(021) 66480377-66975711

زیتون – چشم و چراغ 78

30,000تومان

دیو اگرس

ترجمه فاطمه باقری و حمید ورمزیاری

زیتون روایت واقعی از توفان کاتریناست . قهرمان اثر یک تعمیرکار خانه و مهاجر سوری است . مسلمان است و پس از وقوع توفان ، همسر و فرزندانش را راهی محلی امن می‌کند و خودش برای کمک رسانی در محل می‌ماند . اما سرنوشت او را نظامی‌هایی با رفتاری فاشیستی به سوی زندان و آزار رقم می‌زنند . کتاب ، روایت واقعی یک انسان مهاجر در آمریکاست و آن حس‌بدبینی و نفرت سرشاری که سال‌ها بر ذهن غربی‌ها نسبت به اهالی خاورمیانه وآفریقا حاکم شده است

توضیحات

در آغاز کتاب زیتون می خوانیم :

بخش اول

جمعه 26 آگوست 2005

‏در شب‏ های بدون ماه، مردان و پسران جبله، شهر غبارآلود ماهیگیران در ساحل سوریه، فانوس‏ هایشان را جمع می‏ کنند و با کم‏ صداترین قایق‏ هایشان به راه می‏ افتند. پنج یا شش قایق کوچک، با دو سه ماهیگیر در هر کدام. نزدیک دو کیلومتر آن‏ طرف‏ تر، در دریای سیاه قایق ‏ها را دایره‏ وار قرار می‏ دهند، تورهایشان را می ‏اندازند. تصویر نور فانوس ‏هایشان که روی آب بود، به ماه می ‏ماند.‏‏‏‏‏

چیزی نمی‏ گذرد که ماهی‏ های ساردین کم‏ کم جمع می ‏شوند، توده‏ ای نقره‏ ای رنگ که به آرامی بالا می‏ آید. پلانکتون‏ ها ماهی ‏ها را جذب می‏ کنند و روشنایی، پلانکتون‏ ها را. شروع به حلقه زدن می ‏کنند، زنجیره‏ ای که کمابیش به هم پیوند خورده است. در عرض یک ساعت تعدادشان افزایش می‏ یابد. منافذ سیاه بین حلقه‏ های نقره‏ ای بسته می‏ شوند تا این که ماهیگیران توده ‏ی نقره ‏ای در حال چرخش را در پایین می ‏ببینند.

عبدالرحمن زیتون فقط سیزده سال داشت که شروع به صید ساردین به این روش کرد، روشی ایتالیایی که لامپارا نامیده می ‏شد. سال‏ها منتظر مانده بود تا به مردان و نوجوانان روی قایق‏ های شب‏رو بپیوندد و آن سال‏ها را صرف پرسیدن سؤالاتی کرده بود؛ مثلاً چرا فقط شب ‏های بدون ماه؟ برادرش احمد گفت چون در شب‏ های مهتابی پلانکتون‏ ها در همه جا قابل رؤیت هستند، در تمام دریا پخش می ‏شوند و ساردین‏ ها به‏ راحتی می ‏توانند این موجودات درخشان را ببینند و بخورند؛ اما در شب‏هایی که ماه در آسمان نیست، ماهیگیران می‏ توانند ماه خود را ایجاد کنند و دسته ‏های بسیار بزرگ ساردین را به سطح آب بیاورند. احمد به برادر کوچکش می‏ گفت، باید اونو ببینی، هیچ وقت چنین چیزی ندیدی.

و زمانی ‏که عبدالرحمن برای اولین بار شاهد حلقه ‏زدن ساردین‏ ها در تاریکی بود نمی‏ توانست این منظره را باور کند. زیبایی دسته ‏ی گرد و نقره ‏ای موج‏ دار ماهی که زیر نور سفید و طلایی فانوس ‏ها می ‏چرخیدند. چیزی نگفت، و سایر صیادان نیز مراقب بودند تا ساکت باشند، بدون روشن کردن موتور، پارو می ‏زنند که مبادا صید را فراری دهند. روی دریا آهسته صحبت می‏ کردند و همان‏طور که به تماشای ماهیانی می ‏پرداختند که از پایین به بالا می ‏آمدند و می ‏چرخیدند، جوک می ‏گفتند. چند ساعت بعد، وقتی که ده ‏ها هزار ساردین زیر شکست نور برق می‏ زدند و آماده ‏ی صید بودند، تورها را می‏ بستند و صید را به زحمت به درون قایق می ‏کشیدند.

‏هنگام برگشت به ساحل موتور قایق را روشن می‏ کردند و پیش از سپیده ‏دم ساردین ‏ها را برای دلال ماهی در بازار می ‏بردند. او پول مردان و پسران ماهیگیر را می ‏پرداخت و سپس ماهی‏ ها را در سراسر غرب سوریه _ تاکیا، بانیاس و دمشق _ می ‏فروخت. ماهیگیران پول را تقسیم می‏ کردند، عبدالرحمن و احمد هم سهم خود را به خانه می ‏آوردند. پدرشان سال قبل از دنیا رفته بود و مادرشان از نظر وضعیت ذهنی و جسمی ضعیف شده بود، بنابراین همه‏ ی درآمد آنها از ماهیگیری صرف رفاه خانواده و با ده خواهر و برادر تقسیم می ‏شد.

‏با این وجود، عبدالرحمن و احمد خیلی به پول اهمیت نمی‏ دادند و حتی حاضر بودند رایگان این کار را انجام دهند.

‏سی و چهار سال بعد و هزاران کیلومتر آن‏ طرف ‏تر به سمت غرب، در یک صبح جمعه، عبدالرحمن زیتون در رختخواب بود و شب بدون ماهِ جبله را به آرامی پشت سر می‏ گذاشت که خاطره ‏ای پریشان از آن، او را در رویای صبحگاهی به دام انداخته بود. در خانه ‏اش در نیواورلئان بود و می‏ توانست صدای نفس همسرش کتی را کنار خود بشنود، صدای بازدم او بی ‏شباهت به صدای ملایم آب در برابر بدنه قایق چوبی نبود. به جز این صدا، خانه ساکت بود. می ‏دانست که ساعت نزدیک شش است و این آرامش دوام نخواهد آورد. اغلب اوقات نور صبحگاهی به محض این که به پنجره‏ های طبقه‏ ی دوم می ‏رسید، بچه ‏ها را بیدار می‏ کرد. یکی از چهار بچه‏ شان چشمانش را باز می‏ کرد و از اینجا به بعد فعالیت‏ ها سریع بود. خانه به سرعت پر از سر و صدا می ‏شد. شدنی نبود که با یک بچه‏ ی بیدار، سه بچه‏ ی دیگر را در رختخواب نگه داشت.

‏کتی با صدای تاپ‏ تاپی که از طبقه ‏ی بالا، از اتاق یکی از بچه‏ ها می‏ آمد بیدار شد. با دقت گوش داد و به آرامی برای بیدار نشدن بقیه دعا کرد. هر صبح بین ساعت شش تا شش و نیم زمان حساسی بود، که شانسی، هر چند بعید، وجود داشته باشد تا آنها بتوانند دزدکی ده یا پانزده دقیقه بیشتر بخوابند؛ اما اکنون صدای ضربه ‏ی دیگری آمد و سگ واق‏‏واق کرد و صدای تاپ‏تاپ دیگری دنبال شد. چه اتفاقی در این خانه داشت می ‏افتاد؟ کتی به شوهرش توجه کرد که به سقف خیره شده بود. روز به زندگی سلام کرده بود.

‏امروز هم، مثل هر روز، قبل از اینکه پایشان از روی تخت به زمین برسد، تلفن زنگ خورد. کتی و زیتون _ بیشتر مردم او را با اسم فامیل صدا می ‏کردند چون نمی‏ توانستند اسم او را تلفظ کنند _ شرکت پیمان‏کاری نقاشی با مسئولیت محدود ع. زیتون را اداره می‏ کردند و هر روز کارکنان و مشتریان آنها، یعنی هر کس که تلفن و شماره‏ ی آنها را در اختیار داشت، انگار فکر می‏ کردند که وقتی ساعت، شش و نیم را اعلام می‏ کند زمان مناسبی برای تلفن کردن است و زنگ می ‏زدند. اغلب رأس ساعت شش و نیم به قدری تعداد تماس ‏های تلفنی زیاد بود که تداخل تماس ‏ها، نیمی از آن‏ها را مستقیم به پیغام‏گیر تلفن می‏ فرستاد.

‏در حالی‏ که زیتون برای دوش ‏‏گرفتن دست‏ دست می‏ کرد، کتی اولین تلفن را که از یک مشتری در آن طرف شهر بود، جواب داد. جمعه‏ ها همیشه کار زیاد بود، اما با در نظر گرفتن هوای طوفانی که در راه بود این تلفن نشانه‏ ی شلوغی بیش از حد بود. تمام هفته حرف‏هایی از طوفان استوایی شنیده می ‏شد که در حال گذر از فلوریدا کیز بود. یک احتمال این بود که طوفان به سمت شمال برود. این نوع احتمال در ماه آگوست خود را نشان می ‏داد و برای بیشتر مردم تعجبی نداشت، اما دوستان و مشتریان محتاط‏ تر کتی و زیتون اغلب تمهیداتی می ‏اندیشیدند. تمام صبح تلفن‏ کنندگان می ‏خواستند بدانند که آیا زیتون می ‏‏تواند در و پنجره‏ های آنها را تخته‏ کوبی کند؟ آیا می تواند تجهیزات کارش را قبل از اینکه بادها از راه برسند، از روی ساختمان آنها جمع کند و کارگران هم می ‏‏خواستند بدانند که آیا آنها قرار است آن روز سر کار بیایند یا روز بعد؟

‏کتی که سعی می‏کرد صدای خواب‏ آلوده نداشته باشد، گفت: «پیمانکاری نقاشی زیتون» یک مشتری پا به سن گذاشته بود، زنی که به تنهایی در خانه ‏ای اعیانی در گاردن دیستریکت زندگی می‏ کرد، می‏ خواست بپرسد که آیا کارکنان زیتون می ‏توانند بیایند و پنجره‏ های او را تخته بزنند.

کتی در حالی که پایش را با سنگینی روی کف اتاق می گذاشت، گفت: «بله، حتماً». دیگر از رختخواب خارج شده بود. کتی یک منشی تجاری، حسابدار، مدیر بخش اعتبارات و روابط عمومی بود _ در شرکت همه‏ کاره بود، در حالی که شوهرش کارهای ساختمانی و نقاشی را اداره می‏ کرد. هر دوی آنها به خوبی تعادل میزان کار همدیگر را نگه می‏ داشتند. انگلیسیِ زیتون محدودیت‏ های خودش را داشت، به همین خاطر زمانی که باید در مورد صورت‏حساب‏ها مذاکره می‏کردند، صدای روان صحبت‏ کردن کتی با لهجه‏ ی ایالت لوئیزیانا، مشتریان را از نگرانی در می آورد.

بخشی از کارشان این بود که خانه‏ های مشتریان را در مقابل وزش باد مقاوم کنند. کتی چندان به طوفانی که این مشتریان درباره ‏اش صحبت می‏ کردند، فکر نمی‏ کرد. چیزی بسیار بیشتر از افتادن چند درخت در جنوب فلوریدا لازم بود تا توجه او را به خود جلب کند.

کتی به زن گفت: «بعد از ظهر یکی از کارگران خودمون رو می ‏فرستیم.»

کتی و زیتون یازده سال پیش با هم ازدواج کردند. زیتون در سال 1994 پس از گذشتن از هیوستون و باتون‏‏روژ و چندین شهر دیگر آمریکا به نیواورلئان آمده بود. کتی در باتون‏روژ بزرگ شده بود و به جریان عادی طوفان‏ های شدید عادت داشت. جریان تکراری تمهیدات، منتظرماندن و تماشاکردن، قطعی‏ برق، شمع‏ و چراغ قوه و سطل‏ هایی برای جمع کردن آب باران. هر ماه آگوست چندین طوفان با اسامی خاص از راه می‏‏ رسید و کمتر ارزش این دردسرها را داشتند. این یکی که کاترینا نامیده می‏‏ شد، هیچ فرقی با بقیه نداشت.

 

 

 

 

اطلاعات بیشتر

وزن 460 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

99150

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-155-1

قطع

تعداد صفحه

368

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

460

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “زیتون – چشم و چراغ 78”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شاید شما این را نیز دوست داشته باشید…