(021) 66480377-66975711

آدم کجا بودی؟ – مجموعه آثار 7

(دیدگاه 1 کاربر)

25,000تومان

هاینریش بُل

ترجمه سارنگ ملکوتی


صدای شلیک گلوله هفتم به گوشش خورد .
و پیش از انفجار آن ، فریادی سر داد ، فریاد بلندی که چند ثانیه طول کشید .
و او ناگهان فهمید که مردن ساده ترین کار نیست . .
((از متن کتاب آدم کجا بودی))


— آیا می‌توان گفت یک مرد تمامی یک ملت است؟ آیا همه‌ی آلمانی‌ها هیتلر بودند؟ چه کسی می‌دانست بر سر جلادانش چه آمده و چه سرنوشتی در انتظار آن‌هاست؟ ملت فریب خورده‌، خسته و نا امید کشان کشان و با ضرب و زور به دنبال سردمداران خود روان است؛ کسانی که اکنون پشیمانند، ولی جرات ابراز پشیمانی ندارند: خسته‌اند، اما راحت و پناهی برای آن‌ها وجود ندارد. راه برگشتی نیست ، سراشیب سقوط، سرنوشتی تلخ برای آنان رقم زده که هیچ یک گریزگاهی ندارد. ماندن و رفتن هر دو به یک چیز ختم می‌شود : مرگ. و کسانی که ظاهرا ( مرگ را در اختیار دارند )، خود قربانی آن هستند. دنیا سکوت کرده و از بزرگ‌ترین نیروی بشری، یعنی عشق، هم‌کاری ساخته نیست. غالب و مغلوب هر دو می‌سوزند و نابود می‌شوند، تا روزی که خداوند از بلندای آسمان به اعماق خاک ندا دهد: آدم، کجا بودی؟

توضیحات

در آغاز کتاب آدم کجا بودی می خوانیم :

کتاب “آدم کجا بودی؟!” نوشتۀ هاینریش بل

فصل اول

نخست مردی با صورتی بزرگ، زرد و مصیب‌زده از کنارشان گذشت، این ژنرال بود. ژنرال خسته به نظر می‌رسید. سرش با آن غده اشکی کبود چشمان زردمالاریایی خواب‌آلود و دهانی با لب‌های باریک مردی بداقبال، شتابان از کنار هزار مرد گذشت. او ازگوشۀ سمت راست این مربع گرد و خاک‌گرفته شروع کرد و با حالتی غمگین به تک‌تک چهره‌ها نظر افکند.

آرام، با گام‌‌هایی نه چندان سریع از گوشۀ اول این مربع رد می‌شود، به اندازۀ کافی مدال برسینه دارد، مدال‌های طلایی و نقره‌ای که می‌درخشیدند، اما گردن او خالی بود و مدالی بر آن نبود. با وجود آنکه همه می‌دانستند که نبودن صلیب آهنین بر گردن یک ژنرال اهمیت چندان خاصی ندارد اما همه تعجب کرده بودندکه او حتی صلیبی بر گردن نیاویخته بود.

کتاب “آدم کجا بودی؟!” نوشتۀ هاینریش بل

گردن زرد و لاغر ژنرال بدون آرایش، آدم را به یاد جنگ‌های باخته، و عقب نشینی‌های ناموفق می‌انداخت و به یاد توبیخ‌های زشت و گزنده، آنچنانکه افسران ارشد میان خود رد و بدل کرده و در گفتگوهای تلفنی کنایه‌آمیزی که معمولاً بین رئیس ستاد و پیرمرد خسته‌ای در می‌گرفت، پیرمردی که با آن پاهای لاغر و بدن مالاریایی نحیفش بر لبۀ تخت می‌نشست تا چیزی بنوشد.

همۀ آن سیصدوسی‌وسه مردی که در گروه‌های سه نفره، او به چهره‌اشان نگریسته بود احساس عجیبی داشتند؛ غم، همدردی، وحشت و خشمی نهان. خشم از جنگ، جنگی که مدت طولانی به درازا کشیده بود، خیلی درازتر از گردن ژنرالی که مقابلشان ایستاده بود. ژنرال دستش را کنار لبۀ کلاهش به حالت احترام صاف نگهداشته بود.

کتاب “آدم کجا بودی؟!” نوشتۀ هاینریش بل

او هنگامی که به گوشۀ چپ مربع رسید چرخی به نسبت تند زد و به وسط ضلع خالی مربع رفته و آنجا ایستاد. موجی از افسران گروه‌ دور او جمع شدند. دیدن او بدون مدالی برگردن درحالی که افسران زیردست او قادر به برق انداختن صلیب هایشان زیر نور آفتاب بودند، شرم‌آور می‌نمود.

به نظر می‌رسید می‌خواهد چیزی بگوید، اما دستش را تا لبۀ کلاهش برد و درحالی که انتظارش نمی‌رفت، عقب‌گرد کرد، آن چنان که تمام دستۀ افسران حیرت‌زده از هم جدا شدند تا راه را برایش باز کنند و همه دیدند که چگونه این مرد ریزاندام و لاغر سوار اتومبیلش شد و افسران یک‌بار دیگر دست‌هایشان را برای احترام بالا برده و بعد ابری از بخار سفید چرخان به هوا برخاست و اتومبیل ژنرال را به سمت غرب به جایی که خورشید تا حدی پایین آمده بود و چندان فاصله‌ای با سقف‌های مسطح خانه‌ها نداشت، برد، جایی که نبردی نبود.

کتاب “آدم کجا بودی؟!” نوشتۀ هاینریش بل

بعد آنها به حالت قدم‌رو در صف‌های سه نفرۀ صدویازده‌تایی به قسمت دیگر شهر به سمت جنوب راه افتادند، با گام‌های موزون از کنار کافه‌های کثیف، سینماها و کلیساها، از محله‌های فقرزده‌ای که سگ‌ها و مرغ‌ها با تنبلی جلوی در‌ها لمیده بودند گذشتند، زن‌های زیبای کثیفی پای پنجره‌ها ایستاده بودند، جایی که از میخانه‌های نکبت آن طنین آواز یکنواخت و تهیج کنندۀ مردان می‌آمد.

ترامواها با سرعتی سرگیجه‌آور از کنار آنها می‌گذشتند، آنها وارد محله‌ای شدند که همه چیز در آن آرام و ساکت بود. ویلاهایی در باغ‌های سرسبز قرار داشتند، اتومبیل‌های ارتشی جلوی دروازه‌های سنگی ایستاده و آنها به حالت قدم‌رو از میان یکی از دروازه‌های سنگی رد شده و وارد یک پارک تمیز و مرتب شده و دوباره به شکل مربع‌ در ردیفی به صف شدند.

انتشارات نگاه

کتاب “آدم کجا بودی؟!” نوشتۀ هاینریش بل          کتاب “آدم کجا بودی؟!” نوشتۀ هاینریش بل          کتاب “آدم کجا بودی؟!” نوشتۀ هاینریش بل          کتاب “آدم کجا بودی؟!” نوشتۀ هاینریش بل

اطلاعات بیشتر

وزن 300 g
ابعاد 19 × 12 cm
پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

99211

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-345-6

قطع

تعداد صفحه

223

سال چاپ

موضوع

وزن

300

1 دیدگاه برای آدم کجا بودی؟ – مجموعه آثار 7

  1. خادم

    سلام. من این کتاب را به اعتبار انتشارات نگاه و نام نویسنده خریدم. اما متاسفانه کیفیت ترجمه و ویراستاری کتاب ناامید کننده بود. طوری که در خوانش متن وقفه ایجاد می کرد. باتوجه به پیشنیه ای که از این انتشارات می شناسیم، این کتاب نیاز به بازبینی اساسی دارد. بویژه اینکه که در مقدمه ناشر آمده است که این سلسله ترجمه ها ادامه خواند داشت.

    • مدیر سایت

      خادم عزیز
      از دقت و التفات شما چه در مورد انتشارات نگاه و چه در مورد کتاب سپاسگزاریم.
      در تایید نظر شما، بسیای از آثار چاپ شده دوباره در دست ویرایش محتوایی و صوری قرار گرفته است، و در خصوص آثاری که هنوز به چاپ نرسیده‌اند این بازخوانی مجدداً در حال انجام است.
      انتشارات نگاه با کمال میل هزینۀ کتاب مذکور را خدمت شما عودت خواهد داد. لطفن شماره تلفن خود را ثبت کرده تا همکاران با شما تماس بگیرند.
      خوب و موفق باشید.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.