(021) 66480377-66975711

مرغی که رؤیای پرواز در سر داشت

10,000تومان

سون – می هوانگ

ترجمه مژگان رنجبر

گاهی اوقات ساده ترین شخصیت داستانی که با ابتدایی ترین نثر ممکن توصیف می شود، حماسی ترین سفر زندگی را در پیش می گیرد. با جوانه آشنا شوید، مرغ بی باکی که آرزوی کوچکش برای به ثمر نشاندن یک تخم، او را به مسیری می کشاند که جایگاه حقیقی اش در دنیای طبیعی رهنمون می شود. احساس، عزم و اراده و یکدلی تنها توانایی هایی هستند که جوانه برای گذر از این مسیر خطرناک در داستان ” مرغی که رؤیای پرواز در سر داشت ” بدان نیاز دارد؛ داستانی که به طرزی بی مانند با برقراری پیوند بین حکایت داستانی ، فلسفه، ادبیات کودکان و نوشته ای راجع به طبیعت در تعادل است.

آدام جانسون، نویسنده ی داستان ” پسر سرپرست یتیم خانه “

برنده ی جایزه ی پولیتزر

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

در آغاز کتاب مرغی که رؤیای پرواز در سر داشت می خوانیم :

فهرست

مقدمه. 7

از گذاشتن تخمی دیگر سر بازمی‏زنم! 9

پرواز از مرغدانی.. 17

ورود به داخل انبار 27

تخمی در بوته‏ی خار 37

یک خداحافظی و یک سلام. 47

مایه‏ی رسوایی تاجداران.. 61

بی‏تردید او یک اردک است… 71

پیوستن به گله. 85

مسافرانی از دنیایی دیگر. 95

شکارچی بسیار خسته‏ی یک‏ چشم.. 107

در هوا مثل یک پر. 121

مقدمه

سون _ می هوانگ، نویسنده‏ی محبوب اهل کره‏ی جنوبی است که جوایز زیادی را به دست آورده، و بیش از چهل کتاب نوشته است که هم مورد علاقه‏ی کودکان واقع شده‏اند و هم بزرگسالان. او که در سال 1963 متولد شده است، به خاطر فقر مالی قادر به حضور در مقطع راهنمایی نبود، اما به لطف یکی از آموزگاران که کلید یک کلاس درس را به او داده بود، توانست به مدرسه برود و هرگاه که می‏خواست کتاب بخواند. وی با گذراندن امتحان دیپلم در مقطع راهنمایی، برای دبیرستان نام‏نویسی کرد. هوانگ از دپارتمان نویسندگی خلاق از انستیتو هنر سئول و دانشگاه گوانجو، و از گروه تحصیلات تکمیلی دانشگاه چونگ_ آنگ فارغ‏التحصیل شد. او در شهر سئول در کره‏ی جنوبی زندگی می‏کند و استادیار دانشکده‏ی ادبیات در انستیتو هنر سئول است.

«مرغی که رؤیای پرواز در سر داشت» در پی انتشارش در سال 2000، به‏سرعت تبدیل به اثری کلاسیک شد و برای ده سال در لیست آثار پرفروش قرار داشت و بیش از دو میلیون نسخه از آن به فروش رسید. این اثر به زبان‏های بسیار زیادی ترجمه شده است.

 

از گذاشتن تخمی دیگر
سر بازمی‏زنم!

تخم‏مرغ قل خورد و با رسیدن به توری سیمی از حرکت ایستاد. جوانه[1] نگاهش کرد؛ یک تخم‏مرغ سفیدِ گچی که با خون رگه‏رگه شده بود. دو روز بود که تخمی نگذاشته بود؛ شک داشت که باز هم بتواند تخمی بگذارد. اما باز هم یکی دیگر؛ یک تخم کوچکِ حزن‏انگیز.

فکر کرد، این دیگر نمی‏تواند اتفاق بیفتد. آیا همسر کشاورز آن را برمی‏داشت؟ او مال همه را جمع کرده بود و شکایت می‏کرد که تخم‏مرغ‏ها هر بار کوچک و کوچک‏تر می‏شوند. چون این یکی زشت بود، او از خیرش می‏گذشت، نه؟

امروز جوانه حتی نمی‏توانست صاف بایستد. تعجبی هم نداشت؛ بی‏آن‏که چیزی خورده باشد، به‏نحوی توانسته بود تخمی بگذارد. جوانه از خود پرسید که چند تخم دیگر در درونش باقی مانده است؛ آرزو کرد که این آخرینش باشد. با آه کشیدنی با دقت به بیرون نگاه کرد. از آن‏جا که قفسش نزدیک به در ورودی بود، او می‏توانست بیرون را فراتر از دیوارهای توری فلزی ببیند. درِ مرغدانی چندان با چارچوبش چفت نبود و او می‏توانست از راه شکاف، درخت اقاقیا را ببیند. جوانه آن درخت را خیلی دوست داشت. او از باد سرد زمستانی که از میان شکاف وارد می‏شد، و یا از باران بی‏وقفه‏ی تابستانی شکایتی نداشت.

جوانه مرغی تخم‏گذار بود که معنی‏اش این بود که او برای تخم‏گذاشتن پرورش یافته بود. بیشتر از یک‏سال می‏شد که به مرغدانی آمده بود. از آن هنگام، تنها کاری که کرده بود تخم گذاشتن بود. او نمی‏توانست گشتی در اطراف بزند، بال‏هایش را به هم بزند، و یا حتی روی تخم‏های خودش بنشیند. او هرگز پایش را از مرغدانی بیرون نگذاشته بود. اما از وقتی دیده بود که یک مرغ همراه با جوجه‏هایی زیبا که خودش آن‏ها را از تخم درآورده بود در اطراف حیاط می‏دوید، آرزویی پنهانی را در دلش نگه داشته بود؛ تخمی را جوجه کند و تولد جوجه‏اش را تماشا کند. اما این رؤیایی ناممکن بود. مرغدانی رو به سوی جلو شیب پیدا کرده بود تا تخم‏ها به سوی دیگر حصار قِل بخورند و از مادران خود جدا بشوند.

در باز شد و کشاورز در حالی‏که چرخ‏دستی‏ای را هل می‏داد، وارد شد. مرغ‏ها با بی‏قراری قدقد کردند و هنگامه‏ای به پا نمودند.

«صبحانه!»

«من گرسنه‏ام، بجنب، بجنب!»

کشاورز با استفاده از یک سطل غذا را خالی می‏کرد. «همیشه گرسنه‏اید! بهتر است کاری کنید که ارزشش را داشته باشد. این غذا ارزان نیست.»

جوانه از دری که چهارتاق باز بود نگاه کرد و به دنیای بیرون چشم دوخت. از آخرین باری که اشتهای غذا خوردن داشت مدت‏ها گذشته بود. او تمایلی به گذاشتن تخمی دیگر نداشت. هر بار که همسر کشاورز تخم‏هایش را برمی‏داشت، قلبش از احساس خالی می‏شد. غروری که به هنگام تخم گذاشتن حس می‏کرد، با غم و اندوه جایگزین می‏شد. بعد از گذشت یک سالِ کامل از این ماجرا بسیار خسته شد. او حتی نمی‏توانست تخم‏های خودش را لمس کند؛ حتی با نوک پاهایش. او نمی‏دانست بعد از این‏که همسر کشاورز آن‏ها را به بیرون از مرغدانی می‏برد، چه اتفاقی برایشان می‏افتاد.

بیرون هوا روشن بود. درخت اقاقیا که در حاشیه‏ی حیاط قرار داشت غرق در گل‏های سپید بود. عطر شیرین‏شان که نسیم را دربرمی‏گرفت و به درون مرغدانی می‏پیچید، قلب جوانه را ‏آکنده می‏کرد. جوانه بلند شد و سرش را با فشار از میان سیم‏های قفسش بیرون برد. گردن لخت و بی‏پَرَش ساییده شد. برگ‏ها دوباره گل داده‏اند! جوانه حسادت می‏کرد. اگر از گوشه‏ی چشم نگاهی می‏انداخت، می‏توانست برگ‏های سبز روشنی را ببیند که شکل یافته، و گل‏های معطری را به دنیا آورده بودند. او درخت اقاقیای غرق در گل را درست در همان روزی که در مرغدانی زندانی شده بود، دیده بود. چند روز بعد، درخت گل‏هایش را فروریخت که این گل‏ها مانند دانه‏های برف در اطراف به پرواز درآمدند و برگ‏های سبز را به جا گذاشتند. برگ‏ها تا اواخر پاییز، پیش از آن‏که زرد شوند و سپس به‌آهستگی فرو بریزند، باقی ماندند. جوانه از دیدن برگ‏هایی که پیش از رنگ باختن و افتادن، در برابر بادهای سهمگین و باران‏های سیل‏آسا ایستادگی می‏کردند، در شگفت بود. وقتی که دید آن برگ‏ها در بهار سال بعد با رنگ سبز روشن دوباره متولد شدند، از فرط هیجان از پا درآمد.

جوانه بهترین اسم در دنیا بود. جوانه رشد می‏کرد تا به برگ تبدیل شود و باد و خورشید را، قبل از افتادن و پوسیدن و تبدیل شدن به کود گیاهی، برای به ثمرنشاندن گل‏های معطر به اوج کمال در آغوش می‏گرفت. جوانه می‏خواست کاری با زندگی خودش انجام بدهد؛ درست همان‏طور که جوانه‏ها در درخت اقاقیا انجام می‏دادند. دلیل این‏که نام خود را از آن‏ها گرفته بود، همین بود. کسی جوانه صدایش نمی‏کرد، و او می‏دانست که زندگی‏اش مانند یک جوانه نیست. اما با وجود این، این اسم باعث می‏شد تا احساس خوبی داشته باشد. این راز او بود. از وقتی برای خودش اسم گذاشت، عادت کرد تا به اتفاقاتی که بیرون از مرغدانی رخ می‏داد، توجه کند: به همه چیز؛ از کامل و کوچک شدن ماه و طلوع و غروب خورشید گرفته، تا کشمکش‏های میان حیوانات در حیاط انبار.

کشاورز نعره زد: «بجنب، غذا بخور تا بتوانی تخم‏های زیادی بگذاری.» او هرگاه به مرغ‏ها غذا می‏داد همین حرف را می‏زد، و جوانه از شنیدنش بیزار بود. به حیاط خیره شد و او را نادیده گرفت.

حیواناتی که بیرون بودند، سرگرم خوردن غذا بودند. خانواده‏ی پرجمعیتی از اردک‏ها در حالی‏که دم‏هایشان رو به آسمان بود، آخوری را محاصره کرده بودند و بی‏آن‏که سرشان را بالا بیاورند، غذای خود را می‏بلعیدند. سگ پیر هم در آن نزدیکی بود و داشت شکم خود را پر می‏کرد. شاید او کاسه‏ی مخصوص به خودش را داشت، اما قبل از این‏که خروس بویی از آن ببرد، باید تمام غذایش را با عجله می‏بلعید. یک بار او اجازه نداد تا خروس از کاسه‏اش غذا بخورد، و در نتیجه ضربه‏ای شریرانه از نوک او دریافت کرد که خون را از پوزه‏اش جاری ساخت. آخور خروس و مرغ خیلی شلوغ نبود، زیرا در آن زمان آن‏ها هیچ فرزندی نداشتند. آن‏دو تنها موجوداتی بودند که می‏توانستند با خیالی آسوده غذا بخورند. بااین‏حال، خروس هنوز هم به کاسه‏ی سگ پیر علاقه نشان می‏داد. او جایگاه خود را به عنوان رهبر انبار، با خودداری از عقب‏نشینی، حتی هنگامی‏که سگ دمش را پایین می‏آورد و می‏غرید، محکم می‏کرد. او زیبا بود؛ با دمی بلند و هیبت‏انگیز، تاجی به رنگ قرمز روشن، نگاه خیره‏ای بی‏باک، و نوکی تیز. او خود را موظف می‏دانست که هنگام طلوع خورشید، و بعد از این‏که با مرغ در اطراف زمین‏ها پرسه می‏زد، آواز سر بدهد.

هرگاه جوانه مرغِ حیاط را می‏دید نمی‏توانست تحمل کند؛ او حتی زندانی بودن در قفس سیمی‏اش را بیشتر احساس می‏کرد. او هم دلش می‏خواست که همراه با خروس توده‏ی کود گیاهی را بِکند، شانه به شانه‏ی او راه برود، و روی تخم‏های خودش بنشیند. او نمی‏توانست به حیاط، جایی که اردک‏ها، سگ پیر، خروس و مرغ با هم زندگی می‏کردند برود، حالا هر چقدر هم که از میان سیم‏ها به بیرون  گردن می‏کشید. آن سیم‏ها فقط پرهایش را می‏کندند. چرا وقتی آن مرغ بیرون و در حیاط است من باید در مرغدانی باشم؟ او نمی‏دانست که آن مرغ و خروس را به‏طور طبیعی به عنوان جوجه‏های بومی کُره‏ای بزرگ کرده بودند. او همچنین نمی‏دانست که تخمی که او خودش به‌تنهایی می‏گذاشت، هر چقدر هم که رویش می‏نشست هرگز به جوجه تبدیل نمی‏شد. اگر این موضوع را می‏دانست، شاید هیچ‏وقت شروع به رؤیاپردازی برای داشتن جوجه نمی‏کرد.

اردک‏ها غذا خوردن را تمام کردند و زیر درخت اقاقیا به صف شدند، و با راه‏رفتنی اردکی راهی تپه‏ای در همان نزدیکی شدند، و در همین حال توسط پرنده‏ای که جثه‏اش اندکی کوچک‏تر بود و رنگی متفاوت داشت، دنبال می‏شدند. سر او مانند برگ درخت اقاقیا سبز بود. شاید او اردک نبود، اما بااین‏حال کواک‏کواک می‏کرد و اردکی راه می‏رفت. جوانه نمی‏دانست که چگونه یک اردک مالارد برای زندگی به حیاط آمده است. فقط می‏دانست که او متفاوت به نظر می‏رسد. هنوز به بیرون خیره بود که کشاورز به سمتش آمد تا به او غذا بدهد. وقتی متوجه شد که غذای روز پیش هنوز در آخور است، سرش را راست گرفت. زیر لب غر زد: «هاه؟ این‏جا چه اتفاقی دارد می‏افتد؟» او معمولاً بعد از ریختن غذا از آن‏جا عبور می‏کرد، که توسط همسرش که در پی او تخم‏ها را جمع می‏کرد، دنبال می‏شد. اما امروز او داشت کار همسرش را انجام می‏داد. «این روزها هیچ چیز نمی‏خورد. حتماً بیمار است.» نُچ‏نُچی کرد و نگاهی ناخشنود به جوانه انداخت. خم شد تا تخم او را بردارد. به‏محض این‏که انگشتانش آن را لمس کرد، تخم فرو رفت. چروک‏های ریزی سطحش را ناهموار کرده بود. جوانه حیرت کرد. او می‏دانست که آن تخم کوچک و زشت است، اما هرگز تصور نمی‏کرد که نرم باشد. پوسته‏اش هنوز سفت هم نشده بود! کشاورز اخم کرد.

جوانه حس کرد که قلبش دو پاره شد. اندوهش در مقایسه با هر باری که تخم‏هایش را برمی‏داشتند، با آن‏چه اکنون حس می‏کرد هیچ بود. بغض گلویش را پر کرد؛ تمام بدنش سفت شد. موجود بی‏چاره بدون پوسته بیرون آمد. کشاورز تخم شل را به حیاط پرت کرد؛ جوانه خودش را جمع‏و‏جور کرد و چشمانش را محکم بست. تخم بی‏هیچ صدایی شکست. سگ پیر سلانه سلانه به سمتش رفت تا آن را بلیسد. اشک برای اولین بار در زندگی جوانه به راحتی از چشمانش جاری شد. از گذاشتن تخمی دیگر سر باز می‏زنم! هرگز!

  1. 1. Sprout
  2. Malard duck

اطلاعات بیشتر

وزن 190 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

99133

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-188-9

قطع

تعداد صفحه

126

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

190