گداخت و سبزه‌ها را مى‌سوزاند و پوست تن‌ها را سفال مى‌کرد.

و امروز، غیر از روزهاى دیگر بود که بى‌وقت به «دَوّاس» مى‌رفت. همین یک ساعت پیش بود که یکى از بچه‌هاى «دَوّاس» برایش خبر آورده بود که گاو سکینه یاغى شده و در گاورو، بند را پاره کرده و فرار کرده رفته تو نخلستان کنار دریا و هیچ‌کس نمى‌تواند نزدیکش برود و اگر نگیرندش مى‌ترکد. سکینه، زن بیوه‌اى بود که مرد نداشت و شوهرش پارسال مرده بود. چاه آبى داشت که دور و ورش را هندوانه و خربُزه و خیار و سبزى مى‌کاشت و خودش زمین را با همین یک دانه گاو شخم مى‌زد و کِشت مى‌کرد و آن را آبیارى مى‌کرد. حالا با این ورزاىِ یاغى

دستش بسته شده بود و هیچ‌کس نتوانسته بود او را بگیرد و همه از او مى‌ترسیدند و چشم و امید همه به‌محمد بود که برود و گاو را بگیرد. حالا هیچ به فکر گاو نبود. دلش مى‌خواست باد شمال خنکى رو پوست تنش سُر بخورد و خنکش بشود.

بعد به یاد جوانى که رفته بود گاو سکینه را بگیرد و گاو شاخش زده بود افتاد. همان کسى که خبر آورده بود گاو یاغى شده، به محمد گفته بود که پنج نفر از بچه‌هاى دِه، ورزا را دوره کرده بودند که بگیرندش و یکى‌شان گرفتارِ ورزا شده بود و بعد گاو را هِى کرده بودند و پسرک تو خون خودش غلت مى‌خورد که بُردندش تو کَپرش و دوا درمانش کردند و پدر و مادرش بالاى سرش گریه مى‌کردند و تو سرشان مى‌زدند، مادرش غش کرده بود و محمد آن جوان را مى‌شناخت که اسمش لهراسب بود.

حالا محمد دکانش را تخته کرده بود و مى‌رفت «دَوّاس» که گاو را بگیرد. او ورزاىِ سکینه را خوب مى‌شناخت که تو ده تا نداشت. از آن گاوهاى نکره بحرینى بود که شوهر سکینه، پارسال، دو، سه ماه پیش از مُردنش، آن را از بحرین خریده بود و با خودش آورده بود و قد یک گاومیش بود، گُنده بود و سفید با شاخ‌هاى راست و مُل گنده برآمده.

زانوهایش را تو بغل گرفته بود. گردن کلفت کوتاهش میان زانوهایش افتاده بود و رو خاکِ پُف کرده پُرِ پِشکل، خیره شده بود و به لاشه از حال رفته سوسک نگاه مى‌کرد.

«اگه بنا بشه هر روز این وخت روز از این راه بیام، مِثِ کنجه گوشت، زیر آفتاب جزغاله مى‌شَم. ببین هیچکه از تو جاده رد نمى‌شه. گفتم اگه امروز نگیرمش، دیگه کسى حریفش نمى‌شه. شایدم بترکه یا بزنه به دریا خفه بشه. کُلّى قیمتشه. اما لهراسب که اهل این‌جور کارا نبود که بِره به
جنگ یه ورزاىِ یاغى. بچه خوبیه. نَنَش همى یه بچه‌رو داره. اما هنوز دهنش براى این‌جور کارا بو شیر مى‌ده. خوبه که بازم زهله‌اش را داشته.»

چشمانش رو پیراهنش افتاد که آن را آفتاب کرده بود و اول که آن را انداخته بودش رو زمین، پیراهن رو ماسه‌ها خوابیده بود و حالا که خشک شده بود مثل ورق کاغذ سوخته‌اى رو زمین پف کرده بود و پاشده بود نشسته بود و عرق‌هایش تو هوا رفته بود و چروک خورده بود. از پیراهنش بدش آمد و جدایى و ناجنسى دردناکى میان آن و خودش حس کرد.

انتشارات نگاه

تنگسیر       صادق چوبک        تنگسیر       صادق چوبک        تنگسیر       صادق چوبک        تنگسیر       صادق چوبک        تنگسیر       صادق چوبک

اطلاعات بیشتر

وزن 450 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

94286

نوبت چاپ

قطع

شابک

978-964-351-162-3

تعداد صفحه

234

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

450

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “تنگسیر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *