(021) 66480377-66975711

مرگ در پاریس

5,000تومان

 ژرژ سيمنون

ابراهيم صدقيانى

ژرژ سیمنون (1989 – 1903) نویسنده ی بلژیکی / جنایی است. او در سال 1931 بازرس مگره را آفرید که شخصیت اصلی داستان های پلیسی او شد. بسیاری از آثار او از جمله: کارد و طناب، امضای مرموز، کارآگاه در کاباره، شبی در چهارراه، بیگانگان در خانه، مرگ در پاریس و تبهکار از سوی انتشارات نگاه منتشر شده است

همسرش اعتراضى نكرد و نپرسيد چرا بولوار هوسمان را برگزيده است. آن دو بى‌آن‌كه عجله‌اى داشته باشند جلو پنجره باز نهار صرف كردند. اين وضع خيلى به‌ندرت براى آن‌ها پيش مى‌آمد. حتى سروصدا و همهمه پاريس هم مثل هميشه نبود. به جاى آن‌كه صداها در ميان ابهام فرورفته باشد واضح‌تر به گوش مى‌رسيد، گاهى صداى دور زدن تاكسى‌ها يا توقف كاميونى در خيابان توجه آن‌ها را جلب مى‌كرد.

ـ تو نمى‌خواهى چرتى بزنى؟

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

گزیده ای از کتاب مرگ در پاریس

او در بولوار ریشارلوند از پشت پنجره اتاق خود، بدون کت و کراوات ایستاده و آرام پیپ مى‌کشید. پشت سر او همسرش، توى اتاق، رختخواب را مرتب مى‌کرد. او بیمار نبود و در خانه ماندنش در این موقع روز فوق‌العاده عجیب مى‌نمود، زیرا ساعت ده بامداد را نشانمى‌داد، به‌علاوه آن روز یکشنبه هم نبود

در آغاز کتاب مرگ در پاریس می خوانیم

 

پیرمرد کوتاه‌قد ریش‌بزى، دوباره پس‌پسکى از تاریکى مکان سرپوشیده بیرون آمد. او به چپ و راست خود نگاه مى‌کرد و دست‌هاى خود را حرکت مى‌داد تا کامیون سنگینى را که راهنمایى مى‌کرد، به‌طرف خود هدایت کند: دست‌هایش علامت مى‌داد: ـ کمى به راست… ایست… حالا مستقیم… آرام‌تر… به چپ… حالا فرمان را برگردان…

و کامیون که از پیرمرد عقب‌تر مانده بود، ناشیانه از پیاده‌رو رد مى‌شد و وارد خیابان مى‌گردید، آن‌وقت پیرمرد به اتومبیل‌ها اشاره مى‌کرد تا لحظه‌اى توقف کنند.

این سومین کامیون بود که در عرض نیم‌ساعت، به همین ترتیب از انبار بزرگ بیرون مى‌آمد. سردر آن نوشته بود: فروش لوازم دست دوم، این کلمات به چشم «مگره» آشنا بود زیرا از سى سال پیش هر روز چشم‌اش به آن مى‌افتاد.

او در بولوار ریشارلوند از پشت پنجره اتاق خود، بدون کت و کراوات ایستاده و آرام پیپ مى‌کشید. پشت سر او همسرش، توى اتاق، رختخواب را مرتب مى‌کرد.

او بیمار نبود و در خانه ماندنش در این موقع روز فوق‌العاده عجیب مى‌نمود، زیرا ساعت ده بامداد را نشان مى‌داد، به‌علاوه آن روز یکشنبه هم نبود.

در این ساعت پشت پنجره، ایستادن و تماشاى رفت‌وآمد مردم و تعقیب کردن کامیون‌هایى که به گاراژ روبرو وارد مى‌شد و یا از آن بیرون مى‌آمد، او را به یاد روزهایى مى‌انداخت که مادرش هنوز زنده بود و او به‌علت سرماخوردگى و یا تعطیل بودن کلاس به مدرسه نمى‌رفت و در خانه مى‌ماند.

این سومین، و اگر یکشنبه را حساب نمى‌کردیم، دومین روزى بود که بدین ترتیب سپرى مى‌شد و کارآگاه از این کار لذتى که آمیخته به ناراحتى مبهمى بود در خود احساس مى‌نمود.

در این حال نکته‌هاى بیشمارى براى او مکشوف مى‌شد و نه تنها به حرکات و سکنات پیرمرد ریش‌بزى که کامیون‌ها را هدایت مى‌کرد دقیق مى‌شد، بلکه توجه خود را به مشترى‌هایى که وارد میخانه مجاور مى‌شدند نیز معطوف مى‌داشت.

پیش از این نیز براى او اتفاق افتاده بود که روز را در خانه خود سر کند. لیکن در خانه ماندن او همیشه به سبب بیمارى بود، بدین جهت در رختخواب خود و یا روى صندلى راحتى به استراحت مى‌پرداخت.

لیکن این بار او بیمار نبود. هیچ کارى هم نداشت و مى‌توانست وقت خود را هر طور که مایل باشد سپرى کند. بدین ترتیب با روشى که همسرش براى انجام کارهاى روزانه در پیش مى‌گرفت آشنا مى‌گردید و دقت مى‌کرد که او کار خود را از کجا شروع مى‌کند و چگونه حرکات خود را به هم مرتبط مى‌سازد.

ناگهان همسرش او را به یاد مادرش انداخت، در آن هنگام نیز وقتى مادرش به کارهاى خانه مى‌رسید او پشت پنجره مى‌ایستاد و به تماشا مى‌پرداخت.

خانم مگره نیز مانند مادرش به او مى‌گفت :

ـ حالا باید کنار بروى تا این‌جا را هم جارو کنم.

حتى بوى غذا هم که از آشپزخانه به مشامش مى‌خورد او را به‌یاد گذشته و مادرش مى‌انداخت.

در این هنگام مانند بچه‌ها به بازى اشعه خورشید در پیاده‌رو و به خطوط سایه و نور آفتاب دقیق مى‌شد و تغییر ماهیت اشیاء را در زیر هواى لرزان یک روز گرم زیر نظر مى‌گرفت.

این وضع هنوز هفده روز دیگر هم مى‌بایست ادامه یابد.

پیش‌آمدها و تصادفات بى‌شمارى باعث این خانه‌نشینى شده بود. دلیل اول‌اش این بود که در ماه مارس کارآگاه به‌شدت دچار سینه‌پهلو گشته بود. آن روز نیز مثل همیشه به‌سبب کارهاى زیادى که در اداره داشت صبح زود از خواب برخاسته و این بى‌احتیاطى دوباره او را به بستر بیمارى کشیده بود به‌طورى که این‌بار ذات‌الریه سلامت کارآگاه را تهدید مى‌کرد.

بعد، با خوب شدن هوا کسالت وى نیز برطرف شده بود، لیکن او خود را هم‌چنان مشوش، عبوس و ناراحت احساس مى‌کرد به نظرش چنین مى‌آمد که پیرمرد ضعیفى شده است و بیمارى و ناتوانى که از سرآمدن زندگى خبر مى‌دهد در کمین اوست.

در این مورد با زن خود صحبتى به میان نیاورده بود و وقتى مى‌دید همسرش در خفا به‌آرامى به او چشم مى‌دوزد از کوره بدر مى‌رفت. یک شب، کارآگاه پیش دوست خود دکتر «پاترون» که در خیابان «پیک‌بوس» منزل داشت و هر ماه یک‌بار با او شام صرف مى‌کرد رفته بود.

«پاترون» به دقت او را معاینه کرده وقتى او را پیش یک متخصص بیمارى‌هاى قلب فرستاد.

اطبا جز اندکى فشار خون بیمارى دیگرى در کارآگاه تشخیص نداده بودند، لیکن همگى به اتفاق سپرده بودند :

ـ شما باید مدتى استراحت کنید.

سه سال بود که او استراحت واقعى به چشم ندیده و هرگز مرخصى نرفته بود. هر بار که مى‌خواست مسافرتى بکند، کارى پیش مى‌آمد که او مجبور مى‌شد انجام آن را برعهده بگیرد. یک‌بار نیز که براى استراحت پیش زن برادر خود به آلزاس رفته بود، همان روز اول تلفنى او را به پاریس فراخوانده بودند. اما این بار مگره به پاترون قول داد :

ـ موافقم، امسال هر پیش‌آمدى هم بشود مرخصى خواهم رفت.

بدین ترتیب اول ماه اوت را براى مرخصى برگزیده بود.

خانم مگره و کارآگاه مرتب در انتخاب محلى مناسب به مشورت مى‌پرداختند. ابتدا سواحل «لوار» از ذهن‌شان گذشته بود. مگره آن‌جا مى‌توانست به صید ماهى بپردازد بعد هتل «روش نوار» که در سابق تعطیلات خوشى را در آن گذرانیده بودند در نظر گرفته بودند آخرسر مادام مگره براى گرفتن جا نامه‌اى فرستاده بود لیکن جواب داده بودند که کلیه اتاق‌ها تا هجده اوت رزرو شده است.

آخرسر تصادف تصمیم کارآگاه را تغییر داد یک روز شنبه طرف‌هاى ساعت هشت عصر، براى انجام کارى که اهمیت چندانى نداشت به ایستگاه «لیون» رفت از اداره آگاهى تا ایستگاه اتومبیل‌ها به‌حدى پشت سر هم ردیف شده بودند که او این فاصله را با اتومبیل پلیس نیم‌ساعت طى کرد آن روز 6 واگن اضافى نیز بسته بودند و سالن ایستگاه، سکو و همه‌جا پر از چمدان، بچه‌ها و سگ‌ها و وسایل ماهى‌گیرى بود و از دیدن این منظره آدم خیال مى‌کرد همه قصد مهاجرت از شهر کرده‌اند.

این عده همه به ییلاق مى‌رفتند و گذشته از آن‌که در نقاط مناسب چادرهاى خود را برپا مى‌کردند، دیگر در هتل‌ها و حتى در مهمان‌خانه‌هاى درجه دوم هم جاى سوزن انداختن پیدا نمى‌شد.

آن سال تابستان گرمى بود مگره خسته و کسل به خانه برگشته بود گفتى او نیز مانند دیگران در یک قطار شب چپانده شده است. همسرش که به‌علت بیمارى برونشیت بیش از همه در وضع او دقیق مى‌شد پرسیده بود :

ـ در فکر چه هستى؟

ـ دارم از خودم مى‌پرسم که این بار به مرخصى خواهیم رفت یا نه.

ـ آن‌چه را که پاترون به تو گفته فراموش کردى؟

ـ فراموش نکرده‌ام.

مگره با دقت هتل‌ها و مهمانخانه‌ها را که از مسافر انباشته شده‌اند پیش خود مجسم مى‌نمود.

ـ بهتر نیست ما تعطیلات خودمان را در همین پاریس بگذرانیم؟

همسرش اول خیال کرد که مگره خیال شوخى دارد، ولى مگره ادامه داد :

ـ ما هیچ‌وقت آن‌طور که باید در پاریس به گردش نمى‌پردازیم. فقط هفته‌اى یک‌بار به‌زحمت وقت پیدا مى‌کنیم تا به سینماى محله‌مان برویم. در ماه اوت، شهر خالى خواهد شد و کاملا از آن ما خواهد گردید.

ـ و تو باز در اولین فرصت راه اداره را در پیش خواهى گرفت و باز در کارى که من هیچ وقت از آن سر در نمى‌آورم غرق خواهى شد!

ـ سوگند مى‌خورم که اینکار را نخواهم کرد.

ـ حالا فقط حرف‌اش را مى‌زنى.

ـ ما با هم بى‌مقصد به محله‌هایى قدم خواهیم گذاشت که هرگز پایمان به آن نرسیده است و در رستوران‌هاى کوچک و سرگرم کننده نهار و شام خود را کنار هم صرف خواهیم کرد…

ـ وقتى از اداره آگاهى فهمیدند که تو در پاریس هستى در اولین فرصت به تو تلفن خواهند زد.

ـ اداره آگاهى و کسان دیگر از این موضوع باخبر نخواهند شد و من نام خود را جزو اسامى مشترکین که در مسافرت هستند ثبت خواهم کرد.

این فکر واقعآ مگره را شیفته خود کرده بود و آخر سر زن او نیز آن را پذیرفته بود. بنابراین آن روز تلفن در سالن غذاخورى روى میز ساکت مانده بود. لیکن عادت به این آرامش براى او بسیار مشکل مى‌نمود. دوبار در روز، وقتى زنگ تلفن به صدا در آمد او بى‌اراده بى‌آن‌که بداند حق برداشتن گوشى را ندارد دست به سوى ان دراز کرده بود.

رسمآ او در پاریس نبود و همه خیال مى‌کردند که تعطیلات خود را در «سابل دولون»[1]  مى‌گذارند و او آدرس این محل را داده بود تا در صورتى

که کارى فورى پیش آید باخبرش گردانند. مگره عصر شنبه اداره آگاهى را ترک گفته بود و بدین ترتیب همه مى‌پنداشتند که کنار دریا رفته است. روز یکشنبه آن دو فقط طرف‌هاى عصر از منزل خارج شده و براى صرف شام به میدان «ترن»[2]  رفته بودند.

روز دوشنبه در حدود ساعت ده و نیم، مگره قدم زنان به میدان «رپوبلیک»[3]  رفته بود تا همسرش به کارهاى خانه برسد و او در کافه‌اى

خلوت نشسته و سرگرم خواندن روزنامه شده بود.

آخرسر با هم در رستوران نهار خورده و بعدازظهر به سینما رفته بودند.

لیکن امروز که روز چهارشنبه بود هنوز هیچ‌کدام نمى‌دانستند روز را چگونه خواهند گذرانید. آن‌چه مسلم بود، نهار را در خانه صرف مى‌کردند و بعد بى‌مقصد در خیابان‌ها به‌راه مى‌افتادند.

هنوز آن‌ها به این نوع زندگى خو نگرفته بودند لیکن از این وقت‌کشى احساس کسالت نمى‌کردند البته مگره از این‌که به مردى بیکاره تبدیل شده بود احساس خجلتى در خود مى‌کرد و همسرش نیز به این موضوع پى مى‌برد به این جهت مى‌گفت :

ـ نمى‌خواهى براى روزنامه خریدن بیرون بروى؟

کم‌کم او عادت مى‌کرد که مثل هر روز ساعت ده بیرون برود و بدون شک آن روز نیز در نظر داشت به میدان رپوبلیک رفته و در تراس کافه‌اى که اغلب خلوت بود، سرگرم خواندن روزنامه‌هاى خود شود.

بدین ترتیب او موفق شده بود تا از گرفتارى‌هایى که هر روز یکى بعد از دیگرى براى خود مى‌تراشید، فرار کند.

مگره از کنار پنجره دور شد، کراوات زد، کفش پوشید و کلاه خود را برداشت. همسرش به او گفت :

ـ اگر مایل باشى، اجبارى نیست که قبل از نیم بعدازظهر به خانه برگردى.

اکنون مگره در نظر همسرش نیز همان مگره سابق که به اداره آگاهى مى‌رفت نبود و بدین جهت بار دیگر به یاد دوران کودکى و مادرش افتاد که به او مى‌گفت :

ـ برو بیرون ساعتى بازى کن موقع نهار که شد به خانه برگرد.

حتى دربان نیز با حیرتى نکوهش بار به او خیره مى‌گردید مردى به قد و قواره و هیکل او حق داشت که این چنین بى‌کار در خیابان‌ها بگردد؟

او مى‌اندیشید که اکنون باید پنجره‌هاى اداره آگاهى به روى سن باز باشد اکنون تقریبآ اکثر اتاق‌ها خالى مانده بود. لوکاس براى گذراندن تعطیلات به «پو» و پیش خانواده خود رفته بود و قبل از پانزدهم ماه بر نمى‌گشت.

«تورانس» که اتومبیلى خریده مى‌خواست از نرماندى و انگلستان دیدن کند.

در خیابان رفت‌وآمد ماشین‌ها و به خصوص تاکسى بسیار کم بود. میدان رپوبلیک به منظره‌اى مى‌ماند که روى کارت پستالى چاپ شده باشد، تنها عبور یک اتومبیل جهانگردى تنوعى به میدان بخشید.

او جلوى دکه روزنامه‌فروشى رسید، تمام روزنامه‌هاى صبح را که به خواندن آن عادت داشت خرید و باز در همان کافه نشست و کلاه از سر برداشت و پیشانى خود را که از گرما عرق کرده بود با دستمال پاک کرد و یک نوشیدنى سفارش داد.

دو عنوان اصلى روزنامه به اتفاقات بین‌المللى تخصیص یافته بود به علاوه خبر سقوط اتومبیلى در یک سیلاب که منجر به کشته شدن هشت نفر شده بود نیز به چاپ رسیده بود. چشم مگره بلافاصله روى عنوان دیگرى در گوشه راست صفحه افتاد :

جسدى در گنجه

 

مگره با کنجکاوى شروع به خواندن کرد :

«اداره آگاهى در مورد جسد مرده‌اى که بامداد دیروز، دوشنبه، در خانه یک پزشک معروف، در بولوار هوسمان کشف شده، به طور اسرارآمیزى سکوت اختیار کرده است.

این پزشک مى‌بایست در حال حاضر با زن و دختر خود در «کوت دازور» به‌سر مى‌برد.

خدمتکار خانه که بعد از تعطیلى روز یکشنبه کار خود را از سر مى‌گرفت، از بوى نامطبوعى که در خانه وجود داشته مشکوک شده و موقع گشودن در گنجه اتاق، جسد زن جوانى را پیدا کرده است.

برعکس سابق پلیس قضایى از دادن هر گونه توضیح پیرامون این فاجعه خوددارى مى‌کند و این موضوع مى‌رساند که پلیس اهمیت فوق‌العاده‌اى به این امر قائل شده است.

دکتر ژ… که جسد در خانه او کشف گردیده بلافاصله به پاریس خوانده شده و پزشک دیگرى که در غیاب دکتر ژ… براى گذراندن تعطیلات در سفر بود، جانشین نامبرده شده بود، براى بازجویى احضار شده است.

ما امیدواریم فردا بتوانیم جزئیات این حادثه شگفت‌انگیز را به دست آورده و براى خوانندگان عزیز خود چاپ کنیم.»

مگره دو روزنامه دیگر صبح را که خریده بود جلو خود گشود.

یکى از روزنامه‌ها از ماجرا خبر نیافته بود و دیگرى در چند جمله منتهى با حروفى درشت‌تر آن را به چاپ رسانیده بود :

جسدى در خانه دکتر

 

پلیس قضایى از دیروز درباره ماجرایى که ممکن است کاملا به ماجراى «پوتیو» شباهت داشته باشد، شروع به تحقیقات کرده است با این تفاوت که این بار به جاى یک پزشک پاى دو پزشک در میان است. ماجرا از این قرار است که جسد زنى در خانه پزشک معروفى که در بولوار هوسمن منزل دارد کشف شده است، لیکن تا این لحظه ما نتوانسته‌ایم اطلاعات کافى در این مورد بدست آوریم.

مگره بى‌اختیار زیر لب گفت :

ـ احمق!

او از دست روزنامه‌نویس‌ها عصبانى نبود بلکه منظورش کارآگاه «ژانویه» بود که براى اولین بار مسئولیت سرویس آگاهى بر دوش او
سنگینى مى‌کرد. مدت مدیدى بود که «ژانویه» انتظار یک چنین موقعیتى را مى‌کشید، زیرا در سابق هر بار که مگره به مرخصى مى‌رفت، همیشه کارآگاهى با سابقه‌تر پیدا مى‌شد که جانشین کارآگاه گردد.

لیکن امسال سه هفته بود که «ژانویه» با غیبت مگره همه کاره شده بود، به علاوه همان‌طور که روزنامه‌ها صحبت مى‌کردند، حادثه تکان‌دهنده‌اى هم اتفاق افتاده بود.

بنابراین ژانویه در همان اول مرتکب اشتباه شده بود: او بیهوده روزنامه‌نگارها را دست به سر کرده بود. البته براى مگره نیز اتفاق مى‌افتاد که بعضى از اطلاعات را از روزنامه‌ها مخفى نگاه دارد. لیکن در این مواقع او چنان، زبان چرب و نرمى بکار مى‌انداخت که بى‌آن‌که مطلبى را افشا کند، روزنامه‌نگاران مى‌پنداشتند که هر چه در دل داشته بر زبان آورده است.

اولین عکس‌العمل او این شد که به قصد تلفن کردن به ژانویه به اتاقک تلفن برود ولیکن در این هنگام به خاطر آورد که او رسمآ در «سابل اولون» به سر مى‌برد.

آن‌طور که روزنامه‌ها نوشته بودند کشف جسد، شب پیش اتفاق افتاده و پلیس بلافاصله مسئله را تحت تعقیب قرار داده است. بدین ترتیب طبیعى است که روزنامه‌هاى عصر دوشنبه مى‌بایست مطالب مفصل‌ترى در این باره چاپ کنند.

مگره از خود مى‌پرسید: «آیا از مقامات بالاتر کسى مداخله کرده؟ یا خود ژانویه عمدآ در مورد حادثه سکوت اختیار کرده است؟

«پزشک معروف در بولوار هوسمان…» مگره این ناحیه را مى‌شناخت و وقتى اولین بار قدم به پاریس نهاده بود، این ناحیه بیشتر از همه‌جا با آرامش و زیبایى مجلل خود در او موثر واقع شده بود. از درهاى وسیع
خانه‌ها، سالن‌هاى بزرگ و قدیمى را مى‌شد دید و سایه دلپذیر درختان بلوط و درختان لیموى کنار پیاده‌رو لطف مخصوصى به این بولوار مى‌داد.

مگره یکباره از جاى برخاست و به مستخدم گفت :

ـ ممکن است ژتون تلفن به من بدهید؟

مگره قصد تلفن کردن به اداره آگاهى را نداشت، زیرا این کار براى او ممنوع شده بود او فقط مى‌خواست پاردون را پاى تلفن بخواهد، چون کسى بود که از پاریس بودن مگره مطلع بود.

«پاردون» در خانه خود بود.

ـ به من بگو پاردون، تو دکترى به نام «ژ…» که در بولوار هوسمان منزل دارد مى‌شناسى؟

دکتر نیز مانند او روزنامه‌ها را خوانده بود. او گفت :

سر صبحانه من این سؤال را از خود کردم و در لیست اسامى پزشکان نام او را پیدا کردم. او طبیب بسیار معروفى است که در سابق انترن بیمارستان‌ها بوده و مشترى فراوانى دارد اسم او دکتر ژاو مى‌باشد.

ـ شما مى‌شناسیدش؟!

ـ چندین سال قبل دو سه بار او را ملاقات کرده‌ام لیکن بعد از آن دیگر او را ندیده‌ام.

ـ چه جور آدمى است؟

ـ در کار طبابت؟

ـ در وهله اول، بله

ـ طبیبى است جدى که در کار خود تسلط کامل دارد. او باید در حدود چهل سال‌اش باشد و شاید هم چهل و پنج ساله است. او مرد خوش قیافه‌اى است. فقط چیزى که در او قابل سرزنش است این است که یک‌عده مشترى پولدار و خوش‌گذران دارد.

بدین جهت بى‌دلیل نیست که در بولوار هوسمان منزل گرفته است. حدس مى‌زنم که پول زیادى به چنگ مى‌آورد.

ـ ازدواج کرده؟

ـ روزنامه‌ها این‌طور نوشته‌اند. من در جریان آن نبوده‌ام. امیدوارم دوباره براى تعقیب ماجرا به اداره آگاهى نشتابى.

قول مى‌دهم که این کار را نکنم پزشک دیگرى که به او اشاره کرده‌اند چطور؟ تو مى‌شناسیش؟

ـ امروز صبح به تمام همکاران خودم تلفن زدم. این جور اتفاقات در شغل طبابت بسیار نادر است بدین جهت توجه من هم مثل سایرین به قضیه جلب شده است. مثل همه اطبا که براى گذراندن تعطیلات مى‌روند، ژاو طبیبى را براى دوره غیبت خود جانشین خود کرده است. من شخصآ او را نمى‌شناسم و تصور نمى‌کنم که با او روبرو شده باشم. اسم این مرد نگرل است دکتر ژیلبرت نگرل[4] ، او حدود سى سال دارد. و دستیار

پروفسور «له بیه» است او هم باید طبیب خوبى باشد چون پروفسور «له‌بیه» در انتخاب همکاران خود دقت زیادى به کار مى‌برد.

ـ این روزها خیلى گرفتار هستى؟

ـ منظورت همین حالا است؟

ـ منظورم این است که به طور کلى خیلى کار دارى؟

ـ این روزها کارم از همیشه کمتر است، مشترى‌هاى من اغلب براى گذرانیدن تعطیلات رفته‌اند. براى چه این سؤال را مى‌کنى؟

ـ دلم مى‌خواهد درباره این دو طبیب اطلاعات بیشترى به‌دست بیارى.

ـ فراموش نکرده‌اى که به حکم اجبار فعلا در مرخصى به‌سر مى‌برى؟

ـ قول مى‌دهم که پایم را به اداره آگاهى نگذارم.

ـ و این کار باعث نخواهد شد که دورادور جریان را تعقیب نکنى این‌طور نیست؟

ـ تقریبآ همین طور است.

ـ خوب. چند جا تلفن خواهم زد.

ـ امشب ممکن است همدیگر را ببینیم؟

ـ چرا با همسرتان به خانه ما نمى‌آیید؟

ـ نه، من شما را با خانم‌تان دعوت مى‌کنم که با هم به رستوران برویم. در حدود ساعت هشت به سراغ‌تان خواهم آمد.

مگره ناگهان احساس کرد که دیگر همان آدمى که صبح بوده نیست. اکنون دیگر به عالم خیال پناه نمى‌برد و دیگر خود را پسربچه‌اى که از مدرسه فرار کرده تصور نمى‌کرد.

او باز برگشت و سرجاى خود روى تراس نشست و یک گیلاس نوشیدنى سفارش داد. در این هنگام به «ژانویه» مى‌اندیشید که بدون تردید بطور وحشتناکى به هیجان آمده است. آیا او براى خبر کردن مگره به «سابل دولون» تلفن زده؟ بدون تردید اولین کار را نمى‌کرد. ژانویه مسلمآ تصمیم داشت که خود به بهترین وجه ماجرا را خاتمه بخشد.

کارآگاه عجله داشت تا بیش از این درباره ماجرا بداند، لیکن اکنون که از نزدیک در جریان نبود، مى‌بایست مثل همه مردم منتظر روزنامه‌هاى عصر باشد.

وقتى براى صرف نهار به منزل برگشت، همسرش در حالى که ابروان را درهم کشیده بود پرسید :

ـ تو با کسى روبرو شدى؟

ـ با هیچ‌کس روبه‌رو نشدم. فقط به پاردون تلفن کردم قرار شده است همراه آن‌ها به رستورانى برویم ولى هنوز نمى‌دانم کدام رستوران را انتخاب خواهیم کرد.

ـ تو حالت خوب نیست؟

ـ کاملا سرحالم.

این حرف راست بود. مطلبى که در روزنامه‌ها خوانده بود تنوع ویژه‌اى به تعطیلات او داده بود، به‌علاوه او قصد نداشت تا براى در دست گرفتن کارها به اداره خود مراجعه کند. براى اولین بار او جز یک تماشاگر چیز دیگرى نبود و این موضوع باعث تفریح او مى‌شد.

ـ امروز بعدازظهر چه برنامه‌اى داریم؟

ـ براى گردش به بولوار هوسمان خواهیم رفت.

همسرش اعتراضى نکرد و نپرسید چرا بولوار هوسمان را برگزیده است. آن دو بى‌آن‌که عجله‌اى داشته باشند جلو پنجره باز نهار صرف کردند. این وضع خیلى به‌ندرت براى آن‌ها پیش مى‌آمد. حتى سروصدا و همهمه پاریس هم مثل همیشه نبود. به جاى آن‌که صداها در میان ابهام فرورفته باشد واضح‌تر به گوش مى‌رسید، گاهى صداى دور زدن تاکسى‌ها یا توقف کامیونى در خیابان توجه آن‌ها را جلب مى‌کرد.

ـ تو نمى‌خواهى چرتى بزنى؟

ـ نه.

هنگامى که همسرش سرگرم ظرف شستن و لباس پوشیدن بود مگره براى خریدن روزنامه‌هاى عصر بیرون رفت. این بار خبر اهمیت بیشترى یافته و با خط درشت در صفحه اول به چاپ رسیده بود :

[1] . Sablesd’ Olon

[2] . Ternes

[3] . Republique

[4] . Gilbert Negrel

توضیحات تکمیلی

وزن 203 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

97053

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-687-1

تعداد صفحه

168

قطع

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

203

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مرگ در پاریس”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This