(021) 66480377-66975711

پرى جنگلى و39 داستان دیگر

110,000تومان

هانس کریستین آندرسون

جمشيد نوايى

«پری جنگلی و 28 داستان دیگر»، یکی از چهار مجموعه داستان قصه های پریان است. «دخترک کبریت فروش و 53 داستان دیگر»، «پری دریایی و 39 داستان دیگر» و «آدم برفی و 32 داستان دیگر» از دیگر کتاب های این مجموعه اند. همچنین این چهار کتاب، درون یک قاب و با عنوان «قصه های پریان و داستان ها» منتشر شده اند

هر دو زن سوى جنوب مى‌روند به جايى كه تپه‌ساران سرسبز، كوه‌هاى بلند مى‌شوند و انگورها مى‌رسند. در راه با بازرگان‌هاى ثروتمندى آشنا مى‌شوند كه هنگام گذشتن گاريشان از وسط جنگل تاريك نگران ثروت خودند. اما ندارىِ بيوه‌زن او را در برابر راهزن‌ها، كه مسافران ديگررا به دام مى‌اندازند، در امان مى‌دارد. دو زن در گارىِ لكنته‌اى كه دو ورزوى سياه مى‌كشندش از راه‌هاى تنگ و ناامن بى‌خطر مى‌گذرند.

.

توضیحات

گزیده ای از کتاب پری جنگلی:

بارى، تابستان گذشت. برگ‌ها رو به زردى گذاشته و در آستانه ریزش است. بادها در راه‌اند. فصل کشتى‌شکستگى است. دو زمستان در پىِ تابستان مى‌گذرد تا فرستاده اسقف از رُم بازگردد. او با نامه دیگرى بازمى‌گردد که با مُهرى بااهمیت‌تر از مُهر اسقف بورگ‌لوم بسته شده.

در آغاز کتاب پری جنگلی می خوانیم:

 

اسقفِ صومعه بورگ‌لوم و خویشانش   7

در اتاق بچه‌ها        15

گنج زر     21

جابه‌جا کردن طوفان تابلوها را           32

قورى       38

پرنده نغمه‌سراىِ مردم           40

سبزهاى کوچولو     44

کوتوله و زنِ باغبان             47

پایتر، پیتر و پیر     52

پنهان اما نه از یاد رفته         57

پسر دربان             61

روز اسباب‌کشى      84

گُل بهمن    89

خاله جان              94

وزغ        101

کتابِ مصور پدرخوانده         110

کاغذپاره‌ها            136

دو جزیره              139

خوشبخت‌تر از همه کدام است؟           142

پرى جنگلى           147

خانواده گرته مرغى             172

ماجراهاى بته خار   189

موضوع قدرت تخیل            194

یافتن بخت در یک تکه چوب    199

ستاره دنباله‌دار       202

روزهاى هفته         207

قصه آفتاب             210

جد پدرى   214

شمع‌ها      219

شگفت‌انگیزتر از همه           222

چه بود حرف تمام اهل خانه   227

«برقص، برقص، عروسکم!»             230

«حالا حکایت توست»          232

بزرگ مار دریا      234

باغبان و اربابش     244

استاد و کک            251

قصه‌اى که یوهاناى پیر گفت   256

کلید درِ جلویى        271

چُلاق       283

عمه دندان دردو       293

یادداشت مترجم         305

پیشگفتار، سالِ :1837 براى خوانندگان سالخورده      307

یادداشت‌هاى من بر قصه‌هاى پریان و داستان‌هایم (ژوئن 1862)                309

یادداشت‌هاى من بر قصه‌هاى پریان و داستان‌هایم (رولیگد، 1874)           321

همانندى‌هاى فولک‌لور اقوام مختلف        343

معنى واژگان و اصطلاح‌ها         371

اسقفِ صومعه بورگ‌لوم و خویشانش

 

 

در کرانه باخترى ژوتلندیم، بفهمى نفهمى در شمال تُرب‌زار پهناور. صداىِ کوبش موج‌ها را بر ساحل مى‌شنویم، اما نمى‌توانیم اقیانوس را ببینیم چون یک تپه دراز ماسه میان ما و دریا گسترده شده. اسب‌هایمان خسته‌اند. بردن کالسکه از جاده شنى کار دشوارى بود، اما هرطور بود به مقصد رسیدیم. بالاى تپه بناهایى است: کشتزارى است که برروى بقایاى صومعه بورگ‌لوم ساخته شده؛ کلیسا کماکان پابرجاست.

آخرهاى غروب، اما فصل تابستان است، شبِ صاف و یکدست سفید. وقتى بالاى تپه مى‌ایستیم، مى‌توانیم خاور را تا آبدرّه آلبورگ و باختر را از خلنگزار و مرغزار تا دریاىِ آبىِ سیر ببینیم.

از جلو بناهاى جنبى کشتزار مى‌گذریم و از میان درهاى قدیمىِ صومعه مى‌رویم به حیاط. ردیف درخت‌هاى زیزفون، مثل نگهبان‌ها، در طول دیوارها سرک مى‌کشند. در همین‌جا سرپناهى است از باد مغرب و درخت‌ها چنان بلندند که شاخ و برگشان رو پنجره‌ها را مى‌پوشانند.

از پلکانِ لکنته دایره‌اى شکل مى‌رویم بالا و از وسط سرسراهاى دراز، از زیر شاه‌تیرها مى‌گذریم. صداى باد عجیب به‌نظر مى‌آید؛ علت معلوم نیست اما صوتش متفاوت است. وقتى مى‌ترسى و مى‌خواهى کسى را بترسانى متوجه چیزهایى مى‌شوى که پیشتر ندیده‌اى، و افسانه‌هاى قدیم به خاطرت مى‌آید. مى‌گویند راهبانِ صومعه، که مدت‌ها پیش از دار دنیا رفته‌اند، کماکان در آیین عشاى کلیسا حاضر مى‌شوند؛ به‌صورت سایه ظاهر مى‌شوند و آوازشان را در صداى عجیب باد مى‌شنوى. حس و حال عجیبى به ما دست مى‌دهد. به‌یاد روزگاران گذشته مى‌افتیم و فکر و خیالاتمان به عقب بازمى‌گردد و با گذشته درمى‌آمیزد.

در ساحل یک کشتى شکسته است. افراد اسقف بورگ‌لوم همین حالا هم در ساحل‌اند و آن دریانوردهایى که از دریاى بى‌امان جان به‌در بردند، افراد اسقف را نجات نمى‌دهند. زبان موج‌ها خون را از کاسه سرهاى شکسته مى‌لیسد و مى‌برد. آنچه به ساحل برده مى‌شود ــ از بقایاى کشتى تا محموله‌اش ــ اگر بازمانده‌اى مدعیشان نشود، از آنِ اسقف است. در گذر سال‌ها دریا چیزهاى فراوانى براى صومعه بورگ‌لوم فراهم کرده. در سردابه‌ها، در کنار بشکه‌هاى آبجو و شربتِ عسلِ بومى، چلیک‌هایى از بهترین شراب‌ها قرار دارد. در آشپزخانه‌ها نه‌تنها گوشت شکار از جنگل‌هاى دانمارک بلکه گوشت خوک و سوسیس از نقاط دوردست وجود دارد؛ و در باغ صومعه ماهیان قرمز فربه شنا مى‌کنند. اسقف‌نشینِ بورگ‌لوم ثروتمند است؛ و اسقف اولاف گلوب هم مردى نیرومند، و همین حالا هم از مال دنیا کم ندارد، اما باز در طلب بیش از آن است. زمام قدرت را در دست دارد و همه باید به خواستش خم شوند و سر بر آستان بسایند.

در نقطه‌اى نه‌چندان دور، در تى، خویشاوند او درگذشته. مثلى است مشهور که «خویش است که در پىِ شکست خویش است»، مردى که درگذشت توانگر بود و تمام ناحیه تى که به کلیسا تعلق نداشت از آن او بود. و اکنون اسقف بورگ‌لوم، به‌نام کلیسا، مدعى مالکیت مِلک است. پسرِ مردِ از دنیا رفته در دانمارک نیست؛ در خارج درس مى‌خواند. سال‌هاست که خبرى از او نشده، شاید در گورش خفته باشد و هرگز بازنگردد تا امور ناحیه‌اى را اداره کند که اکنون مادر بیوه‌اش به‌جاى او بر آن فرمان مى‌راند.

اسقف مى‌گوید: «زن باید فرمان ببرد نه اینکه فرمان براند.» فرمانى براى او مى‌فرستد حاکى از اینکه بایددر برابر مجمع حاضر بشود. و او مى‌رود. اما نه از قوانین سر پیچیده و نه خلافى کرده. دفاع او درستىِ هدفش را نشان مى‌دهد و همترازهایش از او شکایتى ندارند.

بگو ببینم، اسقفِ بورگ‌لوم، چرا این‌قدر غرقه در فکرى؟ رو آن کاغذِ پوستى چه مى‌نویسى؟ وقتى لاک و مُهرش مى‌کنى مى‌خندى. در آن نامه که با رُبان بسته مى‌شود و مُهرِ اسقفِ بورگ‌لوم بر آن مى‌خورد چه پیامى است؟ نامه را به یکى از سوارکارهایت مى‌دهى؛ او بایدراه درازى برود، چون همراه با پیامى براى پاپ به رُم فرستاده مى‌شود.

بارى، تابستان گذشت. برگ‌ها رو به زردى گذاشته و در آستانه ریزش است. بادها در راه‌اند. فصل کشتى‌شکستگى است. دو زمستان در پىِ تابستان مى‌گذرد تا فرستاده اسقف از رُم بازگردد. او با نامه دیگرى بازمى‌گردد که با مُهرى بااهمیت‌تر از مُهر اسقف بورگ‌لوم بسته شده.

بیوه تکفیر شد و به فرمان پاپ براى بى‌احترامى عمدى به خادم پرهیزگار کلیسا، اسقف بورگ‌لوم، مجازات شد: «از جماعت نیایشگر طرد مى‌شود. او و هرکس که از او پیروى کند رانده مى‌شود؛ دوستان و خویشان باید از او دورى کنند همچنان که از طاعون‌زده‌ها و جذامى‌ها کناره مى‌گیرند.»

اسقف بورگ‌لوم مى‌گوید: «کسانى که اطاعت امر نمى‌کنند باید منکوب شوند.»

تنها یک خدمتکار پیر مى‌ماند پیش بیوه‌زن. کسى جرأت نمى‌کند زیر بال او را بگیرد. دوستان و خاندانش را از دست مى‌دهد، اما نه ایمانش را به خدا. این دو زن با هم زمین را شخم مى‌زنند و، با اینکه زمین به دست اسقف و پاپ ضبط شده، غلات در آن مى‌روید.

اسقف بورگ‌لوم تهدیدش مى‌کند: «اى فرزند دوزخ! فرمانبرى را به تو یاد مى‌دهم. با دست پاپ، به دادگاه کلیسایى فراخوانده مى‌شوى، در حقت داورى مى‌کنند و به کیفرت مى‌رسانند.»

بیوه هنوز دو گاو نر دارد، هر دو را مى‌بندد به گارى و با خدمتکارش راه مى‌افتد. دانمارک را ترک مى‌کند، به خارج مى‌رود و در آنجا غریبه‌اى است در میان غریبه‌ها. زبان‌هایى که نمى‌فهمد به گوشش مى‌خورد و میان مردمى زندگى مى‌کند که از آداب و راه و رسمشان خبر ندارد.

هر دو زن سوى جنوب مى‌روند به جایى که تپه‌ساران سرسبز، کوه‌هاى بلند مى‌شوند و انگورها مى‌رسند. در راه با بازرگان‌هاى ثروتمندى آشنا مى‌شوند که هنگام گذشتن گاریشان از وسط جنگل تاریک نگران ثروت خودند. اما ندارىِ بیوه‌زن او را در برابر راهزن‌ها، که مسافران دیگررا به دام مى‌اندازند، در امان مى‌دارد. دو زن در گارىِ لکنته‌اى که دو ورزوى سیاه مى‌کشندش از راه‌هاى تنگ و ناامن بى‌خطر مى‌گذرند.

در فرانسه‌اند، و یک روز صبح با مرد نجیب‌زاده جوانِ خوش‌قیافه محترمى آشنا مى‌شوند. او لباس خیلى برازنده به تن دارد و دوازده خدمتکار مسلح همراهى‌اش مى‌کنند. جوان از آنها مى‌پرسد از کجا مى‌آیند، و بیوه جواب مى‌دهد که از «تىِ» دانمارک.

دیدار ینس گلوب با مادرش

وقتى لب‌هاى بیوه نام زادگاهش را مى‌برد، بى‌اختیار از غمش و بیدادى که بر او رفته

حرف مى‌زند. اما خدا مقدر کرده بود که او سرگذشتش را نقل کند، همچنان‌که خواست او بود این دیدار میان او و سلحشور جوان، که پسرش بود، صورت بگیرد.

بارى، پسر زیر بال او را گرفت، بعد در آغوشش کشید؛ و مادر بینوا اشک ریخت. در تمام آن سال‌ها، با اینکه از ناراحتى لبانش را گزیده بود چندان که قطره‌هاى ریز خون بر آن نمایان شده بود، اشکى نریخته بود.

باز زمان سر برزدن برگ درخت‌ها مى‌رسد. بادها مى‌وزد. کشتى‌ها دچار شکستگى مى‌شود؛ و بشکه‌هاى شراب از کرانه‌ها به سردابه‌هاىِ صومعه مى‌رود. در آشپزخانه‌هاى اسقف اجاق‌ها افروخته مى‌شود و گوشت بریان. در حالى که سوز زمستان بر حصارهاى صومعه تازیانه مى‌زند، درونش گرم است و راحت. سر سفره خبرها نقل مى‌شود: «ینس گلوبِ اهلِ تى با مادرش بازگشته. مى‌گویند اسقف را به دادگاه کلیسایى و دادگاه پادشاه فرامى‌خواند.»

اسقف مى‌گوید: «نه اینکه خیلى هم خیر مى‌بیند»، و مى‌خندد و مى‌افزاید: «اگر خویشِ جوانِ من عاقل باشد، دعوایمان را نادیده مى‌گیرد.»

سالى دیگر مى‌گذرد، باز پاییز مى‌شود. اولین سرماریزه از راه رسیده، و زنبورهاى سفید پیش از آب شدن، صورتت را مى‌گزند. کسانى که از خانه بیرون بودند مى‌گویند هوا فرح‌بخش است. اما ینس‌گلوب تمام روز جلو اجاقش نشسته. غرق در فکرست. زیر لب با خود مى‌گوید: «اسقفِ بورگ‌لوم، شکستت مى‌دهم! تا زمانى که زیرِ لواىِ پاپ قایم شدى، قانون تلنگرى به تو نمى‌زند، اما من ــ ینس‌گلوبِ اهلِ تى ــ مى‌دانم چطور خدمتت برسم!»

نامه‌اى براى شوهر خواهرش، اولاف هاسه از اهل سالینگ مى‌نویسد و به او امر مى‌کند در شب عید میلاد که اسقفِ بورگ‌لوم قرار است آیین عشا را برگزار کند به کلیساى هِویدبرگ بیاید. ینس‌گلوب تازه باخبر شده که به‌زودى اسقف از بورگ‌لوم به ناحیه تى خواهد رفت.

چمنزارها و تُرب‌زارها یخ بسته و از برف پوشیده شده. یخ راحت وزن یک اسب را تاب مى‌آورد. اسقف و قطار کشیشان و راهبان و خدمتکارانِ مسلحش کوتاه‌ترین مسیر را انتخاب مى‌کنند، از میان جنگل نى‌هاى زرد مى‌گذرند که باد با سوز تمام در آن مى‌وزد.

اسقف امر مى‌کند: «برشیپورت بِدَم!» و نوازنده‌اى که شنلى از پوست روباه به تن دارد، ساز را رو لبانش مى‌گذارد. وقتى از خلنگزار به مرداب‌هاى یخ‌بسته در جنوبِ کلیساىِ هِویدبرگ مى‌روند هوا صاف است.

به‌زودى باد بر شیپورش مى‌دمد. باد مى‌وزد و با هر فوت از نو نیرو مى‌گیرد. آنها براى دیدار خدا از میان طوفان خشمش مى‌گذرند. خانه خدا از گزند هواىِ خدا که بر مرداب و مرغزار و دریا مى‌تازد در امان مى‌ماند. اسقف و همراهانش سلامت از راه مى‌رسند. اما سفر دریایىِ اولاف هاسه زیاد راحت نیست. او در آن‌سوى آبدرّه است. جوش و خروشِ طوفان آب‌ها را در تنگه میان سالینگ و تى کف‌آلوده کرده.

ینس گلوب در این عید میلاد اولاف هاسه را به تى فراخوانده تا در مورد اسقفِ بورگ‌لوم داورى کند. قرار است خانه خدا دادگاه‌شان باشد و محراب جایگاه متهم. شمع‌ها در شمعدان‌هاى برنزى بزرگ روشن مى‌شود؛ و باد کتاب داوران[1]  را مى‌خواند.

عجیب و وحشتناک صداهایى است که از خلنگزار و مرداب و آب‌هاى طوفان‌زده مى‌آید که هیچ کشتیى از آن نمى‌گذرد.

اولاف هاسه به ساحل رسیده. تصمیم مى‌گیرد افرادش را با پیامى نزد زنش بفرستد؛ به‌تنهایى از آب‌هاى خروشان خواهد گذشت. اما اول با افرادش بدرود مى‌گوید. آنها را از سوگند وفادارى به خودش آزاد مى‌کند و به هرکدام سلاحى را که در دست دارد و اسبى را که مى‌راند مى‌دهد و مى‌گوید: «اما تمام شما گواه من باشید که اگر ینس‌گلوب امشب در کلیساى هِویدبرگ تنها ماند، کسى نگوید که مقصر من هستم.»

اما افراد اولاف هاسه وفادارند، با دلیرى از پى او به آب‌هاى تیره و عمیق مى‌روند. ده تن از آنها غرق مى‌شوند. تنها اولاف و دو تن از افراد جوانترش به آن سوى تنگه مى‌رسند. و هنوز راه درازى در پیش دارند.

از نیمه‌شب پاسى مى‌گذرد. به‌زودى صبح روز عید میلاد برمى‌دمد. باد از وزیدن بازایستاده. نور از پنجره‌هاى کلیسا به رو برف مى‌تابد. مراسم عشا ربانى از مدتى پیش خاتمه یافته؛ کلیسا ساکت و آرام است. موم آب‌شده شمع‌ها بر کف سنگفرش مى‌ریزد. اولاف هاسه از راه مى‌رسد. ینس‌گلوب در هشتىِ کلیساى هِویدبرگ خویشاوندش را مى‌بیند.

«عیدت مبارک! من با اسقف بورگ‌لوم آشتى کردم.»

اولاف در حالى که شمشیرش را مى‌کشد مى‌گوید: «اگر آشتى کردى، نه تو از این کلیسا زنده بیرون مى‌روى نه اسقف.»

ینس‌گلوب درِ کلیسا را باز مى‌کند. و مى‌گوید: «زیاد عجله نکن، عموزاده، اول ببین من اختلاف نظرم را چطور حل و فصل کرده‌ام. اسقف و افرادش را کُشتم. او تا ابد لال مى‌شود، حالا نه من از جفایى که بر مادرم رفته دوباره حرف مى‌زنم و نه او.»

در محراب شرار شمع‌ها با رنگ مایل به سرخى مى‌تابد، اما به سرخى خونِ کف زمین نیست. کاسه سرِ اسقف بورگ‌لوم دونیم شده. میان پیکرهاىِ بى‌حرکت خدمتکارهایش دراز افتاده. کلیسا ساکت است، در شب عید میلاد صدایى از کلیسا بلند نمى‌شود.

سه روز پس از عید میلاد ناقوس‌ها در صومعه بورگ‌لوم مى‌زنند. زیر یک آسمانه سیاه اسقف و افرادش دراز کشیده‌اند. پارچه سیاهى دور چهلچراغ بزرگ پیچیده شده. اسقفِ درگذشته ــ قدرقدرت پیشین ــ بورگ‌لوم در رداى پوستِ سمورِ نقره‌اى و با عصاى اسقفى در دست ناتوانش آرامیده. بوى کُندر و عود در فضا مى‌پیچد. راهبان نوحه‌هایشان را مى‌خوانند. بادها آوازِ سوگ را برمى‌گیرند و مى‌برند، و وضع بى‌شباهت به‌نوعى داورى نیست، پیامى از خشم و لعنت.

در این پهنه باد هرگز فروکش نمى‌کند؛ فقط لحظه‌اى آرام مى‌گیرد و باز آوایش بلند مى‌شود. وقتى طوفان‌هاى پاییزى از راه مى‌رسد، صفیرش حکایت اسقفِ بورگ‌لوم و انتقام خویشش را سر مى‌دهد. دهقان ترسویى که گاریش را در شب‌هاى تاریک زمستان در جاده شنى مى‌راند آواز را مى‌شنود و تنش مى‌لرزد، نه همین از سوز سرما. کسانى هم که درون صومعه قدیمى مى‌خوابند آواى باد را مى‌شنوند. چیزى در سرسراى دراز در آن‌سوى درِ خوابگاه حرکت مى‌کند. روزگارى اینجا گذرگاه کلیسا بود؛ درِ ورودیش را دیرگاهى است که تیغه کشیده‌اند. اکنون ترس و خیالات درِ آن را باز مى‌کند. باز شمع‌ها در چهلچراغ روشن مى‌شود. بار دیگر بوى کُندر و عود در کلیسا مى‌پیچد. راهبان براى اسقفِ درگذشته‌شان عشاى ربانى مى‌خوانند، پیکرش در رداى پوست سمور و با چوبدستى شبانى در دست ناتوانش ــ که مظهر قدرتش بود ــ دراز افتاده. پیشانى بلند رنگ‌باخته‌اش شکافته و زخمِ خونین به سرخىِ شرارِ دوزخ مى‌درخشد. همه نشانه گناه‌هاى این عالم ــ نشانه خواست و هوسِ بدکارى ــ است که شعله مى‌کشد.

در گورت بمان، در دل شب، در فراموشى ناپدید شو اسقف بورگ‌لوم! خاطرات روزگار سپرى شده.

امشب باد بى‌امان مى‌وزد. صداى موج‌ها را در خود خفه مى‌کند. طوفانى بر دریا خشم مى‌گیرد. به زندگى آدمى آسیب مى‌رساند. چون زمان سرشت دریا را تغییر نمى‌دهد. امشب دریا دهانى است مشتاقِ بلعیدن؛ فردا چشم شفافى است که مى‌توانى عکست را در آن ببینى، درست مثل عصر اولیه که تازه به خاکش سپرده‌ایم. آرام بخواب، اگر مى‌توانى.

بامداد است. بیرون خورشید مى‌درخشد، اما باد کماکان مى‌وزد. پیامى مى‌رسد که شب‌هنگام یک کشتى شکسته. زمان هیچ چیز را تغییر نداده!

یک کشتى نزدیک دهکده کوچک ماهیگرىِ لوکن به گل نشسته، زیاد دور نیست. از پنجره‌هاى خانه روستایى مى‌توان بام‌هاى سفالى قرمزِ کلبه‌ها و کرانه و دریا را دید. رو صخره آبىِ شنى کشتى دچار سانحه شده.

در ساعات شب فشفشه‌هاى متصل به ریسمان سوى کشتىِ شکسته شلیک مى‌شود. ظرف چند ساعت کابل‌هاى سنگین کشتى را به خشکى وصل مى‌کند. تمام اشخاص روى عرشه نجات یافتند، به ساحل آورده شدند و بسترى گرم در اختیارشان گذاشته شد.

در اتاق‌هاى گرم و نرم خانه اربابى، که رو بقایاىِ صومعه بورگ‌لوم ساخته شده، از بازمانده‌هاى کشتىِ بدفرجام پیشواز مى‌شود. کشاورزهاى ثروتمند مى‌توانند به زبان کشورشان حرف بزنند. امشب در بناى قدیمى مجلس پایکوبى برگزار مى‌شود. کسى پیانو خواهد نواخت و جوانان دانمارکى با خارجى‌ها خواهند رقصید. پیام‌آور جادویى، تلگراف، خبر نجات خانه دریانوردها را آورده. امشب جشن و سورى به‌پا مى‌شود و آواى شادمانى درون سرسراى درازى مى‌پیچد که روزگارى به کلیساىِ صومعه بورگ‌لوم مى‌انجامید.

مبارک‌باد عصر نو! بگذار آفتاب تابانش با رنگ سفید سایه‌هاى سیاه گذشته و حکایت‌هاى شرارت‌بار آن روزگاران محنت‌خیزِ ستمکار را بشوید.

[1] . بخشى از کتاب مقدس (عهد عتیق).

اطلاعات بیشتر

وزن 670 g
ابعاد 23 × 17 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

نوبت چاپ

قطع

شابک

978-964-351-247-7

تعداد صفحه

384

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

520

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “پرى جنگلى و39 داستان دیگر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.