(021) 66480377-66975711

پدی کلارک هاهاها

24,000تومان

رادى دويل

ميلاد زكريا

رادي دويل نويسنده بزرگ ايرلندي در1958 در دوبلين متولد شد. خيلي زود دست به قلم شد و رمان‌ها و نمايشنامه‌هايي نوشت . «پدي کلارک هاهاها» را شاهکار او مي‌دانند رماني که در 1993 منتشر شدو جزء پرفروش‌ترين کتاب جايزه‌ي بوکر نيز شد. اين اثر به زبانهاي زنده‌ي عمده جهان ترجمه شده‌است. «پدي کلارک هاهاها» يک رمان شيرين، جذاب ، پرطنز و خواندني است و اميد که ترجمه آن مورد اقبال خوانندگان آثار درخشان ادبي قرار گيرد.

توضیحات

گزیده ای از کتاب پدى کلارک ها ها ها

پشت یکى از خانه‌ها منتظر شدیم. نگهبان که مى‌آمد فرار مى‌کردیم. نزدیک پرچین بودیم، راه فرار. کوین مى‌گفت اگر آدم را توى محوطه نگیرند هیچ کارى نمى‌توانند بکنند. اگر توى جاده مى‌گرفتندمان یا مى‌زدندمان مى‌توانستیم کار را به دادگاه بکشانیم. آتش را درست نمى‌دیدیم. شش تا خانه در یک خط به هم متصل بودند. شرکت داشت خانه‌ها را آن‌جا مى‌ساخت. یک خرده صبر کردیم. پلوورم را یادم رفته بود.

در آغاز پدى کلارک ها ها ها می خوانیم

داشتیم در خیابان خودمان راه مى‌رفتیم. کوین[1]  کنار در ایستاد و با

چوبدستیش کوبید رویش. در حیاط خانه‌ى خانم کویگلى[2]  بود: یکسره

از پنجره نگاه مى‌کرد ولى هیچ‌وقت کارى نمى‌کرد.

«کویگلى!»

«کویگلى!»

«کویگلى کویگلى کویگلى!»

لیام[3]  و آیدان[4]  پیچیدند توى کوچه‌ى بن‌بستشان. ما هیچ چیز

نگفتیم، آن‌ها هم هیچ چیز نگفتند. لیام و آیدان مادرشان مرده بود. اسمش خانم اُکانل[5]  بود.

من گفتم: «عالیه نه؟»

کوین گفت: «آره، باحاله.»

حرف این بود که مامان آدم مرده باشد. سندباد، برادر کوچک من، شروع کرد گریه کردن. لیام توى مدرسه هم‌کلاس من بود. یک روز شلوارش را کثیف کرد ـ بویش مثل باد داغ موقع باز کردن در فر خورد توى صورتمان ـ و آقا معلم هیچ کارى نکرد، نه داد کشید نه با کمربند زد

روى میزش نه کار دیگر. به ما گفت دست به سینه بنشینیم و خودمان را بزنیم به خواب و وقتى این کار را کردیم لیام را از کلاس برد بیرون. کلى طول کشید تا برگردد، لیام هم اصلا برنگشت.

جیمز اُکیف[6]  زمزمه کرد: «حالا اگه من تو شلوارم پى‌پى مى‌کردم من

رو کشته بود!»

«آره.»

جیمز اکیف گفت: «عادلانه نیست. به‌هیچ‌وجه.»

آقا معلم، آقاى هنسى[7] ، از جیمز اُکیف بدش مى‌آمد. همین‌طور که

داشت روى تخته مى‌نوشت و پشتش به ما بود مى‌گفت: «اُکیف، مى‌دونم یه کلکى توى کارت هست. نذار بگیرمت.» یک روز صبح وقتى این را گفت که جیمز اکیف اصلا نیامده بود. اوریون گرفته بود و مانده بود خانه.

هنو لیام را برد توى توالت معلم‌ها و تمیزش کرد و بعد بردش دفتر مدیر و مدیر با ماشینش او را برد خانه‌ى خاله‌اش اینها چون خانه‌ى خودشان کسى نبود. خانه‌ى خاله‌ى لیام راهِنى[8]  بود.

لیام بهمان گفت: «دو رول کاغذ توالت حروم کرد. یه شیلینگ هم بهم داد.»

«الکى نگو. نشون بده.»

«ایناهاشش.»

«این‌که سه پنس بیشتر نیست.»

لیام گفت: «بقیه‌اش رو خرج کردم.»

بقایاى یک پاکت توفو[9]  را از جیبش درآورد و به ما نشان داد.

گفت: «ایناهاش.»

«یکى بده این‌جا.»

لیام گفت چهارتا بیشتر نمونده؛ داشت جعبه را مى‌گذاشت توى جیبش.

کوین گفت: «اه.»

لیام را هل داد.

لیام رفت خانه.

امروز داشتیم از ساختمان نیمه‌کاره به خانه برمى‌گشتیم. کلى میخ طویله گیر آورده بودیم با چند تکه تخته که قایق درست کنیم، و داشتیم چند تکه آجر توى یک چاله پُر سیمانِ خیس فرو مى‌کردیم که آیدان شروع کرد دویدن. صداى خرخر نفس‌هاى آسمى‌اش مى‌آمد و ما هم فرار کردیم. داشتند تعقبمان مى‌کردند. مجبور بودم معطل سندباد بشوم. به عقب نگاه کردم، هیچ‌کس دنبالمان نبود ولى هیچ چیز نگفتم. دست سندباد را گرفتم و دویدم و به بقیه رسیدم. از دشت که خارج شدیم و به ته خیابان رسیدیم، ایستادیم. خندیدیم. با جیغ و داد از لاى شمشادها رد شدیم. رفتیم و از بینشان نگاه کردیم که ببینیم کسى دنبالمان آمده یا نه. آستین سندباد به تیغ‌ها گیر کرد.

کوین گفت: «یارو داره میاد!» و سر خورد و از لاى شمشادها آمد بیرون.»

سندباد را همان جا لاى شمشادها که گیر کرده بود گذاشتیم و اداى فرار درآوردیم. صداى فین‌فینش را مى‌شنیدیم. پشت ستون‌هاى دَرِ حیاطِ خانه قایم شد. این خانه، آخرین خانه‌ى قبل از آخر جاده کنار پرچین، خانه‌ى اُدریسکل[10]  این‌ها بود.

سندباد زار زد: «پاتریک.»

کوین گفت: «سند… باد.»

آیدان بند انگشت‌هایش را کاز مى‌گرفت. لیام یک سنگ پرت کرد طرف پرچین.

سندباد گفت: «به مامان مى‌گم.»

تسلیم شدم. سندباد را از لاى شمشادها آوردم بیرون و مجبورش کردم دماغش را با آستینم پاک کند. مى‌رفتیم خانه شام بخوریم؛ سه‌شنبه‌ها بریانى گوشت و سیب‌زمینى داشتیم.

باباى لیام و آیدان براى ماه زوزه مى‌کشید. آخر شب، توى حیاط پشتى‌شان؛ هر شب نه، بعضى شب‌ها. من هیچ‌وقت نشنیده بودم ولى کوین مى‌گفت شنیده. مامانم مى‌گفت این کار را براى این مى‌کنه که زنش را از دست داده.

«خانوم اکانل؟»

«درسته.»

«پدرم هم با او موافق بود.»

مادرم گفت: «غصه مى‌خوره. مرد بیچاره.»

پدر کوین مى‌گفت آقاى اکانل به‌خاطر این زوزه مى‌کشد که مست است. هیچ‌وقت بِهِش نمى‌گفت آقاى اکانل؛ بِهِش مى‌گفت تنیکر[11] .

وقتى به مادرم گفتم، گفت: «یکى نیست به خودش بگه. به حرف‌هاش گوش نکن پاتریک، سر به سرت مى‌ذاره. حتمآ، کجا مى‌خواد بره مست کنه؟ تو برى‌تاون[12]  که مشروب‌فروشى نیست.»

من گفتم: «سه تا تو راهنى هست.»

گفت: «راهنى خیلى دوره. بیچاره آقاى اکانل. دیگه در این مورد حرف نباشد.»

کوین به لیام گفت پدرش رو دیده که به ماه نگاه مى‌کرده و مثل گرگ‌نماها زوزه مى‌کشیده.

لیام گفت دروغ مى‌گوید.

کوین گفت اگر جرأت دارد یک‌بار دیگر بگوید ولى او نگفت.

شاممان آماده نبود و سندباد یک لنگه کفشش را توى ساختمان نیمه کاره جا گذاشته بود. به ما گفته بودند هیچ‌وقت آن‌جا بازى نکنیم بنابراین به مامان گفت نمى‌داند کفشش کجاست. مامان زد پشت پاهایش. دست‌هایش را گرفته بود ولى سندباد خودش را خوب جلو کشیده بود و مامان نمى‌توانست درست و حسابى بزندش. با این حال گریه مى‌کرد، بعدش مامان ولش کرد.

گریه کردن سندباد حرف نداشت.

به سندباد گفت: «به اندازه‌ى ده نفر خرج روى دستم مى‌ذارى.»

گفت بعد از شام باید برویم و کفش را پیدا کنیم، هر دوتایمان، چون قرار بود من مواظب سندباد باشم.

باید توى تاریکى مى‌رفتیم بیرون، از شکاف مى‌گذشتیم، از دشت مى‌گذشتیم و از روى گل و شل و خندق و از کنار نگهبان‌ها رد مى‌شدیم. بهمان مى‌گفت دست‌هایمان را بشوریم. در دست‌شویى را بستم و انتقامم را از سندباد گرفتم؛ با زانو زدم چلاقش کردم.

باید مدتى که مادرم جوراب تمیز پاى سندباد مى‌کرد مواظب دیردر[13]

توى کالسکه‌اش مى‌بودم. مامان دماغ سندباد را پاک کرد و کلى توى چشم‌هایش نگاه کرد و با مچ دستش اشک‌هایش را پاک کرد.

«بسه، بسه دیگه، پسر خوب.»

مى‌ترسیدم از او بپرسد چه‌اش است و او هم بگوید. کالسکه را همان جورى تکان دادم که مامان تکان مى‌داد.

آتش روشن مى‌کردیم. یکسره آتش روشن مى‌کردیم.

پلوورم را درآوردم که بوى دود نگیرد. دیگر سرد شده بود ولى آن‌قدرها مهم نبود. دنبال یک جاى تمیز گشتم که پلوورم را بگذارم. توى محوطه‌ى ساختمان نیمه‌کاره بودیم. محوطه یکسره در حال تغییر بود، آن جایش که تورى کشیده بودند و بولدوزرها و آجرها و کلبه‌اى که کارگرها مى‌نشستند و چاى مى‌خوردند تویش بود. همیشه کلى پوسته‌ى نان بیرون در کلبه ریخته بود، پوسته‌هاى بزرگ سوخته که لبه‌هایشان لک مربا داشت. داشتیم از آن طرف تور سیمى یک مرغ دریایى را تماشا مى‌کردیم که سعى مى‌کرد یکى از پوسته‌ها را بلند کند ـ بلندتر از منقارش بود؛ باید وسطش را مى‌گرفت ـ که یک‌دفعه یک نان دیگر از در کلبه پرت شد بیرون و خورد به کله‌ى مرغ دریایى. صداى قهقهه‌ى کارگرها را از توى کلبه شنیدیم.

مى‌رفتیم ساختمان نیمه‌کاره و مى‌دیدیم دیگر نیست، فقط یک تکه‌ى مربعى گل و آجر شکسته و جاى چرخ ماشین بود. جایى که دفعه‌ى قبل بتون خیس بود راهى جدید ساخته بودند و ساختمان جدید ته این راه بود. سراغ جایى رفتیم که با چوب اسممان را روى سیمان نوشته بودیم ولى همه‌اش را صاف کرده بودند؛ هیچى نبود.

کوین گفت: «اه، عن.»

اسممان همه جاى برى‌تاون بود، تمام کوچه و خیابان‌ها، باید شب مى‌نوشتیم که همه به جز نگهبان‌ها مى‌رفتند خانه این جورى صبح که اسممان را مى‌دیدند دیگر دیر بود، سیمان سفت شده بود. فقط اسم کوچکمان را مى‌نوشتیم که نکند کارگرها جاده‌ى برى‌تاون را بگیرند و

خانه به خانه دنبال پسرهایى که اسمشان را روى سیمان خیس نوشته‌اند، بگردند.

فقط یک ساختمان نیمه‌کاره که نبود، کلى بودند شکل خانه‌ها همه با هم فرق داشت.

اسم و آدرس لیام را با ماژیک مشکى روى یک دیوار تازه گچ‌کارى شده توى یکى از خانه‌ها نوشتیم. هیچ اتفاقى نیفتاد.

مامانم یک‌بار از لباسم بوى دود احساس کرد. اول دست‌هایم را دید. یکى‌شان را گرفت.

گفت: «دست‌هاشو نگاه کن. ناخن‌هاشو. خدایا، پاتریک، عین دست گربه است.»

بعد مرا بو کرد.

«چه کار کرده‌اى؟»

«یه آتیش خاموش کردم.»

حسابم را رسید. بدترین قسمتش این بود که صبر کنم ببینم وقتى بابا آمد خانه بهش مى‌گوید یا نه.

کوین کبریت داشت، یک جعبه کبریت سوان[14] . عاشق جعبه‌هایش

بودم. با چوب و تخته یک چادر سرخ‌پوستى کوچک درست کرده بودیم و دو تا جعبه کارتن از پشت مغازه‌ها آورده بودیم. جعبه‌ها را تکه‌تکه کرده بودیم و زیر چوب گذاشته بودیم. چوب تنها کلى طول مى‌کشید تا بگیرد. هنوز روز بود. کوین یک کبریت روشن کرد. من و لیام اطراف را مى‌پاییدیم که یک وقت کسى نیاید. دیگر کسى همراهمان نبود. آیدان خانه‌ى خاله‌اش مانده بود. سندباد بیمارستان بود چون باید لوزه‌هایش را درمى‌آورد. کوین کبریت را زیر مقوا گرفت، منتظر شد شعله بگیرد و

کبریت را ول کرد. تماشا کردیم چطور آتش مقوا را مى‌خورد. بعد دویدیم و پناه گرفتیم.

من نمى‌توانستم درست و حسابى کبریت بزنم. یا مى‌شکست یا روشن نمى‌شد یا به جاى درست جعبه نمى‌کشیدمش؛ یا روشن مى‌شد و من زودتر از وقتى که باید ول‌اش مى‌کردم.

پشت یکى از خانه‌ها منتظر شدیم. نگهبان که مى‌آمد فرار مى‌کردیم. نزدیک پرچین بودیم، راه فرار. کوین مى‌گفت اگر آدم را توى محوطه نگیرند هیچ کارى نمى‌توانند بکنند. اگر توى جاده مى‌گرفتندمان یا مى‌زدندمان مى‌توانستیم کار را به دادگاه بکشانیم. آتش را درست نمى‌دیدیم. شش تا خانه در یک خط به هم متصل بودند. شرکت داشت خانه‌ها را آن‌جا مى‌ساخت. یک خرده صبر کردیم. پلوورم را یادم رفته بود.

«اى واى.»

«چیه؟»

«اى داد.»

«چیه؟»

«وضعیت فوق‌العاده.»

چهار دست و پا خانه را دور زدیم؛ همه‌ى راه را نه، چون خیلى زیاد مى‌شد. نزدیک جایى که پلوورم را گذاشته بودم یک بشکه بود. دویدم و پناه گرفتم. پشت بشکه خزیدم و به شدت تمام نفس‌نفس زدم، براى رفتن آماده شدم؛ کوین بلند شد و صاف ایستاد و به اطراف نگاه کرد و دوباره نشست.

زمزمه کرد «مُرَتبه.»

آخرین نفس را کشیدم و از پشت بشکه بیرون آمدم و به طرف پلوور هجوم بردم. هیچ‌کس داد نکشید. صدایى مثل انفجار بمب درآوردم و پلوور را از روى آجرها برداشتم. دوباره برگشتم پشت بشکه.

آتش داشت خوب مى‌سوخت، کلى دود مى‌کرد. یک سنگ برداشتم و به طرف آتش پرت کردم. کوین باز بلند شد و دید زد که نگهبان نیاید. خبرى نبود و به من علامت داد بیایم. من دویدم و خم شدم و به کنار خانه رسیدم. کوین زد روى پشتم. لیام هم همین‌طور.

پلوور را دور کمرم بستم. آستین‌هایش را دو تا گره زدم.

«زود باش مرد.»

کوین از پشت سنگرمان بیرون دوید؛ ما هم پشت سرش رفتیم و دور آتش رقصیدیم.

«ووو ووو ووو ووو…»

دست‌هایمان را روى دهنمان گذاشتیم و سرخوپوست بازى درآوردیم.

«هى یا یا یا یا…»

کوین آتش را شوت کرد طرف من، ولى قضیه همان جا ریخت پایین. دیگر آتش چندانى نمانده بود. دیگر نرقصیدم. کوین و لیام هم همین‌طور. کوین لیام را کشان کشان به طرف آتش برد.

«دراز بکش!»

به کوین کمک کردم. لیام جدى شد، به‌خاطر همین بس کردیم. عرق کرده بودیم. فکرى به مغزم رسید.

«نگهبان حروم‌زاده است!»

دوباره دویدیم پشت خانه و خندیدیم. همه با هم داد زدیم.

«نگهبان حروم‌زاده است! نگهبان حروم‌زاده است!»

صدایى شنیدیم؛ کوین شنید.

در رفتیم، بقیه‌ى دشت را دویدیم. من زیگزاگ مى‌رفتم، با سر پایین که گلوله‌ها بِهِم نخورند. از شکاف شمشادها افتادم توى کانال. دعوا کردیم، فقط یقه گرفتیم. ضربه‌ى لیام به شانه‌ى من نخورد، به گوشم خورد

و حسابى درد گرفت، بنابراین باید مى‌گذاشت من هم بزنم توى گوشش. دستش را گذاشت توى جیبش که مقاومت نکند.

از کانال آمدیم بیرون چون پشه‌ها روى صورتمان مى‌نشستند.

سندباد بنزین فندک را توى دهنش نمى‌کرد.

من گفتم: «روغن ماهیه.»

او گفت: «نه نیست.»

پیچ‌وتاب مى‌خورد ولى نگهش داشتم. توى حیاط مدرسه بودیم، توى آلاچیق.

روغن هالیبوت[15]  را دوست داشتم. وقتى آدم با دندان، پلاستیک را

سوراخ مى‌کرد، روغن مثل جوهرى که روى کاغذ خشک‌کن پخش مى‌شود توى دهنش پخش مى‌شد. گرم بود؛ خوشم مى‌آمد. پلاستیکش هم خوب بود.

دوشنبه بود. مسئولیت حیاط با هنو بود، ولى تمام وقت آن طرف حیاط ایستاده بود و هندبال تماشا مى‌کرد. دیوانه بود؛ اگر مى‌آمد طرف ما، توى آلاچیق، آدم‌هاى زیادى را در حال ارتکاب جرم دستگیر مى‌کرد. اگر معلمى پنج نفر را در حال سیگار کشیدن یا هر شیطانى دیگرى مى‌گرفت حقوقش زیاد مى‌شد؛ این را فلوک کسیدى[16]  گفته بود

که دایى‌اش معلم بود. ولى هنو فقط هندبال تماشا مى‌کرد گاهى وقت‌ها هم ژاکت و پلوورش را درمى‌آورد و بازى مى‌کرد. عالى بازى مى‌کرد. وقتى توپ را پرتاب مى‌کرد نمى‌دیدى‌اش تا وقتى که مى‌خورد به دیوار؛ عین گلوله. روى ماشینش برچسب چسبانده بود: زندگى طولانى با هندبال.

لب‌هاى سندباد محو شده بودند، بس که محکم به هم فشارشان مى‌داد؛ نمى‌توانستیم دهنش را باز کنیم. کوین ظرف بنزین را به دهنش فشار مى‌داد ولى نمى‌رفت تو. من دستش را نیشگون گرفتم؛ فایده‌اى نداشت. وحشتناک بود؛ جلوى بقیه از پس برادر کوچکم برنمى‌آمدم. موهاى بالاى گوشش را گرفتم و کشیدم بالا؛ از زمین بلندش کردم. فقط مى‌خواستم دردش بیاید. دیگر چشم‌هایش را هم بسته بود ولى اشک از لایشان بیرون مى‌آمد. دماغش را گرفتم. دهنش را باز کرد که نفس بگیرد و کوین ظرف را تا نصفه کرد توى دهنش. لیام با کبریت روشنش کرد.

ما، من و کوین، گفتیم لیام روشنش کند؛ که اگر گیر افتادیم خیلى بد نشود.

مثل اژدها شعله کشید.

من ذره‌بین را به کبریت ترجیح مى‌دادم. بعدازظهرها کپه‌هاى کوچک چمن زده شده را آتش مى‌زدیم. عشقم این بود که تماشا کنم چه جورى رنگ علف عوض مى‌شود. وقتى شعله مى‌گرفت عشق مى‌کردم. با ذره‌بین کنترل آدم بیشتر بود. آسان‌تر بود ولى مهارت بیشترى مى‌خواست. اگر خورشید به قدر کافى بیرون ابر مى‌ماند، مى‌شد بدون نیاز به دست زدن، یک ورقه کاغذ را کاملا سوزاند، فقط باید چهار تا سنگ روى چهار گوشه‌اش مى‌گذاشتیم که باد نبردش. مسابقه مى‌گذاشتیم؛ آتش بزن، فوت کن، آتش بزن، فوت کن. هر که کاغذ را آن‌قدر مى‌سوزاند که دو تکه شود باید مى‌گذاشت نفر دیگر دستش را بسوزاند. یک آدم روى کاغذ مى‌کشیدیم و سوراخ سوراخش مى‌کردیم؛ دست‌ها و پاهایش را. موهایش را بلند مى‌کشیدیم.

بین گزنه‌ها راه باز مى‌کردیم. مامانم مى‌خواست بداند بیرون چه کار مى‌کنم که توى این هواى خوب کاپشن و دست‌کش بدون پنجه مى‌پوشم.

بِهِش گفتم: «حساب گزنه‌ها را مى‌رسیم.»

گزنه‌ها خیلى بزرگ بودند؛ از آن غول‌ها. کهیر نیششان خیلى بزرگ مى‌شد و تا مدت‌ها بعد از این‌که سوزشش تمام مى‌شد مى‌خارید. قسمت بزرگى از زمین پشت مغازه‌ها را اشغال کرده بودند. آن‌جا هیچ چیز دیگرى درنمى‌آمد الا گزنه. بعد از این‌که با ضربه‌هاى افقى چوبدستى و عصا آنها را مى‌شکستیم که روى زمین بخوابند، باید لهشان مى‌کردیم. شیره‌شان درمى‌آمد. وسط گزنه‌ها راه باز مى‌کردیم، نفرى یک راه، به‌خاطر ضربه‌هاى چوب و عصا. وقت خانه رفتن، راه‌ها به هم رسیده بودند و دیگر گزنه‌اى نمانده بود. عصاها سبز شده بودند و دو تا کهیر روى صورتم درآمده بود؛ کلاه روسى‌ام را درآورده بودم چون سرم مى‌خارید.

[1] . Kevin

[2] . Quigley

[3] . Liam

[4] . Aidan

[5] . O’connell

[6] . James O’Keef

[7] . Hennessey

[8] . Raheny منطقه‌اى در حومه شمال دوبلین

[9] . Toffo

[10] . O’Driscoll

[11] . Tinker به معنى «کولى»

[12] . Barrytown

[13] . Deirdar

[14] . Swan

[15] . Halibut لوزى ماهى

[16] . Fluke Cassidy

 

اطلاعات بیشتر

وزن 396 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

97081

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-075-2

قطع

تعداد صفحه

344

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

396

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “پدی کلارک هاهاها”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.