(021) 66480377-66975711

آواز ماه: پنجاه افسانه از آمازون

4,200تومان

سیروس شاملو

قصه‌هاي اين كتاب ما را با صداهاي گم‌شده زمين آشنا مي‌كند. با زميني كه خيال‌گونه سبز بود با آسمان بزرگ، آن وقت‌ها كه پر از ستاره‌هاي درشت و درخشان بود. قديم‌هاي ستون دود و اجاق‌هاي صميميت و يكرنگي. آتش شبانه احترام به طبيعت و انسان يعني چيزي كه امروزه از دست رفته، سرد شده به خاكستر نشسته، به آه تبديل شده و جاي خود را به غرور وحشيانه سبقت و تصاحب داده است. ,”در قصة «يآبوتي سنگ‌پشت و يوزپلنگ» پيرمردي كه از بيماري روماتيزم رنج مي‌برد، آهسته‌آهسته از بيماري خود سخن مي‌گويد. افسانه «هآبوري» بدون اين كه بي‌پروايانه ستيزه ‌با زنان را برجسته كند به نوعي حسادت عموميت يافته در زنان اشارت دارد. افسانة «اينجوري نمي‌شه» با ظرافت، وسواس مرداني را حكايت مي‌كند كه از همه‌چيز ايراد مي‌گيرند و زندگي را بر اطرافيان سياه مي‌كنند. قصة «جزيرة تنباكو»، در بافت و ساختماني كهن، تعليم و تربيتي مدرن را به سخره مي‌گيرد و زنگ خطري است براي نوعي تربيت صنعتي كه قرار است بعدها متداول شود. مجموعة حاضر حاوي برگردان 50 افسانة آمازوني است. به تصريح مترجم: اولين حس ويژه‌اي كه با شنيدن اين قصه‌ها به شنوده دست مي‌دهد، اين لمس اكنون گم ‌شده و فراموش‌ شده است و اين احساس ويژه كه ديگر در افسانه‌هاي معاصر يافت نمي‌شود. از آن گذشته روحي صلح‌جو و آرامش‌طلب و اخلاقي تذهيب‌گر اما رفيقانه در آن نهفته است؛ روحي كه پس نمي‌زند، به درون شنونده نفوذ مي‌كند و بر دل مي‌نشيند».”

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

گزیده ای از کتاب آواز ماه: پنجاه افسانه از آمازون

قصه‌های این کتاب ما را با صداهای گم‌شده زمین آشنا می‌کند.

در آغاز کتاب آواز ماه: پنجاه افسانه از آمازون می خوانیم

پیش‌گفتارِ مترجم      9

چکامه‌ى انتقام         15

زنى از درخت آلوچه              22

شمنى به‌نامِ کوماتآرى   28

خروس کاکُلى          33

مخدرِ کورآرو           38

استُخون‌لیسیده          43

خز          46

 یوزپلنگ و آتیش و بارون      50

بازى چشما            54

سنگ‌پشت نفس‌کش مى‌خواد    56

مائوشآ و پادشاه کرکس‌ها        63

خرت‌وپرت‌هاى جادوجنبلىِ اته‌تو           69

مسابقه با گوزن        76

قاعده‌گى زنان          79

سّمِ مارها   83

کرکس‌ها    97

آدمیزاد چطورى بوجود اومد     100

جشن عسل             105

یآبوتى ِسنگ‌پشت و یوزپلنگ   107

یآبوتى به آسمون رفت             111

لک‌لک و وزغِ باتلاق   116

نژاد آدمى   120

چطور آدم‌ها زمین رو اشغال کردن           122

خالق        133

هیتومآ      135

روزاى آفرینش        139

کلبه‌ى تآئه              147

آغاز ِ زمونه            149

کله‌ى غلتون            153

درخت ماهیا           157

دخترِ ستاره‌ها          161

هآبورى     164

لولوخورخوره‌هاى  ته جنگل    170

جزیره‌ى تنباکو         175

پرنده‌ى  آتیش         179

آخر ِ دنیا   181

بوزینه و ذرت          184

شیکارچى و اجنه     186

دنیاى بالا   188

دنیاى پائین             191

خورشید از یادرفته‌ها رو جبران مى‌کنه     193

درختِ کوماکآ          196

آئینِ عروج             201

کوهِ سحرآمیز           202

روان ِ پریشونِ جنگلا             204

چوکاىِ سمور           207

قبآىِ آرمادیلّو         213

دوهیت به زمین میاد   216

کله پَخ و نارگیل       219

پس‌گفتارِ آمازون      223

کتابشناسى آمازون. جغرافیا و کتابخانه‌ى  زیست‌محیطى          233

پیش‌گفتارِ مترجم 

در باب فرهنگِ یک جامعه صحبتِ بسیار شده است و سکوتِ بسیار! واژه‌ى هجرانى و به‌غایت مصرفىِ “فرهنگ” ترکیبى است از “فر + هنگ” که اولى به‌معناى شکوه و مباهات است و دومى به‌معناى نظم و نظام. فرهنگ در معناى ترکیبى شکوهِ نظم است. این تعریف از فرهنگ نقش عمده‌اى در بى‌فرهنگ شناختنِ ادبیات شفاهىِ اجتماعات پیش‌روستایى داشته است. با این حساب چون در دنیاى شکار ظاهرا از نظم خبرى نیست پس شکوه و افتخارى هم بر آن متصور نیست و هر چه هست شرم و خجلت است!

این حقیقتى است که به‌دلیل غیبت دولت و اتوریته، جبروت نظم و نظام سیاسى در این متون شفاهى به چشم نمى‌خورد حتا در جاى‌جاىِ این متونِ بومى، به آنچه امروزه نظم و نظام مردمسالار و خودکامه خوانده مى‌شود به دیده‌ى تردید نگریسته شده است! اندیشه‌ى محدودِ ولایت‌شهرىِ ما در بسترِ بى‌انتها و لامرزى که افسانه‌هاى بومى در آن نفس مى‌کشد، زندانى تنگ و تنگ‌نظر مى‌نماید و بدش نمى‌آید گذشته را به آنچه خود در منجلاب‌اش غوطه‌ور است متهم کند تا دلش خنک شود! حتا باید نظریه‌اى را که زبان بومى را نسبت به زبان آکادمیک معاصر، دایره‌واژگانى بسته و محدود مى‌شناسد، بیشتر کم لطفى معاصر تعبیر کرد تا تحقیقى مدرس و صاف درون.

درست است که دایره‌ى واژه‌گانىِ زبان بومیان از واژه‌هاى رادیو، تلویزیون، سوپروایزر و مگابایت و.. تهى بوده است اما این هم درست است که زبان معاصرِما، پنج هزار نوع پرنده‌ى کوچک را صرفا (گنجیشک) خطاب مى‌کند! ما قارچ‌ها را نمى‌شناسیم و همه را مسموم اعلام کرده‌ایم! نمى‌دانیم در کدام فصلِ سال است که مار مى‌زآید، خرس تخم مى‌کند و خروس به خواب زمستانى فرو مى‌رود! هر وزوزى زنبور است و هر گزگزى پشه! بادهاى شمال و جنوب و شرق و غرب فقط باد است و نامى ندارد. گیاهان مداواگر فراموش شده است. باران‌ها و هلال ماه نیز ارزش تقویمى ندارد زیرا سالى یکبار هم فرصتى نداریم در جنجالِ دونده‌گى از میان برج‌هاى سیمانى به بالاى سر خود به این اختر متروک نگاهى بیندازیم ببینیم هفت اورنگ چه صیغه‌اى است و بنات‌النعش کبرى کدام مایع لباسشویى!

نظام نامتجانسِ شهری‌ـروستائى از هویت پیشین خود بدین وسیله ابرازِ انزجار مى‌کند و دوباره با قضاوتى اسکیزوفرنیک و دو شخصیته، خودش را به جبروتِ آینده‌اى مشکوک و بى‌پرنده پرتاب مى‌کند!

فریاد شیپورهاى تخریب زیستگاه‌ها و ریتم چکمه‌ى نظم‌هاى پر جبروتِ آدمیزادکشى‌هاى جهانى در نشئه‌اى که این واژه‌ى یتیمِ فرهنگ جهانى به تن مى‌ریزد به فراموشى‌سپرده مى‌شود. رنج بزرگ اعصار همین فراموشى‌ست همین فراموشى که به داروى تحمل فراموشى تبدیل شده است. فراموش کرده‌ایم از کجا آمده‌ایم و ریشه‌هاکجاست پس گناهى و حرجى هم نیست اگر ندانیم به کجا خواهیم رفت. به‌هرحال گم‌شده، مفقود خواهد رفت!

قصه‌ى ” گوشت تلخ” صرف نظر از زیبائىِ ساختار و کشش دراماتیک و ظرافتِ چسبیدگىِ حوادثِ گوناگون به یکدیگر، نشانه و شاخص‌هائى را معرفى مى‌کند که از طریق آن‌ها مى‌توان اصلیت و قدمت (اریژینالیته) قصه را حدس زد. آشنائى با محیط زیست بیشه و شناخت حیوانات و گیاهان و خاصیت عناصر طبیعى مثل elosima و achote و نخل yucca  همچنین رفتار ماهى‌هاى buno و سوسمارها و یوزپلنگ و آدمیزاد مخصوصا دخترستیزىِ پدرانِ عهد بوق این قصه را به سندى علمى تبدیل مى‌کند. البته نمى‌توان بر اساس یک قصه‌ى ساده همه‌ى پدران بومى را دخترستیز خواند همانطور که نمى‌توان بر اساس یک قصه‌ى ساده اعلام کرد همه‌ى دختران بومى از برادرهاشان باردار مى‌شدند! اما اشارات روانشناسانه‌ى قصه را نمى‌توان نادیده گرفت. هنوز هم در برخى کشورهاى پیشرفته مثل ایتالیا، جاى پسر بزرگتر سِر میز است و تا او شروع به خوردن نکند کسى حق ندارد لب به غذا بزند. شکل‌هاى اولیه‌ى اندیشه‌هاى فاشیستى از گذشته‌هاى دور نطفه‌ى آلوده‌ى اقتدا و تأسى به قدرتِ نان‌آور و کیشِ نام‌آور را تحت عنوان باسمه‌اى (تفکر آریائى) در شکم فرهنگ و جبروت کینه‌ورزِ نظمِ جهانى (نازیزم) قرار داده است! لازم نیست به گذشته ببالیم و صحیح هم نیست به آن نفرت کنیم. گذشته شن ریزه‌هاى کف رودخانه است که در آن شیشه و الماس بهم بیخته است. بى‌غربال به عهد عتیق نگریستن اسطوره را به خاشاک و خرافات وبه وسیله‌اى غیر آموزشى در خدمت اخلاق استیلاگر تبدیل مى‌کند. نه مدرن به اسطوره رحم مى‌کنند نه کهنه زیرا این هر دو نمى‌توانند بپذیرند که اسطوره و افسانه مجموعه‌اى ویژه از “کهن مدرن” است. امروزه با وجود گوناگونى تعاریف؛ تفاوت میان افسانه و
اسطوره نامشخص‌تر و گنگ‌تر شده است! ما امروز با قصه‌ى “قباى آرمادیللو” چگونه طرف شویم؟ قدمت این قصه شاید تا هفت قرن از میلاد مسیح عقب مى‌رود! آیا در آن زمان این جانور پستاندارِ خاکى هویتى و کارکردى اسطوره‌اى داشته است؟ آیا باورى رازآموزانه چون فیل سفید در هند و مار در بنگال و اخترشناسى آفریقائى و گاومهرىِ مصرى و نورپرستى اینکآس را یدک مى‌کشیده و جزو موجودات اعظم در کیش‌هاى بومیانه بشمار مى‌رفته‌است؟ همانندى ظاهرى اساطیر همانگونه که میرچا الیاده بدان مى‌پردازد کافى به نظر نمى‌رسد. هرچند وى بدین قصد اساطیر را در اسامى ذات فهرست‌بندى مى‌کند چون معناى کاربردى را در نظر ندارد بلکه براى اسطوره‌ها به‌طور کلى وحدانیّت و وحدتى قدسى و اغراق‌آمیز و بى‌دست‌رس دست و پا کرده است. از نظر وى (تاریخ ادیان ص 114) «ادیان اولیه به‌طور خودکار یا (خودزن[1] ) حذف شده‌اند!» اما ازلیَّتِ این نوع اساطیر با منطق تاریخ همخوانى ندارد. بدون خونریزى بیرونى و مقاومتى شکننده و تبدیلِ جهشىِ[2]  پرستشِ نمادهاى دوره‌ى شکار به عصرکشت و زرع، نشانه‌ى عبور تاریخى از عصرى به عصر دیگر ممکن و مشهود نیست! نه پادشاه اروک، گیل‌گمش، بدون استخدام نظامىِ دیوهاى بیشه و بریدن جنگل سدر مى‌تواند عصر اساطیرى پیش از خود را به اتمام برساند و نه میترا مى‌تواند بدون توهین و قصابىِ گاو مقدس براى عصر خود مشترى جمع کند.

کوششِ میرچاد در کارگاه رویاسازى در درهم کردن و قاط زدنِ نشانه‌هاى تخریب کم‌حاصل است زیرا عصر فلاحت براى جهش از موانع عهد کهن همان روند خونبارى راطى کرده است که دست خردکننده‌ى صنعت؛ مسلح به خوف‌انگیزترین اره‌هاى برقى از میان دار ودرختِ عصرِ فلاحت، خود را تشنه به جنگل آسفالت مى‌رساند تا در بى‌آب و نان و نهال و کبوتر، گور خودش را بکند! در برخورد و تقابلِ پرخشونتِ اعصار تردیدى نیست.

تاریخ‌ستیزىِ این‌گونه اسطوره‌پردازى روزى به پایان خواهد رسید و عصر تازه‌اى آغاز خواهد شد. امیدواریم زمانى این بازنگرى تحقق پذیرد که چیزى براى نجات دادن باقى مانده باشد و زهرِ جهلِ جهانى در دوره‌هاى پیاپىِ ناسامانى و اختناقِ حکومت‌ها در تار و پود و جوهر افسانه تأثیرى نهادینه بر جاى نگذاشته باشد و ادبیات شفاهى را به‌طور کلى به چیزى غیرقابل فهم تبدیل نکرده باشد. رمزپردازىِ آسمانىِ محفوظ مانده، چون تاریخ یک بعدى نیست و ضد تاریخ را هم به یدک مى‌کشد مشکل اعظم آنست که یکتاپرستى را مدت زیادى نمى‌توان ماوراء زمان و مکان دانست و براى آن هویتى بى‌کران و بى‌دروازه فرض کرد. زیرا تحول پى‌درپى یکتاپرستى به موازات تشخیص مدارج و تعریفِ نشانه‌هاى تخریبِ اساطیرِ کفر قابل تشخیص است. این تحلیل که حضور هماره‌ىِ کلیسا را در کنار تاریخ توجیه مى‌کند سست است و در آن نوعى تصنع دگم‌اندیش به‌چشم مى‌خورد. هرچه تاریخ مى‌ریسد، خرافات تاریخى آن را پنبه مى‌کند. اما وقتى آن عصر فرآرسد که زمان‌ها به دقت مرزبندى و تفکیک و شماره‌گذارى و شناخته شود آنگاه دیگر علتِ محفوظ ماندنِ رمزپردازى، بى‌مرزىِزمانىِ آن نیست،بلکه رمزهاى هر دوره در بریده‌زمانِ همان دوره قابل تعریف است. نمى‌توان مدت زیادى تقابل و حضور دوره‌هاى گوناگونِ بت‌پرستى نخستین، انیمیزم، فتیشیزم اولیه، چند بانى، چند ایزدى… را انکار کرد و بر اساس “بى‌درزمانى” زمانبندى‌اش کرد! اگر یکتاپرستى ماوراء تاریخ بوده است با این حساب لزومى هم نبوده پیامبرانى بیایند و مردم را به راه راستِ یکتاپرستى بخوانند و از شّرِ کفرِعصر جاهلیت نجات بخشند. یکتاپرستى ماوراء تاریخ نیست. نه تاریخ علم مى‌تواند این ادعا را تایید کند نه تاریخ مذاهب. چرا خورشید کیشىِ سردسیرىِ آمریکاى شمالى و آلاسکا در آمریکاى جنوبى و مصر (مناطق گرمسیرى) کم‌رونق است؟ زیرا اساطیر به‌دنبال توجیهِ طبیعى‌ست و طبیعى‌ست که در این مناطق آب و ماه قدسیتى وراى خورشید و آتش پیدا کنند. پس اسطوره‌ها در پىِ کشف قداست‌ها نیستند بلکه اسطوره‌ها قداست‌هاى هر دوره را تحول مى‌بخشند.

این بحث مفصل و پیچیده را به کتابى و جائى دیگر حوالت مى‌دهیم. امید است این بحث نوین را بطور مفصل در مجموعه‌ى افسانه‌هاى کارآئیب بازتاب دهیم. پرسش سوزان اینست که آیا باورهاى رمزپردازانه و رازآموزانه‌ى اساطیر مصرى تغییرپذیر است. پاسخ آنست که اگر مصر در زمان فرعون از زیر خط استوا به برودت قطب جنوب منتقل مى‌شد حتا اهرامش همچون پناه‌گاه‌هاى یخین قوس برمى‌داشت! و شاید گویش تازى‌اش تاتارى مى‌شد.

افسانه‌هاى آمازون اولین‌بار در محدوده‌اى بسیار کوچک و بى‌تصویر به‌طور عجولانه به طبع رسید. از آن تاریخ هفده سالى مى‌گذرد. راستش ایده‌ى تکمیل و تغییر شکل کامل اثر و اضافه کردن چهل قصه‌ى دیگر و تصاویر را ظریفى به من داد که دیگر بین ما نیست.

آن ادیب کتاب را خواند و با سوالى که مطرح کرد مرا در جریان صحیح ترجمه‌ى این نوع افسانه‌ها قرار داد. او پرسید : ” ـ اگر این قصه‌ها شفاهى‌ست پس چرا به زبانى فرهیخته و کتابى ترجمه شده است و چرا قصه‌ها به زبان عامیانه برگردان نشده؟” با این پرسش دریافتم نباید اسیر ظاهر معناى اساطیر شد و اساطیر پیش از اینکه در حوزه‌ى زبان آکادمیک و ایمان آکادمیک قفسه‌بندى شود در نامحدودى از هستىِبومیانه و عامیانه (زبانِ کوچه‌ى خاکالود) در جریان بوده است. بستر طبیعىِ این قصه‌ها زبان عامیانه و شفاهىِ قصه‌گوى ساده‌دل را مى‌طلبد. به همان ساده‌گى که قصه‌گوى پیر را شکارگران براى مواظبت از بچه‌هاى‌دهکده مامور مى‌کنند و آن پیرمرد که از بیمارى روماتیزم رنج مى‌برد نرمک نرمک در قصه‌ى “یآبوتىِ سنگ‌پشت و یوزپلنگ و..” مشکل روماتیزم‌اش را مطرح مى‌کند. افسانه‌ى “هآبورى” بدون این که بى‌پروایانه ستیزه با زنان را برجسته کند به نوعى حسادت عمومیت یافته در زنان اشارت دارد. باید به همین ساده‌گى که افسانه‌ها جان مى‌گیرند به همین ساده‌گى و روانىِ زبان شفاهى و بدون استفاده از زیورهاى غلو شده‌ى متون کهن، که تولیدى فرابیشه و انجیلى است، به سراغ افسانه‌هاى سبز رفت.

افسانه‌ى “اینجورى نمیشه” با ظرافت و ترفند مؤدبانه‌اى وسواس مردانى را حکایت مى‌کند که از همه چیز ایراد مى‌گیرند و زندگى را بر اطرافیان سیاه مى‌کنند. قصه‌ى “جزیره‌ى تنباکو” در بافت و ساختمانى کهن تعلیم و تربیت مدرنى را به سخره مى‌گیرد و زنگ خطرى است براى نوعى تربیت صنعتى که قرار است بعدها متداول شود.

 قصه‌هاى این کتاب ما را با صداهاى گم‌شده‌ى زمین آشنا مى‌کند با زمینى که خیالگونه سبز بود. با آسمان بزرگِ آنوقت‌ها که پر از ستاره‌هاى درشت و درخشان بود. قدیم‌هاى ستون دود و اجاق‌هاىِ صمیمیت و یکرنگى. آتش شبانه‌ى ِ احترام به طبیعت و انسان یعنى چیزى که امروزه از دست رفته، سرد شده به خاکستر نشسته به آه تبدیل شده و جاى خود را به غرور وحشیانه‌ى سبقت و تصاحب داده است. ما اکنون باور خود را به امید و امید خود را به باور از کف داده‌ایم و از طبیعت، طبیعت خویش بریده‌ایم. قصه‌هاى بیشه از شکوه نظامى کیهانى (فرهنگى؟) حرف مى‌زند نظامى که در آن سیاره‌ى ما به اندازه‌ى عدسى در خروارها بُنشَن است.

اولین حس ویژه‌اى که با شنیدن این قصه‌ها به شنونده دست مى‌دهد این لمسِ اکنون گمشده و فراموش شده است و این احساس ویژه که دیگر در افسانه‌هاى معاصر یافت نمى‌شود. گوئى راوىِ این قصه‌ها در فضائى باز کنار آتش نشسته و صداى وزغ و مرغانى شبانه، خش‌خش حرکت یوزپلنگ، شرشر آب چشمه، دود تنباکو، عطر خورشِ والک، بوى ران سرخ شده‌ى خرگوش، عوعوى شبانه‌ى سگ‌ها، رایحه‌ى بنفشه‌ى کوهى و نور مهتابى پاک و ولرم در کالبد قصه در جریان است. از آن گذشته روحى صلح‌جو و آسان‌مهر و آرامش‌طلب و اخلاقى تذهیب‌گر اما رفیقانه در آن نهفته است، روحى که پس نمى‌زند، به درون شنونده نفوذ مى‌کند و بر دل مى‌نشیند. اکثر این قصه‌ها بَر بسترى پرشناخت از روان انسانى ملاحى مى‌کنند. گویى روایت‌گر و شنونده‌ى روایت به دهانى مشترک رسیده‌اند، حالتى که به تدریج از ادبیات معاصر غیب شده است. خواننده در قصه‌هاى بیشه هرگز به این پرسش نمى‌رسد که: “این قصه به چه کار میآید؟” این نخستین پرسش خواننده‌ى قصه‌هاى مدرن است! اساطیر بیشه اگر به کار نیاید به کاربرده نمى‌شود و اگر بازتابى در هستى و هویت قومى نداشته باشد و چون جوبارى در تربت بومى نغلتد افسانه‌اى بایر است و سقوط هویت قومى، نخستین هدف و برنامه‌ى تخریب بزرگ است تا آئینه‌ى آقاى کلمبوس در مقابل الماسِ خاکآلود درخشنده‌گى بیشترى داشته باشد ورنه جهان بر پاشنه‌اى دیگر مى‌چرخید و یوروىِ بى‌ترحم، خاک‌هاى جهانِ پَست و ارزان را به توبره نمى‌کشید! قصه‌ى انتقام (نخستین قصه‌ى این مجموعه) داراى بافتى بى‌نظیر است و از نظر من افسانه‌سرایان مدرن در برابر این قصه باید واقعا شرمنده‌ى محدوده‌ى کوچک فانتزى‌هاى تولیدى خویش باشند! در این مورد مشخص باید گفت ادبیات داستانى از بیشه آغاز نشده است بلکه این ادبیات در بیشه به نهایت و غایت خویش رسیده است! از طرفى آگاهى تاریخى در این آثارِ باقى‌مانده خیره‌کننده است و آلبوم تمام‌نمائى از استعماربدستِ نژاد سفید است و آنچه بر سر این جماعتِ تیره‌پوستِ صلح‌طلب آورده‌اند. مصیبتى که در جهان‌هاى ناشناخته تا امروز تکرار شده است.

افسانه‌هاى بیشه در جانورشناسى و مردم شناسى، طب و درمان روانى و اخلاق و رفتار جمعى و تعلیم و تربیت کودکان و احترام به محیط زیست از هر کتاب پست مدرنى، امروزین‌تر است و غیرعادى نیست اگر اهمیت این قصه‌ها در جامعه‌ى آسمانخراشانه‌ى دلخراشِ مدرن که از این بستر طبیعى بیشتر دور شده است قابل بازشناخت باشد تا جامعه‌اى مثل جامعه‌ى ما که مصیبت و اندوه گذشته‌ها و سیاه‌بختى نظام ارباب‌رعیتى را دمِ دماغش مى‌بیند و از دارودرخت و آبشار، چنان چون جنى از بسم‌الله مى‌گریزد تا خود را به قلاب ماهىِ طعمه‌هاى تجددطلبى گرفتار کند. بوى خورشِ وآلَک و کباب خرگوش کوهى در ارتفاعات سبز کم‌کم به شعبه‌ى کینگزبرگ و مک‌دونالد در سقوط خاکسترى تبدیل مى‌شود. بیشه‌ها با آهن‌پاره تاخت مى‌خورد. گذشته از ارزش ادبى که این قصه‌ها حمل مى‌کنند چشمه‌هاى غنىِ ایده خواهند بود براى هنرمندان، از نقاش و پیکرتراش و شاعر و نویسنده و فیلم‌ساز و آنان که ابزارمند هستند اما با بیمارى معاصر یعنى کمبود فانتزى و نداشتن سوژه دست‌به‌گریبان‌اند.

موضوع خوبى هم براى مشقِ مترجمان بلبداهه‌ى معاصر چون من است، به قضاوت شما!

سیروس شاملو

                به تاریخ 14/8/1387 – شیراز

[1] . autolesion

[2] . mutative

اطلاعات بیشتر

وزن 250 g
ابعاد 24 × 17 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

940376

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-424-2

قطع

تعداد صفحه

239

سال چاپ

موضوع

وزن

250

تعداد مجلد

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “آواز ماه: پنجاه افسانه از آمازون”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.