(021) 66480377-66975711

پابرهنه‌ها

(دیدگاه 1 کاربر)

107,500تومان

زاهاريا استانكو

ترجمه احمد شاملو

ا پیش از ترجمه و انتشار این کتاب در ایران، نام زاهاریا استانکو برای کتاب‌خوان‌های ایرانی چندان آشنا نبود. زاهاریا استانکو در سال 1902 در رومانی زاده شد، خیلی زود و در سیزده سالگی تحصیل را رها کرد. او از سال 1921 وارد دنیای روزنامه‌نگاری شد. شوق ادامه تحصیل از این پس در وجودش شعله‌ور شد و پی تحصیلات خود را گرفت. در 1933 در رشته ادبیات و فلسفه از دانشگاه بخارست فارغ‌التحصیل شد. در 1927 ابتدا اولین دفتر اشعارش را چاپ کرد که جایزه نویسندگان رومانی را برد. در دوران جنگ دوم جهانی به علت مخالفت با حکومت آنتونسکو زندانی شد اما در 1946 مدیر تئاتر ملی رومانی شد. با استقرار حکومت کمونیستی در کشورش او رئیس اتحادیه نویسندگان و عضو فرهنگستان شد.
«پابرهنه‌ها» اولین رمان مهم اوست، این اثر به بیشتر زبان‌های دنیا ترجمه شده است. بسیاری چاپ این اثر را همانند اثر صاعقه می‌دانند، چیزی نامنتظر و غافلگیرکننده که در پرتو آن همه چیز رنگ می‌باخت. در مدتی کمتر از دو سال این اثر به سی زبان ترجمه شد.
احمد شاملو مترجم کتاب می‌گوید: «اولین بار که این کتاب را خواندم با خودم گفتم: کاش این زندگی‌نامه من بود.»

رمانی از زاهاریا استانکو (1974- 1920 )، نویسنده رومانیایی،‌ که در 1948 منتشر گردید و در 1960 به صورت رمانی سه­ گانه بسط داده شد. واقعه، پیش از قیام مردمی و بزرگ 1907،‌ در روستایی در اولتنین رخ می‌دهد. داریه،‌ جوانکی کشاورز،‌ داستان زندگی والدین و پدربزرگ و مادربزرگش را از زبان عمه خود می‌شنود: مادرش در پانزده سالگی ازدواج می‌کند. پس از دو سال، ‌بیوه‌ای فقیر شده و مجبور می‌شود با دو فرزند خود نزد والدینش برگردد که با اکراه او را دوباره می‌پذیرند. تازه وقتی با مرد زن مرده‌ای که دو بچه دارد ازدواج می‌کند…

 

توضیحات

گزیده ای از کتاب پابرهنه‌ها

زارینکا بالابلند و باریک‌اندام بود. عینهو نى. با چشم‌هائى که سبزى علف صحرا را داشت… داوود بلندش کرد نشاندش روى زین و مردان فینه‌ئى و عمامه‌ئى اسب‌هاشان را به طرف دانوب هى کردند.

در آغاز کتاب پابرهنه‌ها می خوانیم

 

آهاى تودور! Toudor در را واکن!

تودور پدرم بود. اما خیلى به ندرت تو خانه بند مى‌شد.

من به شنیدن صدا از جا مى‌جستم.

از منخرین اسب‌ها بخار بیرون مى‌زد و گُرده‌هاى براق‌شان دود مى‌کرد. حیوان‌ها زنگوله‌هاى گردن‌شان را به صدا درمى‌آوردند و یال‌هاى قشو خورده‌ى به‌هم بافته‌شان را که با نوارهاى زرد و سرخ و فیروزه‌ئى گره خورده بود تکان مى‌دادند.

ارابه وارد حیاط مى‌شد.

سر و کله‌ى عمه اوتزوپارِ Outzoupar گنده‌دماغِ بر ما مگوزید که روى نشیمنگاه ارابه نشسته بود پیدا مى‌شد. به یک دست مهارى‌ها را گرفته بود و به دست دیگر شلاقى را؛ و صورتش که از آن هیچى جز نوک یک دماغ دیده نمى‌شد میان روسرى‌اش که گل‌هاى گنده‌ى پولک‌دوزى داشت قالب‌گیرى شده بود. دختر عمه دیت‌زا Ditza هم ته ارابه تا کمر تو یونجه‌ها فرو رفته بود.

مادرم از ورود قوم و خویش‌ها گُل از گُلش مى‌شکفت چون دیگر مى‌توانست بنشیند و هرقدر دل‌اش مى‌خواهد وراجى کند. طفلک مادرم تو آبادى غریب بود و تو تمام محله حتا یک دوستِ دلسوز نداشت.

پدرم شوهرِ دوم‌اش بود.

شوهرِ اول‌اش او را موقعى که هنوز پانزده سال‌اش هم تمام نشده بود از خانه‌ى پدربزرگ برداشته سه منزل بالادستِ رودخانه‌ى کالمات‌زوئى CalmatzouÝ به استانى‌کوتز Stanicoutz برده بود؛ جائى که مهاجرهاى «صربى» زنده‌گى مى‌کردند.

مادرم هربار که یاد شوهرِ اولش مى‌افتاد خُلق‌اش تنگ مى‌شد و دل‌اش مى‌گرفت، و اگر پدرم تو خانه نبود آه و ناله را سرمى‌داد. و ما بچه‌ها هم او را به حال خودش مى‌گذاشتیم.

این رادوئوکیان Radou Okian مرد نکره‌ى گردن‌کلفتى بوده گیرم چنان تنبل و بى‌عار که زور و هیکل‌اش به لعنت خدا هم نمى‌ارزیده. مادرم ازش دوتا بچه داشت: یکى خواهرم اوانگلین Evangheline یکى داداشم «ئیون» Ion .

رادو چنان ناگهانى مُرد که انگار به تیرِ غیب گرفتار شد، و بیچاره مادرم را در هفده ساله‌گى با دوتا بچه‌ى صغیر که رو دست‌اش مانده بود بیوه گذاشت. صربى‌هاى مهاجر کومک‌اش کردند شوهرش را چال کند و برایش مراسم مذهبى انجام بدهد. بعد درِ خانه را بست بچه‌ها را به کول کشید و برگشت به خانه‌ى مادربزرگ.

ــ خُب… که تو بیوه شده‌اى «مارى»!

ــ آره مادر.

ــ و این جورى با این بچه‌ها راهت را کشیده‌اى آمده‌اى سراغ من!

ــ آخر کجا مى‌توانستم بروم؟

ــ باید تو خانه‌ات مى‌ماندى صبر مى‌کردى.

ــ تو خانه‌ام؟ آن‌جا دیگر کوفت هم نداشتم. تا دار و ندارمان را رو بطرى نگذاشت که نمرد. فقط ورزا[1]  هابرام مانده‌اند که سپرده‌ام‌شان دستِ داداش تونه

TonÅ بفروشد پولش را برایم بیاورد.

مادربزرگ سه تا پسر دارد و همه‌اش یک دختر که همین مادر ما باشد.

پسرها هر سه تا از مادرم بزرگ‌ترند. تونه و لیساندره  Lissandreخیلى زود، موقعى که تقریبآ هنوز بچه بودند از خانه زده بودند بیرون و پیش ارباب‌هاى مختلفى مزدورى کرده بودند و پس از سال‌هاى دراز و مشقت‌هاى جورواجور با مختصر پولى آمده بودند ساکن ئومى‌نا  Ominaشده بودند که دهِ بزرگى است با ایستگاه راه‌آهن و اداره‌ى پست و یک گله یونانى تاجر غله. کنار شاهراه زمین‌هائى خریدند خانه‌هائى ساختند و افتادند به کارِ خرید و فروش. جفت‌شان با دخترهاى شهرى ازدواج کرده بچه و خانه خانواده‌ئى به هم زده بودند…

مادربزرگ تروچسب مادرم را واداشت دوباره به خانه‌ى شوهر برود. هیچ اهلش نبود که ببیند تو خانه‌اش جاى جنبیدن نیست. دل‌اش مى‌خواست تو خانه‌اش فقط خودش باشد و جگرپاره‌ى سوگلیش: تنها بچه‌اش که نفس‌اش برایش درمى‌رفت. شاید دادا[2]  «دومیت‌راکه» Doumitrake به این علت توانسته بود بیش از دیگران رگِ خواب مادربزرگ را دست بیاورد که مریض احوال و مختصرکى خُل‌وضع بود. مادربزرگ در او موجودى را مى‌دید که فقط ظاهرِ یک آدمیزاد را داشت. آدمکى با سیم‌هاى قره‌قاتى که مدام به دامن‌اش آویزان بود و
کورکورانه ازش حرف‌شنوى داشت :

ــ دومیت‌راکه اتاق را جارو کن!

دومیت‌راکه جارو را برمى‌داشت و اتاق را بهتر از هر دختر کدبانوئى تمیز مى‌کرد.

ــ دومیت‌راکه برو گزنه بچین قشنگ خرد کن بجوشان سبوس بزن بریز جلو اردک‌ها!

دومیت‌راکه از گودالى که ته حیاط بود مى‌رفت پائین یک زنبیل پر گزنه مى‌چید همان جور که بش دستور داده شده بود درست‌شان مى‌کرد مى‌داد اردک‌ها بخورند.

ــ دومیت‌راکه امشب از خانه تکان نمى‌خورى!

ــ چشم مادر!

ــ دومیت‌راکه امروز باید بروى هورا Hora[3] .

ــ چشم مادر.

ــ تو رقص هم داخل مى‌شوى حتمآ دومیت‌راکه.

ــ چشم مادر.

ــ سعى مى‌کنى خیلى خوب برقصى دومیت‌راکه، تا همه بت نگاه کنند و بارک‌الله بگویند!

ــ چشم مادر، خوب مى‌رقصم.

ــ بعد هم که «هورا» تمام شد با دخترها مى‌روى سر تپه.

ــ به شرطى که آن‌ها هم دل‌شان بخواهد.

ــ چرا دل‌شان نخواهد؟

ــ آخر من چنگى به دل دخترها نمى‌زنم مادر.

ــ باید دل‌شان را ببرى، مى‌فهمى؟ پیش زن‌ها یک خرده بیشتر جربزه به
خرج بده دومیت‌راکه!

ــ سعى مى‌کنم مادر.

ــ سعى کن، آره. چرا نکنى؟ الحمدالله نه کورى نه چلاقى نه قوز دارى.

ــ موضوع سر این نیست…

دائى دومیت‌راکه که طبیعتى مهربان و قلبى رئوف داشت جسمآ و روحآ به پدربزرگ رفته بود. پسرهاى دیگر که آن جور خشن و تند و تا حدودى بى‌رحم بودند به تُفى مى‌ماندند که مادربزرگ انداخته باشد.

مادربزرگ صورتى گوشه‌دار و استخوانى داشت و صدائى قاطع مثل سنگ. مدام به این و آن امر و نهى مى‌کرد. نسب‌اش به تُرکى مى‌رسید که بر سر یک ماجراى عشق و عاشقى از مذهب‌اش دست کشیده بود. چشم‌هاى بادامى مادربزرگ یک خرده اُریب بود و نرمه‌ى گوش‌هایش پاک از شکل افتاده بود؛ انگار با قیچى آن جور دالبر دالبرش کرده بودند.

ــ کى گوش‌هاى مادربزرگ را قیچى قیچى کرده؟

ــ هیچ کى. ایکوسارى Ikoushari  این جورى‌شان کرده.

اول بار که من این کلمه را شنیدم تو دلم گفتم لابد ایکوسارى‌ها یک دسته از غول‌ها هستند که قیچى به دست این‌ور و آن‌ور پرسه مى‌زنند و کیف‌شان در این است که دست بیندازند زن‌ها را از روسرى‌شان بچسبند درازشان کنند زمین و گوش‌هاى‌شان را با قیچى دالبر دالبر کنند.

یکشنبه‌ها یا تو هورا یا عروسى یا مراسم غسل تعمید، مادربزرگ آلنگ و دولنگ پُلوخورى‌اش را به خودش آویزان مى‌کرد کلاه بوقى تورى‌دارى هم سرش مى‌گذاشت که عوض پولک و دست‌دوزى سکه‌هاى سنگین طلا به‌اش دوخته بود و وقتى به آهنگ هیجان‌آور هورا قِر مى‌آمد سکه‌ها به هم مى‌خوردند جیلینگ جیلینگ صدا مى‌کردند.

به هر گوشش هفت تا ایکوسارى ــ هفت تا سکه که ردیف هم به یک رشته‌ى ابریشمى کشیده بود ــ آویزان مى‌کرد که تا سرِ شانه‌اش مى‌رسید. این ایکوسارى‌ها که از طلاى ناب بود وزن زیادى داشت. همین سنگینىِ زیاد سوراخى را که با یک میله‌ى بافتنى آتشتافته در نرمه‌ى گوشش کرده بود گشاد مى‌کرد و گشادتر مى‌کرد تا جائى که بالاخره پاره مى‌شد. آن وقت مادربزرگ که به هیچ عنوانى حاضر به ترکِ این گوشواره‌هاى گَت و گنده نبود ناچار بالاى سوراخ دریده‌ى قبلى سوراخ دیگرى وامى‌کرد و گوشواره‌ها را به آن جا انتقال مى‌داد تا این که یواش یواش آن هم به سرنوشت سوراخ سلف خودش دچار بشود و جایش را به سوراخ‌هاى خلف بسپارد. در نتیجه مادربزرگ صاحب گوش‌هائى شد با نرمه‌ى شرابه شرابه!

بارى… مادربزرگ عروس شد و به خانه‌ى بخت رفت و هنوز مُرکب عقدنامه خشک نشده شروع کرد به بچه پس انداختن و به عرصه رساندن‌شان. اول‌ها، یک مدت، همان طور مثل سابق کلاه بوقى را سر مى‌گذاشت. بعد آن را گذاشت ته یخدانش و حتا دیگر ایکوسارى‌ها را هم به گوش‌هاى‌اش آویزان نکرد. ابتدا آن‌ها را یکى یکى پیش صرافباشىِ شهر برد و تاخت زد و کمى بعد ناچارشد سکه‌هاى طلاى کلاه بوقى را هم بچیند و با سکه‌هاى نقره و پول خردهاى مسى عوض کند. دوتا سکه‌ى طلاى آخرى را هم به عنوان جهیزیه داد به مادرم که هنوز هم داردشان: آن‌ها را گذاشته تو جعبه‌ئى ته یخدانش قایم کرده. مادرم خیلى دلش مى‌خواست سکه‌ها را به دخترهاى خودش بدهد که به سر و برشان آویزان کنند؛ منتها ــ چه مى‌شود کرد دیگر؟ ــ سکه‌ها همه‌اش دوتا است و دخترها پنج تا که رو هم رفته ده تا گوش دارند. حالا بیا و عادلانه قسمت کن!

با وجود این مادر دست به نقد گوش همه‌ى دخترها را سوراخ مى‌کند. گیرم دیگر این سوراخ‌ها گشاد نمى‌شود و گوش‌ها مثل گوش‌هاى مادربزرگ از ریخت نمى‌افتد. خواهرهاى من جاى ایکوسارى‌هاى طلاى خالص که برق بزند و جرینگ جرینگ صدا کند به گوش‌هاى‌شان نگین‌هاى کوچکى از شیشه‌هاى رنگى آویزان مى‌کنند.

گوشواره‌هاى مادرم کوچک و گرد است، مثل سکه‌هاى تکشاهى.

ــ مادر! گوشواره‌هات طلا است؟

ــ مس است مادر.

و نگین‌هاى شیشه‌ئى و سکه‌هاى مسى چه‌طور ممکن است نرمه‌ى گوش آدم را پاره کند؟…

 

واقعه‌ى داوود خیلى وقت پیش‌ها، حتا پیش از قضیه‌ى زاوه‌را Zavera ] قیام 1812 یونانى‌ها به اتکاى روس‌ها برعلیه فشارِ تُرک‌ها [اتفاق افتاده بود.

در آن زمان تودور ولادیمیرسکو T.Vladimirescou هم قیام کرده همه‌ى شیرمردان و جنگجویان را زیرِ عَلَم خود به برداشتن سلاح دعوت کرده بود تا حکومت استعمارچى‌ها را سرنگون کنند و بى‌دین‌هائى را که کشور را اشغال کرده بودند و ملت را مى‌چاپیدند و پوست‌شان را مى‌کندند بیرون برانند.

سالخورده‌ها تعریف مى‌کنند که دهات ــ یعنى چند تا دخمه که به اسم کلبه همین جورى تو زمین کنده بودند ــ به جوش و خروش درآمدند. دهقان‌ها که رو گرده‌ى اسب‌ها سرودهاى قهرمانىِ قدیمى ورد لب‌شان بود زیر پرچم شورش صف‌آرائى کردند. ترس و وحشت به جان نجیب‌زاده‌ها افتاد. هرچه زمین و تیول و برده و غلام و اجاره‌دار و روزمُزد بیشتر داشتند ترس و لرزشان هم بیشتر بود. از کس و کارما هم خیلى‌ها طرف قیام را گرفتند و توش شرکت کردند که از آن میان نام زاوه‌را هنوز باقى مانده که تخم و ترکه‌اش هنوز هم با همان نام مى‌بالند : الى زاوه‌را. Elie Z ، استوئیکا زاوه‌را. StoÝca Z ، کوستیا زاوه‌را.  CostÝa Z و خیلى‌هاى دیگر…

نجیب‌زاده‌ها و  اشراف از نیروهاى مسلحِ تُرک که در جنوبِ دانوب مستقر بودند کومک خواستند و آن‌ها هم که همیشه براى قتل و غارت آماده بودند شمشیرهاشان را از رو بستند: تودور ولادیمیرسکو را تناب انداختند و جسدش را تکه تکه کردند. شورشیانِ انقلابى از هم پاشیدند و برگشتند به دخمه‌هاشان.

با مرگ تودور اشراف به فشار خود بر توده‌ها بیش از پیش افزودند. تُرک‌ها تُرک بودند و اشراف اشراف. هرچه باشد گرگ‌ها یکدیگر را نمى‌درند. اما شورش، خاطره‌اش در ذهن‌ها باقى ماند و سینه به سینه از نسلى به نسل دیگر سپرده شد. تصنیف‌ها و ترانه‌هاش هم باقى ماند. تصنیف‌هائى که هنوز مردم مى‌خوانند و صدا به صدا مى‌اندازند.

عمه ئوتزوپار با دهانِ تقریبآ بسته، خیلى آهسته، جورى که انگار مى‌ترسد نکند صدایش را از پشت پنجره تو کوچه بشنوند شروع مى‌کند به خواند  :

ــ همه جا

                گاوآهن

مى‌درد سینه‌ى خاک

غیر گاوآهنِ من

که خدا خواسته گوئى

                                       که چنین

بنشیند خاموش

نکند شخم زمین…

 

مى‌رسد اما روزى که

                                     ندا

آید از سوى خدا

 

گوید :

            « اىّ! نوبت تُست!

تیز کن تیغه‌ى گاوآهن خویش؛

که اگر چند بسى سخت‌تر است از خارا

سینه‌ى تنگِ پُر از کینه که هست آنان را،

به شیارى ژرف

شخم بتوانى کرد

سینه‌ى سخت‌تر از خاره‌ى اربابان را!»

 

چه شیارى! سرخ

چه شیارى! باریک

چه شیارى! ژرف

چه شیارى! تاریک

چه شیارى! که بماند اثرش

سالیان پا در جاى!

که من این تیغه‌ى گاوآهن را

از یکى تیغه‌ى شمشیر کهن ساخته‌ام،

که من این هیأت گاوآهن را

به تعمد چون ارابه‌ى توپ این‌سان پرداخته‌ام

تا توانم پس از این

خاک در چشم طمع ریزم اربابان را!

 

شاد بر «خاک خود» اندازم شخم،

شاد بر «خاک خود» افشانم تخم!

 

صداى عمه ئوتزوپار مى‌لرزد و من هرچه مى‌کنم نمى‌توانم از علت‌اش سر دربیاورم. نه آخر این‌ها مربوط به خیلى خیلى پیش‌ترهاست؟

تصنیف تمام شده یا چون عمه جان باقى‌اش از یاد برده همان وسط‌ها ول‌اش کرده؟… به هر حال چند لحظه‌ئى ساکت مى‌ماند. بعد آب دماغش را بالا مى‌کشد قورت مى‌دهد و دوباره شروع مى‌کند :

ــ بهتر زنده‌گى کردن!… بله. معلوم است. ماها هم همین طور. این چیزى است که ما آدم‌ها مدام در آرزوشیم، گیرم بش نمى‌رسیم. فقط اعیان‌ها و آقافُکلى‌ها هستند که زنده‌گىِ حسابى مى‌کنند. مردم هم که لالمانى گرفته‌اندو هرجور فشارى را تحمل مى‌کنند. منتها فکر مى‌کنند دستِ آخر یک تودور ولادیمیرسکوى دیگر ــ شاید هم به یک اسم دیگر ــ دنیا مى‌آید. چه بسا یکى هم نه و چندین و چند تا… و آن وقت باز هم دهات را که از بس افراط و تفریطى‌اند همیشه واسه اغتشاش و یاغى‌گرى حاضرآماده‌اند از جا حرکت مى‌دهند و به ضرب قمه و تبر و آتش کلکِ اشرافِ مال‌پرست را مى‌کنند… نگاه کن تو را به خدا! باز من چانه‌ام گرم شد و وراجى را شروع کردم… نشانه‌ى آن است که دیگر دارم پیر مى‌شوم.

مادر ازش مى‌پرسد: ــ از پیرى خوشت نمیاد؟

ــ کى خوشش مى‌آید؟ منتها، خُب دیگر، کاریش نمى‌شود کرد. چه آدم بخواهد چه نخواهد پیرى مى‌آید و… بعد از پیرى هم که…

[1] . گاو نر که معمولا براى شخم و کارهاى زراعتى از آن استفاده مى‌کنند.

[2] . در اصل، نه‌نه NإNإ، پیشوند احترام محبت‌آمیز که معمولا براى برادر و عمو و به طور کلىافراد مسن‌تر به کار مى‌رود.

[3] . هورا از رقص‌هاى ملى رومانى است و معمولا در دهکده‌ها محلى را هم که این رقص درآن اجرا مى‌شود به همین نام مى‌خوانند.

اطلاعات بیشتر

وزن 1500 g
ابعاد 21 × 14 cm
وزن

1500

پدیدآورندگان

,

نوع جلد

SKU

94425

نوبت چاپ

شابک

978-964-6174-79-5

قطع

تعداد صفحه

736

سال چاپ

موضوع

جنس کاغذ

1 دیدگاه برای پابرهنه‌ها

  1. محمد حسینی

    شاهکار به تمام معناست این اثر! ترجمه‌ی شاملوی بزرگ هم مثل همیشه بی نظیر! بخصوص تلاش شاملو برای بازسازی فرم محلی به واقع قابل ستایشه!
    فقط ای کاش با جلد گالینگور چاپ نمی‌شد! به دست گرفتنشو واقعا مشکل میکنه! البته حالا که با جلد گالینگور چاپ شده، به نظرم طرح جلد قبلی جذاب تر بود نسبت به طرح جلد چاپ تازه!

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.