(021) 66480377-66975711

در انتظار ترس

22,000تومان

اغوز اتای

عین له غریب

ژاك دريدا[1]  براى كتابى كه درباره‌ى اجتناب و احتراز از مقدمه نوشته

– در متن آن عليه مقدمه در مفهوم عام چندان پيش مى‌رود كه اصل و اساس آن را از پايه بر خطا دانسته و حتى اساسآ نامفهوم و نارساخواند – مقدمه‌اى به واقع بلندبالا نگاشته است! بى‌هيچ تعارفى نظر نگارنده نيز پيرامون مقدمه عين به عين و پهلو به پهلوى نظر دريدا مى‌زند، و جالب اين كه به رغم اين همين نوشتار نيز در اصل چيزى نيست جز يك مقدمه! شايد در برابر تأليفى بودن، تحقيقى بودن اين نوشته و در برابر تجويزى بودن، توصيفى بودن آن از سويى و تأكيد به حق ناشر محترم بر لزوم معرفى نويسنده‌ى اين كتاب در ناشناس بودنش در اين مرز و بوم هم از سوى ديگر، به ظاهر توجيه خوبى براى برون رفت از اين تناقض آشكار باشد، اما، قطع يقين توضيح به جايى نيست. به هر حال، آن چه در پى مى‌آيد نوشتارى است در حكم يك «مقدمه» از قلم قاصر نگارنده براى

اين كتاب اُغوز آتاى و ديگر كتاب‌هاى او. باشد كه قدرى هم كه شده، مفيد افتد.

بى هيچ بحثى اُغوز آتاى نخستين نويسنده‌ى ترك است كه از حدود و صغور ادبيات سنتى اين ديار پيش‌تر رفته و به تجربه و به تحقيق نوع يا حتى انواع جديد ادبى را در آثار خود به كار گرفته است. چنان كه از اين ديد به حق مى‌توان او را نويسنده‌ى نخستين‌ها ناميد: «او، به مفهوم مدرن آن نخستين فرماليست[1]  ترك، و به مفهوم رمانتيك[2]  آن نخستين فردگراى

ترك است. (Nurdan, 1995 : 46)» در جهت درك دقيق نقش و جايگاه اين نويسنده در شكل‌گيرى و شكوفايى ادبيات معاصر ترك به نظر مى‌رسد لازم است نخست وضعيت ادبيات در مفهوم عام آن و رمان در مفهوم خاصش در دوره‌ى او – و حتى كمى پيش و پس از او – نگاهى كلى بياندازيم.

ادبيات و به تبع آن رمان در قرن نوزدهم ذيل عنوان واقع‌گرايى[3] ،

حيات و هستى را با ديدى پوزيتيويستى[4]  – ماترياليستى[5]  مطمح نظر قرار

مى‌داد. اين نگاهِ خوش بينانه‌ى مسلم و مطمئن به واقعيت و به تبع آن باور به وجود جهانى متشكل از پديده‌هاى همسان يا حتى يكسان براى تمامى ابنا بشر، اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم در حيطه‌ى ادبيات مقام و موقعيتى يافته بود كه گذر از آن به واقع دشوار مى‌نمود. و از اين راه، همه‌ى هم و غم نويسندگانى چون مارسل پروست[6] ، جيمز جويس[7]  و

جوزف كنراد[8]  صرف اين شد كه به همگان نشان دهند بيرون از منظر

سنتى و كلاسيك نيز مى‌توان رمان‌هايى نوشته يا براساس مفهوم عام آن به ادبيات پرداخت. اين افراد كه خود را جهت منفك كردن از وضع موجود كه مدرن خوانده شده اما در اصل نسبت به وضعيت كلى دوره‌ى مدنظر بسيار سنتى مى‌نمود، نه «مدرن[9] » بلكه «مدرنيست[10] » مى‌خواندند،

بسترى را هموار كردند كه اندكى بعد از آنان، حوالى 1920، از نويسندگانى چون فرانتس كافكا[11] ، ويرجينيا وولف[12] ، ويليام فالكنر[13]  و

برخى ديگر به نام و نشان «رمان نو[14] » نوع يا نحوه‌ى نوينى از رمان را بر تار

و پود آن بر پا كنند. البته اين جنبش نو تا پس از جنگ دوم هنوز هم در استيلاى نگاه سنتى موجود بود تا اين كه نخست در فرانسه و پس از آن در امريكا، انگلستان و آلمان حركت جديدى مستقل از اين هر دو آغاز شد. حركتى كه نخست “Metafiction” پس از آن “Surfiction” و در نهايت “Postmodern” نام گرفت. اين حركت نو به همان اندازه كه اصول و اساس زيباشناسى رمان‌هاى واقع گراى مدرن را قبول نداشت، اصول و اساس زيباشناسى رمان‌هاى به اصطلاح نو را نيز بر نمى‌تافت. از ديد قائلين به اين حركت كاركرد نهايى رمان نه آن گونه كه واقع‌گرايان مدرن اعتقاد داشتند ارايه ديدگاه كلى پيرامون هستى و حيات جامعه‌ى انسانى و از اين طريق پرداختن به واقعيت موجود بود نه آن گونه كه مدرنيست‌ها باور داشتند سامان بخشيدن به حقيقتى كه اكنون در واقع در كار نبوده اما از توان واقعيت يافتن برخوردار بود. نويسندگان پست مدرن اصل و اساس رمان را همانا امرى ذاتآ تخيلى – در برابر واقعى – مى‌پنداشتند و از اين جهت با واقعيت موجود به طعن و كنايه برخورد كرده و گاه حتى اساس آن را تحقير و
تمسخر مى‌كردند. با اين توصيف آثار اُغوز آتاى را بى‌هيچ شائبه‌اى مى‌توان نخستين آثار پست مدرن ادبيات ترك خواند، آثارى كه به طور هم زمان از حكايت در وجه شرقى آن به همان اندازه بهره مى‌برند كه از روايت در مفهوم غربى آن، البته در فضايى به دور از واقعيت و كاملا تخيلى. خود آتاى در دفترچه‌هاى خاطرات[15]  خود پيرامون اين تقابل واقعيت و خيال مى‌نويسد :

«دشوارترين مشكل ادبيات گذار از اين دروغ‌هايى است كه مزين و ملون به نام واقعيت و حقيقت به مخاطب ارايه مى‌گردند. از ديد من اين كار پيش از هر چيزى از ادب و فرهيختگى به دور است، از تعهد اخلاقى به دور است، از …، اين گونه در سطح، به هيجان و غليان رسيدن نه به ادبيات ارتباطى دارد نه به هنر در مفهوم عام آن. 224) : 2002 (Atay,» و بايد افزود او با اين ديدگاه به نحوى از فردگرايى تخيلى روى آورد كه در واقع در پى عصيان عليه بورژوازى موجود بود. شخصيت‌هاى آثار او براى گريز از اين بورژوازى بر خلاف ديدگاه رايج دوره‌ى او، به دنياى درون خود پناه مى‌برند كه در پايه و اساس بر تخيل در مفهوم خاص ادبى آن استوار است چرا كه از ديد آنان «واقعيت» يا حتى «حقيقت» خود ساخته و پرداخته‌ى همين بورژوازى است و بس. به ديگر سخن، اين افراد نه به واقعيت موجود تن در مى‌دهند و نه از سر عناد به مقابله با آن مى‌پردازند، بلكه، به دنياى تخيلى خود روى آورده و دنياى متشكل از اين واقعيت‌ها را اساسآ به رسميت نمى‌شناسند. بر اين اساس، اُغوز آتاى نيز پا به پاى ديگر رمان‌نويسان پست مدرن نه به‌سان قائلين به رمان‌هاى مدرن به واقعيت موجود مى‌پردازد نه به سان قائلين به رمان‌هاى نو به واقعيت ممكن يا محتمل، بلكه، آن چه كه او بدان مى‌پردازد به دنيايى تعلق دارد تمام خيالى.

كوتاه سخن اين كه، پيرنگ اغلب آثار آتاى به عصيان فرد در برابر جامعه مى‌پردازد، اما، اين عصيان نه به مفهوم متعارف و معمول آن به
صورت عينى در دنياى بيرونى بلكه به صورت ذهنى در دنياى درونى شخصيت‌هاى اين آثار سامان مى‌يابد. شايان ذكر است كه برخى از فنون و تكنيك‌هاى رمان يا اساسآ ادبيات پست مدرن در اين مهم به كار آتاى مى‌آيد كه او نيز از همين راه از اين فنون و تكنيك‌ها به بهترين نحو ممكن بهره مى‌برد.

نخستين فن يا تكنيك از اين دست همان است كه در اصطلاح روش يا شيوه‌ى «سيال ذهن[16] » خطاب مى‌شود. اين روش يا شيوه همانا بر گذر از

آن چه فرد در ضمير ناخودآگاه خود در زندگى واقعى احساس مى‌كند به آن چه كه فرد از قِبَل اين در ضمير ناخودآگاه خود در حال ادراك آن است، تعين مى‌يابد و عكس اين. و بر اين اساس نياز به توضيح ندارد كه مقوله‌هايى چون «زمان» و «مكان» در اين منظر اساسآ محلى از اعراب ندارند. اين روش يا شيوه كه در ادبيات غرب نخستين بار از طرف جيمز جويس به كار گرفته شد، در ادبيات ترك براى نخستين بار در آثار اُغوز آتاى به كار رفت: «در اين فن ادبى كه براى نخستين بار در تاريخ ادبيات ترك از طرف اُغوز آتاى به كار گرفته شده است، عصيان عليه جامعه‌ى موجود در ذهن يك فرد اغلب روشنفكر بى‌هيچ واسطه‌اى و به مستقيم‌ترين شكل ممكن از طريق احساسات، عواطف، ايده‌ها، انديشه‌ها و حتى آلام و آمال درونى به مخاطب منتقل مى‌گردد. 88) : 1989 (Yildiz,»

فن يا تكنيك ديگرى كه در تمام آثار آتاى در همان نگاه نخست به چشم مى‌خورد همان است كه در اصطلاح «درون گويه» خطاب مى‌شود. همان‌طور كه پيش‌تر نيز اشاره شد، آتاى براى نمايش عصيان فرد در برابر جامعه، و همچنين چالش‌هاى فكرى يا عاطفى درونى فرد، به مخاطبان خود، از اين فن يا تكنيك بسيار به‌جا و به وفور بهره مى‌برد. چنان كه در
آثار او درون گويه‌ها از چنان صلابت و قوامى برخوردارند كه ديگر از شكل متعارف و معمولش خارج شده و از خودگويه‌هاى بلند گرفته تا گفت‌وگوهاى ميان فرد و خود او پيش مى‌رود. به ديگر سخن، در آثار آتاى گفت‌وگوى فرد انسانى با خويشتنِ خويش نه چون آثار ادبى مدرن، انجام كار بلكه چون آثار ادبى پست مدرن، آغاز كار است، و گاه از همين راه با صحنه‌هايى از آثار او مواجه مى‌شويم كه خودهاى متفاوت يك فرد واحد به سان صحنه‌اى پر ازدحام از يك نمايش‌نامه‌ى شلوغ با همديگر به مناظره و حتى مباحثه مى‌پردازند. در واقع در اغلب آثار آتاى مى‌توان مخاطب را نه خواننده‌ى يك رمان بلكه بيننده‌ى يك نمايش محسوب كرد كه ميان «من»هاى متفاوت شخصيت‌هاى آثار او در حال اجراست و جالب اين كه در برخى از صحنه‌هاى اين نمايش با بهره‌مندى از فن يا تكنيك «فاصله‌گذارى[17] » به مفهوم برشتى[18]  آن، يك يا حتى چند تن از

بازيگران اين نمايش يا همان من‌هاى متفاوت شخصيت‌هاى آثار آتاى، با مخاطبان نيز وارد گفت و گو مى‌شوند. بهترين نمونه از اين دست، صحنه‌اى از رمان بازى‌هاى خطرناك است كه شخصيت محورى آن، حكمت[19] ، ضمن مباحثه‌اى كه ميان هفت خودِ متفاوت او به كار است، رو

به مخاطب كرده و مى‌گويد: «نمى‌فهمين، نه؟ نه، نمى‌فهمين. اين يه بازىِ جديده، يه …، من چه جورى مى‌تونم از اين بازى جديد با شماها كه هنوز تا مغز استخوون درگير بازى‌هاى سنتى قديمى هستين از اين بازى‌ها …، بازى‌هاى خطرناك بگم؟!» بديهى است كه اساس اين امر از سويى در فلسفه‌ى ايده‌آليستى[20]  آلمان ريشه دارد و از سوى ديگر در روان‌كاوى

فرويدى[21]  كه هر دو از اصول بنيادين ادبيات پست مدرن محسوب

مى‌شوند، اما از آن‌جا كه موضوع اين نوشتار خود اُغوز آتاى و آثار او به شكل خاص آن است نه اساس و اصول مكتب پست مدرن در مفهوم عام آن، اين‌جا به همين بسنده كرده و تحقيق بيشتر در اين زمينه را به مجال و مقالى ديگر مى‌گذاريم.

[1] . Formalist

[2] . Romantic

[3] . Rإalisme

[4] . Positivist

[5] . Materialist

[6] . Marcel Proust  (1922-1871)، نويسنده و منتقد فرانسوى.

[7] . James Joyce (1941-1882)، نويسنده و شاعر ايرلندى.

[8] . Joseph Conrad (1924-1857)، نويسنده لهستانى.

[9] . Modern

[10] . Modernist

[11] . Franz Kafka (1924-1883)، نويسنده‌ى مجار.

[12] . Virginia Woolf ( 1941-1882)، نويسنده‌ى انگليسى.

[13] . William Faulkner (1962-1897)، نويسنده‌ى آمريكايى و برنده‌ى جايزه نوبل ادبيات.

[14] . Nouveau roman

[15] . Gدnlدk

[16] . Courant de conscience

[17] . Effet de distanciation

[18] . Bertolt Brecht (1965-1898)، نمايشنامه‌نويس، كارگردان تئاتر و شاعر آلمانى.

[19] . Hikmet

[20] . Idإalist

[21] . Sigmund Freud (1939-1856) ، روانكاو اتريشى.

[1] . Jacques Derrida (2004-1930) ، فيلسوف فرانسوى.

توضیحات

گزیده ای از کتاب در انتظار ترس

«با این تن و بدن سالم خجالت نمى‌کشى گدایى مى‌کنى؟ چرا مثل بقیه نمى‌رى سراغ یه کار؟ یه کار واقعى! ها؟»

در آغاز کتاب در انتظار ترس می خوانیم

 

در میان جمعى شلوغ و پر ازدحام بود. ناموفق بود. پول نداشت. گدایى مى‌کرد. در حیاط مسجد بزرگى بود؛ مسجدى با گنبدى آراسته و مناره‌هایى قد کشیده و پنجره‌هایى با نرده‌هاى فلزى مرصع‌کارى شده و حیاطى که دور تا دورش حجره‌هاى آجربندى‌شده صف کشیده بودند، حجره‌هایى ساکن و ساکت و خنک که از هر نظر براى دریوزه‌گرانى چون او بسیار مناسب بودند. بر آستانه‌ى حجره‌اى به‌سان ستونى سنگین و متین آرام گرفته بود. از آنجا که در گدایى نیز هیچ هنرى براى عرضه کردن نداشت، هیچ ویژگى غریبى نداشت که حس ترحم دیگران را نسبت به خود برانگیخته، یا این‌که وضعیت خود را از دیگر گدایان متمایز و از این بابت حس دلسوزى دیگران را تحریک کند، در این زمینه نیز ناموفق بود. از آنجا که در بسته‌هاى کوچک و بزرگ، ذرت بوداده نمى‌فروخت، به نام دیگران هم که شده، با خشنود کردن کودکان و کبوتران حریم مسجد، نمى‌توانست مرتکب امر ثوابى شود. از سویى، نه مثل آن پیرمرد دست‌فروش که با آن رداى بلند یک دست سرخ رنگش از یک منجم هیچ کم نداشت، مى‌توانست در آن دکه‌ى چرخ‌دار کوچک که دیوارهاى تاشوى چوبى‌اش به هنگام ظهر در حکم یک سایبان سایه‌سار بى‌عیب و نقص براى صاحبش بود، اسکان گیرد، نه مثل آن فروشنده‌ى تسبیح و فندک و منجوق‌هاى چشم زخم که به رغم چاقى مفرط و علیلى و زمین‌گیر بودنش به هر آنى مى‌توانست سه‌چرخه موتورى خود را روشن کرده و از آنجا دور شود، از آنجا دور شود. علیل نبود و تن و بدنش هیچ عارضه‌اى نداشت که در حکم
سرمایه‌اى مناسب در کار گدایى به کارش آید. شاید اگر با گویش یک شهرستانى از دامان رهگذرى آویخته و حزین و غمین با صدایى گرفته توضیح مى‌داد که همان دم از بیمارستان فارغ شده و اکنون در پى آن است که پیش همشهرى‌هاى خود رفته و به‌سان قدیم به کار سابق خود که کارگرى ساختمان باشد ادامه دهد فرجى مى‌شد، اما، از آنجا که اساسآ نمى‌توانست حرف بزند از عهده‌ى این نیز برنمى‌آمد. کوتاه سخن این‌که، جز تکیه بر دیوار یکى از حجره‌هاى حیاط مسجد مرتکب هیچ فعل خاصى نمى‌شد که به عنوان گدا توجه رهگذران را به خود جلب کند. حتى، هنوز یاد نگرفته بود که براى گدایى حتمآ و حتمآ لازم است که دستان گشوده‌ى خود را به سوى عابران دراز کند.

به‌رغم این همه، زنى مسن و محجبه، به آرامى و لنگ لنگان تن نحیف و نزار خود را از میان کبوتران و فروشندگان ذرت بو داده و آنها که بر آستانه‌ى حجره‌ها کتاب‌هاى دینى و اخلاقىِ برحذرکننده از افعال و آمال بدِ خصوصى جنسى و شهوانى مى‌فروختند و کودکانى که بر سایه‌سار درختان حیاط مسجد روزنامه مى‌فروختند و زنانى که با ارائه‌ى قبوض رسمى براى امور خیریه اعانه جمع مى‌کردند عبور داده و مصمم و با اراده، مشت گره کرده او را گشوده و اسکناسى مچاله شده را در دست او چپانده و باز مشت او را گرده کرد. انعکاس نور شدید آفتاب سر ظهر از مرمرهاى کف حیاط مسجد چشمانش را چنان اذیت مى‌کرد که بر دستش که از طرف آن زن گشوده و بسته شد هیچ نگاهى نیانداخت، از سویى، چنان غرق تماشاى کودکانى بود که بر قدم‌گاه مسجد در پى کبوتران شلتاق مى‌کردند که اساسآ متوجه حضور آن زن نشد، و بدیهى است که این همه بر این‌که آن زن خیرخواه او را ناتوانى نابینا برشمارد بسنده مى‌کرد. و هنوز لحظه‌اى نگذشته بود که گرمى سکه‌اى که بر همان سیاق بر کف دستش جاى گرفته بود او را به خودش آورد. سرش را بالا گرفت. مردى درست به سان خود او، با لباسى مندرس و ریشى بلند و مویى پریشان، به سرعت از مقابلش گذشت و لحظه‌اى بعد، دخترى که هنرى مى‌نمود و قدرى بد خلق، با عصبیت تمام محتویات کیف بغلى‌اش را که به نظر مى‌رسید از قالى
یا حتى خورجینى قدیمى درست شده باشد چند بار این طرف و آن طرف کرده و نا امید از یافتن پول خرد، اسکناسى درشت را که با همه‌ى پولى که در دست او بود به تنهایى برابرى مى‌کرد از کیف پول چرمى خود بیرون کشیده و با نوک انگشتانش در کف دست او انداخته و با عجله روانه شد.

هنوز بر کیف بغلى آن دختر خیره بود که زنى که نوزادى قنداق شده را در بغل داشت به آرامى به او نزدیک شده و در نیم مترى او به دیوار حجره تکیه داد. دقیقه‌اى به سان دو لکه‌ى سیاه بر مرمرهاى سفید حیاط مسجد بى‌هیچ حرکتى نقش بستند تا این‌که تعداد لکه‌ها فزونى یافت و لکه‌ى کم‌رنگ‌تر به سمت میانه‌ى حیاط سوق داده شد. از مقابل دکه‌ى چرخ‌دار منجم سرخ‌پوش که رد مى‌شد، به ناگاه عصایى چوبى سد راهش شد، چنان که کم مانده بود بیافتد. پیرمرد با صدایى خش‌دار و گرفته که از یک منجم عصر باستان انتظار مى‌رفت، گفت: «یه قدم برا ما ور مى‌دارى جوون؟ یه تکون بده این قراضه‌ى صاحب مرده رو تا لب اون سایه، ها؟» گامى پیش نهاده و دکه‌ى چرخ دار را در جهت چرخ‌هایش تکانى داد. منجم سرخ پوش به جستى از دکه‌ى خود بیرون جهیده و به یک خیز جهت چرخ‌هاى دکه را تغییر داده و گفت: «اون سایه نه، این سایه که خنک‌تره.» دکه به سمتى که منجم گفته بود، حرکت داده شد. به دنبال این، پیرمرد باز جستى زده و درون دکه‌ى خود خزیده و به آنى سایه‌بان نماى اصلى دکه را به کل پایئین کشیده و دریچه‌ى کوچکى از نماى رو به مسجد دکه را گشوده و چون قراولى تیزچشم تا نیمه‌ى تنه‌ى خود را به هر زحمتى که بود از آن دریچه بیرون کشیده و با چشمانى نیم گشوده شروع کرد به پاییدن رهگذران.

این میان، او، از پیرمرد و سایه‌سار خنکش فاصله گرفته و به دیواره درب ورودى حیاط مسجد تکیه داده و شروع کرد به شمردن دو سه اسکناس و چند سکه‌اى که کف دستش بود.

«با این تن و بدن سالم خجالت نمى‌کشى گدایى مى‌کنى؟ چرا مثل بقیه نمى‌رى سراغ یه کار؟ یه کار واقعى! ها؟»

سرش را بالا گرفت. مردى درشت‌هیکل و سنگین‌وزن دم درب ورودى حیاط مسجد در سایه‌سار درخت چنار کهنسالى، به نظر، خستگى درمى‌کرد. تا او بر چشمان مرد چاق خیره شد، مرد چاق نیز بر چمدان بزرگى که در مقابل خودش بود و در برابر او، نگاهى انداخت. بدون این که میان آن دو گفت‌وگویى رد و بدل شود، به آرامى به سمت چمدان خیز برداشت. از دسته‌ى چمدان گرفته و عزم بر بلند کردنش کرد، اما، نتوانست. چمدان سنگین بود و او ضعیف و ناتوان. در همین حین، به ناگاه متوجه حمالى شد که آن سوى خیابان بود و در حال بلند کردن بقچه ى بزرگى که به نظر بسیار سنگین‌تر از چمدان مرد چاق مى‌رسید. به تقلید از او در برابر چمدان زانو زد، پشتش را به پشتى چمدان تکیه داد، دو دستى از دسته‌ى چمدان گرفته و عزم بلند شدن کرد، اما، باز هم نتوانست. این میان، مرد چاق که به نظر مى‌رسید قدرى هم که شده از خستگى لحظات پیش فارغ شده است، به او و چمدان نزدیک شده و در حالى که چمدان را بر پشت او مى‌سراند، زیر لب گفت: «دو و نیم لیره بیشتر نمى‌دم‌ها، همین الان بگم که بعد حرفمون نشه، ها؟» و به آرامى روانه شد. تا دم اسکله هیچ کدام حرفى نزدند. لب ساحل، مرد چاق گوشه‌اى را به انگشت نشان داد و او چمدان را همان‌گونه که برداشته بود به آرامى گذاشت روى زمین و بر امواج دریا دقیق شد. صاحب چمدان که از این کار او متعجب مى‌نمود، قدرى بر امواج و بر چشمان او خیره شده و یک اسکناس پنج لیره‌اى را به آرامى به سوى‌اش دراز کرد. پیدا بود که مرد چاق نسبت به او دچار ترحم و دلسوزى شده است. اسکناس پنج لیره‌اى را از مرد چاق گرفته و تازه متوجه خیل مسافرانى شد که بر لب اسکله منتظر اتوبوس دریایى بودند و هر کدام صاحب دو سه چمدان. به نظر مى‌رسید که از کار حمالى خوشش آمده است. دقیقه‌اى همان جا زیر انوار شدید آفتاب میخکوب شد تا این‌که اتوبوس دریایى سر رسید و میان مسافران جنب و جوشى درگرفت. و تا مسافرى متوجه او شود، انبوهى از حمالان حرفه‌اى بر سر قاپیدن چمدان‌هاى مسافران چنان الم‌شنگه‌اى به پا کردند که او در حال قید این کار را به کل زده و تصمیم گرفت
به حرفه‌ى اصلى خود، گدایى، باز گردد. همان جا، لب ساحل، گوشه‌اى کز کرده و امداد انسانى خیر را به انتظار نشست.

هواى شرجى ساحل اذیتش مى‌کرد. از سویى، بعد از رفتن اتوبوس دریایى اساسآ در اسکله کسى به چشم نمى‌خورد که او را هم مورد لطف خود قرار دهد. بر این اساس به سمت حیاط مسجد که از دیدى پاتوق همیشگى او بود گام برداشت، اما، سلانه‌سلانه و تلوتلوخوران. چرا که از هواى شرجى ساحل و گرماى آفتاب، به طور هم زمان دچار سرگیجه و دل‌پیچه شده بود. چنان که بسیارى او را سرخوش و کیفور یافتند، آن هم در آن وقت از روز. البته به رغم این همه او به کار خود، گدایى، ادامه داد. حتى این میان یک چمدان و یک صندوقچه را در حکم یک حمال حرفه‌اى جابه‌جا کرده و انعام خوبى هم گرفت. و جالب این‌که گدایى و حمالى او تقریبا همزمان بود. چنان که برخى از این بابت که او را علیل و ناتوان یافته و کمکش کرده بودند از دست خود عصبانى مى‌شدند چرا که لحظه‌اى بعد او را در حال حمل چمدانى بزرگ و سنگین دیده و سالم و سلامت مى‌یافتند. البته این نیز در کار او خللى وارد نمى‌کرد. و آن‌گونه که مى‌نمود، به نظر مى‌رسید او قصد دارد همان‌گونه، همان‌جا، به کار خود ادامه دهد. در حالى که این میان، درست لحظه‌اى که جوانى خوش قیافه و خوش پوش از سر دلسوزى و ترحم به قصد امداد او کیف پولش را از جیب کتش بیرون کشید، کودکى در آغوش مادرش که در حال عبور از مقابل او و آن مرد خوش‌قیافه بود در خود آرمیده و رو به مادرش لبخند مى‌زد، به یک‌باره با قیافه‌ى پریشان و بى‌قرار او مواجه شده و شروع کرد به گریه کردن. بدیهى است که این براى او غیر قابل تحمل بود. چنان که همان دم، بى‌اعتنا به اسکناس درشتى که از سوى مرد خوش قیافه به سمتش دراز شده بود، بدان سوى خیابان روانه گشته و به سرعت از آنجا و آنها دور شد.

حیاط مسجد خلوت بود. به سرعت در خنکاى سوت و کور یکى از حجره‌ها خزیده و شروع کرد به شمردن پولش. هنوز تا انتهاى روز ساعاتى
مانده بود در حالى که تا همان دم هم مبلغ قابل توجهى عایدش شده بود. تا صداى دست‌فروشى که چون خود او از مقیمان همیشگى حیاط مسجد بود و نان شیرمال و پیراشکى مى‌فروخت به گوشش رسید به جستى از جاى خود پریده و به آنى ماحصل آن روزش را مثل همیشه از دَخل او رُند کرد. اسکناس‌هاى ده لیره‌اى را در جیب شلوارش چپانده و از حیاط مسجد بیرون رفته و کاملا تصادفى به سمتى روانه گشته و با ازدحام خیابان درآمیخت. سر کوچه‌اى دو حمال حرفه‌اى آینه‌اى قدى را که قابش زراندود بود و منبت کارى شده به دیوارى تکیه داده و در سایه‌ى دیوار خستگى در مى‌کردند. از میان آن دو به آرامى رد شده و خود را در آینه نگاهى انداخت. کت نداشت و پیراهنش در یک کلمه پاره پوره بود. چند روز پیش از پادرمیانى، ناخواسته و حتى ندانسته، خود را در میان دعواى دو جوان بى‌کار و بى‌عار و در به در یافته و پا به پاى خود آن دو از آن دعوا سهم برده بود. با نوک انگشتان شصت و شاهدش دو ور پارگى‌هاى پیراهنش را به هم رسانده و تازه متوجه شلوارش شد که به جاى کمربند با طنایى دور کمرش محکم شده و از هر نظر از پیراهنش کم نداشت. گره طناب را گشوده و قدرى بیشتر سفت کرده و دو سه بار روى هم گره زد. و تا بار دیگر خود را در آینه نگاهى بیاندازد، حمال‌ها به پاخاسته و روانه شدند. به این ترتیب، نتوانست گالش وصله‌دار و پاهاى جوراب‌هایش را در آن آینه نگاهى بیاندازد که البته براى دیدن آنها نیازى به آینه نداشت.

آرام آرام باز به تصادف به سویى گام برداشت. نرم نرم سرعت گرفت. از این خیابان به آن کوچه و از آن کوچه به این خیابان بى‌هدف و به تصادف پیچیده و پیوسته به سرعت خود افزود. از خیابان‌هاى شلوغ و کوچه‌هاى خلوت گذشته و به همهمه‌ى رهگذران و هیاهوى فروشندگان دوره گرد گوش فرا داد. آرام آرام هیاهو فراز گرفت و همهمه فزونى یافت. فروشندگان سکوت و ثبوت یافته و این بار رهگذران، دوره‌گردى پیشه کردند. دست هر فروشنده چهارپایه‌اى بود و پیش روى‌اش میزى و دم و دستگاهشان هر دم کبکبه و
طنطنه‌اى مى‌یافت و دیگر این آنان بودند که خریداران خود را برمى‌گزیدند نه برعکس. اسباب و اثاث فروشندگان هر قدم فزونى مى‌یافت و عرض کوچه تقلیل مى‌رفت، چنان که دیگر نه نماى ساختمان‌هاى دو ور کوچه به وضوح پیدا بود نه حتى خورشید که هنوز در میان آسمان بود و به شدت در تشعشع. و گامى پیش‌تر، دیگر از خورشید خبرى نبود. همه جاى کوچه در سایه بود و از این جهت خنک. رخت و لباس بود که از سقف کوچه، جایى میان زمین و آسمان، جایى که او از تشخیصش عاجز بود، آویخته بودند و در اهتزاز. و این اهتزاز به معنى واقعى کلمه در استیلاى کامل بود چنان که آرام آرام از پیش‌رَوى او به واقع ممانعت مى‌کرد. درست لحظه‌اى که آرام آرام متوجه مى‌شد که قدم در بازارچه‌اى فصلى نهاده است که به رغم همه روزه بودنش هنوز هم جمعه بازار خطاب مى‌شود، از نسیم خفیفى که در حال وزیدن بود، یا شاید هم تنه‌ى عابرانى که از او قوى‌تر بودند و سرعتشان بیشتر، دامان مانتویى بر گونه‌اش چکى نواخت و پیچید دور سر و صورتش. مانتویى بلند و یک دست سفید. مانتویى با دامانى چین‌چین و دکمه‌هایى بزرگ و سینه‌اى فراخ. مانتویى در حکم یک روح، اما، فرح بخش و روح افزاى و خنک.

دستى دامان مانتو را از روى صورتش برگرفت و همان دم نسیمى خنک و خفیف دیگر اجناس صاحب آن دست را نیز به آرامى تکاند؛ مردى درشت اندام و سبزه‌رو که در نگاه اول شهرستانى مى‌نمود. نسیم که شدت گرفت همه‌ى رخت و لباس‌هاى فروشنده‌ى سبزه‌رو تکان تکان خوردند جز مانتوى سفید که به نظر مى‌رسید از پارچه‌اى زمخت و ضخیم باشد. و او، درست وسط کوچه، مقابل مانتوى سفید از حرکت ایستاده بود و نه به فروشنده کارى داشت نه به رهگذران. دقایقى به همین منوال سپرى شد تا این‌که فروشنده به حرف آمده و گفت: «چته تو؟ با تواَم عمو! نکنه مى‌خواى بخریش، ها؟» به چشمان فروشنده نگاهى انداخت، اما، چیزى نگفت. و فروشنده که بى‌اعتنا اما در عین حال رِند و حتى مکار مى‌نمود، خنده‌ى موذیانه‌اى کرده و به چشمان حزین او خیره شد. به دنبال این، او، نگاه از چشمان فروشنده برگرفته و بار دیگر بر
دامان مانتو دقیق شده و دستش را مصمم و با اراده در جیب شلوارش فرو برد. این میان فروشنده که به نظر مى‌رسید قصد دارد قدرى سر به سر او گذاشته و از دید خود کمى مزاح کند، زیر لب گفت: «نمى‌خواى پُرو کنى؟ شاید بهت بیاد!» و دور و برش را نگاهى انداخت. به نظر مى‌رسید دوست دارد این مزاح را با کسان دیگرى نیز قسمت کند و از این جهت دنبال هم‌بازى مى‌گردد. از آن سوى بازار، از مقابل تنها میخانه‌ى محل، مردى میانسال از همان ابتدا متوجه بازى بود و در حال پائیدن آن دو. مردى که به چهارچوب در ورودى میخانه تکیه داده و با لیوان آبجوى خود ور رفته و به نظر از هر جهت براى خنده‌اى ممتد و مداوم آماده مى‌رسید.

مانتوى سفید درست اندازه‌اش بود. هنوز دکمه‌ى آخر را نبسته بود که فروشنده از دستش گرفته و دو سه بار دور خود چرخاندش. دامان مانتو از چرخش مداوم فراز گرفته و بر گرد کمرش حلقه‌اى سفید از پارچه‌زمخت و چین‌چین بنیان نهاد. مرد میانسال که این قدرش را انتظار نداشت، غافلگیر شد. یک مرتبه به قهقهه خندیده و محتویات لیوانش را که درست لحظه‌اى پیش لاجرعه سر کشیده بود، پس آورده و پاشید بر در و دیوار میخانه. با صداى قهقهه‌ى او، فروشنده‌ى سبزه‌رو به خود آمده و گفت: «این پالتو نیست عمو، یه مانتوى زنونه‌ست. زنونه! متوجه منظورم هستى که؟ این، برا تو، نمى‌شه. چرا؟ برا این‌که زنونه‌ست خب!» و دو دستش را پیش برد تا مانتو را در حال از تن او درآوده و این بازى را فیصله دهد، در حالى که او، دست فروشنده را پس زده و سراسیمه دستش را در جیب شلوارش فرو برد.

«مى‌گم زنونه‌ست این! دیونه شدى مگه مرد حسابى، ها؟ حالا این یه طرف، گرونه این، صدو پنجاه لیره. حالیته؟ صد و پنجاه لیره!»

بى‌اعتناى به سخنان فروشنده، همه‌ى پول خود را از جیب شلوارش بیرون کشیده و گرفت سمت او. فروشنده که مستاصل و درمانده مى‌نمود، به ناچار سکه‌ها را جدا کرده و شروع کرد به شمردن اسکناس‌مچاله شده.

«چهل و پنج لیره؟! عمرآ اگه قبول کنم. درش بیار. یالا دیگه! مى‌گم درش بیار. صد و بیست و پنج لیره برا خودم آب خورده اون وقت…، درش بیار.»

در حالى که کوچک‌ترین اهمیتى به حرف‌هاى فروشنده نمى‌داد، قدرى خم شده و دامان چین چین مانتو را به یک نگاه از نظر گذراند. دامان مانتوى سفید درست تا زیر زانوانش مى‌رسید.

«مسخره‌ات مى‌کنن دیوونه! بعدش هم، فرض کن اصلا بگیم صد لیره، ها؟ پولت کجا بود تو؟ همه‌ى پولت مگه همین نیست؟ چهل و پنج لیره!»

مرد میانسال به نظر مى‌رسید که به خود آمده است. هنوز هم مى‌خندید اما دیگر نه به قهقهه. از شدت خنده، اشک در چشمانش حلقه زده بود و آن طور که هر دو دستش را روى شکمش مى‌فشرد، به نظر دل درد هم گرفته بود. البته به رغم این همه، هنوز هم چنان در چشمان فروشنده مى‌نگریست. انگار که قصد داشت بگوید: «برو جلو که من همه جوره پشتتم.»

در حالى که برخلاف او، فروشنده هیچ سر حال به نظر نمى‌رسید. از سر عناد و لج‌بازى هم که شده چیزهایى مى‌گفت، اما، دیگر از آن سرخوشى دقایقى پیش هیچ اثرى درمیان نبود.

«سى تا دیگه بده مانتوهه مال تو، این رو هم بگم‌ها، عواقب این کارت به من هیچ ربطى نداره، گفته باشم.» دامان مانتوى سفیدش را با دو دستش بالا گرفته و به آرامى دور خود چرخى زده و براى نخستین بار لبخند زد. البته فقط براى آنى، چرا که پشت بند آن باز چنان محزون و مغموم گشت انگار که این آخرین لبخند او باشد.

این میان، مرد میانسال به آنها و آنجا پشت کرده و مشغول تمیز کردن سر و صورتش شده بود. و این گونه که به نظر مى‌رسید، فروشنده تنها مانده بود و به قول خودش مثل سگ پشیمان.

«خدا بگم چى کارت …، این وقت روز سر منِ بدبخت خراب شدى که چى آخه؟ ها؟ بگیر این سکه‌هاى کر کثیفت رو.»

در کمال خونسردى و آرامش، دست راست خود را از جیب مانتوى سفید خود درآورده و سکه‌ها را پس گرفت.

«لابد الان باورت نمى‌شه، اما…، این مانتو رو همین امروز طرفاى صبح از یه پیرزن گرفتم سى و پنج لیره، جان خودم. مى‌خواى باور کن مى‌خواى … . شنیدى که؟ مى‌گم از یه پیرزن گرفتمش، زنونه‌ست این، زنونه!»

صداى فروشنده بلند بود و سرشار از عصبانیت، اما او …، او بى‌اعتناى به حرف‌هاى فروشنده سکه‌ها را در جیب مانتوى خود گذاشته و به آرامى در میان ازدحام بازار گام نهاد. و هنوز دقیقه‌اى نگذشته بود که همهمهه و هیاهو خوابید و سایه‌ها پس رفتند و آفتاب بر بالاى سرش جان گرفت. آرى، او از بازار بیرون آمده بود. بر سطح آب پسماندى که در چاله‌ى کف کوچه انباشت شده بود، در میان دو سه ابر و آفتابى تابان، عکس معکوسى از او نیز بازتاب یافت. اما، تا همه جاى مانتوى سفید خود را به دقت از نظر بگذراند، انبوهى از تصاویر بازتابى ریز و درشت، بر هم و درهم، عکس معکوس او را در برگرفته و از ازدحام و اغتشاش به اعوجاج در انداخت. بى‌اعتناى به ازدحام و اعوجاج، قدرى خم شد تا جزئیات مانتواش را با دقت بیشترى تماشا کند، اما، تمرکز بر سطح آب، او را متوجه انبوهى از چشمانى کرد که در آستانه‌ى تحیر بودند و وامانده از این که او را در آن مانتوى سفید چگونه قضاوت کنند؟

براى اجتناب از خیس شدن دامان مانتوى خود، دور چاله‌ى پر آب به آرامى دورى زده و به سمتى که هیچ نمى‌شناخت روانه شد. به دنبال این، جمعى که بر تعقیب او تصمیم اکید گرفته بودند، از میان چاله رد شده و در پى او بر آمدند. البته با این توضیح که این موجب خیسى کفش و پاچه‌ى شلوار آنان شده و سرعت عمل آنان را نیز تقلیل داد. او اما، هر دم به سرعت خود مى‌افزود و پشت سرش را هم هیچ نگاهى نمى‌انداخت. میان جمع مذکور هیچ حرفى رد و بدل نمى‌شد، اما، از ازدحام آنها و آنهایى که دم به دم به آن جمع افزوده مى‌شدند، به آرامى همهمه درخور در حال شکل‌گیرى بود. از کوچه‌اى تنگ گذشته و وارد حیاط مسجد کوچکى شدند که دیوارهاى حیاطش در بلندى و استحکام از دیوارهاى یک قلعه هیچ کم نداشت. در مقابل مسجد قهوه‌خانه‌اى بود و در مقابل قهوه‌خانه درخت کاج کهنسالى. برخى از جمع از سر خستگى
یا رفع کنجکاوى یا هر دلیل دیگرى که بود در سایه‌سار درخت کاج آرام گرفته و از جمع جدا شدند. در مقابل، برخى از مشتریان قهوه‌خانه هم که پیدا بود از ساعت‌ها پیش بى‌کار و بى‌عار در قهوه‌خانه نشسته و اکنون در به در دنبال یک سرگرمى از این دست مى‌گردند، به جمع افزوده شدند تا به این ترتیب از جمعیت جمع چیزى کم نشود. شاید در حالت عادى و معمولى تعداد این جمع چندان هم جلب توجه نمى‌کرد، اما آن قدر هم بود که به هنگام عبور از سر در ورودى حیاط مسجد کوچک بلبشویى قابل توجه شکل دهد. درِ خروجى مسجد که درست آن سوى حیاط بود، برخلاف انتظار جمع، دو سه مترى از کف کوچه بلندتر بود. و این اختلاف ارتفاع که با پله‌هاى بزرگ سنگى رفع مى‌شد از سرعت آنان بسیار کاست. خصوصآ این که، از کشمکش روى پله پیرمردى تعادل خود را از دست داده و افتاد روى دو سه نفر و آنها هم …، خلاصه این که هرج و مرج میان جمع هر دم فراز مى‌گرفت و این موجب نگرانى برخى بود که از همان ابتدا از بانیان آن جمع به شمار مى‌رفتند. از سویى، درست کنار دست در خروجى حیاط مسجد، تابلوى اعلاناتى بود با انبوهى از آگهى‌هاى استخدام بر هر طرفش که این توجه برخى از اعضا گروه را که در اکثریت بودند و همه بى‌کار به شدت جلب کرد و این نیز به نوبه‌ى خود سبب کاهش سرعت آنان شد. کوتاه سخن این که، تا از پله‌هاى سنگى و آگهى‌هاى استخدام فارغ شده و از کوچه‌ى تنگ منتهى به مسجد بیرون آمده و در خیابان وسیع و خنکى که روى به سوى دریا داشت گام نهادند، تازه متوجه شدند که از مرد مانتوپوش خبرى نیست. هر دو سمت خیابان را به دقت از نظر گذراندند، اما، از او خبرى نبود که نبود. بدیهى است که به دنبال این بگو مگوهاى شدیدى در جمع درگرفت؛ برخى پیرمرد را که هنوز بر پله‌هاى سنگى نشسته بود و ناى بلند شدن نداشت مسئول این وضعیت دانستند و برخى کسانى را که تعادل او را به هم زده بودند و برخى هم آنها را که درگیر آگهى استخدام شده بودند. و چون به هیچ نتیجه‌ى درخورى نائل نشدند، به آرامى از هم دور شده و بدین ترتیب به عمر کوتاه آن جمع نیز خاتمه دادند.

هوا گرم بود و آفتاب غوغا مى‌کرد. قطره‌هاى درشت عرق از میان چین و چروک پیشانى‌اش به آرامى سر خورده و در میان موهاى انبوه ریشش غلتیده و از چانه و گردنش عبور کرده و بر یقه‌ى مانتوى سفیدش نقش مى‌گرفت. به آرامى از سرعت خود کاست. روى پلى بزرگ بود و در چند قدمى جوانى که زیر سایه‌بانى تقریبا بزرگ شانه مى‌فروخت. مانتوى سفید و ریش پر پشت و گالش‌هاى وصله‌دار او براى لحظاتى هم که شده عابران را، خصوصآ آنها که از جماعت بى‌کار و بى‌عار محسوب مى‌شدند، به توقفى ولو کوتاه فرا مى‌خواند و این بیش از هر چیزى براى آن فروشنده فرصتى بود بس مغتنم در جهت تبلیغ و در پى آن فروش اجناس خود که انواعى متعدد و متنوع از شانه‌هاى زنانه و مردانه بود. چنان که آرام آرام حتى حمال‌هاى اسکله هم براى رفع خستگى آنجا را براى استراحت خود بر مى‌گزیدند و رفته رفته فروش شانه‌ها فزونى مى‌یافت.

در سایه‌سار سایه‌بان فروشنده بر حفاظ پل تکیه داده بود و نه کارى مى‌کرد نه چیزى مى‌گفت. و این سکوت و سکون در ابتدا موجب هراس حضار مى‌شد. چنان که با حفظ حریم ایمنى از او، حریمى که هر آن وسعتش تقلیل مى‌یافت، در رابطه با او به قضاوت پرداخته و چپ و راست نظردادند. اولین نظر غالب، همانا، بر توریست بودن او استوار شد. بر این اساس، از میان جمع، برخى از در برقرارى ارتباط با او، به رایج‌ترین زبان‌هاى خارجى روى آوردند.

«این که توریست نیست بابا! نگاه به ریخت و قیافه‌اش هم نکنین که این فیلمشه به خدا!»

به دنبال این قضاوت تخصصى، و در جهت حصول اطمینان و حتى یقین، یکى از میان جمع گامى به او نزدیک‌تر شده و در همان زبان خارجى رایج، چندین و چند فحش و ناسزاى اساسى نثارش کرد. و چون در برابر این همه فحش و ناسزا، آن هم فحش‌هایى که هفت پشت او را یک جا شامل مى‌شد، هیچ جوابى از او نشنید، به قضاوت مذکور پیوسته و عقب کشید. این میان، مرد
میانسالى که گوشه‌ى پاکت سیگارى امریکایى و گران از سر جیب پیراهنش پیدا بود، پا پیش نهاده و خطاب به جمع گفت: «این دوستمون به زبون انگلیسى امریکایى فش داد، در حالى که این بابا به نظر من مال خود انگلیسه نه امریکا!» و در پى این، فردى دیگر از جمع جلو آمده و فحش و ناسزاهاى قبلى را، بار دیگر، البته این بار با لهجه انگلیسى خود انگلستان نه امریکا، خطاب به او، با صدایى رسا و بلند تکرار کرد. بعد، یکى که جسورتر از بقیه مى‌نمود، آرام آرام به او نزدیک شده و لمسش کرد. آستین مانتوى سفید او را در میان انگشتانش گرفته و بر پوست دست او هم دستى کشید. و همین در جهت تشخیص و در پى آن تایید زنده بودن او کفایت مى‌کرد و ازدحام جمع باز فزونى مى‌یافت که او سلانه سلانه راه افتاد.

توضیحات تکمیلی

وزن 413 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

97017

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-031-8

قطع

تعداد صفحه

368

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “در انتظار ترس”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This