پرسه‌های شبانه

17,000تومان

پاتریک مودیانو

ترجمۀ نازنین عرب

نیم قرن بعد، وقتی ردپای عمر روی غبار خاطره‌ها پیداست، دفترچه یادداشتی پیدا می‌کنید از روزهای گم شدۀ جوانی‌تان و کلمه به کلمه و خط به خط همۀ آنچه را گرد فراموشی گرفته بود مرور می‌کنید. زنی را که دوستش می‌داشتید، کتابی که می‌خولندید، محله‌ای که پاتقتان بود، دوستانی که گذر زمان تنها تصویری مبهم ازآنها برایتان ترسیم می‌کند… فکر می‌کنید چه احساسی داشته باشیدّ این قصۀ ژان است. ژان در روزهای جوانی‌اش با دختر مرموزی آشنا می‌شود و امروز بعد گذشت نیم قرن در تلاش است تا ردپایی از او بیابد ولی پاریس حالا با پاریس پنجاه سال پیش فرق کرده و اندک نشانه‌های جسته گریخته‌ای در یک دفترچۀ یادداشت قدیمی، قطعات پازلی که باید کنار هم قرار بگیرد. شاید ژان بتواند بعد از پنجاه سال بالاخره بفهمد دنی که بود.

توضیحات

گزیده ای از کتاب “پرسه های شبانه” نوشتۀ “پاتریک مودیانو” ترجمۀ “نازنین عرب”

با مودیانو وقتی آشنا شدم که دیگر در فرانسه زندگی نمی‌کردم. برای من که جوانی‌ام را در آنجا گذرانده‌ام دوری از فرانسه سخت بود و هست. هنوز هم دلتنگ آن روزها می‌شوم. از تنهایی روزهایم در فرانسه که بگذریم، هر آنچه گذرانده‌ام، از شیرین‌ترین خاطرات زندگی‌ام محسوب می‌شود. من نیز همچون اکثر شخصیت‌های رمان‌های مودیانو، خلوت تنهایی‌ام را پشت صدای قدم‌هایم بر سنگفرش‌های محله‌های قدیمی پاریس پنهان می‌ کردم. تنها که باشی همیشه وقت زیاد می‌آوری و کجا بهتر از پارک لوکزامبورگ، پارک توییلری، بوآ دو بولونی، بوآ دو ونسن… کجا بهتر از پل رویال تا از این سمت رود سن به سمت دیگر برسی… کجا بهتر از بلوار سنت میشل، شانز لیزه، اتوال…

مودیانو با من از من می‌گوید. خودم را در تک‌تک شخصیت‌های اصلی رمان‌هایش می‌بینم. سرگشتگی شخصیت‌هایش را دوست دارم، رمزآلود هستند و عجیب و غریب. آدم‌هایی که مسیر زندگی‌شان با همه فرق دارد و همین وجه تمایز آنهاست با سایرین.

شاید شما هم سرگشته باشید و رمزآلود و عجیب. شاید شما هم غریب باشید حتی در سرزمین مادری. مثل من. برای شما ترجمه کرده‌ام؛ بخوانید.

نازنین عرب

فروردین 1394، دو سلدورف آلمان

در آغاز این کتاب می خوانیم :

«ولی من هیچ‌یک از آن اتفاقات را خواب ندیدم…» گاه می‌شود که در خیابان با تعجب به خودم می‌آیم و می‌بینم در حال گفتن این جمله‌ام. گویی صدای شخص دیگری را می‌شنوم. صدایی ناموزون.

نام‌ها را به یاد نمی‌آورم. فقط چند چهره با کمی جزئیات. دیگر کسی را ندارم تا درباره‌ی این‌ موضوع با او صحبت کنم. یکی‌دو شاهد زنده باید هنوز وجود داشته باشند ولی قطعاً، همه‌چیز را فراموش کرده‌اند. از اینها گذشته همیشه آخر کار فکر می‌کنم که هیچ‌گاه اساساً شاهدی وجود داشته است؟

نه! من خواب ندیدم. دلیلش هم دفترچه‌ی یادداشت قدیمی سیاه‌رنگی است که پر از نوشته‌های من است. در این غباری که ذهنم را فرا گرفته به کلماتی دقیق احتیاج دارم. به سراغ لغت‌نامه می‌روم.

یادداشت: «نوشته‌ای کوتاه که آن را می‌نویسیم تا چیزی را به‌خاطر بسپاریم.»

صفحات این دفترچه‌ی یادداشت پر است از اسامی، شماره‌های تلفن، قرار‌های ملاقات و همین‌طور متون کوتاهی که شاید ادبی محسوب شوند. واقعاً این دفترچه را چه می‌توانم بنامم؟ دفترچه‌ی خاطرات روزانه؟ یا گزیده‌‌خاطرات؟ علاوه بر اینها، صدها آگهی کوچک از روزنامه‌های مختلف در این دفتر بازنویسی شده است. سگ‌های گم‌شده، آپارتمان‌های مبله، تقاضاهای کار و پیشنهاد‌های همکاری، پیش‌گویی و…

بین تمام این یادداشت‌ها برخی از بقیه پرسروصداتر هستند، به‌خصوص این روزها که هیچ‌چیز این سکوت دائمی را نمی‌شکند. دیر زمانی است زنگ تلفن به صدا درنیامده و کسی در این خانه را نزده است. شاید فکر می‌کنند من مرده‌ام. وقتی تنها هستی بادقت به همه‌چیز توجه می‌کنی. خیلی زیاد هم توجه می‌کنی. گویی در انتظار دریافت پیام‌های مورسی هستی که کسی قرار است برایت ارسال کند. ناشناسی از جایی دور. پیام‌های متعددی هم می‌رسند که نامفهوم‌ هستند و برای همیشه گم می‌شوند. باوجوداین، چند نام آشکارا در این سکوت از صفحات سفید این دفتر جدا می‌شوند.

دنی[1]، پل شاستانیه[2]، آقاموری[3]، دوولز[4]، ژرار مارسیانو[5]، ژرژ[6]، هتل یونیک[7]، خیابان مون‌پارناس[8] .اگر درست به ‌خاطرم مانده باشد من همیشه در این محله حواسم جمع بود. چند وقت پیش خیلی اتفاقی از آنجا رد شدم. احساس عجیبی داشتم. گویی زمان نگذشته بود. گویی من دیگری، همتای من، آنجا بود و بدون آنکه پیر شده باشد، تمام آنچه من در این محله در دوره‌ای کوتاه از زندگی‌ام گذرانده بودم با کوچک‌ترین جزئیات ادامه داده بود. برای همیشه.

احساس ناخوشایندی که آن روزها داشتم از کجا می‌آمد؟ آیا به خاطر خیابان‌های تاریکی بود که در سایه‌ی ایستگاه قطار و گورستان فرورفته بودند؟ به یک‌باره همه‌چیز در نظرم بدیهی می‌نمود. رنگ رونمای ساختمان‌ها عوض شده بود و بسیار روشن‌تر به‌نظر می‌رسید. ساختمان‌ها دیگر هیچ مشخصه‌ای نداشتند. آنجا به محله‌ای خنثی تبدیل شده بود. آیا ممکن است نسخه‌ی دومی از من آنجا جامانده و به تکرار تمام رفتارها و حرکات من ادامه داده باشد؟ تمام مسیر‌هایی را که من پیموده بودم طی کرده باشد؟ تا به ابد؟ نه! دیگر چیزی از من آنجا باقی نمانده است. زمان همه‌چیز را پاک کرده و محله نو شده است. محله‌ ترمیم‌ شده و گویی بر ویرانه‌های محله‌ی قبلی محله‌ای نو بنا شده باشد. اگر ساختمان‌ها همان‌طور باقی مانده باشند درست مثل این است که سگی خشک‌شده را در مقابل‌ خود می‌ببینید که روزی بسیار دوستش می‌داشتید. آن هنگام که زنده بود.

بعد از ظهر یکشنبه‌ای در حال پیاده‌روی تلاش کردم آنچه در دفترچه‌ی یادداشت سیاه‌رنگم نوشته بودم را به یاد آورم و چقدر افسوس خوردم که مثل همیشه آن دفترچه همراهم نیست. قرار‌های ملاقات با دنی، شماره‌تلفن هتل یونیک، اسامی کسانی که در همان هتل با آنها آشنا شده بودم. شاستانیه، دوولز، ژرار مارسیانو، شماره‌تلفن آقاموری در پاویون مراکش کوی دانشگاه[9]، توصیفات کوتاهی از بخش‌های مختلف آن محله که نامش را «پشت مون‌پارناس» گذاشته بودم و بعد‌ها _ سی سال بعد _ فهمیدم که این نام را قبلاً «اوزر وارسزاوسکی»[10] برای همان محل استفاده کرده بود.

غروب یکشنبه‌ای در ماه اکتبر پاهایم مرا به محله‌ای کشاند که هر روز دیگری از آن اجتناب می‌کردم. نه! به زیارت هیچ شباهتی نداشت. بعد از ظهر‌های یکشنبه، گاهی اوقات، خصوصاً وقتی تنها باشید، گمان می‌کنید که روزنه‌ای در زمان باز می‌شود. فقط کافی است به داخل روزنه بلغزید. داستان همان سگ خشک‌شده‌ای که وقتی زنده بود، خیلی دوستش داشتید. درست همان لحظه‌ که از جلوی ساختمان بزرگی با رنگ رونمای سفید و طلایی‌ به شماره‌ی١١ خیابان اودسا می‌گذشتم، در پیاده‌روی روبه‌روی ساختمان چیزی احساس کردم. مثل سرگیجه‌ای که وقتی روزنه‌ای در زمان باز می‌شود به سراغتان می‌آید. بی‌حرکت ایستادم و به نمای ساختمان که حیاط کوچکی را احاطه کرده بود، خیره شدم. همین جا بود که پل شاستانیه همیشه اتومبیلش را پارک می‌کرد؛ درحالی‌که در اتاقی در هتل یونیک خیابان مون‌پارناس زندگی می‌کرد. یادم می‌آید شبی از او پرسیدم چرا اتومبیلش را روبه‌روی هتل پارک نمی‌کند؟ با اکراه لبخندی زد و درحالی‌که شانه‌هایش را بالا می‌انداخت گفت: «از روی احتیاط».

لانسیای قرمز رنگی داشت. حتماً قصد جلب توجه داشت. خنده‌دار است انتخاب چنین اتومبیلی، آن هم با این رنگ، وقتی قصد جلب توجه ندارید. برایم توضیح داد که یکی از دوستانش در این ساختمان، در خیابان اودسا زندگی می‌کند و اتومبیلش را هرازگاهی به آن دوست قرض می‌دهد و برای همین اتومبیل همیشه آنجا بود.

«از روی احتیاط…» من خیلی زود فهمیدم که این مرد تقریباً چهل ساله، با موهای قهوه‌ای که همیشه کت و شلوار شیک خاکستری و بارانی سورمه‌ای به تن داشت، شغل ثابتی ندارد. در هتل یونیک گاهی اوقات می‌شنیدم با تلفن صحبت می‌کند ولی دیوارها برای شنیدن جزئیات مکالمه‌اش زیادی قطور بودند. فقط صدایش به ‌خاطرم مانده است، تیز، گاهی اوقات گوش خراش همراه با سکوت‌های طولانی. با شاستانیه در هتل یونیک آشنا شدم. هم‌زمان با آن‌های دیگر، ژرار مارسیانو و دوولز که اسم کوچکش خاطرم نیست. چهره‌شان با گذشت زمان در خاطرم تار شده و صدایشان شنیدنی نیست. پل شاستانیه اما چهره‌اش تار نیست آن هم به‌خاطر رنگ‌ها؛ موهای تیره، بارانی سورمه‌ای، اتومبیل قرمزرنگ. حدس می‌زنم او هم مثل بقیه، مثل دوولز، مثل مارسیانو، چند سالی را در زندان گذرانده بود. از همه پیر‌تر بود. حتماً تا الان مرده است. خیلی دیر از خواب بیدار می‌شد و قرار ملاقات‌هایش را در جایی بسیار دور تنظیم می‌کرد. سمت جنوب، منطقه‌های دورادور ایستگاه قدیمی بازار مکاره که برای من محله‌هایی آشنا بودند: فالگیر[11]، آلره[12] و حتی دورتر خیابان فاووریت[13]. آنجا پر از کافه‌های خالی بود. چند باری مرا هم با خود به آنجا برده بود. فکر می‌کرد هیچ‌کس آنجا پیدایش نمی‌ݣݣکند. با اینکه این فکر چندین بار به سراغم آمده بود اما هیچ‌وقت جرأت نکردم از او بپرسم که آیا به‌طور قانونی در فرانسه اقامت دارد یا نه؟ چرا اتومبیل قرمز رنگش را اینجا جلوی این کافه‌ها پارک می‌کرد؟ آیا مطمئن‌تر نبود که پیاده و مخفیانه به اینجا بیابید؟ من در آن دوره و در آن محله همیشه پیاده به همه‌جا می‌رفتم. محله‌ای که تازه شروع به ویران‌سازی‌اش کرده بودند. زمین‌های خالی، ساختمان‌های کوچک با پنجره‌های آجرکشیده‌شده، خیابان‌هایی که میان انبوهی آوار به‌جا مانده بود؛ مثل اینکه آنجا بمباران شده باشد و آن اتومبیل قرمز رنگ پارک‌شده با آن بوی چرم صندلی‌هایش، همان لکه‌ی پررنگی است که به یمن آن، خاطراتم دوباره زنده می‌شوند. خاطراتم؟ نه، من آن یکشنبه شب درنهایت قانع شدم که زمان بدون حرکت است و اگر من به داخل آن روزنه  بلغزم همه‌چیز را دوباره خواهم یافت، دست نخورده و قبل از هر چیز آن اتومبیل قرمز رنگ را. تصمیم گرفتم تا خیابان واندام قدم بزنم. کافه‌ای آنجا بود که قبلاً با شاستانیه رفته بودم. همان جا بود که برای اولین‌بار مکالمه‌مان رنگ و بویی دوستانه‌تر گرفت. حتی احساس کردم چیزی نمانده بود که او نزد من شروع به اعتراف‌کردن کند. غیرمستقیم به من پیشنهاد داد تا برایش کار کنم. من تمایلی نشان ندادم او هم اصرار نکرد. درست است که من آن روزها بسیار جوان بودم اما به همه‌چیز مشکوک بودم. بعد از آن چندین بار با دنی به آن کافه رفتیم.

آن یکشنبه تقریباً شب شده بود که به خیابان من[14] رسیدم. در آن خیابان با ساختمان‌های نو و بزرگ در ردیف شماره‌های زوج پیش می‌رفتم. ساختمان‌ها ردیف، کنار هم، سطحی صاف تشکیل داده بودند. هیچ نوری از پنجره‌ها دیده نمی‌شد. نه! خواب نمی‌دیدم. خیابان واندام هم به چنین خیابانی می‌رسید ولی آن شب ساختمان‌ها صاف و صیقلی بودند. جمع و جور و هیچ‌چیز از این نظم ساختگی خارج نمی‌شد. بهتر بود حقیقت را بپذیرم. خیابان واندام دیگر وجود نداشت.

از در شیشه‌ای یکی از این ساختمان‌ها رد شدم. می‌دانستم که تقریباً در ورودی خیابان واندام ایستاده‌ام. نوری از لامپی نئونی می‌تابید. راهرویی بلند و پهن که دو طرفش دیوارهای شیشه‌ای کشیده شده بود و پشت دیوارها میز‌های کار کنار هم چیده‌شده، به چشم می‌خورد. شاید قسمتی از خیابان واندام هنوز باقی مانده باشد که با این ساختمان‌های عظیم و نو احاطه شده است. این فکر مرا به خنده‌ای عصبی واداشت. به مسیرم در امتداد راهروی شیشه‌ای ادامه دادم. انتهای راهرو را نمی‌دیدم. نور نئون چشمانم را می‌زد. فکر کردم که این راهرو ردپایی از گذشته‌ی خیابان واندام دارد. چشمانم را بستم. آن کافه بالای خیابانی بود که به‌بن‌بست می‌رسید، به دیوارهای کارگاه راه آهن. پل شاستانیه، اتومبیل قرمزش را انتهای‌ بن‌بست پارک می‌کرد. جلوی دیوارهای سیاه کارگاه، بالای کافه، یک هتل بود. هتل پرسوال[15] که همنام خیابان بود. چشمانم را باز کردم. همه‌چیز با ساختمان‌های نو پاک شده بود ولی من همه را در دفترچه‌ی یادداشت سیاه‌رنگم نوشته بودم.

 

این آخری‌ها دنی دیگر در هتل یونیک راحت نبود. شاستانیه این‌طور می‌گفت. او اتاقی در همین هتل پرسوال گرفته بود. از آن به بعد دیگر نمی‌خواست بقیه را ببیند و من نمی‌دانستم دقیقاً چه کسی را؟ شاستانیه؟ دوولز؟ ژرار مارسیانو؟ این روزها هرچه بیشتر فکر می‌کنم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که دنی اولین نشانه‌های نگرانی را وقتی از خود بروز داد که آن مرد را پشت پذیرش هتل یونیک دید. مردی که شاستانیه او را مدیر هتل یونیک معرفی کرد و اسمش در دفترچه‌ی یادداشت سیاه‌رنگم هست. لاکدار[16] و به‌دنبال آن نام دیگری، «داوین»[17] بین پرانتز.

من دنی را برای اولین‌بار در کافه تریای کوی دانشگاه دیدم. جایی که بیشتر وقت‌ها به آنجا پناه می‌بردم. او اتاقی در پاویون آمریکا[18] داشت و من از خودم می‌پرسیدم روی چه حسابی؟ او نه دانشجو بود و نه آمریکایی. بعد از آشنایی‌مان، خیلی آنجا نماند، شاید ده روز. من همیشه از اینکه نام خانوادگی افراد را کامل بنویسم طفره می‌روم. در اولین ملاقاتمان در دفترچه‌ی یادداشتم نوشتم: «دنی ر. پاویون آمریکا، شماره‌ی ۱۵، بلوار جردن». شاید امروز هنوز هم از همان نام خانوادگی استفاده می‌کند _ بعد از آن همه اسم‌های دیگر _ و اگر او هنوز جایی زنده باشد نمی‌خواهم که با فاش‌کردن نام خانوادگی کامل او برایش دردسر درست کنم. اگرچه با خواندن این نام و نام خانوادگی شاید به‌خاطر بیاورد که روزی هم به این نام نامیده می‌شده و شاید من خبری از او به‌دست آورم. ولی نه، من رؤیاپردازی نمی‌کنم.

در اولین روز آشنایی‌مان در دفترچه‌ی یادداشت سیاه‌رنگم نوشتم دنی Danny. او خودکار را از دستم گرفت و نامش را تصحیح کرد Dannie. بعد‌ها فهمیدم که Dannie نام شعری است از نویسنده‌ای که من آن روزها خیلی طرفدارش بودم و گاهی وقت‌ها می‌دیدمش که تنها از هتل تاران[19] در بلوار سن ژرمن[20] بیرون می‌آید. گاهی اوقات تصادفات غریبی در زندگی رخ می‌دهد.

در همان یکشنبه شبی که پاویون آمریکادر کوی دانشگاه را ترک کرد از من خواست تا به دیدارش بروم. در ورودی پاویون با دو ساک سفری منتظرم بود. به من گفت که اتاقی در هتلی در محله‌ی مون‌پارناس یافته است. به او پیشنهاد دادم که تا آنجا پیاده برویم. آن دو ساک سفری چندان سنگین نبودند.

وارد خیابان من شدیم. خیابان خالی خالی بود. درست مثل چند شب پیش، یکشنبه شب دیگری که همین ساعت همین جا بودم. دوستی مراکشی در کوی دانشگاه آدرس این هتل را به او داده بود. همان دوست که روز اول آشنایی‌مان درکافه تریای کوی دانشگاه دیده بودمش، آقاموری.

روی نیمکت کنار خیابانی که به گورستان می‌رسید، نشستیم. او شروع کرد به گشتن داخل آن دو ساک سفری تا مطمئن شود چیزی را جا نگذاشته و دوباره به راهمان ادامه دادیم. به من گفت که آقاموری هم در همان هتل اتاقی دارد و صاحب مراکشی هتل را می‌شناسد. پس چرا در کوی دانشگاه اقامت داشت؟ چون دانشجو بود. ظاهراً آپارتمانی هم در پاریس داشت. دنی چطور؟ آیا او هم دانشجو بود؟ آقاموری به او قول داده بود کمکش کند تا در دانشکده‌ی سانسیه[21] ثبت‌نام کند. به‌نظر خیلی مطمئن نمی‌رسید و این جمله‌ی آخر را با شک و تردید ادا کرد. یادم می‌آید شبی تا دانشکده با مترو همراهی‌اش کردم. یک خط مستقیم که از ایستگاه دورک[22] تا ایستگاه مونژ[23] می‌رفت. نم‌نم بارانی می‌آمد ولی ما را اذیت نمی‌کرد. آقاموری به او گفته بود که باید خیابان مونژ را تا انتها بیاید. ما هم همین کار را کردیم و به جایی شبیه یک زمین بازی رسیدیم. بهتر است بگویم زمینی بایر که با خانه‌های کوچک نیمه‌ویران احاطه شده بود. زمین خاکی بود و باید احتیاط می‌کردیم تا پاهایمان در حوضچه‌های آب ناشی‌از باران فرو نرود. انتهای زمین بایر، ساختمانی نوساز دیده می‌شد. تازه‌ساز بود و هنوز داربست‌هایش را برنداشته بودند. آقاموری در ورودی ساختمان منتظرمان بود. نوری از داخل ساختمان به بیرون می‌تابید و چهره‌ی آقاموری را روشن می‌کرد. نگاهش کمتر از همیشه نگران بود. مثل این بود که مطمئن است اینجا دوام خواهد آورد حتی با این زمین بایر و بارانی که می‌بارید. همه‌ی این جزئیات بدون هیچ نظمی به‌خاطرم می‌آیند. همانند جرقه‌ای که ناگهان روشن و خاموش می‌شود، برخلاف یادداشت‌هایم که بسیار منظم و دقیق هستند. یادداشت‌ها به من کمک می‌کنند تا اطلاعات را با تصاویری که مثل نوار فیلم با آن پرش‌های گاه و بی‌گاه از ذهنم می‌گذرند، تنظیم کنم. در این میان یادداشت‌هایی دارم که مربوط می‌شوند به آنچه درباره‌اش در آن زمان تحقیق می‌کردم. حوادثی که در زمان زندگی من رخ نداده بودند _ قرن نوزدهم و حتی هجدهم _ اما به‌نظرم بسیار واضح و شفاف می‌آمدند. نام‌هایی که با حوادث سال‌های دور گره خورده‌اند: بانو بارون سفید[24]، تریستان کوربیر[25]، ژن‌دووال[26]و همین‌طور ماری آن لوروآ[27] که در ۲۶ژوئیه ۱۹۷۴در سن بیست‌ویک سالگی با گیوتین اعدام شد. این نام‌ها به گوشم آشناتر است تا نام‌های این قرن.

آن یکشنبه وقتی به هتل یونیک رسیدیم آقاموری منتظر دنی بود. در لابی هتل با دوولز و ژرار مارسیانو نشسته بود. همان شب بود که با آن دو نفر دیگر آشنا شدم. آنها پیشنهاد دادند تا حیاط پشت هتل را ببینیم. دو میز با سایه‌بان در حیاط قرار داشت. آقاموری گفت: «پنجره‌ی اتاق تو به این حیاط باز می‌شود»، ولی به‌نظر می‌رسید برای دنی چندان اهمیتی نداشت. دوولز و مارسیانو، تلاش می‌کنم تا مشابهی برای این دو نفر در واقعیت بیابم. چیزی که دوباره زنده‌شان کند، همین جا پیش چشمانم. نمی‌دانم چطور ولی حضورشان را بعد از این همه سال حس می‌کنم. ادکلن… دوولز همیشه مرتب و آراسته به‌نظر می‌رسید. سبیل بور، کراوات، کت و شلوار طوسی و بوی ادکلنی که من سالیان بعد اسمش را فهمیدم. از شیشه‌ی ادکلنی که در اتاق هتلی جامانده بود، «پینو سیلوستر»[28]. برای چند ثانیه عطر پینو سیلوستر سایه‌ای را به‌خاطرم آورد که پشت به من از خیابان مون‌پارناس پایین می‌رفت. بور با گام‌های سنگین و دیگر هیچ. درست مثل خوابی که بلافاصله بعد از بیدار‌شدن به‌ یاد می‌آورید ولی در طول روز از یادتان می‌رود. ژرار مارسیانو مو‌هایی تیره داشت. پوستش سفید بود و جثه‌ی کوچکی داشت. نگاهش خیره به شما دوخته می‌شد درحالی‌که اصلاً شما را نگاه نمی‌کرد. من آقاموری را بیش از بقیه می‌شناختم. چندین بار یکدیگر را ملاقات کرده بودیم. عصرها در کافه‌ای در میدان مونژ پس از پایان کلاس‌هایش در دانشکده یکدیگر را می‌دیدیم. هربار حس می‌کردم که می‌خواهد مسئله‌ی مهمی را با من در میان بگذارد. وگرنه چه دلیلی داشت که مرا تنها اینجا، دور از بقیه دعوت کند. آن کافه، کافه‌ی خلوتی بود، خصوصاً عصر‌های زمستان. انتهای سالن مثل پناهگاهی امن برای ما بود. آنجا سگ پشمالوی سیاهی هم بود که روی زمین دراز می‌کشید و درحالی‌که پوزه‌اش روی زمین بود با چشمانش ما را زیر نظر می‌گرفت. گاهی اوقات یاد‌آوری لحظاتی از زندگی‌ام با شعری همراه است. اغلب به‌دنبال نام شاعر و اسم شعر می‌گردم. کافه‌ی میدان مونژ برای من با این شعر آمیخته است: «پنجه‌های تیز یک سگ بر کف‌پوش شب می‌کوبد».

تا مون‌پارناس پیاده رفتیم. در طول راه آقاموری به‌ندرت درباره‌ی خودش صحبت کرد. از پاویون مراکش در کوی دانشگاه اخراج شده بود و من هیچ‌وقت نفهمیدم که به دلایل سیاسی اخراج شده بود یا دلیل دیگری داشت. آپارتمان کوچکی در پاریس شانزدهم نزدیک ساختمان رادیو داشت که دوستی به او امانت داده بود. ولی اتاقش در هتل یونیک را که به یمن آشنایی‌اش با صاحب مراکشی هتل اجاره کرده بود، ترجیح می‌داد. پس چرا آپارتمان پاریس شانزدهم را نگاه داشته بود؟

«همسرم در آنجا زندگی می‌کند. بله، من متأهل هستم» و حس کردم که بیش از این در این باره چیزی به من نخواهد گفت. به‌هرحال او به هیچ سؤالی پاسخ نمی‌داد. اعترافاتی که نزد من کرد _ اگر واقعاً بشود اسمش را اعتراف گذاشت _ حرف‌هایی بود که بین سکوت‌های طولانی در طول راه از میدان مونژ تا مون‌پارناس از دهانش خارج شد. گویی راه‌رفتن به حرف‌زدن تشویقش می‌کرد.

چیزی مرا آزار می‌داد. آیا او واقعاً دانشجو بود؟ وقتی از او سنش را پرسیدم به من گفت: «سی سال» و به نظرم آمد که بلافاصله از گفتنش پشیمان شد. می‌توان در سی سالگی هنوز هم دانشجو بود؟ جرأت نکردم این سؤال را از خودش بپرسم. ترسیدم شاید ناراحت شود. دنی چطور؟ چرا او هم می‌خواست دانشجو باشد؟ آیا به ‌همین سادگی می‌شد در دانشکده‌ی سانسیه ثبت‌نام کرد؟ وقتی به هر دوی آنها در هتل یونیک نگاه می‌کردم، هیچ‌کدامشان شبیه دانشجو‌ها نبودند. آنجا نزدیک میدان مونژ، ساختمان دانشکده، نیمه‌ساز و انتهای یک زمین بایر بود و به‌نظرم می‌آمد که جایی در شهری دور است، در کشوری دیگر و شاید حتی یک زندگی دیگر. آیا دلیلش پل شاستانیه بود؟ یا دوولز؟ یا مارسیانو؟ یا آن‌هایی که پشت پذیرش هتل یونیک می‌دیدمشان؟ من هیچ‌وقت در محله‌ی مون‌پارناس احساس راحتی نکردم. نه، واقعاً آن خیابان‌ها شاداب نبودند. در خاطرات من محله‌ی مون‌پارناس اغلب بارانی است. درحالی‌که در رؤیاهایم محله‌های دیگر پاریس را همیشه تابستانی می‌بینم. فکر می‌کنم که مون‌پارناس بعد از جنگ خاموش شد. پایین‌تر در بلوار، نور رستوران کوپل[29] و رستوران لو سلکت[30]، سوسویی می‌زد ولی محله روحش را از دست داده بود. خلاقیت و عشق دیگر آنجا نبود.

بعد از ظهر یکشنبه‌ای با دنی در پایین خیابان اودسا[31] تنها بودیم. باران شروع به باریدن کرده بود. ما به سالن سینما مون‌پارناس پناه بردیم. در سالن سینما نشستیم. وقت استراحت بین دو بخش فیلم بود. اسم فیلم را نمی‌دانستیم. آن سینمای بزرگ همان احساس خیابان‌های آن محل را به من می‌داد. بوی ازن به مشام می‌رسید، همان بویی که از تونل‌های مترو بیرون می‌آید. در میان آدم‌ها چند سرباز هم به چشم می‌خوردند. آنها حتماً شب‌هنگام سوار بر قطار‌های بروتانی[32] به سمت برست[33] و لوریان[34] می‌رفتند. در گوشه‌های پنهان سالن هم زوج‌های جوانی نشسته بودند و به تنها چیزی که توجه نمی‌کردند، فیلم بود. در طول مدت پخش فیلم شکایت‌هایشان به گوش می‌رسید، آه‌کشیدنشان و صدای صندلی‌ها. از دنی پرسیدم آیا تصمیم دارد باز هم اینجا در این محله بماند. «نه، نه زیاد». ترجیح می‌داد تا در اتاقی بزرگ در پاریس شانزدهم زندگی کند. آنجا خلوت بود و کسی او را نمی‌شناخت. کسی دیگر نمی‌توانست پیدایش کند.

_ «چرا؟ باید خودت را از کسی پنهان کنی؟»

_ «نه، به‌هیچ‌وجه. تو چی؟ تو این محله را دوست داری؟»

پیدا بود می‌خواست از پاسخ‌دادن به سؤالی آزاردهنده طفره برود. من چه؟ چه می‌توانستم پاسخ دهم؟ اینکه من این محل را دوست داشته باشم یا نه هیچ اهمیتی نداشت. امروز فکر می‌کنم آن روزها در دل زندگی‌ام، زندگی دیگری داشتم یا دقیق‌تر بگویم آن زندگیِ دیگر به این زندگی روزمره چسبیده بود و به آن رنگِ شب‌رنگی می‌داد. رنگی تند و رمزآلود که درحقیقتِ زندگی روزمره‌ام وجود نداشت. درست مثل مکان‌های آشنایی که سالیان بعد آنها را در خواب می‌بینید و ظاهری عجیب به خود می‌گیرند. مثل این خیابان دلگیر اودسا یا سینما مون‌پارناس که بوی مترو می‌دهد.

آن یکشنبه بعد از سینما تا هتل یونیک همراهی‌اش کردم. با آقاموری قرار داشت. از او پرسیدم: «همسرش را می‌شناسی؟» به نظرم تعجب کرد که من از وجودش باخبرم. «نه، او هیچ‌وقت همسرش را نمی‌بیند. آنها تقریباً از هم جدا شده‌اند». من حق دست‌بردن در این جملات را ندارم. این جملات دقیقاً در دفترچه‌ی یادداشت من وجود دارد، بعد از اسم آقاموری. در همان صفحه، یادداشت‌های دیگری هم دارم که هیچ ارتباطی با محله‌ی غم‌زده‌ی مون‌پارناس ندارد. دنی، پل شاستانیه و آقاموری به‌نحوی به اشعار تریستان کوربیر ربط دارند، همین‌طور به ژن‌دووال معشوقه‌ی بودلر[35]. آدرس هایشان را پیدا کرده بودم. این‌طور نوشته‌ام: «کوربیر، شماره‌ی ۱۰، خیابان فروشو[36]، ژن دووال، شماره ۱۷، خیابان سوف روآ[37]، حدود ۱۸۷۸»

صفحات بعدی یادداشت‌ها کاملاً به آنها اختصاص یافته و این نشان می‌دهد که آنها برای من از خیلی از زنده‌هایی که هرروز با آنها نشست و برخاست داشتم، مهم‌تر بودند.

آن شب من تا درب هتل همراهی‌اش کردم. آقاموری را از دور دیدم که در سالن هتل ایستاده بود و انتظارش را می‌کشید. یک بارانی به رنگ بژ به تن داشت. این را هم در دفترچه‌ام نوشته‌ام. «آقاموری، بارانی بژ» بدون شک برای اینکه بعد‌ها نشانه‌ای باشد. یادداشت‌هایم اغلب جزئیات کوچکی هستند که به این دوره‌ی تاریک از زندگی‌ام ارتباط دارند.

«همسرش را می‌شناسی؟»

_ «نه، او هیچ‌وقت همسرش را نمی‌بیند. آنها تقریباً از هم جدا شده‌اند.» جملاتی که وقتی دو نفر در خیابان جلوی شما در حال گفت‌وگو باشند، خواهید شنید و هیچ‌وقت هم متوجه نخواهید شد که آنها درباره‌ی چه کسی حرف می‌زنند. درست مثل ترنی که خیلی سریع‌تر از آن می‌گذرد که شما بتوانید اسم شهری را از روی تابلویش بخوانید. بنابراین پیشانی‌تان را به شیشه می‌چسبانید و سعی می‌کنید جزئیاتی را به‌خاطر بسپارید. رودخانه‌ای که می‌گذرد، ناقوس کلیسای دهکده، گاو سیاهی که از گله جدا مانده و امیدوارانه در انتظار می‌مانید تا در توقف بعدی ترن بتوانید نام ایستگاه را بخوانید و بالاخره بفهمید در کدام شهر هستید.من هیچ‌وقت، هیچ‌ یک از آن‌هایی که نامشان را در دفترچه‌ی یادداشت سیاه‌رنگم نوشته‌ام، دوباره ندیدم. حضورشان در زندگی‌ام زودگذر و کوتاه بوده و حتی ممکن بود نام‌هایشان را از خاطر ببرم. ملاقات‌های ساده‌ای که هیچ‌گاه نخواهیم فهمید شانسی در آن‌ دخیل بوده یا نه. به زندگی این آدم‌ها که نگاه کنید، می‌بینید در زندگی‌شان دوره‌ای خاص وجود دارد، دوره‌ای که در آن به یک تقاطع می‌رسند. تقاطعی که چندین و چند خیابان دارد. زمان ملاقات‌ها، روی جلد کتابی نوشته شده بود که من آن را در بساط دست‌فروشی کنار رود سن پیدا کرده بودم. دقیقاً همان یکشنبه شبی که دنی را با آقاموری تنها گذاشتم و در امتداد کانال سن‌میشل پیاده می‌رفتم. درواقع، امروز از خودم می‌پرسم چرا آن مسیر؟ بلوار را باز می‌گشتم. به همان تیرگی مون‌پارناس بود. شاید به خاطر جمعیتی که همیشه آنجا در تردد بودند و آن شب وجود نداشت. چراغ مغازه‌ها خاموش بود. بالاتر در ورودی خیابان موسیو لو پرنس[38]، بعد از پله‌ها و رمپ فلزی، چراغ‌های ویترینی روشن بود. ویترین پشت کافه‌ای که تراسش به پارک لوکزامبورگ[39] باز می‌شد. سالن کافه به ‌جز این ویترین تاریک بود. تا پیش از این از پشت شیشه‌ی کافه، معمولاً مشتری‌هایی را می‌دیدید که تا دیروقت پشت پیشخوان نیم‌دایره‌ای آن نشسته بودند. آن شب بین آن مشتری‌ها دو نفر را شناختم، آقاموری _ به‌خاطر آن بارانی بژ _ و دنی. آقاموری ایستاده بود و دنی کنارش روی یک صندلی بلند پایه‌دار نشسته بود.

نزدیک شدم. می‌توانستم در کافه را باز کنم و به آنها بپیوندم. ولی ترس از مزاحمت جلویم را گرفت. از خودم می‌پرسم من آن روزها همیشه عقب می‌کشیدم؟ مثل اینکه تماشاچی باشم؟ یک تماشاچی شبانه؟ درست مثل اثر نویسنده‌ی قرن هجدهمی که آن روزها خیلی دوستش داشتم و اسمش چندین و چندبار در دفترچه‌ی یادداشتم آمده است. یک‌بار وقتی با پل شاستانیه سمت فالگیر یا فاووریت بودم به من گفته بود: «عجیب است. خیلی بادقّت به دیگران گوش می‌دهید ولی حواستان جای دیگری است.» پشت آن ویترین، زیر آن نور شدید شب‌رنگ نئون، موهای دنی دیگر قهوه‌ای روشن نبود بلکه بور بود و پوستش رنگ پریده‌تر از همیشه به‌نظر می‌رسید، شیری‌رنگ با کک‌ومک. او تنها کسی بود که نشسته بود. چهارپنج نفر پشت سر آنها ایستاده بودند و لیوان‌هایشان دستشان بود. دیدم که آقاموری به سمت دنی خم شد و چیزی در گوشش گفت و گردنش را بوسید. دنی خندید و جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش را سر کشید. همان نوشیدنی بود که همیشه سفارش می‌داد. از رنگش فهمیدم، کوانترو.

[1]. Dannie

[2]. Paul Chastagnier

[3]. Aghamouri

[4]. Duwelz

[5]. Gérard Marciano

[6]. George

[7]. l’Unic hôtel

[8]. Montparnasse، محله‌ای مشهور در پاریس چهاردهم. در این محل بلوار مون‌پارناس، ایستگاه مرکزی قطار مون‌پارناس، گورستان مون‌پارناس و برج مون‌پارناس واقع شده‌ است.

[9]. Pavillon du Maroc de la Cité Universitaire: بنایی که پس از جنگ جهانی اول در ۱۹۲۵ ساخته شد تا همه‌ی دانشجویان و محققین و روشنفکران از تمام نقاط دنیا را گرد هم آورد و پیام صلح گسترش یابد. این مجموعه از چندین ساختمان تشکیل شده که هر یک به‌نام کشوری نامیده می‌شود. ساختمان ایران یا مزون ایران نیز در این مجموعه وجود دارد.

[10]. Oser Warszawski (۱۸۹۸تا۱۹۴۴)، نویسنده و عکاس و نقاش یهودی اهل لهستان. در ۱۹۲۰ به قصد عکاسی از پایتخت‌های اروپایی، سفرهای بسیارش را آغاز کرد. در جنگ جهانی دوم به رم پناه برد. در رم به دست نازی‌ها گرفتار شد و به آشویتز فرستاده شد و درنهایت در همان اردوگاه جان باخت.

[11]. Falguière

[12]. Alleray

[13]. Rue des Fvorites

[14]. Avenue de Maine

[15]. Hôtel Perceval

[16]. Lakhdar

[17]. Davin

[18]. Pavillon des Etats Unis

[19] Hôtel Taranne

[20].  Boulvard Saint_Germain، بلوار مشهوری که در سمت چپ رود سن واقع شده. با حدود ۳.۵ کیلومتر طول از پاریس پنجم، ششم و هفتم می‌گذرد. در میانه‌ی این بلوار تقاطعی با بلوار سن‌میشل وجود دارد. این بلوار نامش را از کلیسای سن‌ژرمن ده پره می‌گیرد که قدمت آن به قرون وسطی می‌رسد. در قرن هفدهم به محل سکونت طبقه‌ی اشراف پاریس تبدیل می‌شود. امروز اما شهرتش به‌واسطه‌ی کافه‌ها و رستوران‌هایی است که مورداستقبال جوانان و دانشجویان است.

[21].  Faculté de Censier، در ۱۹۶۰ در زمینی به مساحت ۲5هزار مترمربع در پاریس پنجم بنا شده است. این دانشکده امروز دانشگاه پاریس سه سوربون جدید نامیده می‌شود.

[22]. Duroc

[23]. Monge

[24]. Baronne blanche، بارون سفید متولد ۱۸۳۳ در بخارست است. وی در سن شانزده سالگی با لئوپولد دوم پادشاه شصت و پنج ساله‌ی بلژیک آشنا می‌شود و از آن پس به معشوقه‌ی پادشاه بدل می‌گردد. پادشاه به او لقب بارون می‌دهد. در ۱۹۴۸ در پیرنه آتلانتیک چشم از جهان فرو می‌بندد.

[25]. Tristan Corbière، (۱۸۴۵تا۱۸۷۵) ادوارد یواخیم کوربیر شاعر فرانسوی که در ۲۹ سالگی بر اثر مریضی سل درگذشت. تنها منظومه‌ی به‌جامانده از او عشق‌های زرد در ۱۸۷۳ منتشر شد. او را از بنیان‌گذاران سوررئالیسم در فرانسه می‌دانند و پس از مرگش به شهرت رسید.

[26].(۱۸۲۰_۱۸۶۲)    Jeanne Duval، متولد هاییتی و دورگه‌ی فرانسوی_آفریقایی، هنرپیشه و رقاص فرانسوی است. به مدت بیست سال منبع الهام شاعر بزرگ فرانسوی بودلر بوده است. تاریخ تولدش به در ستی مشخص نیست ولی حدود ۱۸۲۰ تخمین زده می‌شود. مانه نقاش فرانسوی نیز پرتره‌ای از او با عنوان راز بودلر کشیده است. بودلر چندین شعر به‌نام وی دارد و او را ونوس سیاه و معشوقه‌ی معشوقه‌ها می‌نامید.

[27]. Marie-Anne Leroy، هنرپیشه‌ی تئاتر فدو در پاریس بود. در ۱۷۹۴ توسط دادگاه انقلاب به اعدام محکوم شد. جرمش این بود که روزی جایی فریاد زده بود زنده باد پادشاه.

[28]. .Pino Silvestre

[29]. La Coupole

[30]. Le Select

[31]. Rue d’Odessa

[32]. Bretagne

[33]. Brest

[34]. Lorient

[35]. Baudelaire، شارل بودلر(۱۸۲۱تا۱۸۶۷) شاعر و منتقد هنری فرانسوی است. از مشهورترین آثارش می‌توان به گل‌های شیطان اشاره کرد. مضمون این مجموعه شعرها به چهره‌ی زشت پاریس پس از صنعتی‌شدن در قرن نوزدهم از نگاه او می‌پردازد. اشعار او منبع الهام نسلی از شاعران پس از خودش از آن جمله پل ورلن شد.

[36]. Rue Frochot

[37]. Rue Sauffroy

[38]. Rue Monsieur le Prince

[39].Jardin de Luxembourg ، پارک بزرگ و زیبایی در پاریس ششم. درحقیقت پارک باغ و فضای سبز اطراف قصر لوکزامبورگ است که در ۱۶۱۲ توسط ماری دو مدیسی بیوه هنری چهارم پادشاه فرانسه ساخته شد. فواره مدیسی در قلب پارک یادگار همان روزهاست.

توضیحات تکمیلی

پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

99296

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-394-4

قطع

,

تعداد صفحه

144

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

120

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “پرسه‌های شبانه”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This