(021) 66480377-66975711

کارد و طناب

5,000تومان

ژرژ سيمنون

ترجمه كريم كشاورز

در مجموعه «کارد و طناب»، پنج داستان گنجانده شده است. «قفس امیل»، «کلبه چوبی»، «خط هوایی صحرا»، «قتل در پانسیون» و «ایستگاه بون آنتورا» نام داستان‌هایی است از ژرژ سیمنون، نویسنده بلژیكی، كه در مجموعه‌‌ای با عنوان «كارد و طناب» گنجانده شده است.

داستان‌های این مجموعه، مانند اغلب آثار سیمنون، درون‌مایه‌ای جنایی و پلیسی دارند. در اغلب داستان‌ها، قتلی روی داده و حوادثی مشكوک، مخاطب را به ماجراجویی فرا می‌خواند.

ژرژ سیمنون (1989 – 1903) نویسنده ی بلژیکی / جنایی است. او در سال 1931 بازرس مگره را آفرید که شخصیت اصلی داستان های پلیسی او شد. در مجموعه «کارد و طناب»، پنج داستان گنجانده شده است. «قفس امیل»، «کلبه چوبی»، «خط هوایی صحرا»، «قتل در پانسیون» و «ایستگاه بون آنتورا» نام داستان‌هایی است از ژرژ سیمنون، نویسنده بلژیكی، كه در مجموعه‌‌ای با عنوان «كارد و طناب» گنجانده شده است. داستان‌های این مجموعه، مانند اغلب آثار سیمنون، درون‌مایه‌ای جنایی و پلیسی دارند. در اغلب داستان‌ها، قتلی روی داده و حوادثی مشكوک، مخاطب را به ماجراجویی فرا می‌خواند.

توضیحات

گزیده ای از کتاب کارد و طناب

چهار روز بعد در بون آونتورا مرد سیاه پوستی در پستوی تالار رستورانی حلق آویز شد. این مرد ویل بود. در آن وضع واقعا زیبا نبود. بعضی‌ها مدعی بودند که او به دست خود به این کار دست نزده است. برخی دیگر یادآور می‌شدند که از چند روز پیش در ترس و و حشت می‌زیست.

در آغاز کتاب کارد و طناب می خوانیم

داستان‌هاى این مجموعه :

1ـ قفس امیل      5

2ـ کلبه‌ى چوبى   27

3ـ خط هوایى صحرا        107

4ـ قتل در پانسیون         153

5ـ ایستگاه بون‌آونتورا      203

          قفس امیل

 1

ساعت یازده صبح بود. از بامداد که مردم پاریس سر از بستر برداشتند با مه غلیظ و چسبنده‌اى روبه رو شدند که حس کردند در تمام روز این مه لعنتى دست‌بردار نیست. دختر جوانى دستور ایستادن تاکسى را در کوى مونمارتر داد و به شتاب به سوى کوى برژر شتافت. عده‌اى در موزیک پالاس مشغول تمرین بودند. زیرا چند دو جین رقصنده در پیاده‌رو قدم مى‌زدند و بالا و پایین مى‌رفتند.

درست روبه‌روى در ورودى هنرپیشگان موزیک هال، آرایشگاهى وجود داشت که بر سر درش به رنگ بنفش زننده‌اى نوشته بود «آرایشگاه آدولف.»

سمت راست در کوچک و راهروى تاریک و پلکانى بدون حاجب و دربان و یک تابلوى لعابى وجود داشت که با حروف سیاه بر زمینه‌ى سفید روى آن نوشته شده بود «آژانس O… طبقه‌ى دوم سمت چپ».

بزرگ‌ترین هنرپیشگان با شهرت جهانى از در روبه‌رویى عبور مى‌کردند و رجال سیاسى نامى و شاهزادگان درجه اول و میلیاردرهاى بزرگ، پنهانى از راهروهاى پشت صحنه‌ى موزیک هال داخل مى‌شدند.

چه بسیار از این رجال نامى نیز که در چنین بامدادانى یقه‌ى پالتو را بالا زده، لبه‌ى شاپو را پایین کشیده، از پلکان آژانس «O» بالا رفته‌اند. بالاى پله دختر جوان آیینه‌اى از کیف درآورد. ولى این کار براى تجدید آرایش نبود. برعکس وقتى به آیینه نگاه کرد صورت‌اش حالتى پریشان‌تر پیدا کرد.»

زنگ زد. صداى پایى که روى زمین کشیده مى‌شد شنیده شد. مستخدم دفتر که قیافه‌ى آشفته‌اى داشت در را گشود. اتاق انتظار وضع رقت‌آورى داشت. روزنامه‌اى روى یک میز کوچک دیده مى‌شد. به یقین مستخدم دفتر مشغول خواندن آن بود. دخترک پریشان و سرآسیمه گفت : «مى‌خواستم مدیر را ببینم. لطفآ بگویید بسیار فورى است…»

با دستمالى چشمان‌اش را پاک کرد. مستخدم که گویا از این صحنه‌ها بسیار دیده بود بدون شتاب به سوى درى رفت و ناپدید شد و پس از چند لحظه برگشت و به اشاره‌اى اکتفا کرد.

دخترک وارد دفتر «ژوزف تورانس» مأمور سابق پلیس قضایى و مدیر آژانس کارآگاهان خصوصى «O» شد که در نوع خود یکى از مشهورترین آژانس‌هاى سراسر جهان است.

«مادموازل بفرمایید بنشینید…»

وضع این دفتر که مدیرش آن‌همه رازهاى وحشتناک شنیده فوق‌العاده ساده و عادى بود. ولى در عوض تورانس داراى هیکلى ستبر بود و غولى خوش خلق و ساده‌دل به نظر مى‌رسید. چهل سال داشت و معلوم بود که در این مدت خوب خورده، خوش پوشیده و بدنگذرانده است. چهره‌اش در بیننده تولید اعتماد فوق‌العاده مى‌کرد. پنجره‌اى که به سوى کوى برژر گشوده مى‌شد شیشه‌ى مات داشت. در دیوارها جاى کتاب‌ها و قفسه‌هاى فراوان دیده مى‌شد. یک گاوصندوق، از آن‌هایى که معمولا در دفتر
تجارتخانه‌ها مشاهده مى‌گردد کنار دست تورانس، پشت میز چوب سرخ قرار داشت.

«آقا! اگر کمى عصبانى هستم معذرت مى‌خواهم… وقتى از موضوع اطلاع پیدا کردید مى‌فهمید… این جا کسى نیست… تنها هستم؟… من از بندر لاروشل مى‌آیم… آن‌جا واقعه‌ى ناگوارى اتفاق افتاده…»

دختر جوان هنوز ننشسته بود. مى‌رفت، مى‌آمد، دستمال‌اش را مچاله مى‌کرد، بعد باز مى‌کرد، و آشفته به نظر مى‌رسید… در این میان تورانس با دقت تمام سرگرم چاق کردن پیپ خود بود.

در این هنگام درى گشوده شد. جوانى بلند و سرخ‌مو که گویى زیاده از اندازه و سریع رشد کرده است و لباس‌اش تنگ شده وارد اتاق شد. معذرت خواست و من و من کنان گفت :

«جناب رئیس ببخشید.»

«امیل چه مى‌خواهید؟»

«هیچ… من… من فراموشم شد…»

پرونده‌اى از قفسه برداشت و چنان ناشیانه خارج شد که با چارچوبه‌ى در تصادم کرد.

«مادموازل مطلب تان را دنبال کنید.»

«حتى یادم رفت که تا کجایش را گفتم… به قدرى این واقعه غم‌انگیز و غیره منتظره بود. پدر بیچاره‌ام…»

«بهتر است اول بفرمایید شما کیستید؟»

«دنیز، اتریار، اهل لاروشل. پدرم دفتر ثبت اسناد دارد. امروز بعدازظهر خودش به زیارتتان مى‌آید… دنبال من مى‌آید… اما من به قدرى مى‌ترسم که بهتر دانستم…»

***

درست پشت دفتر عادى تورانس یک دفتر کوچک وجود داشت ولى تاریک‌تر و پر از چیزهاى عجیب و غریب بود. جوان سرخ‌مویى که ارباب بزرگ او را به‌نام امیل خوانده بود، پشت میز ساده‌اى از چوب سفید نشسته بود. جوان خم شد. چیزى را شبیه به سوئیچ برق پیچاند و فورى آن‌چه در اتاق مجاور گفته مى‌شد به گوش او رسید. روبه‌رویش پنجره‌ى کوچکى وجود داشت. کسى از آن‌سو نمى‌توانست به وجود این دریچه پى ببرد زیرا مانند آیینه‌ى ساده‌اى بود که توى قفسه‌هاى کتاب کار گذاشته باشند.

امیل خونسرد و با چشمان بى‌حرکت و عینک دور صدف در حالى که یک سیگار خاموش زیر لب داشت گوش مى‌داد و نگاه مى‌کرد. اندکى به سوزنبانانى مى‌مانست که در حین حرکت ترن میان قفس شیشه‌اى نشسته نگاه مى‌کنند.

دختر جوان گفته بود: «دنیز اتریار، پدرم دفتر ثبت دارد و نام‌اش اتریار است.» امیل بلادرنگ سالنامه‌ى ضخیمى را برداشت. در فهرست اسامى صاحبان دفاتر ثبت به جستجو پرداخت. در حرف «الف» اتین و اتریو را پیدا کرد ولى «اتریار» وجود نداشت.

ضمن این که از دریچه نگاه مى‌کرد و گوش مى‌داد این بار دفتر راهنماى تلفن را برداشت و صفحات مربوط به بندر لاروش را ورق زد… یک نفر به نام اتریار و یا صحیح‌تر بگوییم زن بیوه‌اى به نام اتریار وجود داشت که شغل‌اش ماهى‌فروشى بود.

از آن سوى دریچه صداى دخترک شنیده مى‌شد که مى‌گفت :

«فعلا حالم جورى است که نمى‌توانم، قادر نیستم بیشتر توضیح بدهم. پدرم که پیش از ساعت چهار مى‌آید مراتب را بهتر از من به عرض‌تان مى‌رساند… تنها تقاضاى من این است که تا آمدن او این اسناد را که توانسته‌ام نجات دهم در جاى امنى نگهدارى کنید…»

امیل گوشى تلفنى را که در دسترس‌اش قرار داشت برداشت. زنگ تلفن در دفتر تورانس به صدا درآمد. تورانس گوشى را برداشت و گوش داد :

«بپرسید در چه ساعتى وارد پاریس شده است…»

دختر جوان پاکت زرد رنگى را از کیف درآورد که پنج جایش لاک و مهر شده بود و این خود برابهت آن افزوده بود. تورانس از دخترک پرسید :

«چه وقت وارد پاریس شده‌اید؟»

«به‌محض ورود سوار تاکسى شدم و این‌جا آمدم… پدرم به من گفته بود…»

«چه کسى به شما گفت که به ما مراجعه کنید؟»

«دیشب مثل همیشه در خانه نشسته بودیم که از دفتر پدرم صدایى به گوشمان رسید… پدرم هفت تیرش را برداشت… در تاریکى مردى را دید… ولى آن مرد توانست از پنجره فرار کند… پدرم فهمید که آن شخص به اسناد او چشم داشته است و مقصود او ربودن آن‌ها بوده است… پدرم نمى‌توانست بلادرنگ لاروشل را ترک کند… از ترس یک دستبرد دیگر به من امر کرد… وقتى که خودش آمد و توضیح داد علت عصبانیت و ناراحتى مرا خواهید فهمید… آن‌هایى که در تعقیب ما هستند آرام نخواهند نشست.»

در خلال این گفتگوها امیل سرخ مو همچنان مانند کارمند دقیقى به آرامى سرگرم انجام وظیفه بود و پس از مطالعه‌ى سالنامه‌ى رؤساى ثبت اسناد فرانسه نگاهى به کتابچه‌ى تلفن ناحیه‌ى شارانت سفلى انداخت و بعد فهرست ورود و خروج قطارها را ورق زد بدون این که بیش از چند لحظه از دختر جوان چشم بردارد.

دخترکى آراسته بود. درست مانند یک دختر جوان شهرستانى لباس پوشیده بود. کت و دامن خاکستریش خوش‌برش بود، کلاهى مد روز به سر داشت که زیاد هم زننده نبود. دستکش‌هاى جیر خاکسترى به دست داشت ولى یک نکته‌ى جزیى وجود داشت که تورانس قادر نبود ببیند زیرا زیاد نزدیک بود. کسى را که در دو مترى شما قرار گرفته حرف مى‌زند به‌دشوارى مى‌توان مورد معاینه‌ى دقیق قرار داد.

ولى در عوض امیل از پشت دریچه‌اش که خود آن را ذره‌بین مى‌نامید مى‌توانست… او به خود گفت: «اگر این دختر جوان راست مى‌گوید و ناگهان شهر لاروشل را ترک گفته و بخشى از شب گذشته را در قطار گذرانده است و فقط همین چند لحظه پیش وارد شده و از ایستگاه راه‌آهن بى‌درنگ سوار تاکسى شده و به کوى برژر آمده، چطور ممکن است که کت و دامن ساده و آراسته‌اش اتویش را حفظ کرده و به خصوص اتوى سر آستین‌هایش چنان باشد که گویى همین الان از توى جامه‌دان بیرون آورده‌اند؟

لاروشل… لاروشل اورسى امیل به فهرست ورود و خروج قطارها نظرى افکند. تنها قطارى که ممکن بود دخترک را از لاروشل آورده باشد در ساعت شش و چهل و سه دقیقه‌ى صبح وارد پاریس شده بود.

دخترک گفت :

«تنها چیزى که از شما خواهش مى‌کنم، این است که تا ورود پدرم این اسناد را در گاوصندوق خود حفظ کنید… آقا، استدعا مى‌کنم، التماس مى‌کنم… بعد… پدرم توضیح خواهد داد… اطمینان دارم که از کمک به ما مضایقه نخواهید فرمود.»

امیل به خود گفت که چه خوب دروغ مى‌گوید… حتا موجب تأثر طرف مى‌شود… مى‌رود… مى‌آید… آیا عصبانیت‌اش هم ساختگى است.

تورانس زیرلب گفت :

«حالا که مى‌گویید پدرتان بعدازظهر وارد مى‌شود… خوب است نشانى منزل‌تان را در پاریس بدهید… در کدام هتل منزل کرده‌اید؟»

«هنوز جایى منزل نکرده‌ام… از این‌جا که مى‌روم… مى‌خواستم قبل از هر کارى…»

«خیال دارید در کدام هتل منزل کنید؟»

«البته در هتل… اورسى… در ایستگاه… قول مى‌دهید که این اسناد را حفظ کنید؟ چنین نیست؟ خیال مى‌کنم که مى‌توان به گاوصندوق شما اطمینان داشت… هیچ کس جرأت نخواهد کرد…»

تبسم مختصرى در لبان‌اش پیدا شد… تورانس گفت :

«نه، مادموازل، هیچ کس جرئت نمى‌کند… به اضافه همین الان در حضور شما پاکت را توى صندوق مى‌گذارم…»

هیکل گنده‌ى تورانس از جا تکان خورد و او کلید کوچکى از جیب درآورد و در گاوصندوق را گشود. دختر جوان به‌سرعت پیش آمد و گفت :

«کاش مى‌دانستید چقدر راحت شدم که این کاغذها را در جاى امنى مى‌بینم! صحبت از شرافت و زندگى خانواده‌اى در میان است.»

در همان لحظه که تورانس در گاوصندوق را با کمال دقت مى‌بست امیل گوشى تلفن داخلى را مجددآ برداشت ولى این بار آن را به تلفن پادوى دفتر که در اتاق انتظار مشغول خواندن روزنامه بود وصل کرد. مذاکره‌ى این دو کوتاه بود. بلکه در واقع مذاکره‌اى به عمل نیامد و امیل فقط به گفتن یک کلمه اکتفا کرد :

«کلاه»

در عین حال جوانک سرخ‌مو ابروان خود را در هم کشید. دنیز پس از آن‌که در گاوصندوق بسته شد بر میز تحریر تورانس تکیه کرد و آهسته گفت :

«معذرت مى‌خواهم… تاکنون زور زدم… طاقت آوردم… به اعصابم فشار وارد مى‌آوردم و سرپا بودم… حالا که وظیفه‌ام تقریبآ انجام یافته است… من… من…»

تورانس مضطرب شد و گفت :

«حال‌تان به‌هم خورده است؟»

«نمى‌دانم… من…»

«مواظب باشید که…»

دخترک در آغوش تورانس افتاد… چشمان‌اش نیمه بسته بود… نفس‌اش به شماره افتاد…

تورانس خواست کسى را به کمک طلبد. ولى دخترک مانع شد و گفت :

«نه، ببخشید… چیزى نیست… یک ناراحتى موقتى بود…»

دنیز کوشید تبسمى کند… لبخند مختصرى در لبان‌اش پدید آمد که تورانس گنده را متأثر کرد. دخترک گفت :

«ساعت چهار این‌جا هستید… چنین نیست؟… من با پدرم مى‌آیم… از موضوع کاملا مطلع خواهید شد… مطمئنم که از مساعدت با ما مضایقه نخواهید فرمود…»

دخترک در وسط دفتر ایستاده بود… خم شد و گفت :

«دستکشم افتاد… خداحافظ… باور کنید که…»

ریشو، همان پادوى دفتر که به سبب چهره‌ى پرپشم‌اش بدین نام خوانده مى‌شد از جا برخاست که تا سرپله مشایعت‌اش کند. همین که دخترک وارد پلکان شد ریشو هم کلاه ملون سبز رنگى را که در کوى برژر شهرت به سزایى داشت به سر گذاشت و پالتواش را پوشید و از در دیگرى خارج شد و پیش از دخترک به کوى مونمارتر رسید.

اما تورانس به طرف دریچه‌ى شیشه‌اى برگشت و چشمکى زد. امیل اتاقک دفتر خود را ترک گفت و وارد اتاق جناب رئیس شد. تورانس پرسید :

«درباره‌ى این دخترک چه عقیده دارید؟»

آن وقت کارمند دفتر که لباس تنگى به تن داشت به لحنى که قاعدتآ تحمل مخالفت و پاسخ نمى‌کرد به جناب رئیس خود گفت :

«عقیده دارم که شما به تمام معنى کلمه احمق تشریف دارید.»

«کسانى که به دفتر «O» قدم نهاده و در مواقع دشوار و یا فاجعه‌آمیز زندگى خود به تورانس، که کارآگاه مشهورى شمرده مى‌شد مراجعه کرده بودند اگر او را در این لحظه مشاهده مى‌کردند که چگونه خجل و سرافکنده من‌ومن‌کنان در برابر این جوان، جوانى که گاهى کارمند و زمانى عکاس و یا راننده‌ى دفتر معرفى مى‌شد ایستاده است، از فرط تعجب شاخ در مى‌آوردند.

واقعآ امیل آدم دیگرى شده بود. گرچه لباس‌اش نه گشاد شده بود نه بزرگ‌تر، از سرخى مویش نیز چیزى کاسته نشده بود. لکه‌هاى دور بینى‌اش نیز هم‌چنان باقى بود و چشمان نزدیک بینش زیر شیشه‌هاى عینک دور صدفى برق مى‌زد… ولى با این حال پیرتر به‌نظر مى‌رسید. معلوم نبود بیست و پنج سال دارد یا سى و پنج سال! تشخیص این امر دشوار بود. صدایش خشک و برنده بود. پرسید :

«توى جیب چپ‌کت‌تان چه گذاشته بودید؟»

تورانس جیب‌اش را گشت و گفت :

«ایواى، خدایا…»

«آره، «ایواى، خدایا»! خیال مى‌کنید یک دختر جوان فقط براى این که از ریختتان خوشش آمده خود را توى آغوش شما مى‌اندازد…»

«اما… آخر… او…»

تورانس خود را حقیر و پست مى‌شمرد… از خودش بدش آمده بود، مثل آدم‌هاى توسرى خورده بود. گفت :

«جناب رئیس معذرت مى‌خواهم… بالاخره دخترک مرا متأثر کرده بود… راست مى‌گویید… من ابلهم… باید دنبالش دوید… رسید… باید پیدایش کرد… به هر قیمتى شده…»

«ریشو دنبال‌اش است.»

تورانس با این که به پیش‌بینى‌هاى امیل معتاد بود بار دیگر از تیزهوشى او متعجب شد و به نظر تحسین به وى نگریست. امیل پرسید :

«دستمال، دستمال را زد؟»

«آره، یادتان هست… با کمال دقت توى یک پاکت کهنه گذاشتم‌اش و خیال داشتم بعدازظهر…»

احمق جان، زودتر گاوصندوق را باز کنید…»

«من… من… باز کنم؟»

«زودباش؛ عجله کن…»

تورانس اطاعت کرد! با وجود قامت بلند و تنه‌ى ستبرش در برابر این جوانک لاغر عینکى مثل پسر بچه‌ى کوچولویى شده بود. امیل گفت :

«هنوز هم نمى‌فهمید؟»

«چه چیز را نمى‌فهمم؟»

«پاکت را از صندوق خارج کنید… بگذارید روى میزتان… نه… بر کف اتاق بگذارید… به احتیاط نزدیک‌تر است…»

تورانس پیش خود اندیشید: نه دیگر این بار جناب رییس زیاده‌روى مى‌کند.

این پاکتى که حداکثر ده ورق کاغذ بیشتر تویش نیست چه مى‌تواند باشد.

البته بمب‌هاى کوچکى وجود دارد ولى نه به آن کوچکى که توى پاکت جا بگیرد.

امیل گفت :

«خدا کند که ریشو را فریب ندهد و رد گم نکند.»

«باز تورانس به خود گفت: این دیگر منتهاى زیاده‌روى است. مگر کسى مى‌تواند ریشو را گول بزند! آیا هیچ کس تاکنون موفق به چنین کارى شده است؟

امیل اظهار داشت :

«تورانس، یادتان هست که درباره‌ى سرجوخه‌ى درست و حسابى چه تعریفى مى‌کنند؟ بلند بالا و قوى و ابله. حالا اگر رفتار شما به همین نحو ادامه پیدا کند مجبورم اسم شما را سرکار سرجوخه بگذارم.»

«حالا به شما چه بگویم؟»

«هیچ، امروز صبح چه کردیم؟»

«امروز صبح، ساعت هشت شرکت بیمه به ما اعلام خطر کرد که سرقتى واقع شده. در ظرف مدت شش ماه اخیر این امر چند بار تکرار شده است؟»

«باید به یادداشت‌هایم رجوع کنم… گمان مى‌کنم بار دوازدهم یا سیزدهم…»

«هر بار وقتى که تحقیق محلى مى‌کردیم، در محل وقوع جرم چه چیزى مى‌یافتیم.»

«هیچ.»

«… یعنى مى‌دیدیم که یک جواهرفروشى را جارو کرده و جواهرات‌اش را برده‌اند… و طرز عمل همیشه یکنواخت بوده… شخصى روز پیش در محل مخفى مى‌شده… این شخص محکم‌ترین قفل‌ها را مى‌گشوده. به ریش ماهرترین قفل سازها مى‌خندیده و به تمام وسایل اعلام خطر برقى و آژیر که در مغازه وجود داشته ریشخند مى‌کرده است… تمیز و پاکیزه کار مى‌کرده است… و تاکنون هیچ اثر و جاى پایى هم به جا نگذاشته است…» تورانس حالت شاگرد مدرسه‌ى شرمنده‌اى را در برابر آموزگارش داشت. گفت :

«آره، هیچ اثرى!»

«امروز صبح در جواهر فروشى خیابان ترونشه چه یافتیم؟»

«یک دستمال پیدا کردیم…»

«از این جا چه نتیجه مى‌گیرید؟»

تورانس مشت محکمى بر میز زد و گفت :

«عجب ابلهى هستم، سه بار، پنج بار، هزار بار ابلهم…!»

امیل سؤال کرد :

«بویى نمى‌شنوید؟»

تورانس بو کشید. منخرین گشاد مرد تندرست و سرحال هوا را به شدت فرو برد و گفت :

«هیچ بویى نمى‌شنوم.»

امیل دو سه بار با اضطراب خاطر به تلفن نگاه کرد و گفت :

«خدا کند که ریشو ردش را گم نکند…»

شش ماه بود که دفتر کارآگاهى «O» پى‌درپى شکست مى‌خورد… شش ماه بود که بزرگ‌ترین شرکت بیمه‌ى جواهرات به دفتر «O» مراجعه کرده بود زیرا پلیس رسمى دولت براى بازیافتن جواهرات دزدیده شده کارى از پیش نبرده بود. در این مدت سیزده بار به مغازه‌هاى جواهر فروشى دستبرد زده بودند و کوچک‌ترین نشانى و ردى به جا نمانده بود.

امروز صبح هم… تورانس و امیل سرخ‌مو که دوربین عکاسى بزرگى به دست داشت، در همان حینى که مأمورین شهربانى وارد محل سرقت شدند، سر رسیدند. توى کوچه، پشت ویترین جواهرفروش ازدحام عجیبى بود و امیل ناگهان رو به تورانس کرد و گفت :

«جناب رئیس، معذرت مى‌خواهم، ممکن است لطف فرموده به من کمک کنید که فیلم دوربین را عوض کنم؟»

تورانس نزدیک او شد و امیل آهسته گفت :

«زیر پایم دستمالى افتاده است. مواظب باشید… بردارید.»

تورانس در کمال حرف شنوایى چیزى را از جیب‌اش به زمین انداخت و خم شد و دستمال را برداشت… لحظه‌اى بعد همین که دید کسى متوجه‌اش نیست دستمال را توى پاکتى گذاشت و پاکت را در جیب خود پنهان کرد.

چه کسى ممکن بود متوجه این حرکت او شود. البته کسى از میان مردمى که جمع شده بودند، یعنى یکى از آن دویست سیصد نفر بیکاره‌اى که بر سبیل کنجکاوى گرد آمده بودند.

امیل و تورانس وقتى که به کوى برژر برمى‌گشتند توى تاکسى نگاهى به دستمال کردند. در گوشه‌ى آن علامت شرکت لباسشویى وجود داشت.

امیل گفت :

«حالا ریششان دست ما است… شما، تورانس، از همین امروز بعدازظهر به تمام شرکت‌هاى لباسشویى سربزنید.»

صداى زنگ تلفن بلند شد :

«الو… آره… کجا؟ در رستوران «کاترسرژان» است؟» ناهار بخورید… چه بگویم؟ مثلا اگر بدبختى تان گل کند و از دستتان دربرود…»

امیل گوشى را گذاشت و به تورانس چنین گفت :

«آن دخترک بندر لاروشل توى رستوران «کاترسرژان» در کوى باستیل نشسته و ناهار سفارش داده… باز هم بویى نمى‌شنوید؟»

«گمان مى‌کنم زکام شده‌ام…»

«ولى آخر چشم‌تان که مى‌بیند.»

روى زمین از پاکت زرد، دودى مانند نخ باریکى بر مى‌خاست. تورانس خواست بدود و خاموشش کند.

«بگذار باشد، همان بود که حدس مى‌زدم…»

«حدس مى‌زدید که این پاکت خواهد سوخت؟»

«اگر غیر از این مى‌بود که آن دخترک این قدر اصرار نمى‌کرد پاکت را توى گاوصندوق‌مان بگذاریم.»

«اعتراف مى‌کنم که…»

«… که نمى‌فهمید… ولى مطلب بسیار ساده است. وقتى که شما خم شدید و دستمال را برداشتید و در جیب گذاشتید آن کسى که بایستى ببیند شما را دید… و بلافاصله درک کردند که ردى پیدا کرده‌ایم… و نظر به شهرتى که دفتر ما به هم زده است ترسیدند… تورانس، بگویید ببینم چه ساعتى به دفتر برگشتیم؟»

«ساعت ده و نیم…»

«و ساعت یازده این دنیز خانم وارد این‌جا شد… پیش خود فکر کرده بود که دستمال کجا ممکن است باشد؟ یا توى جیب شما، یا روى میزتان، و یا این که شخصى مانند شما که به محتاطى معروفید موقتآ آن را توى گاوصندوق گذاشته‌اید… نگاه کنید…!»

این بار دیگر شعله کوچکى از پاکت بلند شده بود و چند لحظه بعد پاکت و محتویش به کلى آتش گرفت.

«ببینید، اگر این پاکت توى گاوصندوق ما مى‌ماند هر چه در صندوق بود طعمه‌ى آتش مى‌گشت… این یک حقه‌ى شیمیایى است که تمام دانشجویان هم بلدند… کاغذ خشک کن را با یک مخلوط شیمیایى خیس مى‌کنند و پس از مدتى تماس با هوا آتش مى‌گیرد و مى‌سوزد… دخترک لاروشل مزخرفات بى‌سروته را تحویل شما مى‌داد و بدبختى و بیچارگى خود را به رختان مى‌کشید و متأثرتان مى‌کرد و مى‌رفت و مى‌آمد و ضمنآ هیچ چیز در دفترکارتان از نظر تیزبین او پوشیده
نمى‌ماند. شما گاوصندوق را کاملا باز کردید… او خم شد… ولى پاکت محتوى دستمال را ندید… حدس زد که ممکن است هنوز در جیب شما باشد و این موجب شد که یک صحنه‌ى کمدى دیگرى باز کند و غش را بهانه کند و مانند دخترکى که حالش به هم خورده به شانه‌هاى آقاى گنده و خوبى که شما باشید بچسبد…»

تورانس با لحن اعتراض گفت :

«من آنقدرها هم گنده نیستم…»

«با این حال دخترک موفق شد دستمال را به دست آورد و اگر این ریشوى حیوان گمش کند…»

امیل کلاه و پالتویش را از جا رختى برداشت و گفت :

«بهتر است خودم بروم.»

«جناب رئیس، من هم همراهتان مى‌آیم.»

بیچاره تورانس، چشمان‌اش مانند چشمان سگ کتک‌خورده‌اى شده بود و حال آن‌که در سراسر جهان مردم او را یکى از بزرگ‌ترین کارآگاهان مى‌شمردند.

توضیحات تکمیلی

وزن 300 g
ابعاد 21 × 14 cm
وزن

300

پدیدآورندگان

,

SKU

94406

نوبت چاپ

شابک

978-964-351-641-3

قطع

تعداد صفحه

248

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کارد و طناب”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This