(021) 66480377-66975711

سال‌هاى سگى

55,000تومان

ماريو بارگاس يوسا

ترجمه احمد گلشيرى

در سال ۱۹۶۳ نخستين رمان او «  سال های سگی  » ، منتشر شد .  این رمان از آثار مهم ادبیات آمریکای جنوبی ( اسپانیایی – پرویی ) است. دو جايزه  منتقدان اسپانيايى و  نوبل ادبی 2010 را به خود اختصاص داد .

 در اين رمان كه ماجراى آن در مدرسه نظامى لئونسيو پرادو – همان مدرسه اى كه نويسنده مدتى دانشجوى آن بوده- مى گذرد، بارگاس يوسا تصويرى تحقيرآميز از نظاميان و نظاميگرى در پرو به دست مى دهد. موفقيت يوسا در این  كتاب چنان است كه برخى معتقدند هيچ نويسنده اى تا آن زمان نتوانسته در اثرى رئاليستى جامعه آمريكاى لاتين را در قالب داستان به تصوير بكشد.

رمان سال های سگی  به صورت مبهمی شروع  به توصیف کردن زندگی تعدادی پسر  در فضای خشک و جدی آسایشگاه یک مدرسه نظامی در پرو می کند.وی زندگی پسران را به تصویر می کشد و در لابه لای آن زندگی گذشته تعدادی از بچه های آسایشگاه را نیز نشان می دهد. در همه مواردی که نویسنده از گذشته فردی می گوید ، ذهن خواننده بر مبنای اطلاعات یا اسامی که داده می شود ، به سادگی به سمت شخصیتی که در نظر نویسنده بوده است میرود؛ مگر در یک مورد که نویسنده راجع به زندگی گذشته فردی می گوید که تا آخرین صفحات کتاب نمی توان فهمید که او چه کسی است ، کودک آن قدر در برگه های کتاب توصیف می شود تا آخرین صفحات کتاب به دبیرستان نظام می آید ؛ و در این جا تازه متوجه می شویم که او کدام یک از شخصیت های داستان است و کم کم زندگی چند نفر از بچه ها به یکدیگر مرتبط می شود…

توضیحات

گزیده ای از سال‌هاى سگى

. و اگه بگم، قسم مى‌خورم، ستوان، این‌جا اومدم فقط براى این‌که کتابى درباره شیمى پیدا کنم و بخونم تا فردا تجدیدى نشم، و قسم مى‌خورم که تو رو به خاطر اشک‌هایى که مادرم مى‌ریزه نبخشم. برده، اگه منو به خاطر یه نیمتنه بى‌ارزش به خاک سیاه بشونى هرچى دیدى از چشم خودت دیدى

در آغاز سال‌هاى سگى می خوانیم

 

1

جاگوار گفت: «چهار.»

چهره آن‌ها در نور پریده‌رنگى که چراغ‌برق از پشت دو سه شیشه تمیز مى‌انداخت آرام به نظر مى‌رسید. براى هیچ‌کس، به‌جز پُرفیریو کابا، خطرى در پیش نبود. طاس‌ها از غلتیدن باز ماندند. سه و یک. سفیدى آن‌ها بر کاشى‌هاى کثیف توى چشم مى‌زد.

جاگوار دوباره گفت: «چهار. کى خوند؟»

کابا آهسته گفت: «من. من خوندم.»

«پس شروع کن. مى‌دونى کدوم یکى رو مى‌گم، دومى، طرف چپ.»

کابا سردش بود. مستراح بى‌پنجره، در انتهاى آسایشگاه، پشت درى چوبى و باریک، قرار داشت. در سال‌هاى پیش، باد تنها از شیشه‌هاى شکسته و شکاف‌هاى دیوار به درون آسایشگاهِ دانش‌آموزان دبیرستان نظام نفوذ مى‌کرد، اما امسال شدیدتر مى‌وزید و کم‌تر جایى در محوطه دبیرستان نظام از هجوم آن در امان بود. شب‌هنگام حتى درون مستراح‌ها راه مى‌یافت و بویى را که در طول روز در آن انباشته شده بود و نیز گرما را بیرون مى‌راند. اما کابا در کوهستان به دنیا آمده و بزرگ شده بود، هواى سرد چیز تازه‌اى برایش نبود. تنها ترس بود که مو بر اندامش راست مى‌کرد.

بوآ پرسید: «تموم شد؟ مى‌تونم برم بخوابم؟» اندامى تنومند داشت، صدایى دورگه، و انبوهى موى چرب و چهره‌اى باریک. چشم‌هایش از بیخوابى گود افتاده بود و یک پَرِ توتون از لب پایینِ پیش‌آمده‌اش آویخته بود. جاگوار سرش را برگرداند و او را نگریست.

بوآ گفت: «ساعت یک باید سر پُست باشم. مى‌خوام کمى بخوابم.»

جاگوار گفت: «تو هم برو. پنج دقیقه به یک بیدارت مى‌کنم.»

موفرفرى و بوآ بیرون رفتند. یکى از آن دو در آستانه در سکندرى خورد و ناسزا گفت.

جاگوار به کابا گفت: «وقتى برگشتى بیدارم کن، دست به دست هم نمال، دیگه نصف‌شبه.»

چهره کابا معمولا چیزى را نشان نمى‌داد، اما حالا خسته به نظر مى‌رسید، گفت: «مى‌دونم. مى‌رم لباس بپوشم.»

مستراح را ترک گفتند. آسایشگاه تاریک بود، اما کابا از میان
دو ردیف تخت‌هاى دوطبقه مى‌توانست راهش را در تاریکى پیدا کند: آن اتاق طویل و بلند را مثل کف دست مى‌شناخت. اتاق، به‌جز چند خرناس و پچ‌پچ، ساکت بود. تخت او تخت دوم از طرف راست، یک متر دورتر از در، قرار داشت. در کمد خود، که کورمال کورمال به دنبال شلوار، پیراهن نظامى و پوتین‌هایش مى‌گشت،بوى تند سیگار را از دهان بایانو، که روى تخت بالایى خوابیده بود، شنید. حتى در تاریکى دو ردیف دندان‌هاى درشت و سفید کاکاسیاه را مى‌توانست ببیند، دندان‌هایى که او را به یاد موش مى‌انداخت. آهسته و آرام پیژامه فلانلِ آبى‌رنگش را در آورد و لباس پوشید. نیمتنه پشمى‌اش را به تن کرد و به سوى تخت جاگوار، در انتهاى دیگرِ آسایشگاه، کنار مستراح، رفت. به‌دقت گام بر مى‌داشت چون پوتین‌هایش جیرجیر مى‌کرد.

«جاگوار.»

«هان، بیا، بگیر.»

دست کابا دراز شد و دو شىءِ سخت و سرد را، که یکى زبر بود، گرفت. چراغ‌قوه را در دست گرفت و سوهان را به درون جیب لغزاند.

کابا پرسید: «کى نگهبانه؟»

«من و شاعر

«تو؟»

«برده جاى منو مى‌گیره.»

«نگهبان‌هاى واحد دیگه چى؟»

«مى‌ترسى؟»

کابا پاسخ نداد. پاورچین‌پاورچین به سوى در خروجى رفت و به‌دقت تمام آن را گشود اما باز غژغژ لولاهایش بلند شد.

کسى از درون تاریکى داد زد: «دزد: نگهبان یه گلوله خرجش کن.»

کابا نتوانست صدا را تشخیص دهد. حیاط را نگریست. در نور ضعیف چراغ‌هاى پیرامونِ میدانِ سان، که میان آسایشگاه‌ها و زمین علفزار قرار داشت، جنبنده‌اى به چشم نمى‌خورد. سه ساختمان سیمانى، که آسایشگاه دانش‌آموزان سال پنجم بود، زیر مهِ انبوه، محو و غیرواقعى به نظر مى‌رسیدند. بیرون رفت و چند لحظه‌اى، پشت به دیوار آسایشگاه، ایستاد. حالا روى هیچ‌کس نمى‌توانست حساب کند. حتى جاگوار در امان بود. حسرت دانش‌آموزانى را مى‌خورد که در خواب بودند، حسرت سرگروهبان‌ها و حسرت سربازانى را که در آسایشگاهاى‌شان، آن سوى استادیوم، غرق خوب بودند. مى‌دانست که اگر راه نیفتد از ترس جانش گرفته مى‌شود. فاصله را برآورد کرد: مى‌بایست از حیاط و میدان سان مى‌گذشت؛ سپس، در پناه سایه‌هاى علفزار، از کنار سالن غذاخورى، دفاتر ستاد و آسایشگاه افسران عبور مى‌کرد؛ و سرانجام از حیاط دیگرى مى‌گذشت، که کوچک بود و کف آن سیمانى و رو به روى ساختمان کلاس‌ها قرار داشت. خطر در آن‌جا تمام مى‌شد، چون گشتى‌ها تا آن‌جا نمى‌رفتند. سپس راهِ بازگشت به آسایشگاه آغاز مى‌شد. دلش مى‌خواست اراده و تخیلش را از دست مى‌داد و درست چون ماشینى کور نقشه را اجرا مى‌کرد. گاهى روزهاى متوالى دنبال کارى را مى‌گرفت که از پیش برایش تدارک دیده بودند و بى‌آن‌که بیندیشد به انجامش مى‌رساند. این بار فرق داشت. آنچه امشب رخ مى‌داد بر او تحمیل شده بود. ذهنش به طور غیرمعمول خوب کار مى‌کرد و به‌خوبى آگاه بود که چه مى‌کند.

راه افتاد، چسبیده به دیوار مى‌رفت. به جاى عبور از حیاط، آن را دور زد و براى این کار، دیوارِ منحنىِ آسایشگاهِ سالِ پنجمى‌ها را در پیش گرفت. به انتهاى آن‌جا که رسید، با نگرانى اطراف را پایید: میدان سان با چراغ‌برق‌هاى قرینه هم، که گرداگرد آن‌ها را مه گرفته بود، وسیع و اسرارآمیز به نظر مى‌رسید. علفزارِ سراسرْ تاریک را، در آن سوى چراغ‌ها، مى‌توانست مجسم کند. نگهبان‌ها دوست داشتند در آن‌جا دراز بکشند و هنگامى که هوا زیاد سرد نبود، یا به خواب مى‌رفتند یا درگوشى صحبت مى‌کردند. اما او مطمئن بود که آن شب همه در یکى از مستراح‌ها به قمار مشغولند. در سایه ساختمان‌هاى طرف چپ به‌سرعت شروع به رفتن کرد، در حالى که سعى داشت خود را از دایره‌هاى نور دور نگه دارد. برخورد خیزاب‌ها به صخره‌هاى حاشیه یکى از زمین‌هاى دبیرستان نظام جیرجیر پوتین‌هایش را محو مى‌کرد. به آسایشگاه افسران که رسید لرزید و حتى تندتر گام برداشت. سپس میدان سان را میان‌بر زد و خود را در تاریکىِ علفزار پرتاب کرد. حرکتى ناگهانى در نزدیکى او، چون ضربه‌اى تکان‌دهنده، همه ترس‌هایى را که بر آن‌ها غلبه یافته بود، بازگرداند. لحظه‌اى دودل ماند، سپس چشم‌هاى لامایى را،
به‌درخشندگىِ کرم شبتاب، تشخیص داد که با نگاهى آرام و عمیق او را مى‌نگریست. خشماگین گفت: «گورتو گم کن!» حیوان بى‌حرکت باقى ماند. کابا اندیشید: این حیوون لعنتى هیچ‌وقت نمى‌خوابه. حتى غذا نمى‌خوره، پس با چه چیزى زنده‌س؟ به راه ادامه داد. دو سال و نیم پیش، هنگامى که براى ادامه تحصیل به لیما آمد، از دیدن این حیوان کوهستانى که در میان دیوارهاى تیره و بادگیرِ دبیرستان نظامِ لِئونسیو پرادو، آرام پرسه مى‌زد شگفتزده شد. چه کسى این لاما را به دبیرستان نظام آورده بود؟ از کدام قسمت سلسله کوه‌هاى آند؟ دانش‌آموزان از او به جاى هدف استفاده مى‌کردند، اما وقتى سنگ به او مى‌خورد کوچک‌ترین اعتنایى نمى‌کرد. همین‌قدر با نگاهى حاکى از بى‌اعتنایىِ محض از آن‌ها دور مى‌شد. کابا اندیشید: حالت سرخپوست‌ها رو داره. به سوى کلاس‌ها از پلکان بالا رفت. حالا جیرجیر پوتین‌ها نگرانش نمى‌کرد : ساختمان، به‌جز میزهاى تحریر، نیمکت‌ها و باد و تاریکى، خالى بود. شلنگ‌انداز راهروِ طبقه بالا را پیمود. سپس ایستاد. نور ضعیف چراغ‌قوه راه را به او نشان داد. جاگوار گفته بود، شیشه دوم، از دست چپ. و آرى، درست گفته بود، شیشه لق بود. کابا با تهِ سوهان شروع به کندن بتانه کرد. خرده‌ها را در دست دیگر جمع مى‌کرد. مرطوب و پوک بودند. سپس به‌دقت شیشه پنجره را برداشت و روى کاشى‌هاى زمین گذاشت. کورمال کورمال قفل را پیدا کرد و پنجره را، چهارتاق، گشود. چراغ‌قوه‌اش را به هر سو گرداند. روى یکى از میزها، کنار ماشین پلى‌کپى، سه دسته ورق جا داشت. خواند: امتحانِ دوهفتگىِ شیمى، سال پنجم. مدت، چهل دقیقه. ورق‌ها را، آن روز بعد از ظهر، پلى‌کپى کرده بودند و مرکب هنوز کمابیش تر بود. عجولانه سؤال‌ها را در دفتر یادداشتى رونویسى کرد بى‌آن‌که چیزى از آن‌ها سر در بیاورد. چراغ‌قوه را خاموش کرد، به سوى پنجره برگشت. بالا رفت و جست زد. شیشه پنجره با صدایى گوش‌خراش به صورت صدها تکه ازهم پاشید. غرغر کنان گفت: «گه‌م بزنن.» به حالت قوزکرده باقى ماند، گوش داد و وحشت‌زده مى‌لرزید. اما هیاهوى وحشیانه‌اى را که انتظار مى‌کشید، صداى افسرها، که به صفیر گلوله تپانچه مى‌ماند، به گوشش نرسید. تنها صداى نفس‌هاى خود را مى‌شنید.یکى دو لحظه دیگر منتظر ماند. سپس به‌دقت تمام تکه‌هاى شیشه را یکى یکى بر مى‌داشت در جیب‌هایش مى‌گذاشت، وجود چراغ‌قوه را از یاد برده بود. بدون کوچک‌ترین احتیاطى به آسایشگاه برگشت. مى‌خواست هر چه زودتر به آن‌جا برسد، مى‌خواست از تخت بالا برود و چشم‌هایش را ببندد. از علفزار که مى‌گذشت تکه‌هاى شیشه را از جیب‌هایش بیرون مى‌آورد و دور مى‌ریخت، با این کار جابه‌جا دست‌هایش مى‌برید. براى لحظه‌اى در آستانه دَرِ آسایشگاه ایستاد، نفس در سینه نگه داشت. جسمى سیاه در برابرش  قد برافراشت.

جاگوار پرسید: «شیرى یا روباه؟»

«شیر.»

«بریم تو مستراح.»

جاگوار، پیشاپیش او، با هر دو دست دَرِ دولنگه‌اى را گشود و وارد شد. کابا در نور زردرنگ پاهاى جاگوار را دید که برهنه است، پاهاى بزرگ او را با ناخن‌هاى بلند و کثیف نگاه مى‌کرد که بو از آن‌ها بلند بود.

آهسته گفت: «شیشه شکست.»

دست‌هاى جاگوار به شکل دو پنجه بزرگِ حیوان به سوى او رفتند و لبه‌هاى یقه نیمتنه او را محکم گرفتند.کابا به عقب تاب خورد اما چشم‌هایش را به چشم‌هاى جاگوار، که از پسِ مژه‌هاى فردار به او خیره شده بود، دوخته بود.

جاگوار آهسته گفت: «اى دهاتى، دهاتى ابله. اگه مچ‌مون باز شد، قسم به خدا، من… .» هنوز لبه‌هاى یقه او را گرفته بود، از این رو کابا دست‌هایش را روى دست‌هاى جاگوار گذاشت و ترسان سعى کرد خود را آزاد کند.

جاگوار گفت: «بنداز دست‌هاتو، دهاتى ابله!» کابا تف‌ها را که بر چهره‌اش مى‌بارید حس کرد و دست‌هایش را انداخت.

گفت: «تو حیاط کسى نبود، منو ندیدن.»

جاگوار رهایش کرد و همان‌طور که ایستاده بود پشت دستش را آهسته گاز گرفت.

«خودت خبر دارى که من خبرچین نیستم، جاگوار. اگه بو بردن، همه چیزو به گردن مى‌گیرم. نگران نباش.»

جاگوار سراپاى او را برانداز کرد. سپس زیر خنده زد. گفت : «اى دهاتىِ بزدل، اِن‌قدر ترسیده‌ى که تو شلوارت شاشیده‌ى. نگاه کن.»

خانه خیابان سالاِورى را در محله ماگداله‌نا نوا از یاد برده بود، خانه‌اى که تا شب اولین سفر به لیما در آن زیسته بود. در طول سفرِ هجده‌ساعته روستاهاى مخروبه، مزرعه‌هاى خشک، حاشیه‌هایى از اقیانوس، مزرعه‌هاى پنبه، و باز روستا و مزرعه‌هاى خشک را با ماشین پشت سر گذاشته بود. آن‌جا نشسته بود، چهره‌اش را به شیشه پنجره چسبانده بود و هیجان زیادى احساس مى‌کرد: لیما را خواهم دید. گاهى مادرش او را به سوى خود مى‌کشید و آهسته مى‌گفت: «ریچى، ریکاردیتوى من.» چرا اشک مى‌ریزد؟ نمى‌دانست. مسافران دیگر در خواب بودند یا مطالعه مى‌کردند، و راننده ترانه‌اى را بارها و بارها با سرزندگى زمزمه مى‌کرد. ریکاردو سراسر صبح، بعد از ظهر و اوایل شب، بى‌آن‌که چشم از افق بردارد، با خواب جنگیده بود و منتظر بود چراغ‌هاى شهر را، که چون رژه مشعل‌ها بناگاه از دور پدیدار مى‌شد، ببیند. اما رفته رفته خستگى بر او غلبه یافت، حواسش کرخت شد؛ با احساس خستگى به خود گفت، نمى‌خوابم. و بناگاه کسى آرام تکانش داد: «ریچى، بیدار شو. رسیدیم.» روى دامن مادرش بود و سرش بر شانه او تکیه داشت. سردش شد. لب‌هاى آشنا با دهانش تماس پیدا کردند و او احساس کرد که در خواب به صورت بچه‌گربه در آمده است. ماشین حالا آهسته حرکت مى‌کرد. در خیابانى طویل‌تر از خیابان اصلىِ چیکلایو خانه‌ها، چراغ‌ها و درخت‌ها را به صورت محو مى‌دید. چند لحظه بعد پى برد که مسافران دیگر پیاده شده‌اند. راننده هنوز زمزمه مى‌کرد اما دیگر اشتیاقى در صدایش خوانده نمى‌شد. از خود پرسید، چه شکلى است؟ و همان نگرانى شدیدى را احساس کرد که سه روز پیش حس کرده بود، هنگامى که مادرش او را به کنارى کشیده بود و براى آن‌که عمه‌اش، آدلینا، حرف‌هایش را نشود در گوشى به او گفته بود: «پدرت نمرده، به تو دروغ گفتیم، از سفر دور و درازى برگشته و توى لیما چشم به راه ماست.» مادرش دوباره گفت: «رسیدیم.» راننده پرسید: «گفته بودین خیابان سالاوِرى؟» مادرش گفت: «بله، شماره سى و هشت.» چشم‌هایش را بست و وانمود کرد که خواب است. مادرش او را بوسید. ریکاردو با خود گفت، چرا دهن‌مو مى‌بوسه؟ با دست راستش لبه صندلى را محکم گرفته بود. ماشین سرانجام پس از عبور از چند پیچ ایستاد. به مادرش تکیه داده بود و چشم‌هایش را بسته بود. بناگاه مادرش یکه خورد. صدایى گفت: «بئاتریس.» کسى در را گشود. احساس کرد کسى او را بلند کرد و روى زمین گذاشت. چشم‌هایش را گشود : مادرش و مردى همدیگر را در آغوش گرفته بودند و لب‌هاى‌شان به هم نزدیک شده بود. راننده دیگر زمزمه نمى‌کرد. خیابان ساکت و خلوت بود. به آن‌ها خیره شد. لب‌هایش لحظه‌ها را شمردند. سرانجام مادرش از مرد فاصله گرفت، بالاى سر او آمد و گفت: «این پدرته، ریچى، صورت‌شو ببوس.» یک بار دیگر، دو دست مردانه ناشناس او را بلند کردند. چهره‌اى به چهره‌اش نزدیک شد، صدایى نامش را زمزمه کرد، لب‌هاى خشک بر گونه‌اش فشار آوردند. بى‌حرکت مانده بود.

دیگر رویدادهاى آن شب را نیز از یاد برده بود، سردىِ ملافه‌هاى آن تختِ ناآشنا را، تنهایى را که به چشم‌هایش فشار آورده بود تا در تاریکىِ اتاق چیزى ببیند، کورسویى ببیند و بر دلهره‌اى غلبه کند که افکارش را مى‌آشفت. خاله‌اش، آدلینا، یک بار به او گفته بود: «روباه‌هاى بیابون سچورا شب‌ها همیشه، مثل شغال، زوزه مى‌کشن. مى‌دونى چرا؟ تا سکوتى رو بشکنن که اون‌ها رو مى‌ترسونه.» مى‌خواست فریاد بزند تا در آن اتاقى که همه چیز مرده به نظر مى‌رسید حیاتى پیدا شود. از جا برخاست، برهنه‌پا، لباس زیر بر تن، لرزان از این اندیشه که بناگاه وارد شوند و او را ببینند که بیدار است، آن‌وقت شرمنده شود و دست و پایش را گم کند. به سوى در رفت و گوشش را به آن چسباند، اما صدایى نشنید. به سوى تخت برگشت، هر دو دستش را جلو دهان گرفت و زیر گریه زد. وقتى اتاق را آفتاب گرفت و خیابان از سر و صدا انباشته شد، چشم‌هایش هنوز باز بودند و گوش‌هایش هنوز مى‌شنیدند. مدت زمانى بعد صداى آن‌ها را شنید، آهسته صحبت مى‌کردند. از حرف‌هاى‌شان چیزى دستگیرش نمى‌شد. صداى خنده و حرکت‌هایى را شنید. سپس صداى باز شدن در، صداى گام‌ها و حضور کسى را احساس کرد، دست‌هاى آشنا که ملافه‌ها را تا چانه‌اش بالا کشیدند، و نفسى گرم را بر گونه‌هایش. چشم‌هایش را گشود: مادرش به او لبخند زد. به‌آرامى گفت : «سلام، یه بوس به مادر نمى‌دى؟» گفت: «نه.»

توضیحات تکمیلی

وزن 1000 g
ابعاد 21 × 14 cm
وزن

1000

پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

94430

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-213-2

قطع

تعداد صفحه

559

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “سال‌هاى سگى”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This