مضحک_ چشم و چراغ 103

30,000تومان

ویلیام سارویان

ترجمۀ بشیر عبدالهی میرآبادی

 

ویلیام سارویان نویسنده‌ای است که با طرح مشکلات عاطفی، مسائل درونی خانوادگی را برملا کرده و چالش‌هایی که از این طریف قهرمانان قصه با آن روبرو می شوند در برابر چشم  خواننده می‌نهند. آنچه که می‌تواند باعث فروپاشی کیان خانواده شده و زندگی جمعی را در خود بپیچد. در رمان مضحک سارویان مشکل خیانت را نقطۀ محوری قرار داده و تأثیر آن را در زن و مرد و بچه به روشنی بررسی می‌کند. اثری پرکشش، جذاب و خواندنی که لحظه ای خواننده را به حال خود رها نمی‌کند. علاوه بر قصۀ جذاب، رمان مضحک یک اثر ادبی درخشان نیز هست.

توضیحات

یادداشت مترجم

ویلیام سارویان (1981-1908) یکی از پرآوازه‏ترین نویسندگان، نمایشنامه‏نویسان و انسانگراهای ارمنی- آمریکایی بود. او در دهه‏های سی، چهل و پنجاه زندگی‏‌اش از طریق صدها داستان کوتاه، نمایشنامه، رمان، خاطرات و مقالات، به محبوبیت زیادی دست یافت. در سال 1939 سارویان اولین نویسنده‏ی آمریکایی بود که توانست هر دو جایزه‏ی دایره‏ی منتقدان نمایشنامه‏ی نیویورک[1] و جایزه‏ی پولیتزر[2] را به خاطر نمایش‏نامه دوران زندگی از آن خود کند. او به شکلی کاملاً در خور از پذیرش جایزه‏ی پولیتزر به دلیل اینکه اعتقاد داشت «تجارت نباید ارباب هنر شود» خودداری کرد. در سال 1943 به خاطر اقتباس از رمان کمدی انسانی در فیلم سینمایی، برنده‏ی جایزه‏ی بهترین داستان شد. او در سن هفتاد و دو سالگی نزدیک زادگاه خود در فرسنو درگذشت.

 

 

1

پسر گفت: «آب می‏ݣݣخوام.»

دختر گفت: «منم می‏خوام.»

مرد گفت: «خب، تقریباً رسیدیم. وقتی رسیدیم اونجا هر چی دلتون بخواد می‏تونید آب بخورید.»

زن گفت: «همون خونه‏ست؟»

«نه کمی دورتره.»

آنها از شیب جاده‏ی خاکی و از کنار جوی آب پر از علف سرازیر شدند. بعدازظهر گرمی بود و بوی برگ و آب و میوه و حشرات در هوا پیچیده بود.

خانه کهنه بود، رنگ سفیدش پریده و شکل مسخره‏ای داشت. به هر حال چیزی بود که ساخته بودند.

زن گفت: «کلید داری؟»

«پس ندارم!»

«ببینمش.»

مرد گفت: «اگه نداشته باشمم، میریم داخل، نگرانش نباش.»

مرد کلید را نشان داد.

«به گمونم مجبوریم پیاده بریم.»

مرد گفت: «از راه رفتن کیف نمی‏کنی؟ من که کیف می‏کنم. چه فایده داره بیای بیرون شهر و حال راه رفتن نداشته باشی؟»

«دو کیلومتر؟ اونم بعد پنج ساعت سفر با قطار؟»

«چرا که نه؟ وقتی جاگیر شدیم، من بر می‏گردم چمدونا رو میارم.»

«اونم پیاده؟»

«پیاده.»

«با دوتا چمدون سنگین.»

«سنگین نیستند.»

«اوه، تاکسی بگیر.»

«می‏خوام قدم بزنم. خونه رو دوست داری؟»

زن گفت: «از بیرون که چنگی به دل نمی‏زنه.»

مرد گفت: «تو نه، رِد[3] دوستش داری؟»

پسر گفت: «انگار داره خراب میشه.»

با خنده گفت: «آره.»

از پله‏ها رفتند توی ایوان جلویی، مرد کلید را داخل قفل کرد و تاباند و با هل دادن در را باز کرد. پسر دوباره برگشت و به درختان مو نگاه کرد. او آخرین نفری بود که وارد خانه‏ی تاریک و سرد می‏شد.

گفت: «آب کجاست؟»

مرد گفت: «اگه همین حالا می‏خواهی می‏تونی از شیر بخوری اما اگه می‏تونی صبر کن تا تلمبه رو آماده کنم و از دل زمین آب بخور.»

پسر گفت: «صبر می‏کنم.»

چند لحظه بعد همه در حیاط بودند، تلمبه آماده شده بود و آب داشت توی بشکه‏ای که زیر لوله‏ی آب بود می‏ریخت و همانطور که مرد تلمبه می‏زد آب از لب بشکه سر ریز می‏کرد.

مرد گفت: «یالا، یه کمی اینجا می‏مونیم. کفشاتو در بیارو برو تو آب.»

پسر کفش‏هایش را با زور کند و پاهایش را داخل چاله آب زد.

مرد گفت: «خب، حالا سرتو بگیر زیر لوله و هر چی دلت می‏خواد آب بخور.»

«بدون لیوان؟»

«آره، منو ببین.»

مرد صورتش را کنار باریکه آب برد و نوشید؛ پس از او پسر همین کار را کرد و کل صورتش خیس شد. زن و دختر از خانه بیرون آمدند. دختر تلاش کرد آب بنوشد. او هم کل صورتش را خیس کرد.

دختر کفش‏هایش را در آورد و همراه پسر توی آب رفت. مرد به سمت درخت انجیر رفت، دستش را دراز کرد تا شاخه‏ای را بگیرد، کل بدنش را کش داد و خودش را کشید بالا، زن داشت تماشایش می‏کرد، پسر و دختر داشتند در آب چالاپ‏چالاپ می‏کردند. مرد توی درخت گشت و چهار عدد انجیر رسیده چید. یکی‏اش را خودش پوست کند و جا خورد. سپس یکی را پوست کند و به زن داد و دوتای دیگر هم به بچه‏ها.

دختر گفت: «این چیه؟»

مرد گفت: «انجیر. خب من میرم چمدونا رو بیارم. همین‏جا بشینید حرف بزنید تا من بیام.»

برگشت و آمد راه بیفتد که دید پسر کنارش است.

«منم باهات میام.»

«دو کیلومتر رفت و دو کیلومتر برگشته‏ها.»

«همون جای قبلی.»

«آره. ایستگاه راه آهن.»

 

2

در ایستگاه مردی به پسر لبخند زد و رو به مرد گفت: «شما برادر دِد[4] هستین، نه؟ من وارِن والز[5] هستم. مطمئنم که این هم پسرتونه چون خیلی شبیه شماست.»

مرد بیرون از سکو جلوی خط آهن ایستاده بود و با وارن والز که یک کلاه حصیری به سر داشت مشغول حرف زدن بود. وقتی کلاهش را برداشت رِد دید که وسط سرش مو ندارد.

لکوموتیو آن طرف بود. مردی سرش را از آن بیرون آورده و صاف به رد زل زده بود.

رد گفت: «سلام.»

مرد گفت: «اون پدرته؟»

رد گفت: «این یکی.»

سر کارگر گفت: «آره همین. اون یکی که سه تا دختر داره.»

والز به سرکارگر کودی بُن[6] گفت: «ای آدم جلف. کودی، ایشون اِون[7]، برادر دد هستن.»

«شما استادید، نه؟»

«بله، توی دانشگاه.»

«استاد چی؟»

«انگلیسی.»

«استاد این رشته را هم دارند؟»

«اونا استاد همه رشته‏ای رو دارن.»

«استاد لکوموتیوم دارن؟»

«نه، اما شاید یه روزی بخوان بگیرند.»

کودی گفت: «هر موقع که خواستن، منو بهشون معرفی کنید.»

«استانفورد.»

«استانفورد؟ مرد جوانی مثل شما توی استانفورد؟»

«چهل و چهار سال.»

«هیچ جوری چهل ساله نمی‏زنید. دد هم به هیچ وجه پنجاه سال یا همچین چیزهایی بهش نمی‏خوره و شما هم چهل و چهار ساله به چشم نمیاید.»

کودی بُن به رد که رفته بود طرف موتور لکوموتیو و سرش را بالا آورده بود و به کودی چشم دوخته بود، نگاه کرد.

«چرا این اینقدر سیاه و داغه؟»

کودی گفت: «این یکی از اون بچه‏های قدیمیه. خودم بیست و پنج سال تموم همینجا تو کلوویس دووندمش. تو هم مثل پدرت می‏خوای استاد بشی؟»

«بله.»

«امیدوارم یه مدت اینجا موندگار باشین.»

«یه هفته.»

«خب، اگه مطمئنی پیش از این‏که همراه پدرت برگردی استانفورد، یه سر بزن اینجا و بیا کنار دستم بشین.»

سرکارگر نگاهی به دو مرد انداخت، سری تکان داد و لکوموتیو را راه انداخت. رد به رفتن لکوموتیو نگاه کرد، دید که ته خط راه‏آهن، لکوموتیو- آن بچه‏ی قدیمی گنده و سیاه- نزدیک سه واگن باری رفت و بهشان خورد. بعد دید که لکوموتیو سه واگن را حدود صد متر یا بیشتر کشید و به خط آهن دیگری تغییر جهت داد و به سرعت دور شد. او آنقدر نگاه کرد تا قطار از دید خارج شد و دیگر چیزی نمی‏دید به جز درختان تاک که دو طرف ریل را پوشانده بودند.

پدرش گفت: «رد، می‏خوای با ماشین آقای والز بریم خونه؟»

«تو می‏خوای بری؟»

«خب، ازمون دعوت کرده. بستگی به تو داره.»

«من که دلم نمی‏خواد.»

مرد گفت: «می‏خواد قدم بزنه. به هر حال ازتون ممنونم.»

«خب، دست کم بگذارید چمدوناتونو ببرم.»

«بله، ممنون. وقتی رسیدم اونجا، می‏بینمتون.»

والز گفت: «نه، باید برم خونه، اما می‏دونم که خانمم مِی[8] دوست داره یک شب بیاد و با خانم نازارنوس[9] و بچه‏ها از نزدیک آشنا بشه. منظورم اینه که همه‏مون، همچنین خود من.»

پدر رد گفت: «به همچنین ما، پس همین امشب تشریف بیارید.»

«میذارمشون لب ایوون.»

والز هر دو چمدان را برداشت و به سرعت از ایستگاه به سمت ماشینش رفت.

اِون به پسر گفت: «سنگفرشا داغن؟»

«سردم نیستن.»

«پاهات احساس خوبی دارن؟»

«آره. اونجا به ریل راه آهن نگاه کن، اونجا هم پر علفه.»

«اِ، آره.»

«چرا همه جا پر علفه؟»

آنها شروع کردند یواش‏یواش به سمت خانه بروند.

مرد گفت: «چیزای سمج و سخت‏جونی هستن. یه بار تو فرانسه سوار قطار بودم که یه جا نزدیک یه قلعه ایستاد. قلعه کلاً از سنگ درست شده بود. یکی از سنگا ترک برداشته بود و از بین ترک علف زده بود بیرون.»

«چطوری رفته بود اونجا؟»

«باد.»

«باد علفو برده بوده تو ترک سنگ؟»

مرد گفت: «باد گرد و خاک و دونه‏ی علفا رو پخش کرده. بارون به گرد و دونه‏ها رسیده و خیلی زود علفا از بین سنگا بیرون زدن و سبز شدن.»

«سبز واقعی؟»

«آره. این اطرافو دوست داری؟»

«اوهم، مخصوصاً علفارو.»

«انجیر دوست داشتی؟»

«قبلاً خورده بودم.»

«اما نه از درخت. همون مزه رو داشت؟»

«نه، از درخت بهتر بود.»

«دلت می‏خواد یه موقع بریم کنار کودی تو لکوموتیو بشینی؟»

«باش کجا می‏ریم؟»

«فکر کنم چند کیلومتر همین اطراف.»

«بهش فکر می‏کنم.»

دیگر رسیده بودند به شهری که بهش می‏گفتند کلوویس. یک پیرمرد و یک پیرزن سوار کالسکه‏ای بودند که اسبی آ نرا می‏کشید.

اِون به زوج پیر گفت: «احوال شما؟» و سرش را تکان داد، که آنها هم لبخند زنان از کنارشان گذشتند.

رد گفت: «کی بودند؟»

«نمی‏دونم.»

«هیشکی هیشکیو نمی‏شناسه؟»

«نه کاملاً. اگرچه لحظه‏ای که همدیگه رو می‏بینن تقریباً همدیگه رو می‏شناسن، حالا هر کی که می‏خوان باشن. مهم فقط احوال پرسیه.»

«وقتی می‏بینمشون باهاشون آشنا می‏شم.»

«دوستشون داری؟»

«آره.»

رد گفت: «خب، من نمی‏دونم. می‏بینمشون. می‏شناسمشون. اما با این حال نمی‏دونم دوستشون دارم یا نه. منظورت همون دوست داشتنیه که مامان و تو رو دارم؟»

«خواهرت چطور؟»

«و اون. منظورت همون طوریه یا یه جور دیگه؟»

«منظورم هر جوریه.»

«فک کنم دوست دارم ببینمشون.»

«حالا، کودی بن رو دوست داریا، نه؟»

«آره.»

«چرا؟»

«خب، اون … خب، می‏دونی، نمی‏دونم چرا دوستش دارم. من علف‏ها رو هم دوست دارم اما نمی‏دونم چرا. باید بدونیم چرا؟»

«نه. درختا رو هم دوست داری؟»

«اوه، آره.»

«درختای مو؟»

«خیلی.»

«خورشیدو چطور؟»

«عاشق خورشیدم.»

«این کلمه برا خورشید خیلی زیاده.»

«بیشتر از همه چیز عاشق خورشیدم.»

در آن لحظه خورشید آمده بود وسط آسمان. بسیار نزدیک‏تر و داغ‏تر از آن بود که او تا به حال تصور کرده بود. با گذاشتن کف پاهایش روی خاک نرم جاده کیف زیادی می‏کرد.

او گفت: «اونجا رو نگاه کن بابا، مامان و اِوا[10] دارن تو جاده پا برهنه به طرف ما میان.»

وقتی چهار تایی به هم رسیدند گفت: «مامان چقدر خوشگل شدی!»

زن گفت: «واقعاً؟»

«خیلی خوشگلی.»

زن رو به مرد گفت: «تو چیزی نمی‏خوای بگی؟»

مرد گفت: «اون دقیقاً داره از طرف من حرف میزنه.»

 

 3

در خانه بوی قهوه، چرم و سنگ پیچیده بود. رد قهوه را پیدا کرد. انتظار می‏رفت در آشپزخانه باشد ولی در آن‏جا نبود. توی نشیمن درون یک شیشه‏ی در باز روی قفسه‏ی کتاب بود، آن هم پودر شده.

گفت: «این قهوه روی قفسه‏ی کتاب چیکار میکنه؟»

مرد گفت: «دد دوست نداره همه چیز به بهترین شکل تمیز و مرتب سر جاش باشه. مرتب بودن چیزها به بهترین شکل، بیشتر از همه چیز ناراحتش می‏کنه.»

«اون آدم غمگینیه؟»

«تو برادر پدرتو یادت میاد، نه؟»

«آره یادم میاد، حالا اون آدم غمگینیه؟»

«خب، شاید نه.»

«بهم بگو هست یا نه؟»

«براش اهمیت نداره که ناراحته یا نه،»

«اگه ناراحته، چرا ناراحته؟»

«پیش میاد.»

رد با خودش فکر کرد که چیزی است که باید از آن سر در آورد. درمورد چیزهای کوچک باید چیزی فراتر از آنچه در تصور ماست دانست. ابتدا آن را می‏بینی، چیزی از آن دستگیرت می‏شود و سپس چیزهای بیشتری وجود دارد که باید در مورد آنها بدانی و اگر نتوانی از آن چیز سر در بیاوری، ناراحت می‏شوی.

او گفت: «رُزها کجاند؟»

زن گفت: «رز؟ کدوم رُزها؟»

«رزهایی که بوش داره میاد. تو بوشو نمی‏شنوی مامان؟»

زن از مرد پرسید: «تو بوی رز می‏شنوی؟»

مرد بو کشید و گفت: «این بوی رزه؟»

زن بو کشید و گفت: «من بوی رز نمی‏شنوم. من به هیچ وجه بوی خاصی نمی‏شنوم. هیچی.» برگشت و روی به دختر کوچکش گفت: «تو بوی رز می‏شنوی، خوشگله؟»

دختر گفت: «اوا.»

مرد گفت: «تو بوی رز می‏شنوی، اوا؟»

دختر بو کشید.

گفت: «نه بابا و ممنون که اینقدر خوب با من صحبت می‏کنی.»

مرد گفت: «اوه، خواهش می‏کنم.»

دختر رو به مادرش کرد و گفت: «اسم من اوا نازارنوسه.»

زن گفت: «خودم این اسمو روت گذاشتم. باید بدونم که چیه.»

«پس چرا به من می‏گی خوشگله؟»

«این اسم خودمونیه همونطور که به برادرت می‏گیم رد.»

«اسم اون رکسه.»

زن گفت: «باشه. این روزا همه می‏خوان یکی غیر از خودشون باشن. هیشکی دیگه نمی‏خواد خودش باشه. تو اوا نازارنوسی، برادرت رکس نازارنوس، پدرت اِون نازارنوس.»

«و مادرم سوان[11] نازارنوس.»

زن گفت: «دقیقاً. حالا برو ببین می‏تونی رزها رو پیدا کنی.»

«من اون رزها رو نمی‏خوام.»

«پس چی می‏خوای؟»

«هیچی.»

«یه پسر که عاشقت باشه چی؟ یه شاهزاده؟»

«من هیچی نمی‏خوام.»

«یه کم لیموناد چی؟»

«نه.»

«فاج[12]؟ من می‏خوام یه کم درست کنم و می‏تونی بیایی نگاه کنی و بهم کمک کنی.»

«فاج؟»

«بله، خوشگله.»

«هیچی.»

«چرا؟»

«دوباره گفتی خوشگله.»

«معذرت می‏خوام.»

دختر گفت: «خوشگله یعنی چی؟»

زن گفت: «یعنی قشنگ.» رو به مرد گفت: «درسته؟»

مرد به دختر کوچولو که با سه تا کتابش روی زمین نشسته بود و خیلی زود از هر سه خسته شده بود نگاه کرد. گفت: «بله درسته.»

«پس چرا تو نمی‏گی؟»

مرد گفت: «باشه، تو خیلی قشنگی خوشگله.»

دختر گفت: «اما مامان نباید بگه. او باید بگه اوا نازارنوس تا کمکش کنم فاج درست کنه.»

دختر بلند شد و دست مادرش را گرفت و همراه هم به سمت در آشپزخانه رفتند. دختر همان جا ایستاد تا به پدرش چیزی بگوید.

گفت: «ما دختریم.»

زن خندید و دختر رفت داخل آشپزخانه.

رد گفت: «همه‏ی خونه بوی خوب میده اما نمی‏تونم رزها رو پیدا کنم.»

مرد گفت: «یه جا همین جاهان.»

«می‏دونم. بوشونو می‏شنوم.»

زن با خودش فکر کرد که رد مثل سگ شکاری است و هر کجا که باشه همه چیز را بو می‏کشد.

زن از توی آشپزخانه بلند گفت: «میشه یه کم گردو برام بیارید؟»

مرد گفت: «نه.»

«رد، تو میاری؟»

«نه مامان، من باید رزها رو پیدا کنم.»

«چرا اون؟ چرا باید رزها رو پیدا کنه؟»

«چون اونا یه جا همین جاهان و اون می‏خواد پیداشون کنه.»

زن گفت: «آه.»

پسر گفت: «من پیداشون می‏کنم مامان. فکر می‏کنم کهنه و خشک‏شده باشن و یه جایی بین یه کتاب فشرده شدن.»

زن با کاسه‏ای که در دست داشت وارد نشیمن شد، دختر کنارش ایستاده بود و یک قاشق چوبی دستش بود.

«نکنه داره درست میگه؟»

«حتماً همینطوره که میگه.»

«خب، چطوری همچین چیزی رو حدس زده؟»

«حدس نزده، رزهای فشرده شده بین کتاب رو دیده.»

«دیدی رد؟»

«پس که چی مامان.»

«کجا؟»

«خونه. دوتا رز سفید ته لغت‏نامه، چهارتا قرمز کوچک ته اِنجیل.»

«کی اونا رو اونجا گذاشته بود؟»

«خودت گذاشته بودی! کارهایی که کردی رو یادت نمیاد؟ یادت نمیاد خیلی وقت پیش من پیداشون کردم و ازت پرسیدم اینا چیه؟»

دختر گفت: «برای چی این کارو کردی مامان؟»

«اوه، نمی‏دونم. به گمونم یه روز چند تا پر رز بین یه کتاب پیدا کردم و بعد تصمیم گرفتم یه روز خودمم این کارو بکنم.»

آنها برگشتند به آشپزخانه اما مرد می‏توانست یکی به دو و حرف زدن‏شان را بشوند، پسر هم می‏شنید. هر از گاهی مرد و پسر دست از هر کاری می‏کشیدند و فقط گوش می‏دادند. آنها می‏دانستند که دخترها طوری صحبت می‏کنند که آنها بشنوند و دخترها هم می‏دانستند که آنها دارند به حرف‏هایشان گوش می‏دهند. می‏دانستند که پسرها گوش ایستاده‏اند. داشت بهشان خوش می‏گذشت. خیلی خوب بود که توی بیرون شهر و توی یک خانه در تاکستان بودند، خانه‏ای قدیمی اما تمیز و خوب.

رد گفت: «ایناهاش. بین کتاب‏ها نبودن. همین دسته کوچکه، که بستنش و گذاشتنش توی این کاسه‏ی نقره‏ای بالای شومینه. فکر کنم قرمز بودن. قرمز پررنگ، منظورم اینه که نه به این رنگی که حالا هستن.» او رفت توی آشپزخانه. «مامان، می‏خوای بوشون کنی؟»

زن به رزها نگاه کرد.

گفت: «داره گریه‏ام میگیره.»

«نه مامان!»

«چرا!»

زن رفت توی نشیمن پیش پیانو و روی صندلی آن نشست و گریه کرد، پسر دنبال او رفت و تماشایش می‏کرد، دختر پهلوی پسر ایستاده بود، مرد داشت از صندلی‏اش بلند می‏شد.

رد گفت: «تو گریه نمی‏کنی مامان، می‏کنی؟ مامان گریه نمی‏کنه، می‏کنه بابا؟»

پسر مادرش را بغل کرد و گفت: «مامان، تو رو خدا، تو که گریه نمی‏کنی، می‏کنی؟»

دختر دستانش را دور برادرش حلقه کرد و گفت: «مامان، گریه نکن. رد مامان برا چی گریه می‏کنه؟»

مرد گفت: «سوان، چی شده؟»

زن گفت: «نمی‏تونم ببینم که چیزای قشنگ تموم می‏شن، همین. این صحنه‏ها تا دم مرگ می‏ترسونتم.»

مرد با خنده گفت: «بی‏خیال سوان.»

زن گفت: «من دلم می خواد بازم مثل اون وقتا از درخت انجیر بچینیم، همون طوری که امروز بعدازظهرمون گذشت. من همه چیزو اون طوری می‏خوام. برای همیشه.»

رد گفت: «برای همیشه؟ منظور مامان چیه؟»

مرد گفت: «آه سوان، بس کن. میشه؟»

زن با گریه گفت: «نه،»

مرد دستش را دور هر سه‏شان حلقه کرد.

زن دست از گریه برداشت و ناگهان زد زیر خنده، همه را در آغوش کشید و بوسید.

با خنده گفت: «بچه‏های من، مرد من.»

او بلند شد و برگشت به آشپزخانه، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده. منظور مادرش چه بود؟ چرا گریه کرد و بعد یکهو زد زیر خنده و همه را بوسید؟ رد رزها را گذاشت درون کاسه‏ی نقره و آن را سر جایش روی طاقچه‏ی سر شومینه برگرداند. سپس روی صندلی ایستاد و به پدرش که در آستانه‏ی در ایستاده بود و به بیرون خیره شده بود نگاه کرد.

«بابا؟»

«بله رد؟»

«چرا مامان گریه کرد؟»

«نمی‏دونم.» ناگهان با صدای بلند گفت: «سوان، من می‏خوام برم قدم بزنم.»

او به دو از آشپزخانه آمد بیرون.

«میشه صبر کنی منم بیام؟»

«چرا که نه، سوان.»

زن گفت: «مرده شور فاجو ببرن، کی حالا فاج خواست؟ نمی‏دونم چرا دست به درست کردن فاج زدم، اینم هنوز نیومده. قراره کجا قدم بزنیم؟»

«شهر چطوره؟»

«راستی؟»

«تا ایستگاه راه‏آهن بریم و برگردیم؟»

«برگشت با تاکسی؟»

«برگشت با تاکسی.»

 

 4

در بیشتر مسیر پیاده‏روی به سمت شهر، اِون دختر کوچک را سرگردان کرده بود. اما وقتی که روشنایی‏های شهر مشخص شد، دختر آمد پایین تا از چیزی سر در بیاورد. یک چیز غیر معمولی وجود داشت که او نمی‏توانست از آن سر در بیاورد تا این‏که دست آخر حواسش به آسمان جمع شد، انگار که در آسمان آتش بازی راه افتاده بود.

او گفت: «می‏خوام اونا رو بگیرم، می‏خوام اون ستاره‏ها رو بگیرم.»

زن گفت: «اِون؟ به آسمون نگاه کن. به ستاره‏های تو آسمون نگاه کن.»

«آره.»

هر چهار نفر آنها داشتند مستقیم به ستاره‏ها نگاه می‏کردند تا این‏که زنی همراه سه دخترش با شور و شعف از سینما بیرون آمدند و زن با خنده‏ای در صدایش گفت: «من می والز هستم.»

رد و اوا نگاه‏شان را از ستاره‏ها برداشتند و به سه دختر نگاه کردند. خیلی زود هر پنچ نفرشان سرگرم بازی و جست و خیز روی پیاده‏رو شدند، در همین حین می و سوان مشغول تعریف بودند و اِون به آنها گوش می‏داد.

بعد زن با لحنی صمیمی و محکم از دخترها خواست تا دستش را بگیرند و آنها هم بلافاصله همین کار را کردند.

سوان گفت: «امشب بیاین به ما سر بزنید.»

«خیلی دیر نیست؟»

«نه. بیاید پیش ما، همه توی ایون می‏شینیم و تعریف می‏کنیم.»

می والز و دخترانش راهی شدند.

اوا گفت: «همه‏شون دختر بودن. پسراشون کجان؟»

زن گفت: «پدرشون نمی‏خواسته به سینما بیاد. توی خونه مونده.»

«بقیه‏ی پسرا کجان؟»

«پسر ندارن، فقط پدرشونه.»

«چرا نمی‏خواسته بره سینما؟»

«نمی‏دونم. شاید قبلاً فیلمو دیده.»

کلوویس جدا از ستاره‏ها، درخشش خاصی داشت. نور خیابان‏ها و مغازه‏ها خیلی در آن درخشش مؤثر نبودند، بلکه کل آن مکان درخشان و دلپسند به نظر می‏آمد، انگار که پدیده‏ای مشهود در همه جا بود.

رد شنید که چند مرد در میخانه می‏خندند.

مردی در خیابان از اِون درخواست ده سنتی کرد و اِون یک بیست و پنج سنتی به او داد.

زن گفت: «خودنما.»

اوا گفت: «نه مامان اون مرده مامانشو گم کرده بود و بابا بهش پول داد تا بتونه مامانشو پیدا کنه.»

توی تاکسی دختر در حالت خواب و بیدار گفت: «بابا، اون مرده کی مامانشو پیدا می‏کنه؟»

«فردا.»

پیش از این‏که تاکسی به خانه برسد دختر خوابش برده بود. مرد او را به اتاقش برد، لباس‏هایش را در آورد و روی تخت خواباندش.

رد توی پذیرایی تنها ایستاده بود. زن بیرون توی ایوان روی صندلی گهواره‏ای نشسته بود.

رد گفت: «بوی سنگ نمور و خیس نمی‏آد؟ هان؟ بوش از بیرون می‏آد؟ کل خونه چوبیه. این بوی سنگ از کجا می‏آد؟ اینجا یه صندلی چرمی هست- با چرم صاف و سیاه- اما هیچ سنگی توی خونه نیست.»

مرد گفت: «شاید از بیرون باشه. شاید اصلاً سنگ نباشه و شاید نمور نباشه یا شاید فقط آب نباشه. شاید آب، علف، برگ و هر چیز زنده‏ی دیگه که این اطرافه باشه. شاید هم چیزهای دیگه. تو خسته نیستی؟»

«چرا بابا.»

او به پدرش نگاه کرد، چشمانش می‏خندید و بقیه‏ی چهره‏اش گرفته بود.

«مامان تو کلوویس بامزه بود.»

«مگه چه کار کرد؟»

«وقتی به تو گفت خودنما و وقتی با خانم می و دختراش حرف می‏زد. کلاً بامزه بود.»

«واقعاً بود؟»

«اون خیلی بامزه بود. همه چیزو دوست داشت هم‏زمان هم غمگین بود. وقتی کسی همه چیزو دوست داره و هم زمان غمگینه بامزه میشه، مگه نه؟»

«منظورت چیه؟»

«منظورم اینه که وقتی کسی شخص غمگینی رو می‏بینه که همه چیزو دوست داره، خب، خود اون آدم از اینکه بفهمه کسی اینو می‏بینه خوشحال میشه.»

«اوه.»

«بابا، حالا فردا می‏خوام سنگو پیدا کنم یا هر چیزی که بوی این سنگو میده. منظورم سنگ نموره.»

«باشه رد.»

رد گفت: «مامان؟»

«بله رد.»

«تو توی کلوویس خیلی بامزه بودی.»

او رفت بیرون توی ایوان به صندلی گهواره‏ای تکیه داد، دست مادرش را گرفت و بعد کف آن را بوسید چون دیده بود که مردی این کار را کرده بود و چون خودش هم دوست داشت این کار را بکند. زن دست او را گرفت و نگاهش کرد، رد اندوه بزرگی در چشمان او دید.

«تو هم بامزه بودی رد.»

«منم همه چیزو دوست داشتم.»

«همه چیزو دوست داشتی؟»

«همونطوری که تو توی کلوویس بودی؟»

«من همه چیزو تو کلوویس دوست داشتم؟»

«آره مامان، من دیدمت. منم همه چیزو دوست داشتم؟»

«آره رد. آره تو هم دوست داشتی.»

پسر گفت: «شب بخیر مامان.» خیلی سریع کف دست‏های مادرش را بوسید و بدون این‏که دوباره به او نگاه کند آهسته‏آهسته رفت داخل خانه.

زن صدای او را از داخل نشیمن شنید که گفت: «شب بخیر بابا.»

مرد گفت: «مراقب خودت هستی؟»

«من شش سالمه، تقریباً شش سال و نیم.»

«درسته رد.»

اِون در آشپزخانه داشت انگور سیاه، هلو و شلیل‏هایی که دد در یخچال گذاشته بود را در ظرف‏شویی می‏شست.

آنها برای دد این‏طور بودند که می‏آیند و می‏روند، گاهی آنها را پیش خود داشت و گاهی نداشت و تنها چیزی که باقی مانده بود خانه‏ای بود که برای افراد زیادی ساخته شده بود، خانه‏ای که خود دد هنگامی که بیست و نه سال داشت ساخته بود. دو اتاق بزرگ و سه اتاق کوچک. اتاق‏های کوچک برای کسانی که به ندرت آنها را می‏دید، یکی از اتاق‏های بزرگ برای خودش و همسرش و دیگری برای اِون و همسر او برای وقت‏هایی که به دیدنش می‏آمدند.

خب به هر حال بشقاب انگوری از تاکستان دد آنجا بود. او می‏خواست با انگورها برود پیش سوان که رد آمد توی آشپزخانه و گفت: «بابا، ممکنه که این بو کلاً مال خود دد باشه نه از سنگ؟ همچین چیزی ممکنه پیش بیاد؟»

مرد گفت: «آره، شاید مال اون باشه. در هر صورت ممکنه بخشی از اون باشه. قبل این‏که بری بخوابی یه هلو می‏خوای؟»

«نه بابا ممنون.»

مرد با بشقاب میوه در یک دست و یک میز کوچک در دست دیگر رفت بیرون توی ایوان. او میز را کنار زن گذاشت و بشقاب را روی آن قرار داد.

«سوان، یه کم نوشیدنی می‏خواهی؟»

«دوست دارم مست کنم.»

«باشه، پس بعدش میریم سر میوه‏ها.»

او برگشت به آشپزخانه، یک بطری باز کرد، از یخچال یخ برداشت و سطل نقره‏ای را پر از یخ کرد، دو جام بلند برداشت، پوست یک لیمو را کند و پارچ شیشه‏ای را پر از آب کرد. در ایوان جام‏ها را پر کرد و مشغول نوشیدن شد. او سیگاری روشن کرد و سوان دستش را به سمت سیگار برد. آن را به او داد و یکی دیگر برای خودش روشن کرد. آنها در سکوت نوشیدند و سیگار دود کردند. مرد روی نرده‏های ایوان نشست، مستقیم جلوی همسرش نبود اما تقریباً یک طرفش بود. در سکوت به همدیگر گوش کردند، واقعاً صدای نفس کشیدن همدیگر را می‏شنیدند و دست آخر زن خیلی ملایم و آهسته اسم مرد را به زبان آورد. نجوا نبود، سخن گفت اما بسیار ملایم و آهسته، انگار اوا نازارنوس یک سال پیش بود که داشت حرف می‏زد، ملایم‏ترین صحبتی که هر کدام از آنها تا به حال شنیده بودند.

«بله، سوان؟»

«من می‏ترسم.»

«چرا؟»

«از مرگ می‏ترسم.»

«نمی‏خواد بترسی.»

«نمی‏خوام ولی می‏ترسم. من می‏دونم تو چه مردی هستی، برادرت چه جور مردیه، پدرت چطور مردی بوده و رد چطوریه.»

مرد از روی نرده بلند شد، جام خود و سپس جام زنش را پر کرد. او می‏دانست که زن می‏خواهد چیز دیگری بگوید. از مشکل احتمالی‏ای که داشت. برای گفتنش این پا آن پا می‏کرد. در دلش آشوبی به‏پا شد. جام تازه پر شده را دستش داد و به چشمانش نگاه کرد. سپس جامش را روی میز گذاشت، زن هم، او را از صندلی بلند کرد و به آغوشش کشید، لبش را نبوسید، تنها او را در آغوشش گرفت. وقتی که هق‏هقش را شنید اوقاتش تلخ شد. او را رها کرد، جامش را برداشت و از پله‏ها پایین رفت تا قدم بزند.

«موضوع چیه سوان؟»

«اِون، خدای من.»

«چی شده؟»

«کاش می‏مردم.»

«چرا، سوان؟»

زن گفت: «بگذار یه کم دیگه بنوشم، لطفاً بگذار اول یه کم بنوشم.»

مرد پرید توی ایوان و رفت سمت میز و بطری. بطری را برداشت و جامش که پر از یخ بود را تا لبه پر کرد و تا ته جام را نوشید.

گفت: «کم بخور سوان.»

او جام زن را تا نصفه پر کرد و زن بلافاصله کمی از آن را سر کشید.

گفت: «من می‏دونم تو چه جور مردی هستی.»

«چه جور مردی سوان؟»

مرد آن لحظه تقریباً فهمید که او چه چیزی را نمی‏تواند بر زبان بیاورد. چند تکه یخ در جامش انداخت، آن را دوباره پر از ویسکی کرد و تا ته نوشید، نمی‏خواست چیزی که به ذهنش آمده بود را باور کند.

گفت: «گوش کن، شاید بهتر باشه چیزی بهم نگی.»

زن گفت: «نه، باید بهت بگم.»

او جامش را خالی کرد به مرد خیره شد.

مرد گفت: «پسرمون گفت تو همه رو تو کلوویس دوست داشتی. اون گفت تو توی کلوویس زیبا بودی. اون گفت تو بامزه بودی چون همه رو دوست داشتی.»

زن گفت: «آره.»

«موضوع چیه سوان؟»

«میشه یه لیوان دیگه بخورم؟ لطفاً.»

مرد فریاد زد: «نه! موضوع چیه؟ لفتش نده. شَر و بکن. هی طفره نرو. بگو ببینم چیه.»

زن بلافاصله گفت: «من حامله‏م و بچه مال ما نیست.»

مرد بطری را تا گردنش بالا برد. زن از ترس این‏که می‏خواهد بزندش خودش را جمع کرد. او یک چهارم جامش را پر کرد، به آن آب اضافه کرد و دادش به زن. جام زن را از دستش گرفت و تقریباً تا لبه پر کرد و نوشید.

او با جام در دست دوباره روی نرده نشست و شروع کرد به آرامی گریه کند. زن از صندلی بلند شد و به سمتش رفت.

مرد از روی نرده پرید تا برود قدم بزند، جامش را پرت کرد به سمت تاکستان و به سرعت دور شد. وقتی که به جاده رسید ایستاد و برگشت و دید که زن او را دنبال می‏کند. مرد شروع کرد در همان جاده‏ای که تنها یک ساعت پیش چهار نفرشان سلانه‏سلانه از آن می‏آمدند با سرعت بدود. وقتی که حدود پنجاه متر دوید دوباره ایستاد، برگشت و دید که زن در پایین پله‏ها دراز کشیده است.

آن لحظه ماشینی داشت با سرعت به سمتش می‏آمد. سرعتش را کم کرد و تقریباً ایستاد. دید که وارن والز و همسرش می، درون ماشین هستند اما رویش را برگرداند. ماشین دوباره به آرامی راه افتاد، سر پیچ ایستاد و مرد دید که والز از آن پیاده شد و به سرعت به طرف زن دوید.

او از جاده رد شد و زد توی دل تاکستان.

 

 5

رد صدای فریاد پدرش را شنید اما پیش از آن هم چندین مرتبه صدای فریاد او را شنیده بود. اولین مرتبه‏ای که صدای داد پدرش را شنیده بود حسابی ترسیده و به شکل گنگی عصبی شده بود. همان لحظه نفرتی آنی تمام وجودش را پر کرده بود. خودش را به طرف پدرش پرت کرده او هم رد را در آغوش کرده بود.

رد گفته بود: «تو نمی‏فهمی.»

او رد را پایین گذاشته بود و رد هم به خاطر این‏که پدرش بلافاصله متوجه شده، خجالت کشیده بود. هنوز هم او از خدا می‏خواست پدر خیلی از دست سوان عصبانی نشود. وقتی سوان از پدر عصبانی می‏شد اصلاً خوب نبود اما حالت جالبی در عصبانیت او بود و هم‌زمان فکر کردن به این‏که سوان عصبانی شده بود رد را به هم می‏ریخت، عصبانیت او هیچ وقت جدی و مهم به نظر نمی‏رسید. مادر همیشه با عصبانیتش منظور دیگری داشت.

رد یک‏دفعه در تاریکی از تخت پایین آمد و یک لحظه دم در ایستاد. به شدت دل آشوب شد و به لرز افتاد. دست آخر از اتاق به سالن تاریک رفت و بعد به ایوان.

وارن والز دید که پسر تلاش می‏کند مادرش را بلند کند، یکی از دستان مادرش را که گرفته بود رها کرد و بعد سعی کرده او را از سرش بلند کند.

او به پسر گفت: «من وارن والزم. همدیگه رو دم ایستگاه راه‏آهن دیدم.»

«مامانم چشه؟»

وارن گفت: «بیا، بزار بلندش کنم.»

می والز سریع خودش را رساند، زن و شوهر مادرش را بلند کردند و او را آهسته به سمت پله‏ها بردند. زن رد را دید که در را نگه داشته، خودش را از آنها کند و به سمت پسر رفت. او را بلند کرد و به آغوش کشید و رفت داخل خانه. سوان در را محکم پشت سرش به هم زد و همراه پسر وارد تاریکی خانه شد. به میزی در آنجا برخورد کرد، تعادلش به هم خورد و افتاد.

رد خودش را از آغوش او رها کرد و کمک کرد تا سر پا بایستد.

گفت: «مامان؟ لامپو روشن کن.»

زن زیر لب گفت: «نه، نه نمی‏خوام روشنایی ببینم.»

مرد و همسرش در بیرون خانه به همدیگر نگاه کردند.

زن پرسید: «پس اون مرده تو جاده شوهرش بود، نه؟»

«حتماً.»

«بهتر نیست بری دنبالش؟»

«نمی‏دونم، جدا از این، این موضوع اصلاً به ما ربطی نداره.»

زن گفت: «بهتره بری دنبالش. درست نیست برگردیم تو ماشین و بریم خونه. من تو ایون می‏مونم تا اون حالش بهتر بشه و از خونه بیاد بیرون یا تو برگردی.»

مرد گفت: «بگذار تو رو برسونم خونه. بهتره تو کار مردم فضولی نکنیم.»

زن گفت: «یه مشکلی هست، چرا چراغو روشن نکرد؟»

«بیا تا برسونمت خونه.»

«برو دنبال اون. من اینجا می‏مونم.»

مرد گفت: «اصلاً و ابداً، اونا یه جر و بحث کوچک با هم داشتن. حالا هم هر دو شرمنده‏اند و می‏خوان تنها باشن.»

«برو دنبال اون، وارن.»

مرد گفت: «اوه، خدا!»

زن گفت: «برادرش دوست توئه»

مرد گفت: «برادرش دوست هیشکی نیست. این موضوع به ما هیچ ربطی نداره.»

زن گفت: «میشه لطفاً خفه شی و بری دنبالش؟»

مرد گفت: «آه، لعنت به تو.» و رفت به سمت ماشین. مرد دور زد به طرف جاده و راه آمده را برگشت. زن رفتن او را تماشا کرد؛ بعد به شدت ترسید، با نوک پا آرام از پله‏های ایوان بالا رفت و پشت در ایستاد. هیچ صدایی از داخل خانه به گوش نمی‏رسید.

پسر برگشته بود به رختخواب و در تاریکی کاملاً بیدار بود.

گفت: «گریه نکن!»

زن با هق‏هق گفت: «اون پدرته، اون تو رو دوست داره. اوا رو دوست داره.»

«تو رو هم دوست داره مامان؟»

«آره منم دوست داره.»

«پس چرا داری گریه می‏کنی؟»

«نمی‏تونم بهت بگم رد. نمی‏تونم اما دوستت دارم.»

بعد خیلی شدیدتر از همیشه به هق‏هق افتاد. چه مشکلی پیش آمده بود؟ همیشه باید یک مشکلی باشد؟ چرا هیچ چیز آن طوری که باید باشد نیست؟ چرا همیشه همه چیز عجیب، مرموز، خطرناک و شکننده است، انگار که ناگهان می‏خواهد هزاران تکه شود؟

مادرش گفت: «دوستت دارم رد، اونم دوست دارم. اوا رو دوست ندارم چون شبیه خودمه. از اوا متنفرم.»

«مامان!»

«اونم دوست دارم اونم دوست دارم، رد.»

«مامان، اون ستاره‏ها رو پیدا کرد.»

«آره. دوستش دارم.»

«هیشکی دیگه اونا رو پیدا نکرد. اون اولین نفری بود که ستاره‏ها رو پیدا کرد. نه؟»

«آره اون پیداشون کرد، رد.»

پسر گفت: «چته مامان؟»

«نمی‏تونم بهت بگم رد.»

«نمی‏دونی چته، مامان؟»

«می‏دونم.»

«پس بهم بگو.»

«نمی‏تونم بگم رد.»

«ما باید چه کار کنیم؟»

زن با گریه گفت: «نمی‏دونم.»

[1]. New York Drama Critics

[2]. Pulitzer Prize

[3]. Red

[4]. Dade

[5]. Warren Walz

[6]. Cody Bone

[7]. Evan

[8]. May

[9]. Nazarenus

[10]. Eva

[11] Swan

[12]. Fudge: نوعی شیرینی نرم از کره و شیر و شکر و شکلات و… _ م

توضیحات تکمیلی

پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

99291

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-389-0

قطع

تعداد صفحه

256

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

260

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مضحک_ چشم و چراغ 103”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This