(021) 66480377-66975711

14 – چشم و چراغ 46

7,000تومان

ژان اشنوز

شبنم سنگاری

 

چشم و چراغ 46

ژان اشنوز نویسنده و رمان‌نویس معاصر فرانسوی به سال 1947 در شهر اورانژ در جنوب فرانسه دیده به جهان گشود. وی تاکنون هفده کتاب منتشر کرده است و برنده‌ی جوایز متعددی شده است: جایزه‌ی گنکور در سال 1999برای کتاب من می‌روم، جایزه‌ی مدیسیس در سال 1983 برای کتاب چروکی، جایزه‌ی فنئون در سال 1979 برای کتاب نصفالنهار گرینویچ و نیز جوایز ادبی دیگر. کتاب‌های وی در محافل ادبی گوناگون تحسین منتقدان و صاحب‌نظران را برانگیخته، به زبان‌های متعددی ترجمه شده و توانسته است جایگاه درخور توجهی در بین اهالی ادب بیابد.

آثار ادبی او ساده و بی‌تکلف و آمیزه‌ای است از کلاسیسیسم و مینیمالیسم که این خود ضمن حفظ روح داستان غنای بیش‌تری نیز به آن می‌بخشد، از یک سو شخصیت اصلی داستان درگیر ماجراهایی شده که این خصیصه‌ی کلاسیک سبب جذابیت داستان شده و از دیگر سو ویژگی‌های مینیمالیسمی با پرهیز از هر گونه اطناب و زیاده‌گویی بر تأثیرگذاری آن می‌افزاید. کتاب‌های اشنوزهمانند دیگر آثار مینیمالیسم نقبی است بر ادبیات پست‌مدرن و در واقع ترکیبی است از سبک‌های مختلف، آمیزه‌ای از مثل‌ها و لحظات پر ابهام و گیرا همانند ادبیات باروک.

اندیشه‌ی اولیه‌ی کتاب 14 با مطالعه‌ی خاطرات یک سرباز پا گرفت و پس از مطالعات و تحقیقات بسیار درباره‌ی جنگ سال 1914 نگارش آن آغاز گشت. 14 کتابی است ضد جنگ و درباره‌ی جنگ. روایتی دیگر از جنگ نخست جهانی. داستان زندگی مردان و زنانی که هیولای جنگ تمام آن چه که در کنار یکدیگر ساخته بودند را ویران کرد؛ و اشنوز بی‌آن‌که زندگی پیش از جنگ این افراد را شرح دهد آن را هنرمندانه، ذره ذره و با سماجت لابه‌لای سطور کتاب به تصویر می‌کشد. کتاب حاضر نه یک اثر پر طمطراق تاریخی است و نه شرحی است بر زندگی روزمره‌ی سربازان جنگ؛ نویسنده ضمن این که توجه خواننده را به بخشی مهم از تاریخ جلب کرده، ماجرای زندگی افراد بسیار معمولی را روایت می‌کند که در تلاش برای سازگاری با این شرایط غیرمنتظره می‌باشند. تمامی این‌ها به گونه‌ای در این کتاب لحاظ شده تا به دور از هر گونه تکرار و تأمل بیش از اندازه «بر این اپرای نکبت‌بار و متعفن»، داستانی کوتاه درباره‌ی جنگی بزرگ نگاشته شود.

 

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

گزیده ای از رمان 14

. پادیولو، کاملاً برعکس هیبتی که لازمه‌ی شغلش به عنوان یک شاگرد قصاب بود، نحیف بود و اندکی نیز خجالتی و چهره‌ای لاغر و رنگ پریده داشت. بوسیس فیزیک یک سلاخ را داشت، اما علی‌رغم این‌که در واقع به همین شغل اشتغال داشت، از قیافه‌ی خود خوشنود نبود، آرسنل به پیشه‌ی سَرّاجی مشغول بود و حرفه‌اش مستلزم داشتن چهره‌ی خاصی نبود. به هر حال، هر کدام از این سه نفر، به روش خود، زیاد به حیوانات علاقه داشتند، زیاد حیوان دیده بودند و با حیوانات زیادی سرو کار داشتند.

در آغاز رمان 14 می خوانیم

یک‌شنبه‌ای مطبوع و دل‌انگیز بود، روز فراغت از کار، آنتیم[1]پس از صرف صبحانه از خانه بیرون رفت تا با دوچرخه‌اش دوری بزند. برنامه این بود: از گرمای آفتاب ماه اوت حظ برده، ورزشی کند، کمی هوای کوه و دشت به سرش بخورد و بی‌تردید قصد داشت روی چمن‌ها ولو شده و کتابی نیز مطالعه کند، چون با یک طناب پلاستیکی، کتابی را روی ترک بند فلزی دوچرخه که برای قطر این کتاب کوچک به نظر می‌رسید محکم بسته بود. از شهر که خارج شد حدود ده کیلومتر هموار مسیر را بی‌هیچ زحمتی با دوچرخه‌ی خلاص طی کرد، وقتی به تپه رسید، باید در حالی که به چپ و را ست تلو تلو می‌خورد از روی زین بلند می‌شد تا تعادلش حفظ شود، آن‌قدر که عرق از سر و رویش راه افتاده بود. آن تپه یک تپه‌ی بزرگ نبود، می‌دانیم ارتفاع تپه‌ها در وانده[2] چه قدر است، تپه‌ای کوچک بود با شیب ملایم و نسبتن مرتفع، طوری که می‌شد از چشم‌انداز آن جا لذت برد.

هم‌زمان با رسیدن آنتیم بر روی تپه، ناگهان بادی توفنده وزیدن گرفت، چیزی نمانده بود کلاه کاسکتش را با خود ببرد و تعادل دوچرخه‌اش را بر هم زند ـ یک دوچرخه‌ی اونتِ[3] خوب که کشیشان آن را برای خود طراحی کرده بودند و او نیز دوچرخه را از معاون کشیش بخش که به نقرس مبتلا شده بود خریداری کرده بود. در این منطقه و در میانه‌ی تابستان وزش بادهایی ناگهانی با این شدت و هیاهو نادر است، به ویژه در چنین هوای گرمی، باید یک پا را روی زمین قرار می‌داد و پای دیگر را روی پدال، در آن باد زوزه‌کشِ سهمگین هنگامی که کلاه کاسکت را روی سر جابه‌جا می‌کرد دوچرخه‌ کمی تعادلش را از دست داد. چشم‌انداز پیرامونش را سیر کرد: روستاهای پراکنده‌ی آن نواحی و کشتزارها و مراتع فراوان آن محدوده را. گرچه از آن جا پیدا نبود، اما در فاصله‌ی بیست کیلومتری غرب، اقیانوس در تلاطم بود، با این‌که به هیچ وجه ماهیگیری نمی‌دانست، اما چهار پنج بار کاملاً اتفاقی به آن جا رفته بود، آنتیم این روزها زیاد با رفقایش وقت نمی‌گذراند ـ اما شغلش به عنوان حسابدار این امکان را برایش فراهم می‌ساخت که در بازگشت از اسکله، مسوولیت دلپذیر شمارش و جمع زدن ماهی‌های ماکرو، مرلان، پلایس، خالپوش ماهی و ماهی‌های پهن دیگر را عهده‌دار شود.

اولین روز ماه اوت بود و او آرام دوراندار تپه را نظاره می‌کرد: از تپه‌ای که تنها بر روی آن ایستاده بود، چهار پنج شهرک دیده می‌شدکه در فواصل یکسانی از هم قرار داشتند، توده‌ای از خانه‌های کوچک که به صورت منسجم زیر برج ناقوس جمع شده بودند و جاده‌ی باریکی که آن‌ها را به هم متصل می‌کرد، شمار گاری‌های حمل غلاتی که با گاو و اسب کشیده می‌شدند به مراتب بیشتر از اتومبیل‌هایی بود که از جاده عبور می‌کردند. بی‌گمان منظره‌ای بود دلپذیر، هر چند هجوم غیرمترقبه‌ی این باد توفنده و پر هیاهو که در این فصل از سال غیرمعمول می‌نمود و حال تمام فضا را آکنده بود، آنتیم را واداشت کلاه لبه‌دارش را محکم نگاه دارد. ساعت چهار بعدازظهر بود و جز صدای همهمه‌ی باد صدایی دیگر به گوش نمی‌رسید.

همین‌طور که نگاه گنگش از شهرکی به شهرک دیگر می‌گشت، اتفاق غریبی در برابر چشمانش رخ داد. همان هنگام بودکه متوجه‌ی جنبش‌هایی هم‌زمان و هماهنگ در بالای برج‌های ناقوس تمام کلیساها شد، جنبش‌هایی ریز ولی منظم: توالی منظمِ مربع‌های سیاه و مربع‌های سفید که مثل چراغ‌های باینری با فاصله‌ی دو یا سه ثانیه در پی هم ظاهر می‌گشتند، سوسوهایی جفت، همانند سوپاپ اتوماتیک برخی دستگاه‌های کارخانه‌ها: بی آن‌که درکی از علت این ارتعاشات مکانیکی کلیک یا چشمک مانند داشته باشد، تنها نظاره‌گر این سوسوها بود که ناشناسان زیادی از دور در حال فرستادنشان بودند.

سپس، همان‌گونه که باد به یک باره وزیدن گرفته بود درچشم بر هم زدنی نیز متوقف گشت و صدای غرش بادی که در فضا طنین‌انداز شده بود ناگهان جای خود را به صدای آشوب و همهمه‌ای داد که حتا از آن مسافت نیز به گوش می‌رسید: در واقع این صدا تنها بانگ ناقوس‌هایی بود که بر فراز برج‌ ناقوس کلیساها به حرکت درآمده بودند، هم‌آوا بودند اما بی‌نظمیِ فاحش، هراس‌ناک و سنگینی در آن‌ها موج می‌زد، گرچه او کم‌سن و سال بود، چندان تجربه‌ای نداشت و تا به حال در مجالس خاک‌سپاری زیادی شرکت نکرده بود اما از روی غریزه توانست صدای ناقوس خطر را که البته به‌ندرت به صدا درمی‌آمد تمیز داده و چند ثانیه پیش از شنیدن صدای آن نیز توانسته بود حرکت آن را ببیند.

با در نظر گرفتن موقعیت روز جهان، این ناقوس خطر به طور قطع نمی‌توانست مفهومی جز فراخوان عمومی داشته باشد. آنتیم نیز هم‌چون دیگران، بی‌آن‌که قادر به باور آن باشد، منتظر چنین روزی بود اما در تصورش هم نمی‌گنجید که این حادثه در یک روز یکشنبه عارض شود. بی آن که واکنش سریعی نشان دهد، کم‌تر از یک دقیقه به نوای ناقوس‌هایی که با ابهت، شتاب و آشفتگی به صدا درآمده بودند گوش سپرد، سپس در حالی که سوار دوچرخه می‌شد و پاها را روی پدال               می‌گذاشت، خود را در شیب تپه رها کرد و راه خانه را پیش گرفت. غفلتاً و بی‌آن‌که متوجه شود به مانعی برخورد و کتاب قطور از روی دوچرخه به زمین افتاد، روی فصلی تحت عنوان گوش دارند، اما       نمیشنوند[4] گشوده شد و برای همیشه در حاشیه‌ی آن جاده باقی ماند.

آنتیم به محض ورود به شهر جمعیت را دید که از خانه‌ها خارج شده و پیش از راهی شدن سوی میدان رویال[5]، گروه گروه گرد هم می‌آمدند. مردها در آن شرجیِ هوا تب‌آلود و عصبی به نظر می‌رسیدند، برمی‌گشتند و یکدیگر را با صدای بلند می‌خواندند، دستپاچه بودند ولی از بابت خودشان کمابیش آسوده‌خاطر. او نیز رفت تا دوچرخه را، سر جایش، در خانه گذاشته و سپس به این جنبش فراگیر که در آن لحظه از تمامی کوچه‌پس‌کوچه‌ها به سمت میدان در جریان بود بپیوندد، در میدان شهر، همه با لبخندی بر لب، پرچم‌ها و بطری‌ها را تکان می‌داند، با ایما و اشاره حرف می‌زند، ازدحام کرده بودند و جایی برای کالسکه‌هایی که از قبل در حال جابجا کردن مردم بودند باقی نگذاشته بودند. تمامی مردم از فراخوان عمومی بسیار خوشنود به نظر می‌رسیدند: بحث‌های داغ، قهقه‌های از ته دل، سرود ملی، نوای شیپور و فریادهای میهن‌پرستانه‌ی        پر حرارتی که با صدای هلهله‌هاشان در هم آمیخته بود در فضا طنین انداخته بود.

آنتیم، با چهره‌ای برافروخته از هیجان و عرق، از آن سوی میدان، از جایی در کنج خیابان کرِبیون[6] که یک فروشنده‌ی پارچه‌های ابریشمی در آن جا جا خوش کرده بود و این شلوغی‌ها نیز از آن جا پا گرفته بود، چهره‌ی شارل را تشخیص داد، سعی داشت نگاهشان از دور با هم تلاقی کند، چون موفق نشده بود، کوشید از میان جمعیت راهی به سوی او باز کند. شارل که خود را از این ازدحام دور نگاه داشته بود نگاه سردش را به جراید دوخته بود، او کت و شلواری چسبان به تن داشت به همراه کراواتی روشن و باریک، مانند روزهایی که در دفتر کارش در کارخانه مشغول بود و مثل همیشه دوربین عکاسی رِوایده آل[7] از کمپانی ژیرار اِ بوآت[8] را به گردن آویخته بود. آنتیم در حالی که به سوی او می‌رفت سعی کرد تا هم آرامشش را در برابر او حفظ کند و هم محکم باشد،کاری متناقض اما لازم برای غلبه بر این قسم مخمصه‌های عذاب‌آور که در هر حال شارل برایش به‌وجود می‌آورد. به زحمت در چشمانش نگاه می‌کرد، نگاهش را به انگشتر خاتم‌داری[9] دوخته بود که در انگشت کوچک آنتیم قرار داشت.

بگو ببینم، انگشترت جدید است. خوب چرا، آن را در دست راستت گذاشته‌ای. بیشتر در دست چپ می‌اندازند. آنتیم تصدیق کرد، می‌دانم ولی این را برای زیبایی نیانداختم، مچ این دستم درد می‌کند. شارل با   بی‌میلی گفت، آها بله، و وقتی با کسی دست می‌دهی اذیتت نمی‌کند. آنتیم یادآوری کرد، به ندرت با کسی دست می‌دهم، گذشته از این گفتم که به خاطر درد آن را در دست راست انداخته‌ام، دردم را تسکین می‌دهد. کمی سنگین است اما افاقه می‌کند. اگر خوشت آمده باید بگویم خاصیت مغناطیسی دارد. شارل هوا را از بینی بیرون ‌داد، پوزخندی زد، سری تکان داد و در حالی که شانه‌ را بالا می‌انداخت و نگاهش را از او می‌دزدید، تکرار کرد، هه… مغناطیسی ـ پنج ضربه در یک ثانیه، و باز همان حس تحقیر همیشگی به سراغ آنتیم آمد.

در این لحظه، در حالی که با شست به گروهی که اعلان‌هایی را در هوا تکان می‌دادند اشاره می‌کرد، کوشید این‌طور ادامه دهد، در این باره نظرت چیست. شارل که یکی از چشم‌های سرد و بی‌روحش را بسته بود تا آن یکی را به نمایاب دوربین بچسباند، در جواب گفت، غیر قابل اجتناب است، ولی در نهایت همه چیز پانزده روزه تمام می‌شود. آنتیم جسارت به خرج داد و مخالفتش را ابراز کرد، من این قدرها هم مطمئن نیستم. شارل گفت، بسیار خوب، فردا می‌بینیم.

  1. Anthime.
  2. واندهVendée) ) واقع در غرب فرانسه و زیر مجموعۀ رِژیونِ پِی دو لالوار است که از جهت غرب با اقیانوس اطلس هم‌مرز می‌باشد.
  3. Euntes.
  4. نام یکی از فصل‌های آغازین کتاب نود و سه آخرین رمان ویکتور هوگو است. در این فصل از کتاب نود و سه، دولت جمهوری زنگ خطر را به‌صدا درمی‌آورد تا از فعالیت فردی به نام مارکییز لانتونک که به هواخواهی نظام سلطنت قیامی را رهبری می‌کرد ممانعت ایجاد کند. آنتیم درست مانند مارکییز، پیش از این که صدای ناقوس‌ها به گوشش برسد و متوجه موضوع شود، حرکت ناقوس‌ها کنجکاوی‌اش را تحریک می‌کند.
  5. La place Royale. 2. Crébillon.

  1. Rêve Idéal. 2. Girard et boitte.

  1. انگشتر خاتم‌دار یا انگشتر مهردار: انگشتر پهنی که نشان یا تصویری بر روی آن حک شده.

اطلاعات بیشتر

وزن 129 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

97500

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-097-4

قطع

تعداد صفحه

104

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

130

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “14 – چشم و چراغ 46”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.