محکوم به اعدام

7,000تومان

علی محمد افغانی

اين كتاب از پنج داستان كوتاه تشكيل شده است که نام اين داستان‌ها عبارتند از محكوم به اعدام، زنده بگور، بالا بلنده، يك گردش تفريحي و فصل خوب سال.

علی محمد افغانی از نویسندگان نامدار ایرانی متولد کرمانشاه و نویسنده نخستین رمان واقعی به زبان فارسی (شوهر آهو خانم) است. این رمان بسیار مورد استقبال مردم ایران قرار گرفت، هر چند که ناشران کتابش را منتشر نکردند و او با سرمايه خود کتاب را منتشر کرد. «شوهر آهوخانم» داستان ناتمام تبديل زن ایرانی به ماشين توليد بچه، ارضاء کننده تمايلات جنسی مرد و مسئول پختن و روفتن خانه است. افغانی همچنین جزو سازمان افسران حزب توده بوده كه در سال1333 دستگير شده و در دوره ی پهلوی 5 سال را در زندان به سر برده است

آثار
شوهر آهو خانم (۱۳۴۰)
شادکامان دره قره‌سو (۱۳۴۵)
سیندخت
شلغم میوهٔ بهشته
بافته های رنج (۱۳۶۱)
بوته‌زار
بوته زار
محکوم به اعدم

توضیحات

گزیده از کتاب محکوم به اعدام

 مفهوم یا نامفهوم،

زیر لب فحشى مى‌دادند و مى‌کوشیدند تا دوباره به خواب روند

در آغاز محکوم به اعدام می خوانیم

در زندان اگر وضعى پیش بیاید که نگهبانان شب نتوانند سرپست‌هاى خود بخوابند آن‌وقت است که کفرشان بالا مى‌آید و با سر و صدا و ایجاد ناراحتى زندانیان را نیز از خواب بیدار مى‌کنند. این اشخاص که در طول زمان به مناسبت خشونت شغلى، قیافه‌هاى مسخ شده‌اى پیدا کرده‌اند، همین‌قدر که مى‌بینند سر زنجیرى را به دست دارند که یک عده انسان به آن بسته شده‌اند، خیال مى‌کنند خدا هستند و هست و نیست زندگى این انسان‌هاى بدون دفاع را در ید قدرت خود دارند. درباره آنها مى‌گویند آب به دست یزید افتاده است.

پاسبان زندان که فامیلى‌اش خُرّم بود ولى همه او را از روى اسم کوچکش نجف صدا مى‌زدند از نصف شب به این سو نوبت کشیش بود. با چراغ‌قوه دستش توى کریدور نیمه تاریک، کفش‌هاى میخ‌دارش را به صدا درآورده بود و از این طرف به آن طرف یله مى‌رفت. صداى نفس پیه گرفته‌اش مثل لوکوموتیو همه را از خواب بیدار مى‌کرد. توى سلول‌ها، که درهاشان باز بود، یا میان کریدور نمناک و گرم، مثل کشته‌هایى که از یک لشکر شکست‌خورده در میدان جنگ به جا مانده است، بدون هیچ نظم معینى، هیکل‌هاى نعش مانندى روى زمین ولو بودند، که حالا با سروصداى پاسبان نجف از خواب بیدار مى‌شدند. سر جاهاى خود، معترض و خشمگین، تکان مى‌خوردند و همین‌که مى‌دیدند کیست که در کریدور به چرخ افتاده، مفهوم یا نامفهوم، زیر لب فحشى مى‌دادند و مى‌کوشیدند تا دوباره به خواب روند. نورى که کریدور و سلول‌ها را روشن مى‌کرد از چراغ‌هایى بود که آن‌سوى دیوار روى پنجره‌هاى میله‌دار مى‌سوخت و به علت کوچکى لامپ و همچنین گرد و غبارى که روى آن نشسته بود آن‌قدر کم‌سو بود که به زحمت دیده مى‌شد. یکى از زندانیان توى کریدور، نزدیک پله، که پاسبان نجف چند بار از روى سرش رد شده بود، براى آنکه صداى قدم‌هایش را نشنود جل‌پاره زیراندازش را از یک طرف برگرداند و روى سرش آورد. زیر لب غرید :

ــ ناکس اگر یک روز توى این بند کتکى نوش جان کند و حالش جا بیاید بار دیگر جرأت نمى‌کند از در پایش را این طرف بگذارد.برخاست نشست، قیافه سرخ اوریتى داشت. موهایش را که چند دانه بیشتر نبود از اطراف روى طاسى سرش برد و گفت :

ــ نجف، در این وقت شب توى بند دنبال چه مى‌گردى؟ مگر بند تنبانت را گم کرده‌اى؟ نمى‌شه کفش‌هاى لعنتى‌ات را از پا درآورى که ما را از خواب بیدار نکنى؟ اصلا پاسبان حق ندارد بیاید توى بند.

مردى پاى پله‌ها خوابیده بود. از مدتها پیش کمردرد داشت و نمى‌توانست روى زمین صاف بخوابد. مى‌باید همیشه نصف تنه‌اش جاى بلندترى باشد. به این علت، براى خوابیدن پاى پله‌ها را انتخاب کرده بود. در همان حال که سرش روى بازویش بود گفت :

ــ بند جنایتکاران اسمش با خودش است. اینجا قفس شیر و پلنگ است نجف. تو با چه جرأتى مى‌آیى توى قفس شیر و پلنگ؟ بالاخره یک روز حالت را جا مى‌آوریم.

نجف ناله‌اى شبیه خنده از توى گلویش سر دارد. مثل این بود که پوزش مى‌خواست. گفت :

ــ بى‌پدر کجا خوابیده؟ بى‌پدر را مى‌خوام. توى سلول خودش نیست.

بى‌پدر، نام یکى از زندانیان این کریدور بود که هشت سال محکومیت داشت. نام اصلى‌اش زکى بود. ولى از آن جهت که خیلى تخس و ناسازگار بود و با کوچکترین برخورد، کار را به دعوا و زد و خورد مى‌کشاند دوستانش سالها پیش این لقب را به او داده بودند، که رویش مانده بود. جاى او در بند یک بود که مجازات‌هاى کمترى داشتند. ولى حالا به دستور رئیس زندان، به خاطر همان دعواها و شرارت‌هایش، از یک ماه پیش به این بند منتقل شده بود که زندانیانش محدودیت‌هاى بیشترى داشتند. ولى چون عده‌شان کمتر بود، برخوردهاشان به حداقل بود و به علت طولانى بودن دوران محکومیت، با سختى‌هاى زندان خو گرفته و روحیه سازگارترى داشتند.

زکى، قبل از این چندبار به جرم دزدى یا شرارت، محکومیت‌هاى کوچکى پیدا کرده و به زندان افتاده بود. این بار فرش‌فروشى توى بازار را زده و توى زمینى که داشتند با پول آن اتاقکى ساخته بود. مثل هر جوان حسابى، زنى گرفته و در سفرى همراه او به مشهد، توبه کرده بود که آخرین دزدى‌اش باشد. عهد کرده بود که از آن پس به کلى رفتار گذشته را کنار بگذارد و برود دنبال زندگى سالم و شرافتمندانه، همان‌گونه که برادرش بود و همان‌گونه که سایر مردم بودند و در سایه قانون هیچکس نمى‌توانست به آنها بگوید بالاى چشمشان ابرو است. برادر زکى، محمدبیگ، پنج سال از او بزرگتر بود. خون دل مى‌خورد که برادر کوچکش تا این حد نادان و ناسازگار بار آمده بود. حتى چندبار خود او را که جثه نحیف‌ترى داشت زده بود. چند وقتى مکتب و بعد مدرسه‌اش گذاشته بودند. پیاپى رد مى‌شد و در کلاس‌ها درجا مى‌زد. وسط امتحان آخر سال در کلاس پنجم، دواتش را به زمین کوبیده، به ناظم جلسه فحش داده و سالن را ترک کرده بود. روز بعد اولین شرارتش بر سر دعواى با یک پاسبان پیش آمده بود که برایش شش ماه زندان آب خورده بود.

پدر آنها، چراغ‌ویس، شغل تیرفروشى داشت. در زمین بزرگى که تا چند سال قبل از آن مزروعى بود و حالا دیوار چینه‌اى اندود شده و کوتاهى دورتادورش به چشم مى‌خورد، تیرهاى کوتاه و بلند جور شده فراوانى دیده مى‌شد عرضه شده براى فروش، که از آن سوى به دیوار تکیه داده شده بود و براى کارهاى نجارى و پوشاندن سقف ساختمان، مصرف داشت. محمدبیگ، پسر بزرگ چراغ‌ویس، با الاغ ریزه گوش افتاده‌اى که داشتند تیرهاى فروخته شده را در مقابل مزد اندکى که به حساب خودش مى‌گرفت براى صاحبان آنها به پاى کار حمل مى‌کرد. او درس نخوانده بود و مانند پدر روستایى‌اش بى‌سواد بود. با اینکه برادر مدرسه بروش از حیث هیکل به او رسیده و یک سر و گردن بالا زده بود، از این جهت که دستش توى پول بود نسبت به وى حسادت نمى‌ورزید. زکى از کوره سوادى که بعد از هشت سال درس خواندن نصیبش شده بود، همین‌قدر استفاده مى‌کرد که حساب بدهکاران را در دفترچه براى پدرش مى‌نوشت. و چراغ‌ویس پیر هم از همین راضى بود. در کوچه عریضى که محل عبور همیشگى محمدبیگ و الاغ ریزه‌اش بود و به تنها خیابان بزرگ و اصلى شهر وصل مى‌شد، صبح‌ها از ساعت ده به بعد پاسبانى مى‌ایستاد که هیکل لغوى داشت و صورت کوچکش همیشه زیر نقاب پائین آمده کلاه و بند پهن آن گم بود. تا از دور الاغ ریزه را مى‌دید که با گوشهاى افتاده گردن خم و راست مى‌کرد و تیرهاى بلند را که دنباله آن روى زمین بود با خش‌خش طولانى مى‌کشید و وسط کوچه مى‌آمد. پاهایش را گشاد مى‌گذاشت و دستش را به کمرش روى قبضه باتوم مى‌گرفت. گویى از دقیقه‌ها پیش منتظر آمدن او بود.

توضیحات تکمیلی

وزن 260 g
ابعاد 21 × 14 cm
پدیدآورندگان

SKU

94214

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-177-7

قطع

تعداد صفحه

215

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

260

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “محکوم به اعدام”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This