اینم شد زندگی!؟-مجموعه آثار5

34,000تومان

عزیز نسین

ترجمه رضا همراه

«اینم شد زندگی» مجموعه‌ای داستانی از عزیز نسین است. تصویری که او در آثارش ارائه می‌دهد تصویری به غایت خنده‌آور اما تکان دهنده است. طنز تلخ سیاسی که او به استادی به کار می‌گیرید تا معایب اجتماعی را برملا کرده و با نقدآن‌ها راهکار گذر از این معایب را نشان دهد. او نقاد بی‌رحم اما شیرین سخن اجتماع ترکیه است. البته او همه تقصیرات را به گردن سیستم و حکومت نمی‌اندازد و با نقد خرافات، گژ‌بینی و کم‌اندیشی می‌کوشد توازن ایجاد کند تا راه برون رفت از مشکلات را بیشتر عرضه نماید.

توضیحات

فهرست مطالب
(اینطور آمده …. اما اینطور نخواهد رفت) خاطرات مادرم 13
قرآن، ماشین خیاطی …. 16
مگه نمی‏‏فهمید؟! 17
پماد موش! 19
اولین عیدانه‏‏ای که گرفتم!… 21
اولین برخورد با جنس ماده! 22
اولین و آخرین کشیده مادر 23
بچه‏‏ای که به خدا بخشیده شده 24
اولین مرگ.!…. 26
فرقب و فینه!… 29
کیف پارچه‏‏ای!… 31
حلوای مغز گردو… 33
الهی شکر… 36
درس ژیمناستیک؟ … 39
مدرسه دولتی!… 41
مادرها کتک می‏‏خوردند!…. 42
حنفیه از آبادی اناج ونا 45
حنفیه دختر خوانده!… 47
عبدالعزیز و خانواده توپال و عثمان 49
میوه‏‏ای که اسمش زیتونه 51
ویلای مصری‏‏ها …. 52
عبدالعزیز و عبدالعزیزخان… 54
بچه‏‏ای بهنام محمد نصرت 56
موها باید با ماشین صفر زده بشه! 57
درجنگ نجات ترکیه دشمن را چه کسی سرکوب کرد؟ 59
قوای ملی و قوای دولتی! 62
اولین احساس حق شکنی… 63
حمام زنانه!… 66
کشیده پدر!… 68
قالب کلاه فینه!… 70
خیلی مرکب لیس زدیم!!… 73
گاری ترق و تروق 75
تو را از کوچه پیدا کردیم!!… 78
سرخک… 80
وقتی سفره را پاک می‏‏کنی…. 81
یا حسین شاه حسین 84
اردوی قاضی پاشا می‏‏آید…. 86
نان بربری تازه!…. 88
مقابل خانه ما یک کاخ وزیرش یک…. 92
بچه‏‏های کاخ روبرو 95
فرهنگ دعوا 97
غالب کارگر 101
حافظه پسره گم نشه! 104
مادر ده (پارا)!…. 106
آقا ملا بفرمایید سرسفره! 108
قاشق تخته‏‏ای 110
یک عیب 112
خودش از میان خرابه 114
اولین جدایی از استانبول 115
نه پدر، نه مادر، نه برادر. 117
تانگو ….. تانگو 118
بیمارستان‏هاسکی نیا 120
بچه سرراهی 122
عرب _ سیاه. 123
ناهار بیمارستان …. 124
تو باید دکتر بشوی! 126
دختر صورت چلچلی 128
پنج اشرفی… 130
چه غازهای قشنگی 132
آدم باید راه زندگی کردن را بداند 135
این دختر را می‏‏گیرم! 137
یک گونی کفش 140
غذای رستوران 142
گوشت خوک 144
شادگر قهوه چی 146
دکان جادوگر 149
درخت توت و انجیر 151
اولین نامه عاشقانه 153
اولین کلاهی که سرم رفت. 155
عمه گلی 158
غصه زینب خانم 160
خانه‏‏ی شاره 3 ناجی آباد 162
نامه‏‏ای که برای آمنه آمده بود؟ 165
زن زیبای عرب شیرینی فروش 167
پسر مسلمان به این میگن! 169
مدرسه سلطان سلیمان 171
چشمه خشکه 172
سیاه پوست خرفت 175
چاه آرتزین 176
سخنی با خواننده 179
یک مشاهده 182
چرا نوشتم؟!!… 184
قسمت دوم 186
گربه خاکستری رنگ 187
لک لک چلاق 189
از عربی تا مارش! 191
این هم جمهوریت 192
فینه یا کلاه شاپو 194
پوست لیمو 195
تخمه کدو…. 196
رفقای همکلاسی 197
درد خط‏‏کش 199
دوتا دخترهای زن نانوا. 201
ارثیه مادرم 203
ژنرال پیر و ناتوان 205
فندق، لوبیا، نارنگی 206
عکس روی وکالت نامه 207
گالیور 209
شیرینی عید … 210
زن فلج رنگ و روغنی… 213
دختر حنایی 215
برادر شیری من 218
محله تپه کوچه آسیاب 219
یونانی عثمانی 221
اولین گناه 223
یک بچه بی‏‏پدر 226
آن بچه چی شد؟ 229
یک نوشته 232
آن‏‏ها که پوچ کشیده بودند 234
امیدی که در مستراح فراموش شد 236
از اینجا برم یا از آنجا؟ 239
هیزم کشی 241
اولین عشق 243
خراطی 245
گل سازی با کاغذ 247
دوران خوشی بچگی 249
شله زرده محرم 251
عالی گارسون!!… 253
نهصد و هفده 255
دارالشفقه روپوش دار 257
احساس گناه 259
از احمقی ده نمره گرفته‏‏ای 261
وصله‏‏های جوراب ناهید 264
اولین رشوه… 265
شب‏‏های ماه مبارک رمضان 269
واحد دارالایتامی 271
مسابقه عشق! 273
تو بزرگ نشان میدی 275
داداش انور 277
نامه‏‏ای از انور آتافرات 281
شیرخر 283
سر ضیاء ببر هندوانه را! 285
نکن حسن! 288
بیشتر به هم بچسبید… 292
یوغور کلاس پنجم 294
خانه املاک دولتی 296
حافظه چشم 298
ملاقات مادر بازنده 300
مشوق و نجات دهنده من 301
بوی پدر 303
فراری مدرسه 306
نامه معذرت خواهی 307
سنجاق زنگ زده 309
عاشق در محله شیشلی 311
موش در داخل شیربرنج 313
خورز و دیگران 314
خاویار 317
مبارزه در مقابل میکرب سل 319
بیمارستان مسلولین 320
زلزله توبرالی 322
با چشمی اشک آلود در بیمارستان 325
خواب مادرم 327
ماشین خیاطی 329
کاسه پر از خون 331
من چشم باز نمی‏‏میرم 332
آخرین دیدار 333
آخرین مسافرت 335

(این‏طور آمده …. اما این‏طور نخواهد رفت) خاطرات مادرم
تمام مادرها خوبند، اما تو از همه‏‏یشان بهتری. در سیزده سالگی عروسی کردی، در پانزده سالگی مرا به دنیا آوردی، در 26 سالگی مزه زندگی را نچشیده مردی….. همیشه به یاد توام، افسوس که یک عکس هم از تو ندارم، آخر فکر می‏‏کردی عکس گرفتن گناه است! نه سینما رفتی نه تئاتر رفتی! برق و گاز و تختخواب را در خواب هم ندیدی. برای شنا به دریا نرفتی و قسمت‏‏های قلمبه بدنت را به نامحرم نشان ندادی. سواد خواندن و نوشتن هم نداشتی، بالاخره از زندگیت خیری ندیدی و در 26 سالگی زندگی نکرده مردی…. بعد از این دیگرمادرها زندگی نکرده نمی‏‏میرند… اینطور بوده اما اینطور ‏نمی‏ماند…
من و شیاطین!
خیلی‏‏ها از من می‏‏پرسند:
«تو چطور تندتند می‏‏نویسی؟» می‏‏گویند: «روی دوش هنرمندان و نویسندگان جن و پری‏‏های مخصوصی هست که به اونا فرمان ‏می‏دن….!»
«اینوبگو…. اینونقاشی کن… اینو بساز و…» وقتی اسم این جن و پری‏‏ها را می‏‏شنوم به فکر می‏‏افتم که آنها چه شکلی هستند؟
نصف بدنشان دختر و نصف بدنشان ‏ماهی‏است؟ و یا وقتی اسم دختر دریا را می‏‏شنوم در نظرم مجسم می‏‏کنم که نصف بدنش دختر ونصف بدنش پرنده‏‏است. اما من جن افسونگر به آن صورت ندارم و روی دوشم هم کسی سوار نیست که مثل پری‏‏های هنرمندان نصفش دختر باشد و نصفش پرنده باشه!…
جن و پری‏‏های من یک دهمشان آدم و بقیه‏‏یشان جانورند…. به جای دوشم، روی پشتم، سوار شده‏‏اند! بدمصب آن‏قدر سنگین است که کمر من زیر این بار خم شده. جن و پری‏‏های من تعدادشان یکی دو تا هم نیست خیلی زیادند. اگر دوتاشون از پشتم پایین بیاند سه تا فوراً سوار میشوند پری‏‏های من زیبایی بی‏‏حدی دارند. اما جن‏‏های من تا دلتان بخواهد زشتند. پری‏‏ها مرا نوازش می‏‏کنند ولی جن‏‏های من آزارم می‏‏دهند. مرا گاز می‏‏گیرند… فحش می‏‏دهند!…
پری‏‏های افسونگر روی دوش هنرمندان سوار می‏‏شوند و آنها را افسون می‏‏کنند. ولی مال من بدبخت فقط دستور می‏‏دهند و زور میگویند:
«بنویس! یا الله بنویس! چرا ساکتی؟ حق نداری بخوابی یا الله بلند شو. تو حق نداری مریض هم بشی! باید شب و روز بنویسی…. پاشو یا الله معطل نکن.» افسونگران جن و جادوی من تا دلتان بخواهد زیادند. طلبکارهایم! صاحبخانه‏‏ام! قصاب سرکوچه‏‏‏ی ما… الحمدالله تمامی ندارند! ننویسم چکار کنم؟
من بیچاره حق مریض شدن هم ندارم. اگر من قانون‏گذار بودم به قوانین مملکت یک چنین ماده‏‏ای اضافه می‏‏کردم:
مریض شدن حقی است که تمام آدم‏‏ها باید از آن استفاده کنند! این یک حق اجتماعی است به آدم‏‏های خوشبختی که وقتی مریض می‏‏شوند، می‏‏توانند استراحت کنند و بخوابند حسادت می‏‏کنم. آخه من در مدت نیم قرن عمرم یک دفعه هم حق نداشتم مریض بشوم! چون جن و پری‏‏های من نمی‏‏گذارند، هی نق می‏‏زنند:
«بنویس! یا الله زودتر….»
«چشم می‏‏نویسم…»
صبح‏‏ها وقتی از خواب بیدار می‏‏شوم گلها و چمن‏‏ها را می‏‏بینم آرزو می‏‏کنم روی چمن‏‏ها راه بروم تا خستگی به پنجاه سال عمرم از تنم بیرون بیاید ولی تا می‏‏خواهم این آرزویم را عملی کنم سروکله‏‏ی بدمصب‏‏ها پیدا می‏شود:
«چرا معطلی بنویس!»
یک روز یکی به من گفت:
تو چطور این همه چیز می‏‏نویسی؟
چنان عصبانی شدم که می‏‏خواستم بزنم کله‏‏اش را داغون کنم. ولی جلوی خودم را گرفتم و جواب دادم:
تو خیال می‏‏کنی خوشم می‏آید کاغذ سیاه کنم؟! مجبورم بنویسم. دستم تنگ است. عائله‏‏ام زیاد است اگر ننویسم چه خاکی به سرم بریزم؟ شغل و حرفه‏ی دیگری بلند نیستم. مجبور می‏‏شوم این اراجیف را سرهم کنم و به خورد مردم بدهم!….
گفت:
– این همه مطلب را از کجا گیرمی‏‏آری؟
– از بس که صبح تا عصر توی مردم وول می‏‏خورم و با اشخاص مختلف روبرو میشم. فروشنده، چوپان، حسابدار، نقاشی، عکاس، نویسنده، بقال، زندانی این هم خودش شغلیه ، بیکار (این کار از همه‏‏اش سخت‏‏تر و پر مسئولیت‏‏تره)، واکسی و ….. روزی صد تا سوژه پیدا می‏‏کنم بالاخره می‏‏نویسم و مجبورم برای یه لقمه نون شب و روز بنویسم. چی میشه کرد توی اینهمه کار و کاسبی خدا این نون رو توی دامن من گذاشته و به جای این همه جن و پری‏‏های خوب خدا جن و پری‏‏های بد جنسی را مأمور من کرده که پدرم رو ‏درمی‏آرن! و زیر بار زندگی منو له و لورده می‏‏کنن‏!

قرآن، ماشین خیاطی ….
اولین خاطره‏‏ایی که از دوران بچگی‏‏ام به خاطردارم آتش است. مادرم بیدارم کرد و کیسه زر‏دوز قرآن را به گردنم آویخت. خواهر کوچکم را از گهواره برداشت. او دعا می‏‏کرد، ناله می‏‏کرد، ‏گیس‏هایش را می‏‏کند. آتش از پنجره‏‏ای که پرده‏‏هایش پاره پاره بودند می‏‏آمد تو و به صورتم می‏‏زد، یکدفعه در باز شد آدم‏های جورواجوری ریختند توی اتاق و هرچه به دستشان می‏‏آمد کول می‏‏کردند و می‏‏بردند بیرون مادرم فکر می‏‏کرد این‏ها آدم‏‏های خیر خواهی هستند و برای نجات ما آمدند اما آنها با ‏اثاثیه‏هایی که غارت کرده بودند چنان با عجله و دستپاچه فرار می‏‏کردند که چیزی نمانده بود خواهرم را زیر پا لگد کنند و بکشند. چشمم به مادرم افتاد که در یک دستش ماشین خیاطی و در دست دیگرش یک قرآن بود و داشت فرار می‏‏کرد. به نظرم رسید عید است و دارند آتش بازی می‏‏کنند! اصلاً نترسیدم، بعد از آنکه از آتش نجات یافتیم به یک گورستان رفتیم تمام اهالی محل که مثل ما گدا و گشنه بودند و خانه‏‏هایشان سوخته بود آنجا جمع بودند و تو هم می‏‏لولیدند. بعدها اسم محله‏‏ای که آن شب سوخت فهمیدم (یی‏‏چشمه). سال 1919 بود که آتش سوزی شد. آن وقت پدرم پیش ما نبود. او ما را ول کرده و به آناتولی رفته بود تا در جنگ نجات ترکیه که در آناتولی برپا بود شرکت کند!

مگه نمی‏‏فهمید؟!
گفتم که اولین خاطره‏ی من همان آتش سوزی بود و غیر از آن چیزی به خاطرم نمی‏‏آید. چند سال بعد از آن واقعه مادرم برای خودش یک پیراهن تازه دوخته بود. من خیلی از آن خوشم می‏‏آمد. الان هم بعد از گذشت این همه سال اگر تکه‏‏ی کوچکی از آن پارچه را ببینم فوراً می‏‏شناسم.
رنگ قرمز خوش آیندی داشت با گل‏‏های سفید ابریشمی…. مادرم آن روز پیراهن تازه‏‏اش را پوشیده بود. وقتی پدرم از سرکار برگشت جلوی در تا مادرم را دید او را بوسید. من بلافاصله دویدم و به همسایه‏‏ها خبر دادم:
«بابام مادرمو بوسید!….»
همسایه‏‏ها خندیدند و من تازه فهمیدم چیز خنده داری گفته‏‏ام و کلی خجالت کشیدم….
اتفاق دیگری هم که دوران بچگی‏‏ام افتاد این است. چه میشود کرد، نداری و هزار جور بدبیاری. رفته بودیم یک جا میهمانی وقتی داشتیم غذا می‏‏خوردیم برای من هم ماهی کشیدند. ماهی را خوردم خیلی خوشم آمد گفتم:
– ماهی چقدر خوب شده….
هیچ‏‏کس جوابی به من نداد. آنها منظور مرا نفهمیدند بعد از چند دقیقه گفتم:
خیلی خوب شده…
باز هم کسی جوابم را نداد… آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
– واقعاً خوب شده. خیلی خوشم اومد.
این‏‏دفعه خانم صاحبخانه جواب داد:
– نوش جانت.
دیگه طاقت نیاوردم فریاد کشیدم:
– شما چرا هیچی سرتان نمیشه. بابا من از صبح تا حالا میگم خوب شده. از ماهی خوشم اومده شما اصلاً نمی‏‏فهمید. منظورم چیه؟ منظورم اینه که یه کمی دیگه ماهی برای من بکشید!….

توضیحات تکمیلی

پدیدآورندگان

,

نوع جلد

نوبت چاپ

شابک

978-600-376-380-7

قطع

تعداد صفحه

336

سال چاپ

موضوع

تعداد مجلد

وزن

260

SKU

99271

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “اینم شد زندگی!؟-مجموعه آثار5”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Pin It on Pinterest

Share This