(021) 66480377-66975711

بی اشتهایی عصبی – چشم و چراغ 68

10,000تومان

دلفین دوویگان

ترجمه: نسرین حلالی

مجموعه چشم و چراغ 68

دکتر می‌توانست او را در ملافه‌ای پیچیده و به خانه‌اش ببرد و تمام وقتش را با او بگذراند، تمام توان و انرژیش را، و به او بگوید چقدر از دیدن خنده‌اش شاد می‌شود، می‌توانست او را در کنار خود نگاه دارد، چهره او را در دست‌هایش بگیرد، و برایش قصه بگوید تا به خواب برود. دکتر می‌توانست به او بگوید چقدر دوستش دارد، و چقدر او هم به لور نیاز دارد. از فتح و ظفرش بگوید.

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

در آغاز کتاب بی اشتهایی عصبی می خوانیم:

فصل اول

به دلیل سرمایی که وجودش را فرا گرفته بود قرار ملاقات را پذیرفت. نخستین بار بود، آنگاه که به او تلفن زد. صدایی ناآشنا و تودماغی به او پیشنهاد کمک و یاری می‌داد، شبی پاییزی بود، شبی همچون دیگر شبها: چسبیده به رادیاتور. اما نه فقط به دلیل سرما. ابتدا مخالفت کرد. آخر به او چه مربوط. در مورد وضعیت جسمانی‌اش پرسید، اما اینکه وزنش چقدر است، چه می‌خورده، چیزی نپرسید. نه. سئوالاتش حاکی از خبرگی و حتی کارشناسانه بود، دقیق،  مشخص و بدون وقفه. برای اینکه مورد اضطراری را ارزیابی کند. هر چه لور نقش بازی می‌کرد، دکتر از وقت استفاده می‌کرد. این زمان پر تنش و نگران کننده علیه مرگ شکننده و حساس بود.

پیش از هر چیز به او گفت که زمان زیادی برایش باقی نمانده. لور احساس کرد که او چیزهایی درباره تنهایی و حالت‌های تب و بیماریش نیز می‌داند. هنگامی که او حرف می‌زد، یا می‌ پرسید، لور با نوک انگشتان سیم گوشی تلفن را می‌پیچاند. چند لحظه پیش از آن سومین پلیورش را پوشیده بود و خود را همچون گلوله‌ای می‌پیچاند ـ به طوری که هنوز می‌شد با استخوان‌های نوک تیزش یک گلوله درست کرد-  بدون فکر کردن پاسخ می‌داد، انگار می‌خواست داستانی را شرح دهد که از مدتها پیش آن را می‌دانست بی آنکه بدان بیاندیشد لور فقط می‌خواست باادب باشد.

به او گفت خیلی دیر است، به تنهایی از خانه خارج نشوید، من می‌توانم به شما کمک کنم، چهارشنبه برای مشاوره به مطبم بیایید، منتظرتان هستم. لور با نگاه به دنبال سیگارهایش می‌گشت. توان جدا کردن خود از رادیاتور را نداشت تا بتواند جعبه سیگارش را که  روبرویش بود بردارد.

برای نخستین بار کسی او را فریاد می‌زد که باید تغییر رویه بدهد، باید به عقب برگردد، کسی او را صدا می‌زد، که می‌توانست این درد را بیان کند. درد جسمانیش را. برای نخستین بار به نظر می‌رسید کسی در پی او می‌گشت و کندوکاو می‌کرد که دیگران نمی‌توانستند،  توانش را نداشتند.

از او خواهش می‌کرد، فرمان می‌داد تا بیاید. زیرا می‌دانست همه‌چیز در نخستین ملاقات روی می‌دهد. لور به ترس و نگرانی او می‌اندیشید که شاید در گرفتن شماره تلفن داشت. لور در آهنگ و لحن صدای او  ترس از شکست را حس می‌کرد و نیز این اراده ناگهانی را که از مجاب کردن لور داشت.

لور گوشی تلفن را گذاشت. مدت زیادی همین طور کوفته و درمانده باقی ماند. با این حال به خودش گفت به کسی مربوط نیست.

چهارشنبه، برای رفتن به بیمارستان سوار مترو شد. به سختی می‌توانست گام بردارد. وارد مطب شد و روبروی او نشست. هیچ حرفی برای زدن نداشت، تهی بود، خالی از هر چیز. دکتر برای حفظ ظاهر از او چند پرسش کرد و آنگاه تقریباً از او تمنا کرد، برای شما یک اتاق دارم، نباید در این وضعیت برگردید. لور مخالفت کرد. برای نگهداشتن او در جستجوی واژه‌ها بود. دست‌هایش بر روی میزش قرار داشت. این دست‌هایی که یک روز بر پوست شفافش دست می‌کشید.

خیلی زود بود با وجودی که لور دیگر فرصتی نداشت. دکتر می‌گفت تا مادامی که کسی را در خیابان از روی زمین برندارند نمی‌توان او را مجبور کرد. لور در را پشت سر خود بست، لرزان و مردد  سوار مترو شد بی آنکه اشک بریزد.

چهارشنبه بعد دوباره برگشت و چهارشنبه بعد نیز. برای دیدن او از تمام خیابان‌های پاریس گذشت. در بیمارستان برای مشاوره مسیر خط سبزی را که از زیر پاهایش می‌گذشت طی کرد. در طول راهروها تاب شنیدن تماس گام‌های مرددش را نداشت. مقابل مطبش در طبقه اول در حالی که انگشتانش را می‌پیچاند به انتظار ایستاد. لور اگر این شم آشفته و مبهم را نداشت که ممکن بود یک روز جسم تهی‌اش را آنجا بسپارد به درستی نمی‌دانست به چه دلیل آنجا بود.

سرانجام  یک روز صبح احساس کرد که سرما به تمام اعضای بدنش نفوذ کرده، در ناخن ها، در موهایش. آنگاه بود که لور به بیمارستان تلفن کرد و خواست با دکتر حرف بزند.

مرگ در دلش به صدا در آمد و می‌توانست آن را حس کند.

زمان زیادی می‌گذشت. او بود که زندگیش را نجات داد. هنگامی که این ماجرا بر روی کاغذ نوشته می‌شود، این کلمات به نظر پرطمطراق می‌رسند. اما حقیقت دارد. اکنون هنوز با وجود این که سالها از آن زمان می‌گذرد، با یافتن این میل و رغبت به زندگی، هرگاه که در این مورد گفتگو می‌کند می‌گوید: او زندگیم را نجات داد.

 

 

اطلاعات بیشتر

وزن 200 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

9891

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-216-9

قطع

تعداد صفحه

144

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

200

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “بی اشتهایی عصبی – چشم و چراغ 68”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.