تبهکار

5,000تومان

ژرژ سيمنون

ترجمه هما طهماسب

روزي نامه اي به دست دكتر مي رسد كه به او خبر مي دهد همسرش با مرد ديگري رابطه نامشروع دارد و دكتر پس از تحقيق متوجه صحت موضوع شده و تپانچه اي مي خرد تا مرد و همسرش آليس را به قتل برساند.

ژرژ سیمنون (1989 – 1903) نویسنده ی بلژیکی / جنایی است. او در سال 1931 بازرس مگره را آفرید که شخصیت اصلی داستان های پلیسی او شد. بسیاری از آثار او از جمله: کارد و طناب، امضای مرموز، کارآگاه در کاباره، شبی در چهارراه، بیگانگان در خانه، مرگ در پاریس و تبهکار از سوی انتشارات نگاه منتشر شده است…

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

گزیده ای از رمان تبهکار

ناگهان تاریک شد. شوتر کلید چراغ اتاق را زده بود. با دقت، مثل همه صاحب‌خانه‌هاى محتاط، در را پشت سر خود قفل کرد. آلیس منتظر ایستاده بود.

آیا این همان لحظه موعود بود؟

در آغاز رمان تبهکار می خوانیم

 1

حس خطر چنان با آگاهى از واقعیت روزانه و همه آن چیزهاى قراردادى و مبتذل آمیخته بود که دکتر کوپروس را بیش از پیش سرحال و خوشحال مى‌کرد. اثرش مثل آن بود که حسابى کافئین خورده باشد.

دکتر کوپروس که اهل شهر «سنیک»[1]  در ایالت «فرزلاند» بود بار دیگر وارد آمستردام شده بود. همیشه اولین سه شنبه هر ماه به آن شهر مى‌آمد. حالا ماه ژانویه بود و بر حسب معمول پالتویى با یقه‌برگردانى از پوست حیوان دریایى پوشیده و براى جلوگیرى از نفوذ برف، گالش به پا کرده بود.

این جزییات در حد خود خالى از اهمیت بود، اما براى نشان دادن این که سه‌شنبه به خصوص، به هر حال، درست مثل سایر سه‌شنبه‌هاست، به‌درد مى‌خورد. وقتى دکتر از ایستگاه آجرى قرمز رنگ و قشنگ بیرون آمد یک‌سره به مهمان‌خانه‌اى رفت و گیلاسى نوشیدنى خورد. همیشه کارش همین بود، گو این که هیچ وقت به کسى بروز نمى‌داد. آخر براى آدمى در موقعیت او زیاد مناسب نبود که ساعت ده صبح به مهمان‌خانه برود.

تمام شب برف باریده بود و هنوز هم مى‌بارید. اما هوا روشن و شاد بود و دانه‌هاى برف با فاصله زیاد از هم به سوى زمین شنا مى‌کردند، و گاه‌گاه شعاع آفتاب از میان ابرها بیرون مى‌زد.

یخ بندان سختى بود و از این جهت برف‌ها خشک مى‌نمود و آدم‌هایى سرگرم روفتن و تل‌انبار کردن آن‌ها بودند، در دو سوى کانال‌ها، آب‌هاى ساحلى به سرعت زیر ورقه نازکى از یخ قرار مى‌گرفت. دوبه[2] ها زیر بلورهاى یخ برق مى‌زدند.

حادثه با گیلاس دوم نوشیدنى که بیش از حد معمول بود شروع شد. بعد حساب‌اش را پرداخت، بینى‌اش را پاک کرد، برگردان پالتو را بالا زد، کیف زیر بغل و دست‌ها در جیب از رستوران بیرون آمد.

اگر وقایع صورت عادى خود را مى‌داشت، دکتر کوپروس پس از خروج از رستوران سوار تراموا مى‌شد و به خانه خواهرزن‌اش مى‌رفت، در ناحیه مسکوتى بالا دست شهر نزدیک باغ‌هاى گیاه‌شناسى، ناهار مى‌خورد و ساعت دو بعدازظهر به محل کنفرانس مى‌رفت.

بخش طبى انجمن زیست‌شناسى، اولین سه‌شنبه هر ماه در ساختمان تازه کاشى‌کارى، دو خیابان آن طرف‌تر از خانه خواهرزن دکتر، جلسه داشت. اما دکتر نه خیال داشت به کنفرانس برودو نه به خانه خانم «کرام» فربه. و از این ترک نظم عادى امور چنان احساس بى‌غمى مى‌کرد که انگار بندها و حلقه‌هایى که او را روى زمین نگه‌داشته بود یک‌باره از هم گسیخته است.

وقتى در خیابان بزرگى که به راسته تأترها مى‌رسید خوش‌خوشک قدم مى‌زد جلوى جعبه آینه هر اسلحه‌فروشى مى‌ایستاد. مى‌شد به همان اولین فروشگاه برود، ولى تا سه چهار تاى دیگر را تماشا نکرد از راه رفتن باز نایستاد. تفنگ‌ها و تپانچه‌ها را تماشا مى‌کرد و تصویر خود را

در شیشه جعبه آینه‌ها مى‌دید. قیافه شهرستانى‌ها را داشت، و خودش هم این را مى‌دانست، به‌خصوص وقتى کلاه‌اش را از سر بر مى‌داشت. براى این‌که هرگز نتوانسته بود کارى با موهایش که زرد و کم‌رنگ بود، بکند. قد بلند و چهارشانه بود. مردم در اولین برخورد آماده بودند که بگویند : «چه هیکلى!»

اما او مى‌دانست، واقعآ خود را بررسى کرده بود. به نظر مى‌رسید توى چشمان‌اش حالت ملایمى وجود دارد. مثلا پلک‌هاى سنگین و چشم‌هاى برآمده‌اى داشت. گوشه دهان‌اش هم… با دماغى که اندکى کج بود.

به آسانى خسته مى‌شد. «کمبود» کلمه‌اى که ورد زبان‌اش بود و همیشه بیماران‌اش را با آن تحت تأثیر قرار مى‌داد، شکل خاصى از کمبود فسفات بود. علاوه بر این مى‌دانست که پس از قدرى راه رفتن، در ناحیه سینه احساس ناراحتى خواهد کرد.

گو که این مسئله دیگر کمترین اهمیتى نداشت. با یک جست خودش را به اسلحه‌فروشى بعدى رساند، و از آن بیرون آمد و پس از نگاهى سرسرى که به جعبه آینه دیگرى کرد. وارد آن‌جا شد، دکان کوچکى بود با پیرمرد مضحکى پشت پیشخوان که شب کلاه سرش بود.

«تپانچه دارید؟»

پرسشى احمقانه، چون جعبه آینه پر از تپانچه بود!

تپانچه را با ملاحظه کارى دست به دست گرداند، لرزش ملایمى در ستون فقرات حس مى‌کرد، مثل همان بیماران‌اش که وقتى با اسباب فولادى درخشانى معاینه‌شان مى‌کرد از دست زدن به آن وحشت مى‌کردند. تپانچه را به فروشنده داد که برایش پر کند و بعد گذاشت توى جیب‌اش. بالا سر خود ساعت را دید و فکر کرد که بر حسب معمول حالا باید همراه خواهرزن‌اش خانم کرام مشغول خوردن نان و پنیر و چاى باشد. فکر رفتن به آن‌جا هیچ جلب نظرش را نکرد و چون هنوز سه

ساعت مانده بود قطار راه بیفتد، به رستوران پرزرق و برقى رفت، از آن نوع رستوران‌هایى که در حال عادى هرگز خواب رفتن به آن‌جا را هم نمى‌دید، از بس گران بود. آن‌جا پشت میز کوچکى نشست و دستور غذاى کاملى به سبک فرانسوى داد که با یک پیش‌غذا شروع و با بستنى و میوه تمام مى‌شد. لبى هم تر کرد و نورى به صورت‌اش آمد. به هر حال سالن رستوران خیلى گرم بود. با دیدن پالتو آویخته از رخت‌آویز فکر کرد که تپانچه باعث شده است که جیب‌اش بالا بیاید.

با طعنه خندید… عاقبت توى سینمایى چپید و شروع فیلمى را دید که قرار بود پایانش را هرگز نبیند.

***

از ساعت سه بعدازظهر به بعد هنوز هم ماجرا بیش از پیش با اعمال مرسوم در هم آمیخته بود، زیرا از آن موقع کوپروس درست همان کارهایى را کرد که به طور متعارف روز بعد انجام مى‌داد: منتها تفاوت‌اش این بود که بیست و چهار ساعت جلوتر.

به قرار معمول با قطار روز سه‌شنبه مى‌آمد، بعدازظهر به کنفرانس مى‌رفت، عصر را با خواهرزن‌اش مى‌گذراند، و شب در خانه او مى‌ماند. صبح روز بعد کمى خرید مى‌کرد براى این‌که زن‌اش همیشه سفارش‌هایى داشت و ساعت سه بعدازظهر سوار ترن «آنکوئیزن» مى‌شد.

حالا فقط یک بیست و چهار ساعت جابه‌جا شده بود! با این وصف همین جابه‌جا شدن کافى بود که همه چیز را تغییر بدهد. بى‌شک سه‌شنبه، روز بازار آنکوئیزن بود براى این‌که ترن پر بود و از مردمى که کاملا با مسافران قطار روز چهارشنبه، که او به آنان عادت داشت، متفاوت بودند.
بعضى از آن‌ها حتى کلاه‌پوست سرشان گذاشته بودند. مسلمآ خود او هم در سنیک از آن کلاه‌ها سرش مى‌گذاشت، اما به خواب هم نمى‌دید که با چنان کلاهى به آمستردام بیاید.

این غریبه‌ها با تکان سر به او سلام مى‌کردند، نه این‌که بشناسندش، چون این کارى است که همه هنگام ورود به واگن‌ها مى‌کنند، بعد غرق در گفتگویى شدند راجع به خوک‌هاى لیتوانى و دانمارکى بى‌آن‌که هیچ توجهى به او بکنند.

این‌ها هم بسیار عجیب به نظر مى‌آمد. اگر روز چهارشنبه بود با شهرداران، استانداران لیوواردن و سنیک هم‌سفر مى‌شد که براى شرکت در کنفرانس ماهیانه شهرداران به آمستردام رفته بودند.

تا «آنکوئیزن» با ترن دو ساعت راه بود. چند بار براى لمس تپانچه دست توى جیب‌اش برد، و هر بار مشکل توانست خنده خود را فرو بخورد.

تفاوت بین سه‌شنبه و چهارشنبه هنوز هم نمایان بود. نه این‌که کشتى فرق کرده باشد: همان کشتى همیشگى، پرنسس هلنا بود، که کنار ساحل ایستاده بود. کشتى سفید قشنگى که فقط از یک سال پیش وارد خدمت شده بود. کوپروس ناخدا و سایر افسران را مى‌شناخت، پیشخدمت‌ها را هم. اما امروز همه مسافران برایش غریبه بودند. براى ورود به سالن کشتى از پله‌ها پایین رفت، و هنوز کیف دستى زیر بغل‌اش بود. همین‌جا بود که باید با شهرداران سه‌گانه در انتهاى سالن پشت میزى بنشیند. آن وقت پیشخدمت فورآ بیاید. براى این‌که وقت را نمى‌شد هدر داد، عبور از «زوئیدرزى» بیش از یک ساعت و نیم طول نمى‌کشید. به هر حال آن‌ها معمولا حساب مى‌کردند، که دو دستى بازى مى‌کنند، زیرا شهردار لیوواردن هم‌چنان که ازش انتظار مى‌رفت مرتب پاس مى‌کرد، به خصوص وقتى که بدشانسى مى‌آورد.

اما امروز سه‌شنبه بود و پیشخدمت که نوشابه او را آورد، گفت: «یک روز زود آمده‌اید، این طور نیست؟» وقتى هانس کوپروس جواب داد : «یک سال تمام دیر کرده‌ام!» رضایت خاطر خاصى را احساس کرد. این‌جا هم مثل توى ترن، آدم‌ها با آن‌هایى که او عادتآ در قطار روز چهارشنبه مى‌دید تفاوت داشتند. این‌ها کجا مى‌رفتند؟ کوپروس فکر کرد که در لیوواردن باید خبرى باشد. هوا تاریک شده بود. «زوئیدرزى» مثل حوضچه یک آسیاب آرام و ساکت بود.

پروانه کشتى به آرامى مى‌چرخید. توى سالن یک نفر انگلیسى مشغول مطالعه یکى از روزنامه‌هاى کت و کلفت انگلیسى بود.

یک سال تمام تأخیر! کوپروس توى صندلى فرو رفته بود و داشت از فکر کردن لذت مى‌برد.

***

درست یک سال پیش، که روز جمعه بود و مدرسه‌ها از شدت سرما تعطیل شده بودند، نامه‌اى به شرح زیر دریافت کرده بود :

«دکتر محترم، آدم از این‌که مى‌بیند شخصى مثل شما را پشت سر مسخره مى‌کنند سخت ناراحت مى‌شود. یک نفر که علاقه زیادى به شما دارد مى‌خواهد به اطلاع‌تان برساند که هر بار شما به آمستردام مى‌روید خانم کوپروس به اتفاق یکى از دوستان‌تان آقاى شوتر، شما را فریب مى‌دهد. خانم از راه کانال براى دیدن او به خانه ییلاقى‌اش مى‌رود. بعضى وقت‌ها شب را هم آن‌جا مى‌ماند.»

نامه بدخط بود، احتمالا به عمد. قطعآ نویسنده‌اش او را مى‌شناخته. نه زیاد، چون شوتر را دوست او خطاب کرده بود. بى‌شک از نظر مردم این‌طور بود. اما بین آنها رفاقتى برقرار نبود.

آقاى شوتر وکیل دعاوى بود که زحمت دنبال کردن حرفه‌اش را به خود نمى‌داد. پول زیادى داشت که بى‌رنج به دست آمده بود. او هم مثل کوپروس وابسته به باشگاه بیلیارد بود. در حقیقت رئیس باشگاه بود، در حالى که کوپروس فقط عضویت باشگاه را داشت. شوتر به خانواده‌اى اشرافى تعلق داشت. در حقیقت کنت بود، گو این‌که هچ وقت از این لقب استفاده نمى‌کرد، و حتى وقتى کسى او را کنت صدا مى‌زد تظاهر به رنجش مى‌کرد و این در هر صورت نوعى خودنمایى بود. او هم مثل کوپروس چهل و پنج سال داشت، منتهى على‌رغم موهاى خاکسترى‌اش، از او جوان‌تر مى‌نمود، براى اندام باریکش و لباس‌هایى که مى‌داد در آمستردام خیاط انگلیسى برایش بدوزد.

شوتر انگلیسى و فرانسه و آلمانى حرف مى‌زد، و تنها یک نگاه به عکس‌هاى آویخته به در و دیوار اتاق‌اش کافى بود تا آدم بفهمد که او سراسر دنیا را زیر پا گذاشته است.

و اما از خانه او بگوییم: به آسانى مى‌شد گفت خانه‌اش قشنگ‌ترین خانه‌هاى سنیک است. چسبیده بود به ساختمان قدیمى و تاریخى شهردارى، به همان قدمت و سابقه و به همان بزرگى و با آجر سیاه و با پنجره‌هاى زیرشیروانى به رنگ صورتى و با دودکش‌هایى از چینى خالص.

شوتر عضو انجمن شهر بود، و اگر دل‌اش مى‌خواست مى‌توانست پست معاونت شهردارى را بگیرد. در هر دوره انتخاباتى مى‌کوشید اسم‌اش در ردیف اول قرار بگیرد، فقط براى این که از رو کردن افتخارى که به او پیشنهاد شده بود لذت ببرد.

شوتر روى دریاچه‌ها یک کشتى تفریحى داشت. نه از آن قایق‌هاى شش مترى و یا نه مترى. کشتى بزرگ تفریحى دریاپیمایى بود که از صورت یک کشتى مسابقه‌اى که دو سال تمام در همه مسابقات شرکت کرده و پیروز شده بود، به صورت فعلى درآمده بود…

شوتر لب‌هاى باریکى داشت که باعث مى‌شد خنده او صورتى برتر و مشفقانه به خود بگیرد، خنده‌اى که در عین حال آدم را دور از او نگه مى‌داشت، به قول اعضاى باشگاه خنده‌اى ولترى…

شوتر هر سال به جنوب فرانسه و سویس مى‌رفت… شوتر…

بالاتر از همه شوتر تنها کسى بود که مى‌توانست با شهرتى ننگین در سنیک سر کند. آن هم چه شهرتى! آدمى که درباره‌اش مى‌شد گفت: هر کارى دل‌اش بخواهد با دیگران مى‌کند…

جاى او هر کس دیگرى بود مردم با او قطع مراوده مى‌کردند و در باشگاه‌ها مورد بى‌محلى قرار مى‌گرفت، اما شوتر نه. او پسر عزیز دردانه سنیک بود و مى‌توانست خود را از هر پندى برهاند. بدون این‌که خودش پیشنهاد کند به اتفاق آراء به ریاست باشگاه بیلیارد انتخاب شده بود. گواین‌که همه مى‌دانستند کوپروس سال‌هاست در آرزوى به دست آوردن چنین افتخارى است.

این آقاى شوتر بود و امّا خانم کوپروس :

آلیس کوپروس زن فربه سى و پنج‌ساله‌اى بود، شاید مى‌شد گفت یک‌کمى تنومند است، اما سرخ و سفید و چشم آبى بود با خنده‌اى گیرا. زنى بود معمولى و خوش‌طینت.

کوپروس هیچ وقت چیزى از او دریغ نکرده بود. لباس‌هاى آلیس را همان خیاط زن شهردار مى‌دوخت و در حقیقت پالتو استرخان او را بى‌هیچ اشکالى مى‌شد قشنگ‌ترین پالتو شهر دانست. یک سال و اندى قبل تمام وسایل و تزیینات اتاق پذیرایى را تجدید کرده بودند، چون آلیس نق زده بود که این‌ها از مد افتاده است.

***

کشتى روى زوئیدرزى خرخر مى‌کرد. ندرتآ صداى ضربه‌اى از برخورد دماغه‌هاى آن با قطعه‌اى یخ و بعد صداى خرت‌خرت تماس یخ‌ها با بدنه کشتى شنیده مى‌شد. پیشخدمت که کوپروس را مى‌شناخت منتظر دستور ایستاده بود تا گیلاس نوشیدنى او را دوباره پر کند.

«بى‌زحمت یک نوشیدنى.»

براى برپا کردن رسوایى تنها همین کافى بود. هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود که او توى کشتى روز چهارشنبه هنگام بازى بریج با شهرداران دستور نوشیدنى داده باشد. اما امروز سه‌شنبه بود! و هنگامى که به تپانچه فکر کرد با گردن افراختگى خندید.

آلیس کوپروس…

اول باور نکرد و تا آمد یقین پیدا کند دو ماه گذشته بود، براى این‌که کار آسانى نبود. باید بهانه‌اى براى عدم شرکت در جلسه انجمن آمستردام پیدا کند، و تازه این فقط یکى از اشکالات بى‌شمار بود. باید چنین وانمود کند که سوار قطار شده است. بعد باید تا شب فرا برسد خودش را جایى پنهان کند. اشکال کار در این بود که همه کس او را به قیافه مى‌شناخت. بعد باز باید تمام روز بعد را در جایى بگذراند، چون تا غروب انتظار بازگشت او را نداشتند. با همه این‌ها کارش را کرده بود.

موسم نفس کشیدن زمین بود. شب به هیندلوپن پیش دایه پیرش رفته بود. دایه، پیرزنى بود که هنوز لباس‌هاى محلى فرزلاند مى‌پوشید. براى این دیدار، کوپروس بهانه و توضیحى آماده کرده بود که البته پیرزن فریب نخورده بود، ولى در هر حال به کشف چیزى که مى‌خواست موفق شده بود، و راست هم بود. آن‌ها آلیس و شوتر را دیده بود که با هم از راه کانال به خانه ییلاقى شوتر، که این قدرها از دریاچه‌اى که کشتى تفریحى او لنگر انداخته بود فاصله نداشت، مى‌روند. خانه چوبى بود. دوروبر آن

چیزى جز گذرگاهى پوشیده از علف‌هاى هرز و برکه‌اى بزرگ و آب‌هاى کانال، و آب‌هاى اولین دریاچه، که به نوبه خود به دریاچه دیگرى مى‌پیوست، نبود. حتى با شهر دو کیلومتر فاصله نداشت.

«باروبنه ندارید؟»

کوپروس تقریبآ به روى پیشخدمت خندید. دل‌اش مى‌خواست جواب بدهد: «تنها اسباب سفرى که به دردم مى‌خورد یک‌تکه است که گذاشته‌ام توى جیب پالتوام.»

از خلال روزنه‌ها، نورهاى سبز و قرمز استاورن پیدا شده بود.

دو ماه براى کشف مسئله، آن وقت ده ماه براى دست به کار شدن! و تازه اگر شوتر دو هفته قبل مجددآ به ریاست باشگاه بیلیارد انتخاب نمى‌شد، شاید هنوز هم دست به کار نشده بود. براى این‌که کوپروس خودش را براى آن سمت پیشنهاد کرده بود و آن‌ها حتى بدون رأى‌گیرى مخفى کنارش گذاشته بودند. ده ماه تمام کوشیده بود تا خودش را براى روز موعود آماده کند. و عاقبت آماده شده بود، و براى اثبات آن داشت به عوض روز چهارشنبه در یک روز سه‌شنبه با کشتى پرنسس هلنا از زوئیدرزى عبور مى‌کرد.

«پطر، بگیر.»

نزدیک بود ده گیلدربه[3]  او انعام بدهد. اما درست فکر کرد ممکن است چنین انعامى باعث شود که پیشخدمت به حرف درآید. آن وقت در عوض یک گیلدر کف دست او گذاشت.

[1] . Sneek

[2] . دوبه: شناور بارکش بدون موتور که براى کشتى‌ها از اسکله آب و گازوییل و سایرمایحتاج را حمل مى‌کند.

[3] . واحد پول هلند، تلفّظ‌هاى دیگر: خولدن، گیلدن.

توضیحات تکمیلی

وزن 215 g
ابعاد 21 × 14 cm
وزن

215

پدیدآورندگان

,

نوع جلد

نوبت چاپ

SKU

94436

شابک

978-964-351-686-4

قطع

تعداد صفحه

166

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “تبهکار”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This