خنده‌های شرجی جزیره

13,000تومان

علیرضا رحیمی موحد

وقتی چرخ‌های هواپیما روی باند شرجی زدۀ جزیره سر خورد و مسافرها دست زدند که در واقع برای سلامتی چرخ و موتور هواپیما بود. همان لحظه روی باند تکان شادی آور خورد کیمیا سر به زیر صندلی برد و دهان به دهانۀ پاکت گذاشت و تا انتهای خوشامدگویی خلبان به فارسی و انگلسی دهانش بازماند تا پاکت پر شود.

توضیحات

 

تقدیم به کیمیا که از دردش این رمان متولّد شد

 

وقتی دریا با ریز موجهاش آمدند تو قاب پنجره هواپیما، وقتی خلبان خوش‌آمدش را با همان خونسردی سلام اول پروازش گفت و چق و چوق بستن کمربندها، صندلی به صندلی رفت تا کابین خلبان، وقتی چرخ‌های هواپیما روی باند شرجی زده جزیره سر خورد و مسافرها دست زدند که انگار برای سلامتی چرخ و موتور هواپیما بود، کیمیا همان لحظه که هواپیما روی باند تکان شادی‌آوری خورد سر زیر صندلی برد و دهان به دهانه پاکت گذاشت و تا انتهای خوشامدگوئی خلبان به فارسی و انگلیسی دهانش باز ماند تا پاکت پر شود. نهارش را که به محض نشستن مسافرها و بلند شدن هواپیما آوردند پس داد به پاکت.

در فرودگاه همه منتظر آمدن ساک‌ها روی صفحه غلتان بودند. سرهای مسافرها تو پوسترهای تبلیغاتی دنبال خبر ساخت مرکز خرید جدید یا بازی و تفریحی آن‌طرف‌آبی بود که امسال آمده باشد این طرف آب. تفریحات دسته دوم؟ فعلا وقت اسم گذاشتن روی دل‌خوشی‌های مردم نبود. آخر کیمیا روی پا و حتی روی صندلی هم بند نبود. از لحظه ورود به فرودگاه درد شکم در حوالی ناف او را به دنیایی برده بود که توش تفریحات رنگی تبلیغ شده و نشده و ستاره هتل‌ها همه نیم‌سوز بود. همین چند وقت قبل علیرضا با چند تا امضاء تو محضر و کِل و کف و بلبله مجوز آمدن به دنیای کیمیا را گرفته بود و حالا وسط دنیای کیمیا دنبال اورژانس و آمبولانس بود.

درد کیمیا با تکان آمبولانس قل می‌خورد و از معده به لوزالمعده، طحال، کبد تا بالا به مری و از پایین تو خم روده‌ها رفت و بیرون نیامد که دکتر داخلی کشیک هرچه دست مالید و فشار داد درد را پیدا نکرد. دفترچه بیمه کیمیا ورق‌نخورده‌تر از صفحات زندگی متاهلی‌اش با آزمایش خون و عکس از لگن و کلیه و رحم پر شد. در آزمایشگاه دقایق اول ماه عسل‌‌ تو لوله آزمایش شروع به چکه‌کردن کرد. تا پذیرش قبض را بنویسد، پرستاری که به نظرش کیمیا آشنا می‌آمد خون را گرفت و تو لوله کرد. پرستار جلو آمد. با یک لوله خون و یک بطری شفافِ شاش. زردی و قرمزی اولین رنگهائی بود که به بوم ماه‌عسل پاشیده ‌شد. علیرضا با خون و ادرار کیمیا در دست‌ها از اوژانس بیرون آمد. نوارهای رنگی روی دیوارهای بیمارستان مسیر آینده‌اش بودند: رادیولوژی، سونوگرافی، شاید هم اتاق عمل.

چمدان چرخ‌دار تو اورژانس، کنار تخت کیمیا سرپا بود. آرام بخش‌ها را به زور سوزن به کیمیا خورانده بودند. تا وقتی علیرضا کنار چمدان و بالای سرش بود همچنان دل‌دردش هم بود. فقط گه‌گاه آرام بخش‌ها خط چشم و فِرمژه را کنار می‌زد تا پلک‌ها به اندازه خطی نازک باز شوند. احتمالا در لحظه‌ی تار دیدن اطراف‌اش تصویر ماه‌عسل را هم در صورت علیرضا می‌دید که چطور با شوره‌های عرق برفکی شده بود. از این جا به بعد اولین آرامش ماه‌عسل کیمیا روی تخت اورژانس شروع شد. علیرضا هم به دنبال صندلی‌ای که پیدا نشد. آژیر آمبولانس و سایه قرمز گردانش پرده‌های اتاق عمل را پاره کرد و داخل شد. بعد هم قرمزی آژیر روی برانکارد و نعش افتاد. پرستار و دکترها ژست خونسردی فراموش‌شان نمی‌شد و رنگ زرد صورت‌شان قاطی قرمزی چراغ آمبولانس به چشم نمی‌آمد. نعش روی برانکارد که خودش را خیس کرده بود علیرضا را به واقعی‌ترین لحظه پرتاب کرد. حتی واقعی‌تر از لحظه‌ای که درد کیمیا ماه عسل‌شان را اورژانسی کرده بود.

به گفته پرستار ده درصد احتمال زنده ماندنش بود. همان پرستاری که وقتی خون کیمیا را می‌گرفت، گفت خوش به حالت. چه خون غلیظی! برای من عین آبه.

و کیمیا کیف کرد که خونش رنگین‌تر از بقیه است. اما وقتی جواب آزمایش آمد و دکتر کشیک خواند گفت با این غلظت خون چند ساعت دیگر مهمان ما هستید.

همان پرستار و پرستار دیگری که از خانوم معلم‌ها آدم را جدی‌تر نگاه می‌کرد و اگر این صورت ناله را نداشت حتما نورچشمی دکتر می‌شد، مواظب بودند نعش از روی برانکارد نیافتد. علیرضا از روی صندلی بلند شد. هنوز باور نمی‌کرد ماه‌عسلش از چند ساعت پیش شروع شده. تو خواب هم نمی‌دید ساعت‌های اول ماه عسل یک جنازه از جلوش رد شود. جنازه‌ای که خودش را هم خیس کرده باشد. انگار قبل از قفل شدن فک و این کبودی لب‌هاش به مرگ شاشیده باشد. اتاق سی‌پی‌آر براش آماده شده بود. یک پسر سیاه دراز روی سینه‌اش را فشار می‌داد که با بسته شدن در و آمدن شیشه مشجر، تنها سایه‌ای را می‌دید که بالا و پایین می‌شد تا نفس‌های مصنوعی درصد زنده بودنش را بالا ببرد.

گویا نعش، نجار بوده. داشته برای این یارو که دم در اورژانس سیگار از دهانش کنده نمی‌شد کابینت نصب می‌کرده و پسرش همان جوان قد بلند که تو دود سیگار پدرش از بدشانسی‌اش تو پوکر دیشب می‌گفت، دیده نجار از نردبان پایین آمده و دراز شده روی زمین. یکهو وسط بدشانسی‌اش تو پوکر از خوش‌فکری‌اش در زنگ زدن به اورژانس گفت و نجات نجار. تلفن اورژانس، نزدیک تخت کیمیا زنگ خورد.

نعش نجار همه را دور خودش جمع کرده بود. علیرضا آنجا بود و یک ردیف آدم‌های افقی روی تخت‌ها. زنگ‌های آخر تلفن به مسئول آمبولانس رسید. اورژانسی دیگری در راه بود. مسئول اورژانس آدرس را نوشته و ننوشته لوله کرد تو مشتش و دوید سمت ماشین. پرستار که برگشت تا پرونده نجار را تشکیل دهد کسی نبود اسم و فامیلش را بگوید. جای اسم و فامیلش را خالی گذاشت. جای بقیه اطلاعاتش هم در فرم خالی ماند. سرِ پرستار چرخید تا به پسر جوان رسید و پرسید: اسم و رسم این نجار که تو خونه‌تون کار می‌کرد را می‌دونی؟

پسر، پدر را صدا زد. پدرش با سیگار آمد که همان پرستار خانوم معلم‌نشان با نگاه سرد، سیگار مرد را خاموش کرد. پدرِ پسر گفت: والله چه می‌دانم، حمو صداش می‌کردن.

پسر گفت: اما سفیدتر از عرب‌های جزیره بود.

پدرِ پسر گفت: بالای نردبان که بود همه حمو صداش می‌کردن. بعد موبایلش را گرفت دم گوشش و گفت دارم به صاحبکارش زنگ می‌زنم. که جواب نداد. خودکار پرستار منتظر مشخصات نجار از بالای برگه تکان نمی‌خورد. همان لحظه دو تا مامور انتظامی آمدند. آنها هم اسم و مشخصات نجار را می‌خواستند. پرستار خندید. همین‌طور علیرضا.

مامور با سفت کردن کلاه سوالش را تکرار کرد. همزمان دو تا سرباز پشت مامور جدی‌تر از مافوق‌شان شدند. خشتک و سر آستین لباس‌هاشان یک وجبی پایین‌تر از جای عادی‌اش ایستاده بود. شبیه پلیس‌های محله خانه پدری‌ علیرضا بودند که باتوم و بی‌سیم، شلوارهاشان را پایین آورده بود. بعد از عذرخواهی پرستار او هم عذرخواهی کرد که خندیده. مامور برگه‌اش را پر کرد و هنوز فرم اطلاعات پرستار خالی بود. مامور دو تا سرباز را فرستاد دم در سی‌پی‌آر و خودش رفت. در آکاردئونی سی‌پی‌آر، عقربه‌های ساعت اورژانس، گوشی روی سینه دکترها، باتوم آویزان سربازها همه در حرکت بودند جز درصد زنده ماندن نجار که روی همان ده ثابت مانده بود.

معلوم نبود چند روز تشویقی به این دو تا سرباز می‌دادند که به لنگه‌های آکاردئونی در سی پی آر چسبیده بودند تا بدانند نجار می‌ماند یا می‌رود. پرستار همچنان دنبال کسی بود تا نجار را بشناسد تا آن فرم و خودکار را کنار بگذارد که انتظامات بیمارستان داخل شد و خواست بداند حمو می‌ماند یا می‌رود. پرستار خودکار را سمت دهان انتظاماتی گرفت که با گفتن حمو گرد شده بود. گفت می‌شناسی‌اش؟

می‌شناختش. انقدری که چند روز قبل قرار بود براش وقت دکتر قلب بگیرد. لابد تکان سر و چند تا نچ نچش هم احساس گناهش بود. اما بعد همه فهمیدند تکان سر و نچ نچ‌هاش برای تمرکز بوده که اسم واقعی نجار را به یاد بیاورد که نیاورد. کیمیا زیر پتو جابه‌جا شد و سیم سرم لرزشی کرد. ناله‌ای از زیر پتو بیرون نیامد و همین غنیمت بود. علیرضا باید معمای نجار را موقتا رها می‌کرد تا ببیند رادیولوژ آمده یا نه. پرستار جوری با خودکار ژست تفکر گرفته بود که باز همان خانوم معلم خرده‌گیر شد. دنبال جواب این دوگانه می‌گشت: احیاء نجار یا پذیرشش؟ علیرضا از کنار کیمیا آرام بلند شد تا خوابش تو عصر ماه‌عسل‌شان خراب نشود. تا به این لحظه از جزیره یک فرودگاه دیده بود و یک بیمارستان که البته کیمیا همین‌ها را هم با کلی درد دیده بود. هر از گاهی بوی شرجی از در دیجیتال اورژانس تو می‌آمد و بین تخت‌ها چرخی می‌زد. برای رسیدن به رادیولوژی دنبال خط قهوه‌ایِ روی دیوار راه اُفتاد. سربازها همچنان دم در سی‌پی‌آر خبردار و آزگار کشیک می‌دادند. خط قهوه‌ای از جلوی پذیرش گذشت که از ظهر تا حالا شلوغ‌تر شده بود. خط قهوه‌ای قطع شد و نوکش از راهروی تخصص‌های ویژه بیرون آمد. بعد از یکی دو تا راهرو خط قهوه‌ای زرد شد و صف آدم‌های جلوی سونوگرافی شروع شد. از اتاق‌ سونو یک شیشه مربعی پیدا بود که آن هم فعلا تاریک بود. جلوی همان شیشه مربعی تاریک زن‌های حامله با شکم‌هاشان که بسته به ماه بارداری‌شان جلو و جلوتر آمده بود، قدم‌رو می‌رفتند با لیوان‌هایی که تند، پر و خالی می‌شد. مردهای همراه‌‌شان روی صندلی‌های انتظار، در دو چیز با هم اشتراک داشتند: قوز و دهان‌دره. خسته‌گی‌شان آنها را سنگین‌تر از زن‌های حامله نشان می‌داد. به سفارش پرستار چند تا لیوان آب به کیمیا داده بود که نصف بیش‌ترش تو قوطی شفاف نمونه ادرار رفت و بقیه‌اش را هم هرچه پرستار گفت نگهدار برای سونو نتوانسته بود. علیرضا مانده بود کیمیا با آن مثانه کوچک که اکثرا قرارهاشان را به محدوده توالت‌ عمومی‌های شهر می‌رساند برای آزمایش چه کار خواهد کرد. آنقدر زن‌ها آب خوردند که علیرضا هم تشنه شد. دو سه تا لیوان که پشت هم خورد زنی که پشتش بود و سایه شکمِ برآمده‌اش جلوش، گفت این دکتر سونو خیلی سگه. انتظار داره آدم عین گاو آب بخوره. عوضش مثانه‌ت که پر باشه عین خر کیف می‌کنه.

لب‌های کلفت و چانه تا چادر عربی‌اش خیس بود که با خنده‌ای لیوان بعدی را سر کشید. وقت برگشتن خط قهوه‌ای انگار درازتر شد. شاید به خاطر اتاق‌هایی بود که خط قهوه‌ای از روی درشان می‌گذشت و حالا با باز شدن درها و روشن شدن چراغ‌ها، خط تبدیل به نقطه‌چین شده بود. نقطه‌ها هم نورولوژی و اورولوژی و انکولوژی و چند تا لوژی دیگر بودند که قطاری کنار هم جمع بودند و صندلی‌های انتظارشان لحظه‌ای خالی نمی‌ماند. همان خط تکه پاره شده رساندش به اورژانس. به سربازها گفت ببینم نجار مشکوک می‌زنه که شماها را اینجا میخکوب کرده؟ صورت‌های سیاه و لاغرشان رو به هم برگشت و بدون جوابی به علیرضا خندیدند. چمدان تو اورژانس با آن قرمز جیغش، هیچ سنخیتی با آه و ناله‌های روی تخت‌ها نداشت. به نظرش چمدان جابه‌جا شده بود. جلوتر رفت. پرستاری که خانم معلم نبود و همان اول که کیمیا را دید گفت آشنا می‌زنی گفت خانومت خواب بود و اورژانس هم بی‌در و پیکر. مخصوصا با آمدن این نجار. گفتم چمدان ماه عسل‌تان را نبرند. حتما باید کیمیا براش جریان ماه‌عسل را تعریف کرده باشد. از پرستار تشکر کرد. دختری که استاد ‌دانشگاه‌شان کلاس دیفرانسیل را با عق و استفراق تعطیل کرده بود و اورژانسی شده بود وسط حرف پرستار آمد. از آن آخی حیوونی‌ها گفت که بیش‌تر آدم را می‌برد تو فکر لوندی تا دلسوزی. یک تشکر هم از همدردی دختر کرد. دختر دست به سینه برگشت و گفت غریبه‌گی نکنند و اگر کاری بود حتما بگویند. تعارفش چشم‌های کیمیا را باز کرد: تشکر می‌کنم از لطف‌تان. سومین تشکر در چند ثانیه. کیمیا زیر پتو بود. چند قطره اشک ریملش را آورده بود روی گونه‌هاش. اما این چند قطره اخیر از درد نبود. می‌گفت قرار بود به محض رسیدن به جزیره یک لحظه هم زمان را از دست ندهیم. وقتی نوار بسته اسکناس ده هزاری نو را تو خانه پاره کرده بود، طرح هدر نرفتن زمان را ریخته بود. حالا هم طبق طرح زمان‌بندی کیمیا و پولی که براش کنار گذاشته بود باید زیر آب بودند و در حال غواصی.

قیمت تفریحات را از اینترنت درآورده بود. کاش بیمه نبودنِ بعضی از خدمات بیمارستان جزیره را هم از اینترنت درآورده بود. همان چیزی که با نشان دادن دفترچه بیمه‌اش مسئول پذیرش به‌اش گوشزد کرد. شاید خانواده نجار هم که آورده‌اندش اینجا، نشنیده گرفتند پیغام بیمه نبودن بیمارستان را برای پذیرش. بعد از احیاء نجار کی قبول می‌کرد تختی که شبی کلی پول بالاش می‌رفت، نجار روش بخوابد. کیمیا باز اشک و ریملش با هم پایین ریخت. خواست اشک‌ها را پاک کند. اما ترکیب اشک‌ و ریمل شد دوده‌‌ای سیاه که روی سطح صاف و براق گونه‌های کرم‌پودری‌اش ماسید. علیرضا روی پیشانی‌اش دست گذاشت تا ببیند خماری چشم‌هاش از تب است یا نه؟ که پرستار آفرینی گفت که این طور ناز زنت را می‌کشی. علیرضا پرده اطراف تخت را کشید تا تنها باشند اما پرستار از پشت پرده هم ول کن نبود: ناز کشیدن مردها جزء کارهای پشت پرده‌شونه.

کیمیا زیر سرم و زیر پتو گریه فراموشش نمی‌شد. شاید از براق شدن‌های علیرضا توی هواپیما بود. آخر مدام نظر می‌داد از آش و آبگوشتی باشد که شب قبل و ساعت قبل از پرواز خورده بود. البته همچنان این نظر را داشت، تا آمدن جواب آزمایش که دکتر گفت از آبگوشت و آش نیست، از عفونته که گلبول‌های سفیدش را زیاد کرده و دلیل غلظت خونش است.

هرچه دلداری‌اش داد سرش از زیر پتو بیرون نیامد. پتو را کنار زد و نگاهش کرد همان‌طور که شب عروسی تو هتل کنار زد و نگاهش کرده بود. آخر بعد از گرفتن کیمیا از آرایشگاه خودش گفته بود که عین اثر هنری شده‌ای و فقط می‌خواهم نگاهت کنم. خُب واقعا قلموی آرایشگاه هرز روی صورتش نچرخیده بود. آرایشگر کیمیا را آرایش نکرده بود بلکه خلاقیتش صورت جدیدی تراش داده بود. آن صورت زیر پتو تخیل را به کار می‌انداخت تا تمام صورتهای قشنگی که دیده بود را حول و حوش پتو بیاورد. اما یک جا صورت‌ها تمام شده بود. انگار دیدن آلبومی از زن‌های زیبا به جلدش برسد و کیف و آرامشش هم تکراری شود. آن وقت که چشم‌هاش از صبح تا آن لحظه صورت اثر هنری را دیده بود خواست گردن به پایین‌اش را هم دیدی بزند. پس پتو را پس زد.

اما از آن پتو تا این پتو خیلی چیزها عوض شده بود. مثلا همین که فکر می‌کرد آن اثر هنری در شب عروسی، کیمیا نبوده و حالا که پتو کنار رفته بود کیمیا را می‌دید که فقط آن روز صورتش رنگی بود و امروز سیاه و سفید. انگار زمان که موذیانه از این پتو به آن پتو غلطیده بود، از هرجا یک بو و رنگ با خودش آورده بود. آن شب پتو بوی رنگ و لوازم آرایش می‌داد و حالا بوی پنبه الکلی و محتویات نمونه‌های آزمایشگاهی که قوطی‌شان به وفور تو توالت‌های بیمارستان پیدا می‌شد. کیمیا باز خوابش برده بود. حتی با زنگ تلفن‌های اورژانس بیدار نشد. تلفن‌ها یکی درمیان کشیده و با نظم می‌نواختند. پرستاری که اینجا بود هم دوباره صداش کردند برود سی‌پی‌آر. نجار همه را قبض روح کرده بود با دراز کشیدنش بین این دنیا و آن دنیا. تلفن‌ برای اورژانسی‌ها که صداشان را آرام‌‌بخش‌ها خفه کرده بود یکریز می‌نواخت. از دور زیرصدای آژیر آمبولانس، سمفونی تلفن‌ها را تکمیل کرد. علیرضا بین دو تا تلفن ایستاده بود. از سی‌پی‌آر کسی بیرون نمی‌آمد تا گوشی‌ها را جواب دهد. یکی را شانسی برداشت. زنگ آن یکی نمی‌گذاشت حرف‌های پشت خطی را بشنود که آه و ناله و درد نبود و بیش‌تر غر بود. غُرغُر مردی که فشارش افتاده بود. علیرضا گفت برای افتادن فشار آژانس می‌گیرند نه اورژانس. غُرغُرهاش فحش شد و از دهنی گوشی ریخت بیرون. وسط غُر و فحش، آن یکی گوشی را جواب داد. دو سه بار الو گفت. گوشی قطع نمی‌شد و درضمن کسی هم جواب نمی‌داد. نکند کسی مثل این نجار بدبخت بود. شاید هم حالا گوشی دست اجل بود.

دو تا گوشی تو دست‌هاش بود. تو یکی هوا بود و تو آن یکی بوق‌های بریده بریده. هر دو را گذاشت. هرچه ایستاد هیچ‌کدامشان دیگر زنگ نخورد. هر دو گوشی را دوباره برداشت. بوق‌شان یک خط صاف بود که می‌آمد و می‌رفت. لحظه‌ای دلش هری ریخت. اندازه اذان‌ گفتن‌های پیرمرد تو همسایه‌گی خانه پدری در گرگ و میش صبح که تو اولین روزهای زندگی با کیمیا جاش خیلی خالی بود. آژیر آمبولانس تو محوطه بیمارستان با نیش‌گاز راننده آمد پشت پنجره اورژانس. آژیر می‌چرخید و می‌گردید. آهنگ موبایل مسئول انتظامات بیمارستان هم همین را می‌گفت: می‌چرخم و می‌گردم و می‌نوشم از این جام و ادامه داشت تا، این نور الهی‌ست و قرمزی آژیر بالای سر همه چند تا دور زد و از وسطش یک جفت لنگ سیاه درآمد. ادامه آن لنگ و دشتاشه، صورتی آفتاب‌خورده‌تر از پاچه‌هاش بود. وقتی هم کامل بیرون کشیدندش آی و آخ‌اش تبدیل به گریه شد. دو تا دشتاشه‌پوش دیگر هم دنبالش بودند و جوری لهجه‌دار حرف می‌زدند که آدم فکر می‌کرد نمی‌خواهند بقیه بفهمند چه می‌گویند. واقعا غیر از این که به دکترها گفتند آن مرد ملوان بوده بقیه حرف‌هاشان را دکترها نفهمیدند و گفتند بخوابانندش روی تخت تا معاینه شود. پرستار از در سی‌پی‌آر سرک کشید. وقتی ویلچیر زیر ملوان می‌گذاشتند تو آن شلوغی دوباره خانم‌معلمی شد که دنبال شاگردی بود که گه زده باشد تو نظم کلاسش. آن شاگرد را پیدا نکرد اما علیرضا را پیدا کرد و گفت این پدر و پسر کجا رفتند. علیرضا هم سرش را چرخاند سمتی که چند دقیقه پیش هر دوشان را آنجا دیده بود. گفت همین‌جا بیرون در بودند. پدر با سیگار و پسرش هم با موبایل. پرستار گفت برو ببین از محوطه بیرون نرفته باشند، باید ببینم نجار قرصی مصرف نمی‌کرده؟ آخه موندنی نیست. علیرضا از خنکی اورژانس به شرجی محوطه رفت. ماشین پدر و پسر یک اسپورتیج آجری بود که آمارش را از دربان گرفت. البته دربان اسپورتیج و آجری‌ بودن‌اش را نفهمید. وقتی علیرضا ساعت ورود آمبولانس را تو دفتر دربان دید ، فهمید استیشن قهوه‌ای همان اسپورتیج آجری بوده که قبل از ورود آمبولانس حامل ملوان، ساعت خروجش را زده بود. به پرستار ماجرای فرار پدر و پسر را گفت. سربازهای دم سی‌پی‌آر هم شاید شنیدند اما سرشان تکان نخورد از روبه‌روی در آکاردئونی. از کس و کار نجار هم تا آن لحظه خبری نشد. بعد از فرار پدر و پسر و نیامدن کس و کار نجار و آمدن ملوان، سی‌پی‌آر از رونق افتاد. از آن همه رفت و آمد دکتر و پرستار و مددیار دو لنگه در آکاردئونی ماند که سربازها گه‌گاه با لگدی، تابه‌تا حرکتش می‌دادند تا نجار را ببینند. فعلا مراقبت‌های ویژه برای ملوان بود. مخصوصا که دو تا دشتاشه‌پوش با دمپایی‌های لا انگشتی از پذیرش و مراقبت‌های ویژه تا داروخانه و اورژانس را زیر پا گذاشته بودند. کیمیا زیر پتو تکان نمی‌خورد و در عوض موبایل تو کیفش تکان‌های صداداری می‌خورد. مادرشوهرش بود. آخر درست لحظه‌ای که داشت با پسرش حرف می‌زد، بلندگوهای بیمارستان یکدست و یک‌صدا دکتری را صدا می‌کردند. آن هم سه بار. هربار بلندتر از مامان همه چیز خوبه‌ گفتنِ علیرضا. حالا که فهمیده بود همه چیز خوب نیست قصد داشت کیمیا را با دلداری درمان کند. آخرین خبر همان استفراغ ده دقیقه پیش کیمیا بود که دکتر گفت این تهوع‌ها علامت خوبی نیست. استفراغ کیمیا تا قفل شدن دندان نجار و خون‌مردگی‌های کمر به پایین ملوان، همه‌گی شامل این پیش‌گویی دکتر می‌شد. بالاخره دلواپسی مادر شوهر برای عروس با قطع کردن گوشی

موقتا تمام شد. کیمیا با چند سرفه کاملا از خواب بیدار شد. دکتر این سرفه‌ها را هم علامت خوبی نمی‌دانست. آخر سرفه‌ها که چند تا می‌شد گلوی کیمیا می‌خارید و خارش هرچه سرم تو رگش برده بود را از دهانش بیرون می‌آورد. اما حالا می‌خندید. علیرضا هم خندید و دستی روی سرش کشید. گفت دل دردم خوبه و کاش برویم هتل.

سرش را نزدیک برد تا گونه‌هاش را ببوسد. بوی شیرین عطر در یک وجبی آثار استفراغ روی دهان و چانه‌اش بود. گونه را که بوسید گرمای چهل درجه‌ای لب‌هاش را سوزاند. دست‌هاش هم داغی گونه‌هاش را داشت اما چشم‌هاش با وجود تب‌دار بودن هنوز ته‌خنده‌ای داشت. آن خنده‌ها بهترین فرصت برای دادن چند لیوان آب به کیمیا بود تا مثانه‌اش شفاف شود برای سونوگرافی. دو تا لیوان آورد و پشت هم به کیمیا داد. کیمیا روی تخت نشست. سرش را سمت پنجره پشتش چرخاند تا بیرون را ببیند. اما شیشه‌های رفلکس خودش را نشان دادند. گفت قیافه تازه عروس را نگاه کن. صورت علیرضا هم تو شیشه بود که گفت خدایی تب‌دارت قابل تحمل‌تر از درد دارته. احوال چمدان‌شان را گرفت که تا جا داشت با لباس‌خواب اِن‌بی‌بی و لوازم آرایش پر کرده بود. لبه قرمز چمدان را نشان کیمیا داد که پرستار معلم‌منش و آن یکی پرستار روی صندلی کنارش نشسته بودند. توپُری و سنگینی‌ چمدان بابت شلوار و صندل و تاپ و تی‌شرت‌هایی بود که تن نخورده از برندهای آف خورده آمده بود تو چمدان. چه حوصله و صبری کیمیا به خرج داده بود تا حراجی و تخفیف پنجاه تا هفتاد درصدی برندها، این چمدان را پر کند. ساعاتی که به سمت شب می‌رفت درد را دوباره سر شکم و حول و حوش ناف کیمیا آورد تا باز افقی شود. لیوان‌های آب نیمه خالی ماند مانند مثانه کیمیا که دکتر کشیک را هرچه بیش‌تر تو شیش و بش آپاندیس گذاشت. بالاخره خبر رسید سونوگرافی باز شده. پرستار معلم‌منش ویلچیری آورد و کیمیا را سوار آن کرد. دسته‌های ویلچیر را هم دست علیرضا داد. در راهروها میان صندلی‌ها ویلچر کیمیا به حرکت درآمد. جمعیت کوچه می‌داد تا کیمیا و علیرضا بگذرند. همه نگاه‌ها به کیمیا بود و علیرضا را با لبخند تایید بدرقه می‌کردند تا راهرو بعدی. پیج سالن هم از نفس نمی‌افتاد و هر دوشان را تا سونوگرافی، راهرو به راهرو همراهی کرد، با گفتن اسامی مختلف. وقتی به جمعیت حامله‌ها رسیدند کیمیا روی ویلچیر خودش را از درد مثل بقیه حامله‌ها در جا تکان داد. علیرضا بیش‌ترشان را می‌شناخت. از یک ساعت پیش تا حالا دورتر از آب‌سردکنِ نزدیک سونوگرافی نرفته بودند. وقتی ویلچر جلوی صف ایستاد جمعیت‌شان گفتند آقا نوبتیه. در جواب جمعیت گفت اورژانسیه. جمعیت جا نماند از جواب: هرکی رو ویلچر بیاد اورژانسیه؟

علیرضا با سکوتش جمعیت را فرستاد سراغ همان آب‌سردکن و لیوان‌های یک بار مصرفش. مخزن آب‌سردکن با هر لیوانی که زیرش می‌رفت چند حباب هوا می‌کرد. هرچه حباب‌ها را شمرد در سونوگرافی باز نشد. حباب چهلم که هوا رفت کیمیا سرش زمین افتاد. البته سرش اول افتاد روی شانه‌هاش بعد آویزانِ گردنش و آخر سر انقدر سنگین شد که تنه‌اش را هم پایین کشید. چند نفری که دور بودند و رنگ کیمیا که هم‌رنگ شمد تخت اورژانس شده بود را ندیدند با همان دردِ لب‌گزشان خندیدند و سر تکان دادند. احتمالا حباب‌های آب‌سردکن که با بزرگ شدن مثانه و لگدهای بچه تو شکم‌شان ارتباط داشت انقدر بی‌رحمشان کرده بود. چراغ سونو خیلی سو نداشت. در را باز کرد و داخل شد. پرستاری جلوی کامپیوتر بود و دکتر زنی سرش تو یک کتاب تخصصی. هر دو سرشان را بالا آوردند. دکتر یله داد به صندلی. از آن دکترها بود که سه خط حرف را با دو کلمه آن هم اگر پاپیچش می‌شدی جواب می‌داد. روسری روی سرش بند نبود و صندل به پاش. به هر زوری بود به‌اش فهماند که واقعا بیمار اورژانسی دارد. آخر برای دکترها اورژانسی و غیر اورژانسی یا حتی نجاری که نود درصدش آن دنیا بود، فرقی نداشت. فقط یک اصل وجود داشت. آدم‌ها تا وقتی نفس می‌کشند زنده‌اند. صندل بالاخره از پای دکتر درآمد اما هنوز روسری به کلیپس‌اش وصل بود که کیمیا را روی تخت خواباند. نچ و ناله زن‌ها از لای در تو می‌آمد. دکتر کیمیا را روی تخت خواباند. و شکم‌اش را کرم مالید. دستگاهی که با سیم به مانیتور وصل بود را حوالی ناف روی کرم‌ها چرخاند. لزجی‌های سیاه و سفیدی تو مانیتور تکان می‌خوردند و می‌تپیدند. یک‌جاها هم نفس کشیدن‌های کیمیا مزاحم‌اش می‌شد که می‌گفت نفس نکش. وسط آن تصاویر سیاه و سفید دنبال درد هم می‌گشت با فشار دادن دستگاه روی شکم کیمیا. آی گفتن‌های کیمیا فیلم سیاه و سفید را از صامت بودن درآورده بود. دکتر سرش را جلو برد. انگار آن موجودات سیاه و سفید تو مانیتور می‌خواستند چیزی بگویند. اما بی‌نتیجه بود. روی صندلی چرخدار عقب رفت و صندل‌اش جا ماند. برگشت و پاش کرد. بساطش را از روی شکم کیمیا جمع کرد. چیزی نگفت. کیمیا همیشه آرزو داشت پاش به بیمارستان نرسد. اگر هم رسید بیهوش باشد. لابد از این سکوت دکترها بیزار بود که پر از شک بود و با پیری و پخته‌شدن شان بیشتر هم می‌شد. دکتر تمام کتابهائی که مانند کتاب روی میزش جاگیر و خواندنشان نفس‌گیر بود را تو سرش ورق زد و نظرش را داد: مثانه‌اش هنوز خالیه و شفاف نیست. بعد هم حین دلداری‌اش عروس خانمی گفت که علیرضا ماند کیمیا وسط این درد کِی جریان ماه عسل را برای دکتر تعریف کرده. احتمالا زمانی که فیلم سیاه و سفید مثانه کیمیا را می‌دیده در گوشی برای دکتر گفته. ویلچر کیمیا کنار آب‌سردکن ایستاد. بی‌توجه به حباب‌هایی که به خاطرش به هوا می‌رفتند با ولع لیوان آبش را سر می‌کشید. حالا جای شمردن حباب‌ها باید تعداد لیوان‌ها را شمرده می‌شد. کیمیا بعد از دوازدهمین لیوان ولع‌اش را یکهو کنار گذاشت. احتمالا یادش افتاد یک مدیتیشن‌کار است. به قول خودش کم نبود شش سال مدیتیشن. شش سال سر صبح بیدار شدن، دوش گرفتن، سر اندرپا سفید‌پوشی، ساعت‌ها نفس عمیق کشیدن، تصور سه لایه هاله دفاعی، صحبت با روح، ارسال انرژی منفی به طبیعت و انتظار برگشت انرژی مثبت، تمرکز روی دردها و درمان‌شان و آخر سر هم پوشاندن رنگ سفید به تمام لکه‌های سیاه‌ بدن. حالا هم کیمیا چشم‌هاش را بست و لیوان‌های آب را با نفس عمیق سر کشید. دفترچه بیمه کیمیا را باز کرد و متوجه شد سونو فقط از مثانه‌اش نیست و روده‌ها هم باید وارسی شوند. حالا فقط به زور تصور و تخیل و تمرکز و تجسم می‌شد آن‌همه آب را به پیچ و خم روده‌ها و گودی مثانه فرستاد.

حین مدیتیشن و خلوت کردن کیمیا در برابر آب‌سردکن، زنگ‌ها شروع شد و تمام نشد. تلفن‌ها همه به قربان‌صدقه ختم می‌شد و زنگ بعدی می‌خورد. علیرضا کنارتر رفت تا تمرکزی که کیمیا به خاطرش این‌همه نفس عمیق کشیده بود با زنگ‌های فامیل فاتحه‌اش خوانده نشود. زنگ‌ها از حوالی خانه مادر خودش و مادر کیمیا بود. البته باجناقش هم زنگ زد و پیشنهاد آوردن کیمیا با اورژانس هوایی را داد. پیشنهادش تقریبا ته خطی بود که علیرضا فعلا وسط‌هاش می‌پلکید. با دلسوزی و تعارف‌های خانواده خداحافظی کرد. پشت در سونوگرافی آرامش قبل از باز کردن شکم‌ها را داشت و در عوض اورژانس جنجال جنین‌های خون‌آلود به دنیا آمده. آخ و آی زیرلبی زن‌ها و مالیدن شکم‌هاشان سر ریز شد به سالن اصلی که کیمیا و آب‌سردکن آنجا بودند. دهان زن‌ها بسته نمی‌شد و کاسه چشم‌هاشان پر خون بود. انگار داشتند درد به دنیا می‌آوردند. کیمیا دیگر لیوان آب دستش نبود. پشت به بقیه ویلچیرش را نگه داشت. جمعیتی که دل درد به هم پیوندشان می‌داد همان اخم‌های نیم ساعت پیش روی پیشانی‌شان شاخ و برگ پیدا کرد. هنوز بیمار قبلی از زیر دست سونوگراف بیرون نیامده بود. علیرضا ویلچیر را هل داد. اما جمعیت این دفعه پشت به پشت هم با آن شکم و مثانه‌های سنگین محکم ایستاده بود و راه نمی‌داد. کیمیا به خودش پیچید. نفس عمیق کشید. به نظر مدیتیشن نمی‌آمد. نفس‌ها را بیش‌تر کرد اما آی نمی‌گفت. علیرضا گفت الان اتاق خالی میشه.

جمعیت سمتش برگشت. هرچه اخم و تخم داشتند گذاشتند برای علیرضا و کسی به کیمیا و ویلچرش نگاه نکرد. اما چند دقیقه بیش‌تر نگذشت تا به درد زایمان‌شان کیمیا هم به عنوان خاطره‌ای از سونوگرافی اضافه شود. همان دقیقه‌ای که درِ سونوگرافی باز شد. کسی شماره تو دستش را نگاه نکرد و فقط اولین فکر هجوم به در بود که کیمیا جمع‌شان را پراکند با صدایی که بی‌هوا از حنجره‌اش بیرون آمد. دهانش رو به مانتویی که از جلو و عقب برآمدگی‌های زن را پوشانده بود باز شد. بعد مانتو به مانتو جلو رفت. فوران دهان کیمیا تا چند دقیقه از درد زایمان اثری نگذاشت. همه محو خیسی و خنکی خلسه‌آور مانتوهاشان بودند که از یک مدیتیشن طولانی سر درآورده بود. اما هیچ اثری از تفاله و ته مانده غذایی روی لباس‌هاشان نبود. آخر درون کیمیا پاک بود و تو ساعات پیش جز آب و نفس‌های عمیق چیزی به درونش نرفته بود.

برای همین وقتی کیمیا خجالت کشید و خواست جلوی دهانش را بگیرد علیرضا دستش را گرفت و گفت آبه دیگه خجالت نداره. آخرین قطره‌های آب‌سردکن از لب‌های کیمیا چکید روی سنگ‌های کف. زن‌ها تا آخرین قطره استفراغ کیمیا را دنبال کردند. حالا کیمیا میان‌شان بود. میان طفلک گفتن‌های بی‌وقفه‌شان. علیرضا از روی خیسی‌ها دوید تو اتاق سونوگرافی. دکتر زن روسری عقب رفته و کرپه موهای وزوزی‌اش از پشت پاراوان بالا آمد. پرستار هم جلو آمد.

” آقا چته برو بیرون “. نصف جمله را پرستار گفت و بقیه‌اش را هم دکتر. علیرضا عذرخواهی کرد و گفت یک قطره آب هم تو شکم کیمیا برای سونوگرافی نمانده. حالا چه کار باید می‌کرد؟ دکتر که پشت پاراوان با دم و دستگاه‌اش دنبال سنگ کلیه و مثانه یا جنسیت جنینی می‌گشت، صداش جدی اما خفه آمد: آقا اگه دکترش سونو می‌خواد برو پرش کن.

قرار دادن کیمیا جلوی آن آب‌سرد‌کن مضحک‌ترین وضعیتی بود که مقابل چشم‌هاش آمد. گفت محاله. روسری دکتر بدون صورتش پشت پاراوان بالا و پایین می‌رفت. هیچ چیزی نمی‌گفت. جاش پرستار حرف می‌زد: آقا اجازه بده دکتر کارش تموم بشه براتون یه کاری می‌کنه.

دکتر جلوتر از زن حامله از پشت پاراوان بیرون آمد. آنقدر تو مانیتور دستگاهش به محتویات شکم زن نگاه کرده بود پلک‌هاش باز نمی‌شد. بعد از این که پرستار پرینت سونوگرافی زن حامله را به‌اش داد پلک‌های دکتر باز شد، اندازه پیدا شدن لبخندی کوتاه. علیرضا دلیل خنده‌اش بود یا شاید خوشحالی زن حامله؟ که به محض دیدن علیرضا چادر عربی به پاش پیچید و نمی‌دانست از بالا موهای حنازده‌اش را جمع کند یا از پایین دامن پیله‌دار و شکم لختش را. دکتر به علیرضا گفت برو عروس را بیار. کیمیا با آن همه استفراغ روی زمین و هوا، دردش یک سانت جابه‌جا نشده بود. همان محدوده ناف که وقتی علیرضا برای اطمینان از اندازه درد فشارش داد کیمیا کبود شد. تتمه قرص‌های ضد تهوع مهمان‌دار هواپیما تا سرم اورژانس با رفت و برگشت‌های تی خدمتکار از کف سنگی بیمارستان جمع می‌شد. برای بار چندم کیمیا از تخت روانش پیاده شد تا سوار تخت ثابتی شود که دکتر، یدکی تو اتاقش گذاشته بود. احتمالا برای استراحت خودش. کیمیا که روی تخت می‌خوابید نفسش بی‌ دردسر بیرون می‌آمد و حالتش عادی می‌شد. دکتر با سرم و آمپولی سراغ کیمیا رفت.

کنجکاو شد بداند آمپولی که دکتر تو سرم کیمیا زد مسکن بود یا چیزی دیگر. پرستار براش توضیح داد که این آمپول چطور در کمتر از نیم ساعت پیام‌های مغز را مستقیم به مثانه راهنمایی می‌کند تا قطره‌های سرم را تبدیل به ادرار کند. از پرستار پرسید این آمپول‌ها عوارض نداره؟

عوارضش اختلال مقطعی در دریافت‌های مغز بود. نه اسم آمپول را فهمید و نه اسم علمی عوارض‌اش را. کیمیا تو این چند ساعت اخیر از سوزش سوزن سرنگ استقبال کرده بود. سوزش بجای درد. البته انتخاب از طرف کیمیا نبود. بدن انتخاب می‌کرد و کیمیا تحمل. دکتر علیرضا را از اتاق بیرون فرستاد و مریض بعدی داخل شد. فاصله بین چرت کیمیا تا تمام شدن سرم، علیرضا فرصت کرد تا به راهرو بیاید. چند دقیقه از زنهائی که مهر تائید مادرشدن تو دست و دستگاه دکتر بود جدا شد. به سالن اصلی رفت. سنگهای کف هنوز خیسی تی به‌شان بود. مخصوصا جلوی پذیرش که اگر هتل‌های جزیره یک‌دهمِ مشتری بیمارستان را داشتند اینقدر اس‌ام‌اس و آگهی تخفیف‌شان را تو چشم آدم فرو نمی‌کردند. اما با این تعداد مراجعه‌کننده باز پرستار اورژانس می‌گفت هیات‌مدیره بخشنامه کرده اگر بیماری درحد اورژانس نبود و آمبولانس خواست بعد از بستری‌شدن حتما هزینه آمبولانس را حساب کند. با این حساب تو اورژانسی‌ها فقط نجار شرایط استفاده از آمبولانس را داشت. ملوان هم بود که دشتاشه تنگ و دمپائی لاانگشتی، او را از نوک عرشه به یک شیرجه اجباری مهمان کرده‌بود. آن‌هم از فاصله دوازده‌متری. اما نه. ملوان که مثل کیمیا نمی‌توانست روی ویلچیر بنشیند و هرطرفی بخواهد برود. شرایط‌اش آمبولانسی‌تر از کیمیا بود. اما پذیرش غیر از دارو و آزمایش هزینه دیگری از علیرضا نگرفت. شاید از پرستارهای اورژانس خبر ماه‌عسل‌شان درز کرده‌بود. و این خودش بالاترین مزیت برای هر تخفیفی بود. تخفیفی که هتل هم با فکس‌کردن سند ازدواج و اینکه بیشتر از چندروز از ادواج‌شان نگذشته یک روز را رایگان حساب کرد. راستی به هتل هم باید خبر می‌داد. اگر کیمیا امشب اینجا می‌ماند بعید نبود اتاق تخفیف‌دارشان هم به مسافر دیگری داده‌شود. هتل پنج ستاره دنبال همچین بهانه‌هائی می‌گشت. ولی تا جواب سونو و جواب آزمایش‌ کیمیا ضمیمه پرونده‌اش نمی‌شد نمی‌توانست برود هتل. چراغ‌های پنج‌تائی تنها بیمارستان جزیره در محوطه بیمارستان روشن شد. چند ماشین مدل بالا همزمان دور نظرجلب‌کنی در محوطه زدند. یک فورد و دو موستانگ کروک. از پشت‌اش صدائی آمد: دکترهای پروازی رسیدند. پروازی؟ بله پروازی. صاحب صدا نشسته توضیح داد هفته‌ای یک‌روز می‌آیند و فرداد با اولین پرواز می‌روند. تابلوهای فوق تخصص‌ها سردر اتاق‌ها روشن شد. گهگاه سلامی بین فوق‌تخصص‌ها و مردم رد و بدل می‌شد. جمعیت روی صندلی‌های سالن بلند شدند و در فواصل اتاق‌ها و پذیرش تا سالن‌های انتظار مثل پاساژگردها بی‌هدف قدم می‌زدند. زنان، دکترهای پروازی را تماشا می‌کردند. درِ دیجیتالی بیمارستان بعد از آمدن فوق‌تخصص‌های پروازی دیگر باز‌نشده‌بود تا آن عربده‌ای که می‌گفت سوراخ شدم. عربده‌ای که در اتومات و دهان جمعیت بیمارستانی را برای لحظه‌ای باز نگه‌داشت. لابد این دو دستش را هم که خون از میانش نشت کرده‌، روی آن سوراخ گرفته‌بود. کمربندی هم روی دسته ویلچیرش بود که هم خونی بود و هم سوراخ زیاد داشت. علیرضا هم که مسیر اورژانس را خوب یادگرفته‌بود مرد و همراهانش را دنبالش برد. فوق‌تخصص‌ها در آستانه در اتاق‌شان دست به جیب ایستاده‌بودند. لابد منتظر بودند پیجرها اسم‌شان را صدا بزنند. بالاخره رسیدند به اورژانس. پرستار خوش‌خنده پشت کانتر اورژانس ایستاده‌بود. جلو نیامد. تا علیرضا ویلچیر مردی که سوراخ شده‌بود را برساند داخل اورژانس خنده‌اش ادامه داشت. خنده‌خنده گفت آقا داماد آمدی جزیره جت‌اسکی برانی یا ولیچیر این و آن. عربده دومِ مرد خنده را از لب و دهان پرستار کّند و جدیت پرستار معلم‌منش را هم تبدیل به وحشت کرد. دکتر کشیک را هم با آن وزن سنگین‌اش از اتاق بیرون آورد. علیرضا را دید و گفت چه خبره؟ علیرضا شکم خود را نشان داد و گفت شکم‌اش سوراخ شده. دکتر نزدیک آمد و از کنارش که می‌گذشت تاکید کرد یک دکتر پروازی آمده بیمارستان شب تا صبح هم بیشتر نیست جواب سونو را بیاوری می‌فرستم‌ات پیش‌اش تا خانم‌ات را ویزیت کند. و رفت. مرد را انداختند روی تخت. دولا بود و عربده را فراموش نمی‌کرد. همراهاش همراه دکتر و پرستارها رفتند دور تخت‌اش. ویلچیرش ماند و کمربند آویزان به آن. علیرضا از بالا می‌دید دست مرد را از روی شکم‌اش کنار زدند و پیراهن‌اش را جر دادند تا رسیدن به گودی ناف‌اش. دکتر دنبال دلیل سوراخ‌شدن نبود. می‌خواست بفهمد سوراخ به مثانه ‌یا روده‌اش ‌رسیده یا نه. مثانه یا روده هم فرقی نداشت. مهم سوراخی بود که از آنجا زندگی مرد روبه پنچر ‌شدن بود.

اول دستور داد دورتادور سوراخ را با الکل و پنبه‌ی تو دست پرستارها ضدعفونی کنند. پنبه‌های الکلی کفاف نمی‌داد و باند استریل‌ها را دوتا کردند. تازه زخم دهان باز کرد مثل خود مرد که دهان باز کرد و این‌بار جای عربده فحش می‌داد تا آرام  شود. بعد از ده دوازده‌بار خواهرتو مادرتو گفتن ساکت شد. تخت‌اش را بردند اتاق عمل. دکترها ریسک‌اش را نمی‌کردند تا سوراخ را تو همان اورژانس بخیه بزنند. وقتی همراهانش پشت تخت مرد به سمت اتاق عمل راه افتادند علیرضا سمت ولیچیر مرد رفت. کمربند را از روی آن برداشت. بین سوراخ‌های کمربند و سوراخ شکم مرد یک ارتباط وجود داشت. یک ارتباط خونی. مخصوصا بین سوراخ آخر کمربند که گشادتر از بقیه بود و همان خون دلمه بسته‌ی شکم مرد به آن ماسیده بود. یعنی تنها شاهد ماجرا همین سوراخ بود. چرا که همراهان مرد می‌گفتند خیلی اتفاقی از جلوی مغازه‌اش رد می‌شدند که عربده مرد را شنیده‌اند و شکم خونی‌اش را دیده‌اند و یکراست آوردندش بیمارستان. برای راحتی مرد هم اول کمربندش را باز کرده‌اند. تا اینجا برسند هم از مرد جز آه و ناله چیزی نشنیده بودند. البته به پرستارها گفتند یک دریل خونی هم تو مغازه‌اش دیده‌اند. شاید مرد به آخر خط رسیده و دریل را فرو کرده تا خودش را خلاص کند. شاید هم خواسته سوراخ کمربندش را با دریل روی شکم‌اش گشادتر کند یا اصلا لاغر شده و خواسته یک سوراخ دیگر به کمربندش اضافه کند تا شلوارش را سفت‌تر نگه‌دارد. احتمال چهارم هم می‌توانست هیچ‌کدام از این‌ گزینه‌ها نباشد. کمربند را گذاشت سر جاش. از کنار تخت‌ها گذشت. به موجودیِ اورژانس چیزی اضافه نشده بود. آمبولانس هم پشت شیشه اورژانس پارک بود. مطمئنا کادر مجرب بیمارستان فوق تخصصی جزیره خیلی راغب نبودند آژیر آمبولانس‌شان در جزیره نچرخد و جیغ نکشد. یا اگر این تخت‌ها می‌خواست این طور خالی بماند درِ بیمارستان باید تخته می‌شد. البته بیمارستان هرچی نداشت آه و ناله و چانه انداختن و کلا مرگ را از خانه و زندگی آدم‌ها جدا ‌کرده بود. تخت کیمیا آنجا بود با همان پتو که کیمیا از شدت درد زیر و روش را یکی کرده بود. چمدان چرخ‌دار ماه‌عسل‌شان هم ایستاده بود. کیمیا چمدان را به عنوان سورپرایز به خانه آورد. سورپرایز چندم بود؟ اولی بعد از نامزدی و دومی بعد از ازدواج. البته برای اولی هم که تولد گرفتن در خانه پدری‌اش بدون اطلاع‌اش بود، فقط یک چه جالب آبکی گفت. اما همچنان کیمیا به سورپرایز کردن و سورپرایز شدن علاقه داشت. حتّی همان شب غُر زد که چرا بلیط‌ها و خبر سفر ماه عسل‌مان را صبح حین رزرو بلیط‌ها بهم گفتی و سورپرایزم نکردی. آن شب با همان دمغی و کسلی شب‌بخیر نگفت اما گفت برایت یک سورپرایز دارم. وقتی رسیدیم جزیره می‌فهمی.

جلوی شیشه رفلکس اورژانس، خودش را در کنار سورپرایز کیمیا می‌دید. چمدان یا تخت اورژانس؟ مهم این بود که اگر کیمیا نبود اما سورپرایزهاش بودند. شاید بهتر بود اورژانسی هم که شده به سورپرایز فکر کند. از اورژانس که خارج می‌شد دو تا پلیس دید. پلیس‌ها به رد خون روی زمین که تا سالن اصلی ادامه داشت خیره بودند. گفتند به ما گزارش شده یک مورد مشکوک این جا آوردند. علیرضا به کمربند روی ویلچر نگاه کرد و گفت من همراه بیمار نبودم و از چیزی خبرندارم. پلیس‌ها سربازهای دم سی‌پی‌آر را که دیدند رفتند سمت‌شان. خدمه بیمارستان که همیشه تی‌هاشان جلوتر از خودشان حرکت می‌کرد دنبال رد خون ماسیده تا سالن اصلی آمدند. وقتی علیرضا دم سونوگرافی رسید خدمه‌ای هم با تی‌اش آنجا بود. چقدر می‌سابید. مگر کیمیا آب بالا نیاورده‌ بود. انگار برای خدمه برق ‌انداختن تعریف شده‌بود نه تمیزکردن. از تعداد زنگهای اطرافیان کم شده‌بود. کیمیا هنوز زیر سرم بود. یکی یکی زنها با جواب سونوگرافی که کارنامه ثلث اول زندگی‌شان بود بیرون می‌رفتند. دکتر خسته و ژولیده‌تر از نیم‌ساعت قبل جواب سلام علیرضا را داد. به پرستارش اشاره کرد کیمیا را بیاورند. کیمیا گیج بود. دستگاه را روی شکم کیمیا گذاشت. خط اخم وسط ابروهای دکتر کم عمق‌تر شد. دستگاه را می‌چرخاند و از شفافیت داخل مثانه راضی بود که دستگاه را بدون نق زدن حرکت می‌داد. نفس بکش و نفس نکش از دهانش نمی‌افتاد. اما صندل لقّش مدام از نوک شست پاش می‌افتاد. جاهایی را فشار می‌داد که کیمیا بگوید آخ. آخ‌های کیمیا به متراژ روده‌هاش کش می‌آمد. مانیتور هم رد آخ گفتن‌های کیمیا را داخل روده‌ها نشان می‌داد. بعد دکتر را تو خم و پیچ روده بزرگ با آن چشم‌های تنگ شده‌اش که نمی‌دانست کجا گیر افتاده تنها گذاشت. سفت شدن شکم کیمیا خسته‌اش کرده بود.

” نفسم را گرفتی دختر. ” دکتر رو به شکم کیمیا این را گفت. آنقدر شکم و زیر شکم مردم را می‌دید که احتمالا دیگر صورت آدم‌ها را فراموش کرده بود. از علیرضا پرسید چه مسکن‌هایی تو اورژانس به‌اش تزریق کردن؟ نمی‌دانست و گفت می‌روم بپرسم. وقتی برگشت کیمیا روی تخت نشسته اما پایین نیامده بود. به دکتر گفت راستش کسی تو اورژانس نبود که بپرسم. دکتر دفترچه بیمه کیمیا را خواست. لابد گرفتن هزینه سونوگرافی از دستگاه عریض و طویل بیمه ‌مشکلی نداشته که  حالا دکتر دفترچه بیمه می‌خواهد. لای دفترچه جواب آزمایش هم بود. با دیدن جواب دیگر دنبال داروی مسکن نگشت. با دقت می‌خواند و از خودش سوال می‌پرسید اما هیچ جوابی پیدا نکرد جز اینکه باز کیمیا را خواباند و دستگاه و مانیتور را روشن کرد. تو آزمایش آپاندیس محرز بود اما تو مانیتور پنجاه، پنجاه. یعنی دکتر گفت از چهار نشانه دو تاش تو آزمایش هست. در نهایت برگه آزمایش را جلوش گذاشت و به پرستار گفت چیزی را پرینت بگیرد. سیاه و سفیدی‌های توی مانیتور یکراست آمد روی کاغذ.

گفت خیالت راحت باشد. اگر برای ما هم آپاندیس مشکوک باشد برای دکتر جوان این طور نیست. علیرضا پرسید جوان کیه؟

دکتر خندید و گفت جوان که تو و زنت هستید اما دکتر جوان دکتر پا به سن و باتجربه‌ایه. ده روز یک بار می‌آید بیمارستان. پروازیه. کلی شانس آوردین امشبم این جاست. اون بیخود در شکم را باز نمی‌کنه.

حرف آخر دکتر سونوگراف هم این بود: حرف آخر را دکتر جوان می‌زند.

کیمیا لمید روی ویلچر و دستگیره‌هاش را چسبید. بعد پاهاش را روی جاپایی چرمی گذاشت و سرش را به پشت سری تکیه داد. هیچ چیز تو این لحظات اندازه ویلچر آرام‌اش نمی‌کرد. حتّی علیرضا. اسباب آرامش کیمیا را هل داد و با جواب سونوگرافی بیرون آمدند. جواب‌ها تو بغل کیمیا بود. اتاق به اتاق تعداد جواب‌ها زیاد می‌شد اما درد کیمیا کم نمی‌شد. سمت پذیرش رفتند. سراغ دکتر جوان را گرفت. جوابی نشنید. دوباره پرسید. گفتند هنوز پروازش ننشسته. نوبتی هم که به‌شان داد شصت و سه بود. هنوز دکتر نیامده جماعت صف کشیده بودند. کنجکاو شد بداند دکتر جوان مگر فوق تخصص جراح داخلی نیست؟ مسئول پذیرش مانند آزمایشگاه و سونوگرافی که برگه جوابشان را دیر صادر کردند طول کشید تا جوابش را بدهد. بالاخره بله را گفت. سوال دوم را از کیمیا پرسید: یعنی دکتر جوان امشب تا صبح می‌خواهد این همه آدم را جراحی کند؟

کیمیا در جواب، خودش را گرد تکان داد یعنی درد دارد. یکی از آن کنار صداش درآمد: دکتر جوان فقط تشخیص می‌ده.

علیرضا جواب داد یعنی فقط تشخیص می‌ده و حرف آخر را می‌زند؟ آن وقت کی عمل می‌کند؟ جواب شنید به دکتر جوان می‌گن پنجه طلا. یکی  آن طرف‌تر، پنجه طلا بودن دکتر جوان را تایید کرد. گویا بواسیرش را عمل کرده بود و امشب باید بخیه‌اش را می‌کشید. همچنان جوابش را نگرفت که وسط این‌ها دو نفر هم وقت عمل داشته باشند چطور یک شب تا صبح می‌خواهد عمل‌شان کند. انگار درد دور برداشته بود اما کیمیا بیش‌تر از این نمی‌توانست خودش را گرد بچرخاند. سریع به اورژانس رساندش. پرستارها هر دوشان رفته بودند. خوش‌خنده و خانم‌معلم. دخترهای پشت کانتر دوقلو بودند. تن صدا و خنده‌هاشان هم چند دکتر را از گوشه و کنار بیمارستان آورده بود به اورژانس. سلام کرد و کیمیا را خواباند. با همان خنده‌هایی که دکتر کشیک و چندتای دیگر را پشت کانتر سر پا میخ‌کوب نگهداشته بود سلام بلندی کرد. بلندتر از آن کسی که آدم را برای اولین بار ببیند. گویا پرستار خوش‌خنده‌ی شیفت قبل، از تخت خالی کیمیا و چمدان بی‌صاحب تو اورژانس، داستان یک ماه‌عسل کامل را برای پرستارهای جدید تعریف کرده بود، هیجان انگیزتر از اتفاقات اورژانس که این طور پرستار را کشاند دم تخت کیمیا. با دست تو جیب روپوش و ریتم منظم پاشنه‌های بلندش. دکتر کشیک هم به موازاتش آن طرف تخت کیمیا ایستاد. او هم بعد از دیدن جواب سونو گفت حرف آخر را دکتر جوان باید بزند. پرستار هم از دکتر پرسید چش شده عروس خانوم؟ دکتر هم گفت مشکوک به آپاندیس.

پرستار هم لب‌هایی که خنده روشان بود را گاز گرفت و به دکتر گفت زبانت را گاز بگیر ماه عسل و آپاندیس. شیفت شب با همین لبخندها تو اورژانس شروع شد. تزریق‌های تو سونوگرافی حالا داشت مثانه کیمیا را قلقلک می‌داد.

نشانه‌اش چپ و راست بردن کمرش بود. درد، کمر به بالاش را پیچ و تاب می‌داد و ادرار کمر به پائین‌. وسط این پیچ و تاب‌های کمرشکن ، دکتر کشیک کم بود و عشوه پرستار. دور دور کردن کیمیا با ویلچیر بین اتاقهای بیمارستان حالا نمی‌گذاشت تا توالت با پای خودش برود. فعلا هم وقت گوشزد کردن نبود آن هم با این درد و فشار. ضمنا به کیمیا قول داده‌بود تو ماه‌عسل دست از نظارت عالیه بردارد. البته نظارت عالیه مربوط به سرکشی شبانه از سینک ظرفشوئی و خالی بودن سطل آشغال و روشن نبودن تهویه توالت بود. قرارشان بود ماه‌عسل فقط شوخی و خنده باشد. تا همین الان هم علیرضا جز این کاری نکرده‌بود. یعنی جدی‌ نگرفتن ویلچیر و تخت و رخت بیمارستان. وقتی کیمیا را هم سوار ویلچیر کرد و تا دم در توالت برد این اصل مهم را به‌اش گوشزد کرد. همچنین گوشزد کرد اگر بتواند طنز را به زندگی‌اش وارد کند هیچ‌وقت این قضاوت بین دو چیز مهم و غیرمهم را نخواهد داشت. مهم فرار از این قضاوت بود در عین بی‌تفاوت نبودن نسبت به هر دو طرف آن. شاید کیمیا هم با کوبیدن در و عجله‌اش برای رسیدن به کاسه توالت از این قضاوت فرار کرده بود که حرف‌های علیرضا مهم بود یا نه. تا آمدن صدای سیفون به پرستارهای دوقلو توجه کرد. پرده سفید بین تخت‌های اورژانس کنار می‌رفت و پرستارها از میان سفیدی شمد و پرده‌ها بیرون می‌آمدند. اما وسط آن همه سفیدی یک جفت صورت تیره که آفتاب جزیره تفت‌شان داده بود در حرکت بود. با پس و پیش شدن پرده‌ها بوی عطرشان پخش می‌شد وسط اورژانس. بازی پرده‌ها و صورت‌های برنزه خواهرهای پرستار تا سیفون کشیدن کیمیا ادامه داشت. چشم‌های بسته بیمارها هم پشت این پرده‌ها احتمالا از این عطر تند خواهرها باز شده بود. کیمیا از توالت بیرون آمد. پرستاری که معلوم نبود کدام یکی هست آمد دستش را گرفت. با چند تا عزیزم و گلم کیمیا را رساند به تختش. شمد را هم کشید و مانیتور بالای سرش را کنترل کرد که روی صفحه‌اش فشار خون و ضربان قلب و چند تا عدد چشمک زن و خط و خطوط متحرک وجود داشت. علیرضا ازشان خواست زمان دقیق آمدن دکتر جوان را بگویند. یکی‌شان جلو آمد و آن یکی پشتش بود. کم کم می‌شد فرق‌شان را فهمید. همیشه یکی از دوقلوها صورتش شسته رفته‌تر بود. انگار صورت یکی‌شان روتوش شده از رحم بیرون می‌آمد. اما این دو تا با این رنگ یک جور صورت و آرایش جورواجورشان اثری از روتوش لحظه تولد نگذاشته بودند. باید دنبال گشادی و تنگی چشم یا دهان می‌گشت. اما جلوتر که آمدند، سایز آنها هم یکی بود. بالاخره فرقی داشتند که آنها را از هم جدا کرده بود. علیرضا گفت موحّد هستم. خواهرِ جلو آمده هم گفت سونا هستم. علیرضا با چشم آن یکی را نشان داد و پرستار گفت آن یکی هم سوناست. فامیلی‌مان سوناست.

گویا علاقه‌ای به آشنایی دادنِ بیش از این نداشتند. مانند مهمان‌دارها این خنده‌هاشان هم در حیطه وظایف‌شان بود. مهم نبود. به نظرش مهم‌ترین وظیفه‌شان روحیه دادن به بیمار و همراهش بود. پرستار به ساعت مچی‌اش نگاه کرد. از ساعت تا ساعدش، تیره‌تر از صورتش بود. باید از شیشه ماشین بیرون گذاشته باشد. آخر بیش‌تر از مچ و ساعدش را نمی‌توانست آفتابی کند. گفت تا یک ساعت دیگر پرواز دکتر جوان می‌نشیند. علیرضا گفت یک سر می‌روم هتل تا چمدان را بگذارم تا اگر یک وقت شب نرفتیم هتل، اتاق و تخفیف‌مان نپرد. کیمیا با چشم‌گرمی سری تکان داد. پشت کانتر خواهرهای سونا نشسته بودند. رفت تا چمدان را بردارد. پا روی پا انداخته بودند و خودشان را به گردش صندلی چرخ‌دار سپرده بودند. چند ساعت تو بیمارستان و ویلچیرکشی تحلیل کردنش را تحلیل برده بود و حالا نمی‌توانست دقیقا نشانی برای تشخیص پرستارها از هم پیدا کند. مثلا یکی سونای خشک و آن یکی تر. البته تر و خشک‌شان هم می‌کرد باز قابل تشخیص نبودند. چمدان را روی زمین کشید و ازشان خداحافظی کرد. در اورژانس باز شد. با چمدان به شرجی و باد جزیره ملحق شد. از کنار آمبولانس خاموش گذشت. به دربان اشاره کرد یک تاکسی خبر کند. دربان از اتاق نگهبانی درآمده و گوشه محوطه کنار مردی چهل، چهل و پنج ساله نشسته بود. مرد می‌گفت باباجون و می‌کوبید روی ران‌هاش. وقت‌هایی هم که بیش‌تر یاد باباش می‌افتاد آخ سوختمی هم می‌گفت. دربان هم بالای سرش ایستاده بود. می‌گفت آرام باش همه رفتنی هستیم. سیگاری هم روشن کرد برای مرد که نگرفت و خودش کشید. چند تا کام دیگر گرفت بدون دلداری دادن. علیرضا که نزدیک شد دوباره دلداری دادنش شروع شد: عموجون ناراحت اون خدابیامرز نباش جاش خیلی راحته. علیرضا گفت مگر تو سردخانه نیست؟ دربان گفت نخیر عموجون آن دنیاست. یک بار دیگر از دربان خواست تاکسی صدا بزند. دربان با عصبانیتی که نمی‌توانست مرد را ساکت کند با دستش گوشه محوطه را نشان داد که چند تا تاکسی پشت هم پارک بود. چمدان و خودش سوار تاکسی شدند. اسم هتل را گفت و راننده دنده داد تا ماشین راه اُفتاد. راننده شیشه را بالا نداد تا کولر را بزند. وقتی هم پرسید چرا کولر را نمی‌زنی، گفت شب‌های جزیره کولر نمی‌خواهد. تاییدش کرد که خوب وقتی آمده جزیره خلوتی راه و میدان‌ها را نشانش داد و گفت عید این جا قرق آدم‌ها و ماشین‌ها بود. حرف دیگری برای گفتن نداشت که یکهو با خدا بد نده سکوت چند ثانیه‌ای‌اش را خورد. بد نبود راننده تاکسی را با سوالی ببرد سمت بیمارستان و کادر پزشکی پروازی‌اش. پرسید شما کارتان به بیمارستان این جا افتاده؟ راننده جوابش را همراه باد گلوی بی‌صدایی با بوی قرمه‌سبزی داد: بله که افتاده. البته جزیره چند تا بیمارستان دارد اما این بهترین‌شان است. نگذاشت ادامه دهد و دل‌درد کیمیا را آورد وسط اظهارنظر راننده و از احتمال آپاندیسی حرف زد که دکتر گفته بود. راننده با همان خبره‌گی که فرمان تو دستش را می‌چرخاند از دکترهای پروازی و خصلت‌شان گفت این جا تا دل‌درد می‌گیری می‌گویند آپاندیسه. همه هم حرف آخر را می‌زنند این جا. این خصلت جزیره است که کسی را تو خودش نگه ‌نمی‌دارد. برای همین حرف اول آدم‌ها، حرف آخرشان می‌شود تا تکلیف‌ات روشن باشد.

راننده از کنار چند تا ساختمان که ستون‌هاش هوا رفته بودند و طبقاتش لخت و عور بدون دیوار و سقف تا ته‌شان پیدا بود، گذشت. پروژکتوری آویزان و خاموش، تاوری شق و رق، زمینی هرز و ریخت و پاش زیر آن همه چیز معلق و هوا رفته دراز کشیده بود. تا رسیدن به خیابان هتل، چند تا دیگر از این ساختمان‌ها بود که تصاویر تکمیل و صورت بزک‌کرده‌شان روی تابلویی رو به خیابان وصل بود. راننده حرف آخرش را هم زد: این پروژه‌ها نیمه کاره ماندند به خاطر زلزله چند هفته پیش. می‌گویند اگر زلزله‌ای قویتر بیاید جزیره را یک روزه برده زیر آب.

راننده برای کم‌تر از پنج دقیقه راننده‌گی و گفتن کلماتی که بوی قرمه‌سبزی و پیاز می‌داد شش هزار تومان گرفت. علیرضا گفت حتما دلیل این دندان‌گردی‌ات ترس از غرق شدن جزیره است. جوری نگاه کرد که چند تفسیر داشت: یکی پولو بده تا پیاده نشدم. یکی انگار اولین باره که میای جزیره. یکی هم جزیره قانون خودشو داره.

این آخری را از صاحب‌کار نجار شنیده بود. وقتی با موبایلش حرف می‌زد، قبل از فرار کردن از بیمارستان. پول را روی داشپورت گذاشت. راننده هم دست به پول نزد تا پیاده شود. همان بهتر کیمیا نبود تا یک کوفتت بشه نثار راننده کند. این جوری باید تا آخرین روز ماه عسل، با هر بار پیاده و سوار شدن کرایه‌ها را تبدیل به کوفتی کند تو حلقوم راننده‌ها. اما همین چند دقیقه را اگر می‌خواستی پیاده تو بلوارهای جزیره بیایی آن وقت درز و شکافی نمی‌ماند که عرق از آن نچکد. پس اولین چیزی که باید به کیمیا می‌گفت این قانون جزیره بود که تاکسی‌ها مسئول فرو کردنش به گوش مسافرها بودند: یا پول یا لیچیِ عرق.

مطمئنا کیمیا هم نمی‌خواست لباس‌های مارکداری که با همان تا و زرورق نویی‌شان یکراست تو چمدان آمده بود، شوره‌های شرجی از زیربغل و یقه تا خشتک‌شان نفوذ کند. دم در هتل به‌اش خوش‌آمدی گفتند و خدمت‌کار هتل چمدان را از دستش گرفت. به در دیجیتال هتل رسید. در دیجیتال هتل برعکس کارمند و خدمه‌اش که به محض ورود مسافرها از هر فاصله‌ای تعظیم و معاشرت فراموش‌شان نمی‌شد، تا آدمها در یک قدمی‌اش نمی‌آمدند هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. شیفت شبانه این جا هم مثل بیمارستان شروع شده و قرار بود کارمندهای دختر و پسر پشت این کانتر و میز رزرو هتل، تا صبح به مسافرها خنده و کلید همزمان تحویل بدهند. اتاق سی‌صد و دو طبق قول‌شان رو به دریا بود. فعلا که دریای رو به بالکن بی‌سروصداتر از اتاق‌های رو به دریا بود. گهگاه پچ‌پچ و خنده‌هایی که احتمالا سرچشمه‌اش تخت‌های دونفره بود، می‌آمد تا لب هره بالکن بالایی و کش می‌آمد تا جلوی دهان‌دره علیرضا. باید از آن تازه عروس و دامادهایی باشند که تخفیف چهل درصدی گرفته‌اند. بیست درصد ارزان‌تر از علیرضا. حالا هم برای آن بیست درصد بیش‌تر جشن دونفره‌ای گرفته بودند. بگذار هرچقدر می‌خواهند تو سر و کله هم بزنند. به نظرش قانونِ شب‌های جزیره با این نورپردازی کنار ساحل و روی اسکله، شب‌بیداری و شب‌گردی بود. راستش این قول را هم به کیمیا داده بود در ماه‌عسل، دست از قانون‌گذاری بردارد. برای همین به سلول‌های خاکستری مغزش فحش خواهر و مادری داد تا این همه قانون صادر نکند.

صندلی را کشید جلو. آبمیوه و کاکائو داخل یخچال اتاق را گذاشت روی میز. با همین‌ها سیر می‌شد. میل به شام نداشت. کیمیا هم نداشت. چه حرف مزخرفی. اگر کیمیا میل داشت که الان آن طرف میز نشسته بود. دکتر گفت میل داشتن دلیل سلامتیه، که کیمیا فعلا نداشت. وقت فکر کردن به داشته و نداشته‌ها نبود. باید با چند قُلُپ آب‌میوه و دو سه تکه کاکائو ته دلش را پر می‌کرد و خودش را می‌رساند بیمارستان. شیرینی کاکائو و آب‌میوه ته حلقش بود که بادی از طرف دریا آمد. باد گرمی بود اما خواب را از سر آدم می‌پراند. تو بلوار جلوی هتل چند تا ماشین گاز می‌دادند و قزقز اگزوزشان گوزیده بود به آرامش جزیره. یعنی گاز و گوز این‌ها به گوش پلیس‌های جزیره نمی‌رسید! اما انگار تنبان سکوت جزیره انقدر سفت بود که با هر تلنگری پایین نیاید. از جاش بلند شد. نور زرد آباژور روی برجسته‌گی دو تا بالش زیر روتختی افتاده بود و تصویر تخت و بالش‌ها تو آینه روبه‌رو قاب گرفته شده بود. خودش را تالاپی رو تخت انداخت. خنکی کولر روی نرمی تشک آن هم وقتی شرجی جزیره عین سریش لباس را به پوست چسبانده باشد آدم را به این خرغلت‌ها می‌اندازد. جای خالی کیمیا را با خرغلت‌هاش پر کرد. اما هرکار می‌کرد باز جاش خالی بود. چند خرغلت دیگر هم روی جای خالی کیمیا زد. همین اندازه می‌توانست کیف ماه عسل را از اتاق رو به دریا ببرد. سری به خودش توی آینه دستشویی زد. وان حمام و توالت فرنگی هم آن جا کنار آینه بودند. خیلی تصادفی خسته‌گی را تو صورتش دید. یک مشت آب به صورتش زد. اما خسته‌گی سمج‌تر از آن بود که از صورتش کنده شود. آخرین لحظه باز چشم‌اش به دوش دیواری و وان حمام که خط پایان ماه‌عسل بود، افتاد. از اتاق که بیرون آمد شکلات و آبمیوه‌ای هم برای کیمیا برداشت. بالاخره که باید طعم شیرین ماه عسل را می‌چشید. در اتاق را بست. راهرو داشت از بوی عطر زنانه و ادکلن مردانه‌ای که تو هم می‌لولیدند منفجر می‌شد. این بوی ماه عسل بود که از اتاق‌ها راهی راهرو شده بود. خدمه روی فرش قرمز که نه، موکت قرمز، در تاکسی را باز می‌کرد. تا رسیدن به بیمارستان این یکی تاکسی‌چی هم فهمید دکترها احتمال داده بودند آپاندیسی وسط ماه عسل در شرف ترکیدن است. ضمنا رزرویشن‌های شیفت شبانه هتل هم سهم آه و افسوس‌شان را برای ماه عسل خورده بودند. مردم زیادی فضول بودند. خوب اگر این فضولی نبود پرستار و راننده تاکسی چطور شبانه روز پشت کانتر بیمارستان و پشت فرمان دوام می‌آوردند؟ علیرضا هم حوصله شنیدن نچ‌نچ دلسوزی آدمها را نداشت. نچ‌نچ‌هایی که از شدت شیطنت بود یا ترحم، تبدیل به چس‌چس می‌شد و بوی گندش فضا را پر می‌کرد. آن تکه از جزیره که وقت آمدن کش آمد و طولانی شد حالا تو چند فرمان و گاز دادن و اظهار نظر‌های راننده و کرایه پنج هزار تومانی‌اش خلاصه شد. تو این مدت نبودنش به بیمارها چیزی اضافه نشده بود. همچنان سی‌پی‌آر در قُرق نجار بود و دو تا سرباز نگهبان جلوش. مرد شکم سوراخ هم احتمالا تو اتاق عمل سوراخش را پر کرده بودند و حالا در خواب عمیقی که عوارض بیهوشی بود به سر می‌برد. از ملوان هم کسی خبر نداشت. بقیه هم یا مرخص شده بودند یا داشتند شام بیمارستانی را می‌خوردند. خواهرهای سونا هم با نزدیک شدن به وسط‌های شب صدا‌شان به بیرون از چهاردیواری اورژانس رفته بود. آنقدر که دکترهای پروازی را هم اورژانسی کرده بودند. کیمیا پشتش به ظرف سوپ نیم‌خورده و قاشق دهنی‌اش بود. یکی از خواهرهای سونا آمد و آمدن دکتر جوان را هم به علیرضا گفت. با همان سرخوشی چند سرم زد و یکی دو تا لوله خون هم از بیمارها گرفت. علیرضا از او تشکر کرد و رفت سمت پذیرش. با فیشی از پذیرش رفت سمت اتاق دکتر جوان. انگار دکتر تو اتاقش نبود که این همه آدم گوش تا گوش و شانه به شانه هم سرپا بودند. هرکدام از مریض‌های دکتر دستشان را جایی از شکم‌شان گذاشته بودند که احتمالا تیزی چاقوی دکتر را لمس کرده بود. همیشه دوستِ دکترش که ویزیتش تو درمانگاهی معمولی اندازه دویست و پنجاه گرم پنیر بود، می‌گفت نون تو چاقوئه.

با شماره‌ای که تو دستش بود و این همه آدم زخم‌دار و دست به شکم تو صف، نیم ساعت دیگر نوبتش می‌شد. اما ایستاد حداقل دکتر جوان را ببیند. یکی که بیش‌تر از همه عرق پشت لب کلفتش نشسته و سگ مصب‌تر از بقیه بود گفت چرا دکتر نمی‌آد؟

دکتر جوان پیج شد و چند دقیقه بعد آمد. موهای نخ نماش عرض بیضی سرش را طی کرده تا به رشته‌های مو در آن طرف سر پیوند بخورد. عینکش نوک دماغ و پاچه‌های شلوارش زیر پاشنه کفشش بود. با خنده‌های بلند و دو تا پرستار آمد. شاید هم انترن بودند که براشان یک دکتر مسن انقدر جذاب بود. انگار دنبال آینده خودشان راه افتاده بودند. انترن یا پرستار چه فرقی داشت؟ این روپوش سفید همه‌شان را یک شکل می‌کرد. خواست رو بیاندازد به مریضی که نوبتش بود تا کیمیا را جاش تو ببرد. دل‌درد کیمیا و ماه عسل را با هم به‌اش گفت. زن چشم زاغ پا به سن گفت روده‌هام بعد عمل داره میاد تو دهنم. نفهمید منظورش شکایت از دکتر جوان بود یا روده‌هاش را بهانه کرد تا او برود رد کارش. بقیه هم برگه نوبت‌هاشان را سفت چسبیده بودند تا از گذرموقت دکتر جوان بگذرند و برسند به اتاقش. روی پیشانی و وسط تخم چشم‌هاشان هم یکی یک تابلو ورود ممنوع و بن‌بست آویزان بود تا نزدیک‌شان نشوی. در مسیر تکراری برگشت به اورژانس راهرویی دید که قبل از شروع شیفت شب دکترهای پروازی ندیده بودش. یک در مخفی یا چیزی شبیه دروازه بود. در اولین قدم نه، تا وسط راهرو هم که رفت کسی جز سایه دیلاق و قیقاجش که فرصت پیدا کرده‌ بود روی دیوار جفتک بیاندازد و عین دلقکی بخنداندش کسی نبود. تو این روزگار سایه‌ها جایی نداشتند. مخصوصا تو جزیره که شعار شبهای آفتابی اش،‌ یک قانون دیگر به قانونهای جزیره اضافه کرده‌بود: ورود سایه ها ممنوع.

اما تو این نور باران جزیره که زیر هر اسکله و پلی، پروژکتورها حکم سرخری برای یک دقیقه خلوت دختر و پسرها  بودند تا مبادا پنبه و آتش شوند و آتش‌بازی راه بیاندازند، این راهرو جای امنی بود. راهرو وسط روشنی و هیاهوی بیمارستان انگار هم بود و هم نبود. در راهرو را بست تا کسی اگر آمد برود تو فرورفتگی دیوار که آخر راهرو بود. جلوتر هم اتاقی بود که از توش صدایی می‌آمد. شاید سردخانه بیمارستان بود. برگه نوبت کیمیا را نگاه کرد. زمان انتظار کشیدن را زده‌بود نیم‌ساعت. مخصوصا با آن صورتهای زار و نزار و شکم‌های وصله و ‌پاره که تا شفای عاجل‌شان را از دکتر جوان نمی‌گرفتند از صندلی جلوی میز دکتر پا نمی‌شدند. خوب موقعی رسیده‌بود. خوش‌امدگویی اول جلسه بود. به چند نفر هم خسته‌نباشید گفتند بخاطر تاخیر در پروازشان. بعد از تعارف‌هایی که بین‌شان دست‌به‌دست شد بوی نسکافه آمد. بعد از بوی نسکافه جلسه واقعا شروع شد. وقتی صداشان به اندازه درگوشی پایین آمد. فنجان‌های نسکافه جای آنها سروصدا می‌کردند. اگر جلسه با همین سکوت و پچ‌پچ پیش می‌رفت حتما این سایه که روی دیوار و سقف دستش زیر چانه بود خودش را از آن بالا پرت می‌کرد پایین. با تکان چند صندلی تو اتاق به جلسه‌شان ولووم دادند. جنبش داخل اتاق به خاطر تشکر از تیم بخش اطفال بیمارستان بود که گویا سوراخ قلب بچه دوساله‌ای را هَم آورده بودند. این سوراخ قلب و آن یکی سوراخ که چند ساعت قبل تو شکم مرد افتاده بود و ارتباط نزدیکی با کمربندش داشت، کارنامه کاری بیمارستان را رقم زده بودند. سایه هم با سر این موضوع را تایید کرد. چند اصطلاح پزشکی از این طرف اتاق به آن طرف اتاق پرتاب شد. سهمیه گفتن لغات قلمبه‌شان که تمام شد،  گرانی و ارزانی عمل جراحیِ این لغات شروع شد و دست آخر هم نتیجه گرفتند که مزخرف بوده و حیف وقت صرف کردن. سایه روی سقف چند قدمی جلو آمد. از لای در چند سر طاس ردیفی نشسته و به نوبت تکان می‌خوردند. عین تخم شترمرغ، بزرگ و بیضی و برق‌اُفتاده بودند. خیالشان راحت بود که اهالی جزیره از پشت در اتاق دکترهای پروازی جم نمی‌خوردند و اصلا کسی از دایره نیم‌متری درد و مرض‌هایی که دور خودش کشیده یک قدم آن طرف‌تر نمی‌رود. چه برسد از این راهرو تو قلب بیمارستانی که تو قلب جزیره بود سردرآورند.

نوبت این شده بود که بیمارستان تنها مرکز درمانی جزیره شود و موعد جمع کردن آن چند درمانگاه و کلینیک متفرقه فرا رسیده بود. یکی گفت نمی‌شود یکهو جمع‌شان کرد. حالا می‌شد فهمید رئیس بیمارستان صاحب همین صدای جدی بود که با شوخی گفت فعلا که یک ماهی شده که شما دکترهای پروازی سمت‌شان نرفته‌اید. یکی‌شان گفت دکتر جوان که همچنان باهاشان همکاری می‌کند می‌بینید حالا هم تو جلسه نیامده. صدای جدی باز شوخ‌طبعی‌اش گل کرد: نخواستم امروز بیاید تو جلسه، چند دقیقه دیگر می‌فهمید برای چه. ضمنا ایشان هم با یک جلسه تجلیل و حق امضاء هیات مدیره، مریض‌های تو درمانگاه‌های جزیره را می‌آورد این جا.

سایه پایی جابه‌جا کرد و سرش را خاراند اما سر از چیزی درنیاورد. جلسه با بلند شدن بوی دوباره نسکافه و قیل و قال قاشق و فنجان‌ها نفس تازه کرد. سایه هم با نفس کشیدنی پف کرد و خالی شد. صدایی که تا حالا تو جلسه نبود خواست وارد بحث اصلی شوند. رئیس بیمارستان اجازه خواست و گفت دوستان درباره همایشی که بروشورهاش را فرستادیم چاپخانه می‌خواستیم با هم مشورت کنیم. صدای غایبِ تا وسط جلسه گفت مشورت آقای دکتر؟ ما چاپخانه را تعطیل کردیم و سی دی طرح اولیه بروشورها را هم فرستادیم تو سی دی خوردکن. تازه شما می‌گویید مشورت؟ رئیس بیمارستان سکوت کرد و دوباره همان صدا بحثی را که داشت بین دکترها دست‌رشته می‌شد روی هوا گرفت: حتما می‌دانید که به خاطر ویروس جدیدی که تو جزیره آمده برای شما یک روز زودتر بلیط گرفته شده. حتما خودتان را هم برای همایش فردا که تو یکی از هتل‌های جزیره هست آماده کرده‌اید. صدایی که صاحب هتل بود گفت بله هتل بنده‌س. بعد از پارازیت هتل‌دار ادامه حرفش را گفت: و قرار بود بعد از سخنرانی شما خبر رسانه‌ای شود که نمی‌شود. یکی از دکترها گفت بله این ویروس چند خانواده بومی را اورژانسی کرده. دکتر دیگری هم گفت این ویروس خیلی شبیه سرماخوردگیه و اصلا همه فکر می‌کنند یک گلودرد ساده‌س. درصورتیکه همزمان با نشانه‌های به‌ظاهر ساده سر از ریه‌ها درمی‌آورد. این وسط یکی دیگر هم که می‌خواست حرفهاش تو جلسه فردا را مرور کند گفت تب و سرفه و حالت تهوع هم علایمی هست که گزارش شده. در بعضی موارد شکم‌درد هم پکیج علائم این ویروس را تکمیل کرده. دکتری هم درباره درمانش نظر داد: فعلا درحال تحقیق هستیم و هیچ کاری از دست‌مان برنمی‌آید. شکم‌درد و تهوع را که گفتند، سایه ترسید و از جاش بلند شد. اما تا اخر جلسه باید مثل بقیه آنجا می‌ماند. دکترها دیگر حرفی برای گفتن نداشتند. که باز صدای غایبِ تا وسط جلسه صداش درآمد: خوب دکترهای عزیز ممنون از اینکه همایش فردا را الان برگزار کردید و نظراتتان را شنیدیم. ما خودمان گروه پزشکی ویژه‌ای برای بررسی این ویروس‌ فردا وارد جزیره می‌کنیم و نیازی به همایش نیست. هتلدار هم بابت کنسلی همایش و برگرداندن مبلغی که بابت رزرو سالن‌اش گرفته‌بود اعتراضی نداشت. چراکه گفت اصلا نمی‌دانستم با این همایش چندماه در هتلم را باید می‌بستم. صاحب بیمارستان هم تشکرکرد از تشریف‌فرمائی پزشکان ارجمند. صندلیهای جلسه که عقب رفتند سایه از تو راهرو فرار کرد بیرون و علیرضا نفهمید سایه به او چسبیده بود یا او به سایه. علیرضا خیالش راحت بود که شکم‌درد و تهوع کیمیا ربطی به جزیره ندارد. قبل از پرواز و از تو هواپیما هم بوده. نوبت کیمیا نزدیک بود. با کیمیا و ویلچیرش از جلوی خواهران سونا که همراه بقیه اورژانسی‌ها سوپ می‌خوردند، گذشت.

جلوی در اتاق دکتر جوان همه با جواب عمل‌، خودشان را باد می‌زدند. بعضی ها هم از جای تیغ جراحی دکتر جوان می‌نالیدند. اما لبخند آنهایی هم که از اتاق دکتر بیرون می‌آمدند، بود. لبخند رضایت‌ از اینکه بعد از آن صف و ازدحام طولانی، بالاخره دست دکتر به چاک و بخیه‌شان رسیده و معاینه‌شان کرده‌بود. از یکی‌شان خواست رنگ‌پریدگی و ویلچیرنشینی کیمیا را ببیند و نوبت‌اش را که آن  لحظه بود به کیمیا بدهد. مرد که انگار وباسیرش را عمل کرده و روی صندلی هربار باسن‌اش را یکطرف تاب می‌داد سرش را هم تاب داد که یعنی سرت تاب‌ برداشته این درخواست را مطرح می‌کنی؟ هنوز مرد از اتاق دکتر بیرون نیامده‌بود که کیمیا صداش زد. باز انگشت اشاره‌اش را جلوی دهانش دورانی چرخاند که یعنی دارم بالا می‌آورم. البته علیرضا خیالش راحت‌بود غیر از آن سرم نصفه و نیمه، چیزی تو شکم کیمیا نبود تا دم در اتاق دکتر جوان تخلیه شود. نهایتا نمایش چرخش انگشت اشاره جلوی دهان با چند عق بدون استفراق تمام شد. اما کیمیا استرس داشت که تو اتاق دکتر جوان چه پیش می‌آید؟ کیمیا با همان استرس پشت دراتاق داخل شد. دکتر از پشت میز و از پشت عینک‌اش نگاه و سلامی همزمان کرد. دخترمی به کیمیا گفت و خنده خنده از روی ویلچیر بلندش کرد تا راهنمائی‌اش کند به اتاق معاینه که آن پشت بود. تا کیمیا خودش را آماده کند برای معاینه از علیرضا ماجرا را پرسید. علیرضا از دل‌درد و استفراقی که فرودگاه را به اورژانس وصل کرد، گفت. لابلای تهوع و دل‌درد چندتا سرفه هم اضافه کرد تا ببیند دکتر از ویروس جدید جزیره خبر دارد یا نه. خبر نداشت. یعنی بیشتر از پرونده‌‌های روی میزش که موضوع‌شان برداشتن غده چربی و وباسیر و بازکردن راه روده کوچک و بزرگ بود، چیزی نمی‌دانست. علیرضا برگه آزمایش را داد. دکتر روی مهر رادیولوژ در زیر برگه آزمایش که احتمال بالای آپاندیس را تائید کرده‌بود تلنگری زد. انگار بخواهد مگس یا حشره مزاحمی را بپراند. برگه آزمایش روی میزش باد می‌خورد که بلند شد تا برود اتاق معاینه. آستین‌هاش را بالا زد. همچنان پاچه شلوارش زیر پاشنه‌های کفش‌اش بود که به علیرضا گفت من به چشمهام هم اطمینان ندارم فقط از دستهام مطمئنم. و دستها را به شکم کیمیا نزدیک کرد. کیمیا لرزید. دکتر دستهاش را که به‌شان خیلی اعتماد داشت پس کشید. علیرضا دست کیمیا را گرفت. باز که دکتر دستش را نزدیک کیمیا آورد شکم‌اش جای لرزیدن، این بار به رعشه افتاد. دستهای دکتر با اعتماد به نفس آمد روی شکم کیمیا . کیمیا دست دکتر را چنگ کشید. علیرضا آن یکی دست کیمیا را هم سفت گرفت.

گهگاه دستهای کیمیا از دست علیرضا در می‌رفت و می‌آمد وسط دستهای دکتر اما معاینه متوقف نمی‌شد. فقط دکتر می‌ماند تو آن یک گله جا با آن شش تا دست که تو هم می‌لولیدند چه کار کند. بالاخره دکتر دستهاش را بالا آورد. گفت اینطور نمیشه تمرکز ندارم. از کیمیا خواست اگر لرز دارد دستور دهد براش پتو بیاورند. اما به محض دور شدن دستهای دکتر لرز کیمیا هم کم شد. از کیمیا دلیل استرس‌ داشتن‌اش را پرسید. کیمیا می‌خواست جواب دهد اما فک‌اش هم می‌لرزید و نمی‌گذاشت حرفهاش مفهوم باشد. حین آن معاینه تکان‌دهنده برای دکتر رشته موهائی که عرضی روی سرش پهن بود، طولی آمد روی صورتش. لحظه کنار زدن موهاش و تمرکز برای معاینه کیمیا تازه فهمید پاچه شلوارش را باید از زیر پاشنه‌هاش بیرون بکشد. علیرضا هم به کیمیا تشری زد که آرام باشد. کیمیا به زور فک‌اش را می‌گرفت تا نلرزد اما شانه و شکم تا شست پاش را چه کار می‌کرد. دکتر صبر کرد تا لرز و پس‌لرزه‌ها هم تمام شود. اما بعد از تمام‌شدن لرز، شکم کیمیا سفت شده‌بود و دکتر می‌گفت سفتی نمی‌گذارد دستهام به محل درد نزدیک شود. علیرضا گفت کیمیاجان اگر اجازه دهی دکتر کارش را انجام دهد کارمان زود راه می‌افتد و می‌رویم هتل، آخر دکتر جوان تو این بیمارستان حرف آخر را می‌زند. بعد هم از اتاق‌شان گفت با چسباندن چند تصویر کلیشه‌ای کشتی و دریا به آن که همچنان خالی از ماه‌عسل گوشه هتل افتاده. کیمیا را هوائی کرد تا قضیه براش کاملا ماه‌عسلی شود. به دکتر گفت درد ندارم. الان هم دوست دارم بروم هتل، دوش بگیرم حالم خوب می‌شود. به نظر دکتر کیمیا عفونت نداشت و لرزش از استرس بود. دستهاش را جلو آورد و معاینه را شروع کرد. همان کارهائی که دکتر رادیولوژ با دستگاهش می‌کرد او با دستهاش کرد. همان نقاطی از شکم که رادیولوژ در محدوده‌اش پرسه می‌زد، دکتر جوان هم از کیمیا می‌خواست با حرکت انگشتهاش بگوید آنجاها درد می‌گیرد یا نه. علیرضا هم حین معاینه صداش در نمی‌آمد بخاطر فرو رفتن ناخن‌ مصنوعی‌های کیمیا تو گوشت دستش. نشانه پایان معاینه هم چهار خون‌مردگی هلالی‌شکل ناخن کیمیا پشت دستهای علیرضا بود. دکتر پشت میزش نشست و کیمیا روی ویلچیرش و علیرضا هم سرپا. دکتر از دردی گفت که سرتاسر شکم‌ کیمیا زیر هر ده‌تا انگشت‌اش لمس کرده. برگه آزمایش را باز نگاه کرد و گفت باید به احتمال آپاندیس فکر کنیم. همین یک کلمه باز کیمیا را لرزاند. دکتر هرچه تاکید کرد روی کلمه احتمالا و شاید کیمیا دست از لرزیدن برنداشت. دکتر حرف آخرش نصفه ماند و خواست سریع برساندش اورژانس. هنوز از اتاق بیرون‌نرفته هم گوشی را برداشت و گفت خودم به اورژانس زنگ می‌زنم تا بگویم چه‌کار کنند. از بیرون به در اتاق تقه می‌زدند مانند تلفن‌عمومی‌های قدیمی که صف طولانی داشت و باید حرفت را هرجا که بود قطع می‌کردی و بیرون می‌آمدی. آخرین لحظه دکتر پرسید راستی شام خوردی؟ کیمیا چندبار فک‌اش چرق‌چرق به هم خورد اما آره یا نه‌ای از آن بیرون نیامد. دکتر گفت اُکی فهمیدم.

از اتاق که بیرون آمدند مریض‌های پشت در که انگار بخیه دهانشان را یکهو کشیده‌باشند چاک دهانش‌شان سر باز کرد و اَه و اوهی بود که از آن بیرون می‌ریخت. کیمیا تا زیر پتوی اروژانس لرزید. یکی از خواهرهای سونا سومین لایه پتو را به کیمیا پیچید. بوی عطرش به پتوها ماند. انگار در طول شیفت‌اش بارها آن را تجدیدکرده‌باشد. تلفن زنگ خورد. رفت تا گوشی را بردارد. حتما گوشی هم بوی عطرش را می‌گرفت. مثل این شلنگ و سرنگ وصل شده به سرم. با گوشی دم گوشش برگشت سمت علیرضا. با خیرگی و خنده‌ای که بوی وظیفه می‌داد و عین بوی عطرش تکراری بود. کیمیا کوهی از پتو بود که فعلا ساکت بود. پرستار گوشی را گذاشت و خواهرش را هم صدا کرد و به‌اش گفت دکتر جوان بود و دستور داد به مریضی که لرز دارد اصلا مسکن نزنید تا ببیند بعد از رفتن عوارض مسکن‌های قبلی اگر درد داشته‌باشد بستری‌اش کنیم. دکتر شیفت هم آمد و فقط مسکن نزنید دکتر جوان را تکرار کرد. خواهرها جوابش را ندادند. این بیچاره اقبالی پیش خواهرهای سونا نداشت. این بداقبالی با آمدن انترن‌های جوان که مانند دکتر شیفت فقط سرشان تو طبابت نبود مسجل شد. در نمایش پر تق و توق پاشنه کفش‌ خواهرها که سر و صدای زیادی در اورژانس به‌پا کرده‌بود، دکتر شیفت نقشی نداشت. صدای پاشنه کفش انترن‌های جوان هم به آن اضافه شد. این صدا اولین چیزی بود که آدم پای اقتدار و ابهت دکترها می‌گذاشت. اما سنفونی کفش‌ها خیلی زود با ساز ناکوک پاشنه کفش دکتر جوان که باز پاچه‌هاش زیر آن گیر کرده‌ و ابهت دکتری‌اش را زیر سئوال برده‌بود، برهم خورد. شخصا برای رسیدگی به اوضاع کیمیا آمده‌بود. پرده دور تخت کیمیا را کنار زد. اوضاع کیمیا زیر پتوها تعریفی نداشت. فقط لرزَش افتاده‌بود. خواست تو همان وضعیت معاینه‌اش کند. اما پتوها نگذاشتند. پرستار از کیمیا با آن پتوها یک ساندویچ سه‌نونه درست کرده‌بود. دکتر جوان هم ترس‌اش از لرز کیمیا را با برگرداندن لبه پتو روی صورتش نشان داد. وقتی پتو را برمی‌گرداند کیمیا دستش را گرفت و لحظه‌ای نگه‌داشت. فکر کرده‌بود باید دست علیرضا باشد. دکتر که دست کیمیا تو دستش بود گفت تب هم داره و احتمال عفونت هست. حالا کیمیا میان این احتمالات و لایه‌های به هم پیچیده‌ی پتو به خواب رفته بود. چه ماه‌عسل ساکت و آرامی بود. دکتر جوان چشم‌غره‌ای به خواهرهای سونا و انترن‌های جوان رفت که اورژانس را شلوغ کرده‌بودند. انترن‌ها با عذرخواهی بیرون رفتند و دکترجوان ، دکترِِ جوان کشیک را صدا زد. بسته سیگارش را هم درآورد.  از او خواست پرستارها را توجیه کند و بعد او را به سیگاری مهمان کرد تا در محوطه بیمارستان دود کنند. اگر پیش خواهرهای سونا اقبالی نداشت دکتر جوان خواهانش بود. دکترجوانِ پابه‌ سن. علیرضا جلوی دکتر را گرفت تا بپرسد اگر کیمیا عملی شود امشب می‌تواند هوایی ببردش جائی بیرون از جزیره. گفت اگر آپاندیس باشد نباید تکانش بدهی. ضمنا هزینه حمل و نقل هوائی را هم که براش حساب‌کرد ساکت ماند تا دکترها مهمانی دونفره‌شان تو حیاط بیمارستان دیر نشود. همین حالا هم کیف پولِ تو دستش عین شکم کیمیا چیزی توش نمانده‌بود. البته هنوز بسته ده‌هزاری‌ نو، تو کیف کیمیا عروس به حجله نرفته بود. سمت پذیرش رفت. قیمت عمل آپاندیس را پرسید. پذیرش جواب داد اینطوری معلوم نمیشه باید ببینیم کی عمل میکنه و به اتاق خصوصی تک‌تخته یا دوتخته‌اش بستگی داره. احتمالا روش نشد بگوید اولویت اتاق روبه جزیره یا روبه دریا با شام و نهار جداگانه هم روی سرویس‌ات می‌آید.

توضیحات تکمیلی

پدیدآورندگان

نوع جلد

SKU

99308

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-335-7

قطع

تعداد صفحه

98

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

105

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “خنده‌های شرجی جزیره”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This